از سر حس های1دفعه ای!

3شنبه نمی دونم چندم. نمی خوام هم بدونم.
امروز جلسه آخر این ترم زبان بود. بعدش تعطیلی و امتحان پایانی. هفته آینده فاینال زبان. من روزم متفاوته. بقیه3شنبه صبح من4شنبه عصر. داستانی شدم واسشون. به2تا دانشآموز ترم بالاتر گفتن بیان واسم بخونن. اون ها گفتن استرس قبل از امتحان دارن بعد از امتحان میان ولی60تا سؤال زیاده هر کدوم30تا می خونن. طرف هر جلسه مراحل پیشرفت کانون در جهت رفع این معضل لاینحل رو بهم اطلاع می داد و همهش هم می گفت نگران نباش. زمانی هم که من واسه خاطر حساسیت ماجرا فارسی می پرسیدم انگلیسی جوابم رو می داد. خداییه که این1کوچولو رو از حرف هاش می فهمم. بعدش نتیجه ها بعدش سایت بعدش ثبت نام اینترنتی با این سایت و این صفحه خوان و بعدش و بعدش و… بینا ها فقط استرس امتحان3شنبه آینده رو دارن. من باید استرس های ریز مسخره رو رد کنم تا تازه برسم به استرس اصلی.
این هفته سردرد آخ خدا سردرد! دیشب چیزی نمونده بود منفجر بشه و بشم از بس درد داشتم. نکبت زمانی که بگیره تا به فحش دادن نندازدم ول کن نیست. این هفته هنوز به مرحله فحش دادن نرسیدم خخخ! الان بهتره فقط از شدت فشار دیشب انگار نبض سرم سنگین می زنه. بیخیال فعلا که نیمه حله.
کلا امروز روی مود منفی ایستادم. همه چیز به طرز ترسناکی تاریک پیش رفت و می دونم تقصیر مود خودم شد. این هفته… بیخیال.
امروز با تمام جونم حس بیماری داشتم. داخل کلاس زبان انگار دفعه اولم بود واژه انگلیسی می شنیدم. تمام پرسش ها رو از بیخ عوضی جواب دادم. سرم از اون درد های نبض دار مزخرف داشت و خودم هم… این هم که پشت سر هم سؤال های… گفتم که مود امروزم منفیه خخخ!
دیروز صبح همکارم زنگ زد گفت تعطیلات داره تموم میشه و من به وضوح گفتم خوشم نمیاد. گفت از چی گفتم از کلاس و از همه چیز پایان تعطیلات. توضیح ندادم. بیخیال.
واسه امروز هیچ چی نخوندم. کتاب تمرینم رو هم نبرده بودم. کلا اصلا در جریان کلاس نبودم از سردرد و از خستگی و از…
دیروز عصر انجمن شعر1دعوای درست و حسابی تماشا کردم. اونجا1آقایی هست که انتقاد کردن هاش1خورده پسند جمع نیست. یعنی چه مدلی بگم1طور هایی، … به1بنده خدایی همیشه انتقاد می کنه. گیر میده به نوشتن هاش. انتقاد رو همه می کنن اصلا اونجا قاعدهش اینه که هر کسی1چیزی بخونه و بقیه نظر بدن و خوب این نظر ها همیشه تعریف و تمجید نیستن. من مال خودم رو یادداشت می کنم و زمانی که رسیدم خونه تا جایی که ازم بر میاد اعمالشون می کنم روی نوشته هام که بهتر بشن. خلاصه انتقاد رو همه می کنن ولی این آقا1خورده انتقاد کردنش متفاوته و چند دفعه هم برخورد های آرامی پیش اومد که زود گذشت و رفع شد. دیروز من1چیزی خوندم و یکی از اون آقاها1ایراد ازم گرفت و در موردش صحبت کرد و در مورد صحبت های ایشون1سری صحبت شد و من همه رو با لبخند می شنیدم. بعضی ها مخالف نظر ایشون بودن و بعضی ها می گفتن با توجه به فلان و فلان و فلان مورد درست میگید اما، … و خلاصه حرف زیاد بود و آخر کلام بزرگ اون جمع طرف رو مطمئن کرد که من از انتقاد نمی رنجم و من تأیید کردم و طرف هم با روی گشاده گفت بله از لبخندشون مشخصه که ظرفیت انتقاد رو دارن و از گفته های من ناراحت نمیشن. خلاصه گذشت تا رسید به اون آقایی که اول گفتم. ایشون این دفعه خواست به سبک خودش ازم انتقاد کنه و وایی به خدا من مشکلی نداشتم اگر می گفت چون این بنده خدا رو می شناختم. من مشکلی نداشتم ولی به نظرم چند نفر دیگه مشکل داشتن. نه صرفا به طرفداری از من. ایشون چوب خطش پر شده بود و ظاهرا اون چند نفر به انتهای آستانه تحملشون رسیده بودن. نوشته من و انتقاد متفاوت ایشون بهانه ای شد برای انفجار. بزرگ جمع به شدت با طرف برخورد کرد و1آقای دیگه هم قشنگ کاملش کرد و خدای من خیلی خیلی بد شد! فحش و هوار در کار نبود ولی گاهی دلت می خواد طرف مقابل بیاد بزندت به جای اون زهر کلام. دلم می خواست زیر میز غیب بشم.
-یعنی تقصیر من بود؟ من فقط شعر خوندم!
اطرافم که این دلواپسیِ زیر جلدیم رو شنیدن وسط معرکه زمزمه وار بهم اطمینان دادن که تقصیر شما نبود شما شعرت رو خوندی خیلی هم به دل نشست و طبیعتا برای بهتر شدنش1سری پیشنهاد از ما گرفتی مثل همه ما که این کار رو می کنیم. حکایت آقای فلانی درازه.
و البته این دعوا هم دراز بود. دلم واسه اون آقاهه سوخت خیلی بد شد! البته ایشون هم کوتاه نیومد ولی وااآااآاااآاااییی!
راستی دیروز داخل همون انجمن اتفاق خوب هم افتاد. خاطرت هست گفتم2تا آقا سر هیچ چی دل هاشون از هم گرفت؟ آقای شماره1مثل همیشه با آدم ها و شعر هاشون شوخی می کرد و با آقای شماره2هم شوخی کرد ولی آقای شماره2جدی گرفت و اون2تا دل هاشون، … اتفاق خوب این بود که آقای شماره1از در وارد شد، صندلی های دور میز بزرگ وسط اتاق رو دور زد، از پشت سر بزرگ جمع گذشت، رفت و آقای شماره2که بی خبر واسه خودش نشسته بود رو از پشت سر محکم بغل کرد و از ته دل بوسیدش. من نمی دیدم ولی اخلاص محبتش رو با تمام وجودم حس کردم. از خوشی مورمورم شد. آقای شماره2تازه بعدش فهمید توی بغل کیه. چه قدر محبت ها رو دوست دارم! به خدا راست میگم. در این مورد دلم و نوشتهم کاملا شبیهن. اون لحظه دلم می خواست از ته دل هورا بکشم از خوشی! نمی فهمم واسه چی اون قدر که از دلگیری های این2نفر دلگیر بودم از دعوای دیروز دلم نگرفت. ترجیح می دادم این مدلی نشه ولی، … فکر بد نکن به خدا نه اینکه خوشم اومده باشه اون ها به منتقد من پریده باشن، شاید چون اون بنده خدا1خورده، … کاش قهر نکرده باشه و هفته بعد باز بیاد! حیفه بخواد ببره و نباشه!
دیروز صبح به جای کلاس گل سازی که جاش خالی مونده شیطنت کردم. شاید یکی از دلیل های سردرد های دیشبم این بود. البته فقط یکیش.
اون دفعه1بنده خدایی می گفت از دستم بدش نمیاد سرش رو بزنه به دیوار بلکه درکم کنه.
-تو واسه چی اینهمه عجیبی پریسا؟ خودت رو می کشی، یعنی می کشی ها! میری و میایی و به آب و آتیش می زنی، می چسبی به سقف، نق می زنی داد می زنی خریت می کنی روی روان ملت میری از این طرف از اون طرف از وسط عین موش کور سر در میاری زیر جلدی روی جلدی ملت رو روانی می کنی عین سوسک از خط اعصابشون میری بالا میایی پایین ول کن هم نیستی که نیستی تا آخرش اونی بشه که تو می خوایی. بعدش اونی میشه که تو می خوایی، حالا با اصرار های تو یا بدون اصرار های تو خلاصه اونی میشه که تو می خوایی! بعدش، درست بعدش، ول می کنی و می کشی عقب تکیه میدی به دیوار و انگار نه انگار که کلا پدر صاحب اون روان های داغون رو درآوردی. خوب نکبت مگه این رو نمی خواستی الان شد دیگه واسه چی قدم آخری رو نمیری؟
-واسه اینکه نمی خوام.
-آخه واسه چی نمی خوایی؟ من یعنی همه ما مطمئن بودیم بعدش میری تا تمامش رو کلا درستش کنی و خودت هم، …
-بیخود مطمئن بودید من نمیرم.
-نکنه انتظار داری کل تقدیر با تخت روون بیاد دنبالت!
-تخت روونه تقدیر ارزونیه خواهان هاش من نمی خوام. نه خودم میرم، نه می خوام تخت روون بیاد واسم.
-پس دقیقا چی شد؟ ببین پریسا هیچ چی نیست فقط از فضولی دارم جون میدم چند تای دیگه هم همین طور ولی جرأت نکردن در موردش باهات حرف بزنن. تو حرف حسابت چیه؟
-هیچ چی. الان دیگه هیچ چی.
-خوب حرف حسابت چی بود؟
-حرف حسابم؟ خخخ! همین که الان دارم می بینم بود. این رو دلم می خواست که الان شده.
-پس واسه چی تو وسطش نیستی؟
-واسه اینکه نمی خوام.
-ببین اگر بخواییی احتمالا بشه که، …
-نمی دونم شاید بشه شاید هم نشه. ولی من نمی خوام.
-پریسا نمی فهممت به خدا نمی فهممت آخه واسه چی؟ ایراد کجاست؟
-ایراد اینجا بود. داخل سرم. داخل دلم. حالا دیگه نیست.
-پس واسه چی روان ما و احتمالا اعصاب1سری طفلکیه بدشانس که خوردن به پستت رو صاف کردی؟ تو که خودت خیالت نبود چیکارشون داشتی اینهمه داستان رو انگولکش کردی؟
-باید انگولک می کردم. باید این مدلی می شد که الان شد. باید می شد.
-واسه چی؟
-واسه اینکه این مدلی درسته. واسه اینکه من درستش رو دلم می خواد.
-آخه تو که…
-بسه دیگه از مرور درس های باطله خوشم نمیاد بلدش هم نیستم.
-باطله؟ کلا درس باطله؟ پریسا! بیچارهمون کردی! خودت رو به جهنم ما رو هم بیخیال من شاهرگم رو گرو میدم تو1ملت رو سر این بیچارهشون کردی حالا کلا شد درس باطله؟ از کی؟
-از همون زمانی که داشتم اون1دسته ملت رو بیچاره می کردم. همون زمان فقط دلم می خواست این بشه بعدش من با خاطر جمعی به قول تو تکیه بدم به دیوار.
-پریسا بمیری بمیری پریسا بمیری دارم دیوونه میشم تو همون زمان هم خیال داشتی بیخیال بشی پس آخه واسه چی؟ بابا بگو من بفهمم1کاری کن بفهممت!
-نمی فهمی. نمی فهمی! فراموشش کن. نمی فهمی!
-اگر سرم رو بزنم به دیوار چی؟ بگو چیکار کنم بفهممت فقط در این1مورد من بفهممت!
-سرت رو نگه دار لازمت میشه. به جایی نکوبش. کاری هم نکن. نمی فهمی. نمی فهمی!
امروز میرم اردیبهشت. به2تا از بچه ها گفتم یعنی واتساپی نوشتم یکیشون تا این لحظه ندید یکی دیگه گفت نه. من پیش از گفتن نیتش رو کردم چه اون ها باشن چه اون ها نباشن. نمی دونم چه دردیه که دلم می خواد برم اونجا. اینجا داخل منزل هرچی دلم بخواد دم دستمه نمی فهمم واسه چی می خوام برم اردیبهشت. به جهنم اگر نباید ها اینجا رو خوندن و فهمیدن کجا میرم آهاااییی همه جهان بدونید من گاهی میرم اردیبهشت. خسته شدم از ملاحظات عوضی. به جهنم!
هنوز نبض سرم داره می زنه و همچنان سنگین. عجب خری هستم من! اردیبهشت جسدم رو تحویل4دیواریم میده ولی دلم می خواد این رفتن رو!
داستان ناتموم زیر دستمه خیلی طولانیه خیلی هم کار می بره حسش نیست بهش متمرکز بشم. باید واسه امتحان هفته بعد زبان بخونم. بقیه واسه3شنبه صبح باید بخونن من واسه4شنبه عصر.
وقفه داشتم در نوشتن. گوشیم زنگ خورده بود رفتم الان اومدم. 1زنگ زده بود و می گفت بهتره خونه بمونم و نزنم بیرون کاری کنم که سردردم باز کار دستم بده. می گفت ببین منهدم میشی کاش این کار رو نکنی! بنده خدا داره درست میگه. این اواخر1کوچولو آدم تر شدم. کمتر می زنم جاده لج. حرف1حسابه داره درست میگه. بهش گفتم آخه واقعا دلم می خواد برم بیرون. گفت ببین یا نرو یا ناپرهیزی نکن اذیتت می کنه. وحشتناک می خوام بزنم بیرون. الان هم نیمه آماده نشستم اینجا. ولی1درست میگه. اگر بهش گوش کنم باید بمونم خونه. اگر بهش گوش نکنم بهم خوش می گذره ولی سردرد، … اگر امروز عصر بیخیالش بشم و بذارمش واسه فردا چی؟ شاید تا اون زمان این سردرد کزایی ولم کنه بره! ولی آخه بیرون، من دلم می خواد بزنم بیرون! دلم نمی خواد با این حس لعنتیه لعنتی داخل4دیواری بمونم. می خوام از دستش فرار کنم. می خوام باهاش1جا نباشم. می خوام. خدایا! خدایا کمکم کن. خدایا کمکم کن! خدایا! کمکم کن!
باز رفتم و اومدم. از دیروز بود یا دیشب بود خاطرم نیست در انجام1وظیفه گیر کرده بودم هرچی می کردم نمی شد الان1بنده خدای کار بلد یادم داد چه مدلی انجامش بدم رفتم و زدم و شد و خاطر جمع شدم.
ساعت رسید به6اگر بخوام برم باید بجنبم. فعلا این رو ویرایش کنم بزنم اینجا تا ببینم چند درصد عاقلم. البته عاقل که ابدا نیستم ولی از ترس سردرد هم شده بد نیست1خورده بفهمم چیکار دارم می کنم. گرمای اون بیرون و تفریحات من جفتشون با سردرد هام رفیق های جونی هستن. ای کاش واسه خونه موندن و بی دردسر سپری کردن1خورده بیشتر سعی کنم ولی، … بسه دیگه حس نوشتنم پرید فعلا بمونه تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «از سر حس های1دفعه ای!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    همین اول یک نفر بیاد بگه اردیبهشت کجاست؟
    بعدشم یادتون رفت بنویسید زندگی قشنگه حتی با سردرد حتی با شلوغی و حتی با کلی کارِ نکرده و غیره و ذلک.
    امیدوارم زبان عالی بشه نتیجه اش.
    می دونم این طوری میشه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. درسته فراموش کردم بگم زندگی قشنگه. این رو فراموشم شده بود. واقعا تا پیش از خوندن این کامنت شما این رو فراموشم شده بود. چه قدر لازم داشتم که به خاطرم بیاد. ممنونم. واقعا به خاطر آوردنش رو امشب لازم داشتم.
      گاهی حس ها رو نمیشه توضیح داد. شاید هم بشه و من بلدش نیستم. الان هم یکی از اون گاهی هاست. فقط به خاطر همه چیز ممنونم.
      راستی چند تا سؤال بود که من فراموش کردم سر موقع جواب بدم الان یادم اومده.
      اول بستنی زغالی. برعکس بستنی های معمولی سیاهه، کمی متفاوته و میگن و به نظرم درست میگن که در ترکیباتش از درصدی زغال هم استفاده شده. باید امتحان کنیدش تا مشخص بشه باهاش موافقید یا نه.
      اردیبهشت1جای خوبیه خخخ! بدک نیست ولی بد نیست من گذرم بهش نیفته چون هر دفعه سردرد میشم اما کو دیده عبرت بین خخخ!
      اون پست و زنگ خطر هم اگر خاطر شما باشه، خیال می کردم بی خطره رفتم دوباره خوندمش و فهمیدم خیالم اشتباه بود. ای کاش از مطالبش فقط جریان گروه واتساپ انگلیسی رو گرفته باشید و باقیش شبیه همیشه در پرده پراکنده نوشتن های من باقی مونده باشه! در غیر این صورت بله به نظرم باید این آگاهی از طرف شما رو زنگ خطر به حساب بیارم و خخخ مواظب تر باشم.
      دیگه چیچی بود یادم نیست به نظرم همین ها بودن. خدایا اینجا یعنی1چیزی داخل وردپرس خود به خود عوض شده من نمی تونم از اینجا پست بزنم خوشم نمیاد از این ترکیب جدیدش! حس گشتن و نیافتن نیست پس فعلا بیخیال پست!
      راستی زندگی همچنان قشنگه. و باز هم راستی به خاطر این کامنت ممنونم. نه فقط واسه خاطر یادآوریه قشنگی های زندگی. واسه تمامش. واسه حضور، واسه اطمینان خاطری که گاهی واقعا به طرز دردناکی لازم میشه، و واسه تمام حس مثبتی که این چندتا کلمه بهم انتقال داد. اعتراف می کنم که خیلی لازمش داشتم خیلی. ممنونم!

پاسخ دادن به پریسا لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *