هی درخت کوچولو میشه بیدار بشی؟ من این انجماد رو نمی خوام! من زنده ام! من حرف دارم!

داریم می رسیم به نیمه شب. این ماشین غول نکبت انگار عمدا بیدارم کرد. اه نکبت! بیخیال حالا که بیدارم.
دستم خواب رفته پشت سر هم کلید ها رو عوضی می زنم مجبورم برگردم پاک کنم دوباره درستش رو بزنم. روی دستم خوابم برده بود انگار. عجب شب شلوغیه اون بیرون! اگر حسش باشه فردا دیگه باید برم کتاب هام رو از1بگیرم. کتاب های ترم آینده زبان. اگر از این ترم در برم. اگر هم در نرفتم کتاب ها رو که باید بگیرم. از همونجا هم، … این روز ها خودم رو خفه کردم از بس، …
امروز داشتم1کتاب می خوندم که داخلش1ویروس شبیه وبا اومد تموم آمریکا رو نفله کرد و فقط1تعدادی آدم مونده بودن که داشتن هم رو پیدا می کردن. جز این گشتن ها و پیدا کردن ها دنیای اطراف هر کسی خالی از آدم شده بود. امروز حس کردم من یکی از اون هام. راستی من1هم اتاقیه بی صدا دارم این روز ها. مادرم1لیموی4فصل داخل پارکینگ یا حیاط خودش نفهمیدم کجا کاشته بود که تقریبا هر4فصل سال بار میده. چند روز پیش معترض بود که بچه ها درخت رو اذیتش می کنن و پریروز گفت شاخه هاش رو می شکنن و می خواد بیاردش اینجا. بهش گفتم اگر می تونی جاش بدی بیارش. این3شنبه پیش از اینکه بره ییلاق آوردش. چند تا از شاخه هاش رو بد طوری شکسته بودن. به مادر گفتم بیا چسبش بزن احتمالا درست بشه. مادر2تا از شاخه هاش رو با چسب پهن بست ولی سومی رو ولش کرد و گفت زرد و خشکه و دیگه فایده نداره. اصرار کردم ولی گفت بی فایده هست. خودم می خوام بچسبونمش می ترسم گیاه طفلکی دردش بیاد از ناشی گری هام. دستشون بشکنه این شاخه ها بار داشتن. خلاصه مادر آوردش ولی جا روی بالکن فعلا براش نبود مادر هم گذاشتش داخل حال خونه کنار پنجره قدی بالکن. الان هم درخته داخل حال پیش منه. گفتم درخت بذار1کوچولو توصیفش کنم.
این درخته از قد خودم1هوایی کوتاه تره. میگن از این که هست خیلی بلند تر نمیشه ولی در همین قد و قواره قوی تر میشه. همه فصل سال بار میده و همین الان هم لیمو های ریز و حتی بهار داره. بهار هاش بو دارن. البته نه اندازه درخت نارنج ولی بو دارن. بهش درخت لیموی تزئینی هم میگن. به نظرم1جایی شنیدم بهش لیموی اسپانیایی یا1همچین چیزی هم میگن انگار. نمی دونم شاید هم من اشتباه می کنم ولی به هر حال این موجود داخل1گلدون4ضلعیه بزرگ پشت پنجره حال خونه من نشسته. زده به سرم. امروز رفتم شاخه های این مهمون بی صدا رو ناز کردم. واسه خاطر زخمی شدنش دلداریش دادم. بهش اطمینان دادم که از پسش بر میاد و خوب میشه. واسه اون شاخه خشک آویزونش اظهار تأسف کردم. نشستم کنارش و باهاش حرف زدم. امروز نشستم روی صندلی گهواره ای و در حالی که مواظب بودم به گیاه آسیب نزنم باهاش حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم. امروز به شدت حس می کردم لازم دارم با1کسی حرف بزنم. تا جایی که خاطرم هست هیچ زمانی در عمرم اینهمه دلم نخواسته بود با1کسی حرف بزنم. حرف هایی که به هیچ کسی نمیگم. به این لیموی ساکت خوشبو گفتم. دلم حرف زدن می خواست. دلم گفتن می خواست. به کسی که مطمئن باشم نه سرزنشم می کنه، نه میگه دیدی گفتم، و نه هیچ زمانی به کسی میگه که ازم چی ها شنیده. بله زده به سرم ولی امروز دلم می خواست مطمئن باشم که وسط این جهان جز خودم1زنده دیگه هم هست که میشه باهاش حرف بزنم. خوب شد این مهمون امروز بود وگرنه نمی دونم با اینهمه گفتنی های ناگفته و ناگفتنی هایی که اگر نمی گفتم دق می کردم چی به سرم می اومد. گریه نکردم. آه شاید کشیدم ولی گریه نکردم. فقط حرف زدم و گیاه داخل گلدونش بی صدا کنارم بود. براش از اولش گفتم. تا جایی که نفسم نمی گرفت و شبیه اون شب کزایی به نفس زدن نمی افتادم براش گفتم. از دیروز ها. از خاک. از دوباره پریدن. از دوباره زمین خوردن. از خودم. از دلم. از امروز ها. از حالا. از این لحظه ها. از تمام بی توضیح هایی که امروز جهان اطرافم رو خالی از هیچ زنده ای جز خودم تصور کردن و اومده بودن واسه اذیت کردنم. از حس و حالم. از یواشکی هام. از اینکه امروز چه قدر دلم می خواست حرف بزنم. من گفتم و اون بی صدا کنارم بود. واقعا نمی دونم این مدلی که میگن گیاه ها می شنون و می فهمن یا نه. ولی من گفتم. ای کاش فهمیده باشه! دلم می خواد بدونه براش حرف زدم. دلم می خواد با1کسی حرف زده باشم و اون1کسی فهمیده باشه. حس هایی که شاید هرگز پیش نیاد واسه کسی توضیحشون بدم رو دلم می خواد این گیاه بی صدا فهمیده باشه. نمی دونم تا کی این مهمون ساکت داخل حال خونه باهام می مونه. مسلما مادر که بیاد جاش رو مشخص می کنه. ولی من باهاش مشکل ندارم می تونه واسه همیشه همینجا کنار پنجره بمونه و من باهاش حرف بزنم. کاش می شد من، فقط من، فقط گاهی حرف هاش رو می فهمیدم! بدم نمی اومد امروز که براش می گفتم اون هم1جا هایی باهام حرف بزنه. نه اینکه بخوام تأییدم کنه. دلم جواب می خواست امروز. دلم، … آخ خدای من! با تمام این ها، با وجود بی صدا بودن هم نشینم و با وجود1طرفه بودن این هم صحبتی، هم در اون لحظه و هم الان از اینکه هم صحبتم آدمیزاد نبود هیچ پشیمون نیستم. خوشحالم که با1گیاه هم صحبت بودم. حتی حیوون هم نه. حیوون ها گوش بهت نمیدن. وسط گفتن هات بلند میشن میرن دنبال هر چیزی. ولی گیاه ساکت کنارت می مونه و گوش میده. آدم ها هم که، … اوخ خدا نه ابدا گفتنی های امروز رو واسه هیچ آدمی نمیگم! خیلی زیاد بودن و خیلی، … از تمام تمام تمام خودم بودن و دلم نمی خواد واسه هیچ درک زبون داری این ها رو بگم.
هوا اینجا همچنان ناجوانمردانه گرم است. نمی دونم واسه چی به شدت احساس کسر فشار کردم. نصفه شبی بلند شدم1دونه شیرینی خوردم. اه این ساعت زمان چیز خوردنه اون هم شیرینی؟ چاره ای نبود حالم داشت بد می شد نمی دونم واسه چی. الان رو به راه تر شدم.
به مرز نیمه شب رسیدیم. من هنوز بیدارم. خدایا چه گرمه آتیش گرفتم آخه! دلم همچنان حرف زدن می خواد. به نظرت گیاه ها شب می خوابن آیا؟ اگر برم با این لیمو حرف بزنم خوابش رو به هم می ریزم آیا؟ من حرف دارم. نمیشه امشب شبیه خودم بیدار باشه من1خورده باهاش حرف بزنم آیا؟ گاهی حس می کنم اگر بی صدا باقی بمونم، … امروز یکی از اون گاهی ها بود. امشب هم همین طور. دلم می خواد حس کنم در جهان اطرافم تنها زنده نیستم. شب شلوغه و صدای زنده های دیگه داره میاد ولی به نظرم میاد که اون ها زنده های جهان های دیگه هستن. جهان هایی جز مال خودم. من امشب زنده ای در جهان خودم می خوام. زنده ای آشنا با خودم که اینهمه احساس انجماد نکنم. خدای من هی لیمو کوچولو میشه بیدار بشی؟ لطفا! تو رو خدا! دلم نمی خواد این سکوت رو! لطفا بیدار شو! به من گوش بده! تو رو خدا! تو رو خدا!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «هی درخت کوچولو میشه بیدار بشی؟ من این انجماد رو نمی خوام! من زنده ام! من حرف دارم!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    چه مهمون خوبی!
    دارم به این فکر می کنم که از گل های تزیینی برای اتاق خوابگاهم بگیرم.
    خیلی کار خوبی انجام دادید که باهاش حرف زدین.
    مطمئن باشید شنیده و فهمیده.
    یادم میاد یه دونه حسن یوسف رو خیلی اذیت کردم فقط باهاش حرف زدم و بچگی کردم و هی گفتم می کَنَمِت می بُرَمِت و از این حرف ها و اون بیچاره خشک شد یادم نمیره این جنایتم رو.
    راستی بابت یادآوری نوشته خالی هم ممنونم الآن درستش کردم.
    و برای این time limit نمی دونم چیچی هم باید برید توی پیشخوان قسمت افزونه ها و افزونه معادله امنیتی رو پیدا کنید و باز کنیدش قسمت تنظیماتش بخش advance یا همون پیشرفته اش و یک تیک غیر فعال شدن time limit رو بزنید تا این قدر بازی در نیاره و بشه بی نهایت این جا زمان برای نوشتن کامنت داشت.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام. آخ جون اومدم! پرت شده بودم بیرون باید می رفتم کلید می آوردم حسش نبود. نمی فهمم رمز اینجا واسه چی خاطرم نمی مونه! حسن یوسف ها رو میگن خیلی می فهمن. این درخته رو نمی دونم. یعنی واقعا گفته هام رو می فهمه؟ کاش من هم1خورده حرفش رو می فهمیدم. مادرم از ییلاق میگه فعلا آب لازم نداره ولی من می ترسم این طفلک تشنه باشه. کاش می تونست خودش بهم بگه آب می خواد یا نه!
      رفتم بخش معادله ها1چک بود نات چک زدمش الان نمی دونم اینجا چه مدلیه. به نظرم واسه ارضای حس فضولیه خودم باید برم1کامنت آزمایشی از بیرون بزنم ببینم میاد یا نه. اوخ حسش نیست باز برم بیرون بعدش دوباره کلید و وااایی نه نمی خوام نمیرم ولش کن بعدا می فهمم به جان خودم حسش نیست حسش نیست!.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *