1لکه تاریک!

بچه که بودم، شبیه همه بچه ها1جهان آرزو های رنگی داخل دل کوچیکم جا می شدن. آرزو هایی که هر کدوم دنیایی بودن واسه خودشون هم رنگ بچگی های سفید و شفاف من!
قاطیه آرزو هام1جفت دمپایی رو فرشی هم بود. الان که فکرش رو می کنم به نظرم به شدت خنده دار میاد ولی الان من دیگه بخوام و نخوام، که نمی خوام، آدم بزرگ به حساب میام. اون زمان بچه بودم. بچه!
دلم1جفت دمپایی رو فرشی می خواست. اون زمان این چیز ها بود ولی نه شبیه امروز. یادمه1دفعه که رفته بودیم تهران، همسایه میزبانمون1دختر داشت. اسمش نوشین بود. نوشین همسال من بود شاید یکی2سال بزرگ تر. این نوشین و من و باقیه دختر های اطراف دوست و همبازی شدیم. نوشین1جفت دمپایی رو فرشیه خیلی قشنگ داشت. چه قدر دلم می خواست من هم1جفت دمپایی رو فرشی داشته باشم. از سفر که برگشتیم این آرزو رفت داخل دفتر آرزو های بچگی هام. به مادرم گفتم و نق زدم که من دمپایی رو فرشی می خوام. قانعم کرد که بیخیالش بشم. قانع نشدم ولی دیگه نق هم نزدم. من دیگه نگفتم یعنی خیلی زیاد نگفتم ولی، … دمپایی رو فرشی دلم می خواست. و همه می دونیم زمانی که دل نازک1بچه چیزی رو بخواد دنیا چه رنگی میشه.
گذشت و من یادم نرفت. چند ماه گذشت. پدرم رفت مشهد. ناگهانی و ناغافل. جریان چه مدلی رفتنش و داستان هاش بماند. نصفه شب برگشت. از خواب بیدار شدم. پدرم بالای سرم بود. از زمانی که یادم میاد هوام رو زیاد داشت. واسه خاطر اینکه دختر بودم، ته تاقاری بودم، و شاید هم واسه خاطر چشم هام که اون زمان هنوز می دیدن ولی دکتر ها بهشون گفته بودن فردا های من چه رنگی خواهد بود.
داشتم می گفتم. نصفه شبی که پدرم از سفر برگشت و زمانی که من گیج از خواب نیمه شب صداش رو شنیدم، دست هاش رو حس کردم، و1بسته نرم کوچیک رو وسط دست های بی حس از خوابم لمس کردم، انگار دنیا مال من بود. خواب از سرم پرید. بسته رو باز کردم. داخل کاغذ کادوی نرم و خشخشی1جفت دمپایی رو فرشی بود. دمپایی های سفید با1عالمه رگه های طلاییه به شدت براق. روی دمپایی هام با چیزی نرم و بلند به نرمی و بلندیه1دسته پر پوشیده شده بود. پوشیدمشون. چنان نرم و راحت بودن که انگار پا هام رو بغل و نوازش می کردن. لحظه ای که پا هام داخلشون جاگیر شدن از شدت خوشی مورمورم شد. هنوز قشنگیش در خاطرم هست. واقعا قشنگ بود اون قدر قشنگ که دیگه شبیهش رو ندیدم. شاید هم اون اندازه که باید نگشتم که ببینم.
از خوشحالی کم مونده بود نفسم بگیره. دمپایی ها رو برخلاف نظر مادرم سفت بغل کردم و دوباره خوابم برد. اون شب تا صبح خواب می دیدم سیندرلا شدم. بعدش خواب می دیدم پرنده شدم و با دمپایی های جادوییم پرواز کردم. بعدش خواب می دیدم پری شدم و شبیه بند انگشتی با دمپایی هام از وسط1گل رد شدم و رفتم به سرزمین پری های بال طلایی. صبح فردا حس متفاوتی داشتم. حسی بسیار شیرین که با تمام جونم ازش لذت می بردم. حس می کردم هنوز خوابم و هنوز پریِ سرزمین بال طلایی ها هستم که اومدم روی زمین و با پا های دمپایی پوشم وسط گل های رنگیه قالی این طرف و اون طرف میرم. اطرافیانم تصور می کردن خیلی زود برام عادی میشه ولی نشد. روز ها می گذشت و من همچنان از پوشیدن دمپایی هام چنان عشقی می کردم که با چشم بسته هم از صورتم خونده می شد. یادش به خیر!
اون زمان همسایه ها اینهمه از هم دور نبودن. خونه ها حیاط داشتن و دیوار ها اینهمه سفت و سخت نبودن. من و بچه های همسایه زیاد هم رو می دیدیم. با هم رفت و آمد داشتیم. با هم هم بازی بودیم. بزرگ ها با هم هم صحبت می شدن و ما هم بازی و هم صدا و هم دل و همراه.
بین دختر های همسایه، دختری بود با چهره شیرین و حسابی سر زبون دار و خنده های بلند. اسمش محبوبه بود. این محبوبه یکی از هم بازی های من بود و اگر غیبتش نباشه1مقدار حسود. گیر داده بود به دمپایی های من و بیخیال هم نمی شد. همیشه تا سرم رو دور می دید، پا های تپلیش رو می کرد داخل دمپایی رو فرشی های من و راه می افتاد. و همیشه جیغ و هوار من بود که می رفت هوا و هر دفعه هم مادرم سرزنشم می کرد که خجالت بکش این مهمونه حالا1دقیقه پوشید چی شد مگه! ولی من گوشم بدهکار نبود. به محض اینکه پا های محبوبه رو داخل دمپایی های خودم می دیدم با تمام توان جیغ می کشیدم و حمله می کردم تا دمپایی هام رو پس بگیرم. محبوبه بار ها با گریه و قهر از خونه ما رفته بود ولی باز دم غروب آشتی بود و بازی بود و عشق های شفاف کودکی. یادش به خیر! همه چیز دوباره رو به راه می شد ولی دمپایی ها! من در مورد این1مورد با هیچ کسی شوخی نداشتم. حس می کردم پا هایی جز پا های خودم نباید داخل دمپایی هام بره. حس می کردم در غیر این صورت به اجبار رؤیا هام رو با صاحب اون پا های بیگانه شریک میشم. این رو به هیچ عنوان تاب نمی آوردم. من و محبوبه بزرگ شده بودیم ولی دمپایی های من هنوز بین ما2تا بود. هنوز محبوبه تا مهلت گیر می آورد سر به سرم می ذاشت و اگر غافل می شدم قافیه رو می باختم و پا های محبوبه بود که داخل دمپایی های من از این طرف به اون طرف می رفتن و جیغ و دادم رو در می آوردن. محبوبه عجیب حسرت دمپایی های من به دلش بود. از ته دل می گفت خوش به حالت. خیلی پیش اومده بود که سعی کرده بود دلم رو به دست بیاره تا اجازه بدم1دفعه1دل سیر دمپایی های پَر پوشم رو بپوشه و تا هر زمان دلش می خواد بدون ترس از جیغ و داد های من واسه خودش کیف کنه که اجازه نمی دادم و حالش گرفته می شد. مادرش رو بیچاره کرده بود که لنگه دمپایی های من رو واسش بخره که گشتن و پیدا نکردن. خلاصه دمپایی های من همچنان عشقم بودن و حسرت محبوبه و کم و بیش باقیه دختر های اطرافم. این وسط من بی توجه به تمام این ها فقط دمپایی هام رو دوست داشتم و دوست داشتم. دمپایی های من! فقط مال خودم! محبوبه بیخود میگه! به من چه که دلش می خواد! داخل کرک های نرم این دمپایی ها فقط جای پا های خودمه! فقط پا های من! نه پا های محبوبه نه پا های هیچ کسی! فقط پا های خودم!
زمان می گذشت و من آهسته آهسته در جاده بچگی هام به طرف جهانِ بزرگ شدن ها پیش می رفتم و بدون اینکه خودم بدونم منظره های قشنگ و رنگیه دنیای بچگی رو پشت سر می ذاشتم. به نظرم13سالم شده بود و هنوز خیلی چیز ها از بهشت بچگی با خودم داشتم. عشق به اون1جفت دمپایی و رؤیا هام یکی از اون چیز ها بود. هنوز به دمپایی هام عشق داشتم و هنوز زمانی که می پوشیدمشون و باهاشون راه می رفتم احساس رؤیاییه عجیب و لذت بخشی رو تجربه می کردم که هنوز بعد از گذشت اینهمه سال نظیرش رو در هیچ لباسی تجربه نکردم. هنوز بدون دمپایی هام دیده نمی شدم و دیگه همه اون1جفت دمپایی رو جزئی از موجودیتم می دونستن و عادت کرده بودن که همه جا با دمپایی رو فرشی هام ببیننم. دیگه کسی نبود که ندونه من چه قدر اون1جفت دمپایی رو دوست داشتم.
شب بود. تلویزیون روشن بود و داشت1سریال آبکی پخش می کرد. خونواده خسته از دویدن های روز نیمه خسته و نیمه هوشیار هر کدوم1طرف ولو بودن و کم و بیش تلویزیون تماشا می کردن. پدرم نبود. من هم1گوشه از حال بزرگ خونه رو اشغال کرده بودم با کتاب و دفتر هام. مثلا درس می خوندم و خدا می دونست وسط کله13سالهم چی ها که نمی گذشت. رخوت فضا رو فریاد مادرم شکست.
-وایی سوسک! چه بزرگ هم هست! رد شد رفت زیر پشتی ها!
همه از جا پریدیم. سوسکه به گفته مادرم و بعدش برادرم واقعا بزرگ بود. بزرگ و فرض و دردسرساز. مادرم حسابی ترسید و برادرم حس کرد باید قهرمان باشه. شبیه همه پسر های نوجوون. به فاصله1چشم به هم زدن اتفاق افتاد.
-کو کجا رفت؟
-نمی دونم!
-اوناهاش اونجاست! وایی اونجاست!
-آهان دیدمش دیدمش!
-وایی داره میاد این طرف!
-الان درستش می کنم.
-داره میره زیر تلویزیون دیگه نمیشه گرفتش!
-الان الان! آهان کشتمش!
برق سفیدی که1لحظه درخشید و صدای خفه1تق و سکوت. ماتم برده بود. صدای برادرم سکوت رو شکست.
-سوسکه داغون شد ولی ای بابا زیر این دمپاییه1کوچولو لک شد ولی، …
صدام رو پیدا کردم. با تمام توانم شیرجه رفتم روی سر برادرم و با هرچی زور داخل حنجرهم بود جیغ کشیدم!
-دمپاییم! دمپاییم! دمپاییه من! زدیش روی سوسک! دمپاییه من! دمپاییم کثیف شد! تو دمپاییم رو چیکارش کردی؟ دمپاییه من!
بیچاره برادرم که تازه فهمیده بود چیکار کرده سعی کرد آرومم کنه.
-ببین به خدا پاک میشه من واست پاکش می کنم فردا که از مدرسه میام1پاک کننده قوی برات…

دیوانه شده بودم. شیون می زدم.
-نمی خوام! نمی خوام! دمپاییم رو چیکار کردی! دمپاییه من! زدیش روی سوسک! دمپاییه من!
مادرم اومد کمک برادر گیج و ماتم ولی فایده نداشت. دمپایی هام رو داد دستم که خاطرم جمع بشه و سعی کرد بهم اطمینان خاطر بده ولی من دیوانه تر شدم. دمپایی ها رو انگار که آتیش گرفته باشن پرت کردم اون طرف اتاق و از ته دل ضجه زدم.
-نمی خوام! نمی خواااآاااآاااآااااااآاااآااام! این ها رو نمی خواااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآااام!
طفلک برادرم! واقعا نمی خواست اذیتم کنه. اون لحظه فقط می خواست در برابر مادرم مرد باشه و از آرامش خاطر من و مادرم در برابر چیزی که این آرامش رو تهدید می کرد دفاع کرده باشه. برادرم اون لحظه واقعا نفهمید چی رو روی سوسک زد ولی کار دیگه شده بود و من هیچ منطقی سرم نمی شد.
اون شب خیلی خیلی بد گذشت. فرداش هم گذشت. به نظرم لازم نباشه حال خودم رو توصیف کنم. داغون بودم. مادرم اون روز به روی من نیاورد ولی فرداش بدون داد و فریاد توبیخم کرد که این رفتارم هیچ درست نبود و نیست ولی من فقط در سکوت گوش کردم و ماتمزده و اخمو بعد از تموم شدن حرف هاش بلند شدم رفتم روی پله های حیاط رو به روی باغچه غروب زده نشستم. برادرم اولش زد به بیخیالی تا اوضاع که بهتر شد بیاد سراغم ولی اوضاع بهتر نشد. چند روز گذشت. مادرم و برادرم عاقبت موفق شدن لکه گوشه دمپایی رو تا حد خیلی زیادی پاکش کنن. برادرم اومد و سعی کرد دلم رو به دست بیاره. دمپایی های تمیز رو تحویلم داد ولی من فقط با نوک انگشت گرفتمشون و وسط هوا ولشون کردم تا شبیه2تا تیکه آشغال پرت بشن روی زمین و بعد زیر لبی گفتم دستت درد نکنه و برادرم رو مات و غمگین همونجا جا گذاشتم و رفتم داخل حیاط روی پله ها نشستم. سرم رو گرفتم بین دست هام و شاید گریه کردم شاید هم فقط چشم هام رو بستم. خاطرم نیست.
روز ها می گذشت. من جنگ و دعوا نمی کردم. ناسازگاری هم دیگه نداشتم. فقط در سکوتی غمگین رفته بودم که برادرم رو یواشکی اذیتش می کرد. دیگه طرف دمپایی هام نمی رفتم. بدون دمپایی رو فرشی، با پا های برهنه و چهره غم گرفته این طرف و اون طرف می رفتم. پدرم موضوع رو که فهمید در حضور من برادرم رو به باد سرزنش گرفت ولی من حتی سر بلند نکردم. پدرم سعی کرد از دلم در بیاره. دمپایی ها رو گرفت نشونم داد و برام توضیح داد که دیگه اون لکه تاریک رو هیچ کجاش نمی بینه و اون ها باز شبیه همیشه دمپایی های پا های دختر کوچولوش هستن. ولی من کشیدم عقب و فقط گفتم دیگه دوستشون ندارم. پدرم گفت1جفت قشنگ ترشون رو برام می خره ولی من گفتم دیگه دمپایی رو فرشی دوست ندارم. بعدش هم پدرم رو با دمپایی ها جا گذاشتم و باز رفتم داخل حیاط و نشستم روی همون پله ها و رو به روی همون باغچه. انگار رؤیا هام همه ترک خورده بودن. دلم گرفته بود ولی نمی تونستم توضیحش بدم. در جواب مادرم که بهم اطمینان می داد اون لکه دیگه دیده نمیشه، پدرم که می گفت برام دمپایی های نو می خره، و برادرم که می گفت پول تو جیبی هاش رو بهم میده تا بذارم روی پول های خودم و1جفت دمپاییه قشنگ واسه خودم بخرم فقط می گفتم دیگه دمپایی دوست ندارم. می گفتم و بعد هر ساعتی از شبانه روز که بود، می رفتم داخل حیاط و روی پله ها می نشستم و رو به روی باغچه سرم رو می گرفتم بین دست هام و چشم هام رو می بستم.
چند روز بعد محبوبه باز گذرش به خونه ما افتاد. مادرش اومده بود از مادرم1چیز هایی در مورد خیاطی یاد بگیره. محبوبه مهلت پیدا نکرد به دمپایی هام گیر بده. دیدشون و تا دهنش رو باز کرد حرف بزنه من پیشدستی کردم.
-این ها رو می خوایی؟
محبوبه چنان تعجب کرده بود که یادش رفت می تونه حرف هم بزنه. منتظر جوابش نشدم. دمپایی ها رو پرت کردم طرفش و گفتم بیا مال تو! بعدش هم بدون اینکه منتظر عکس العملش بشم رو برگردوندم و رفتم داخل حموم و تا2ساعت بعد بیرون نیومدم. محبوبه از خوشحالی دیوونه شده بود. دمپایی ها رو برداشت و همراه مادرش رفت. بد جوری دلم گرفته بود. دلم تنگ بود واسه رؤیا هام. واسه سرزمین پری های بال طلایی. واسه دنیای یواشکیه رنگارنگی که فقط مال خودم بود. واسه نرمیه دمپایی هام. به کسی نمی شد بگم. اگر حرفش رو می زدم مادرم می گفت خوب خودت دادیشون به محبوبه. می خواستی ندی.
می خواستی ندی! این تنها چیزی بود که می شد بگه و بگن. کسی نمی دونست من چه دردمه. حق هم داشتن. از کجا می خواستن حس و حال1دختر تخس و سرتق رو بفهمن؟ دیگه حرفی نزدم. ماجرا ظاهرا فراموش شد ولی نه برای من.
اون زمان، رفیقی داشتم که گاهی می دیدمش. دوستی که از خودم بزرگ تر و با تجربه تر بود. شاید هم عاقل تر!
-چی شده! واسه چی این روز ها بد تو همی؟
-نمیگم.
-واسه چی؟
-واسه اینکه می خندی.
-تو بگو من قول میدم نخندم.
-اگر خندت گرفت چی؟
-خوب یواشکی می خندم که تو نبینی. حالا بگو.
-قول میدی؟
-آره. بگو ببینم چته!
سرم رو روی دستش ولو کردم و براش گفتم. از اولِ اولِ اولش. نفهمیدم از کجاش گریهم شروع شده بود. اون شنید و نخندید.
-حالا واسه چی گریه می کنی؟ تو خودت اون دمپایی ها رو بخشیدی و کنار کشیدی. کسی به زور ازت نگرفتشون. واسه چی ناراحتی؟ اگر دوستشون داشتی نباید می بخشیدیشون به کسی. اگر هم دوستشون نداشتی دیگه نباید ناراحت از دست دادنشون باشی.
گریه نفسم رو گرفت ولی نه اون قدر که نتونم داد بزنم.
-دوستشون داشتم. خیلی هم داشتم. ولی نه این مدلی. اون ها دمپایی های من بودن. اما کثیف شدن. با دل و روده های کثافته1سوسکه اآشغاله لجن کثیف شدن. دیگه شبیه اولشون نمی شدن. اون ها پاکش کردن ولی اون لکه کثافت روش بود. به خدا من دیدم. این ها خیال می کنن من کورم هیچ چی نمی بینم. من دیدم به خدا دیدم. اون لکه بود! اون لکه لجنیه کثافت هنوز بود! کثیفش کردن. دمپایی هام رو کثیفش کردن. با1مشت دل و روده لجنه لعنتی دمپایی هام رو کثیفش کردن!
نگفتم رؤیا هام رو کثیفش کردن. نگفتم دنیای قصه هام رو کثیفش کردن. نگفتم… دیگه چیزی نگفتم فقط بیخیال از اینکه کسی ببیندمون سرم رو وسط سینهش فرو کرده بودم و از ته دل زار می زدم. واسه دمپایی هام. واسه دنیام. واسه رؤیا هام!
نفهمیدم چه مدت طول کشید. اون قدر وسط سینه اون بنده خدا زار زدم که لباسش خیس شد. اون هم چیزی نمی گفت و فقط آهسته شونه هام رو فشار می داد و روی سرم دست می کشید و نمی دونم فهمیده بود دردم چیه یا نه. فقط بود و چه قدر ممنونش بودم که نمی خندید و اجازه داده بود تا وسط سینهش گریه کنم. عاقبت به حرف اومد.
-بسه دیگه. گریه هات رو هم کردی. واسه مرده ها هم تا چند روز عزاداری می کنن بعدش زنده ها میرن سر زندگیشون. تو هنوز اول کاری. بعد از این زیاد از این چیز ها پیش میاد. با اولیش که نباید تمام اشک هات رو خرج کنی! پاشو. پاشو تمومش کن تمام صورتت ورم کرده قشنگ نیست این طوری بری خونه مادرت ببینه. پاشو بریم بستنی میوه ای می چسبه.
اون باز حرف زد و حرف زد تا گریه هام بند اومد. حرف هاش زیاد بودن. تموم که شد، دیگه گریه نمی کردم. دلم هم دیگه سنگین نبود. فقط حسابی تنگ بود و حسابی گرفته. بستنی چسبید. روز بدی نبود. من هم دیگه گریه نمی کردم. فقط، …
مدتی بعد که خاطرم نیست چند هفته بود، پدرم باز خواست بره سفر. ازمون پرسید چی واسمون بیاره. انتظار داشت من دمپایی رو فرشی ازش بخوام ولی نخواستم. عروسک خواستم. پدرم خندید و گفت برام1عروسک میاره با1جفت دمپایی رو فرشیه قشنگ. گفتم دمپایی نمی خوام بابا. فقط عروسک برام بیار. برادرم سعی کرد خاطره اون شب و اون دمپایی ها رو از خاطرم پاک کنه. پول هاش رو که واسه خریدن فوتبال دستیه نو جمع کرده بود داد به من تا باهاش1جفت دمپایی رو فرشیه نو بخرم. پول ها رو بهش پس دادم و گفتم من دیگه دمپایی نمی خوام. فوتبال دستی بخر ولی من هم بازی! مادرم سعی کرد به1بهانه ای مثلا تولدم یا شاگرد اول شدنم واسم1جفت دمپایی رو فرشی بخره ولی رد کردم و گفتم دمپایی نمی خوام. اون ها خیلی مهربون بودن ولی نمی تونستن درک کنن که قشنگیه اون دمپایی ها، اون خواهندگی، و شاید اون چیزی که می شد بهش گفت ارزشه اون دمپایی و اون آرزو واسه من دیگه شکسته و از بین رفته بود. با اون لکه تاریک و کثیف که هرچی در پاک کردنش کوشش شد سایه نکبتش باقی موند و نرفت. با سایه ای از1لکه کثیفه تاریک! نمی تونستم حس و حالم رو واسه کسی توضیحش بدم. هنوز هم بعد از اینهمه سال نتونستم توضیحش بدم و الان هم که اینجا نشستم و دارم این خط ها رو می نویسم، طولش میدم بلکه بتونم حس و حالم رو توضیحش بدم و توصیفش کنم ولی می بینم که همچنان ناموفق هستم.
پا های من دیگه دمپایی رو فرشی به خودشون ندیدن. من دمپایی های پَر پوش و نرمم رو می خواستم ولی اون ها دیگه نبودن. اون رؤیا ها دیگه رفته بودن. کثیف شده بودن. با دل و روده1سوسکه لعنتی کثیف شده بودن. اون لکه روی دمپایی هام موند و هر دفعه که موقعیته داشتن1جفت دمپایی رو فرشی برام پیش می اومد، تصور اون لکه کثیف بین من و خواستن حائل می شد و هنوز هم میشه.
رفیقم درست می گفت. اون لکه در زندگیِ من آخریش نبود و من اون زمان نفهمیدم. حالا می فهمم. بعد از اون من بزرگ تر شدم و بسیار در جاده زندگی برام پیش اومد که شاهد باشم ارزش هام، عشق هام و خواهندگی هام با لکه های تاریک و پاک نشدنی کثیف بشن و من کاری از دستم بر نیاد جز تماشا و تماشا و، … گذاشتن و گذشتن. ای کاش اون روز می فهمیدم رفیقم چی می گفت! شاید در برابر لکه های بعدی آماده تر و مقاوم تر می شدم! ای کاش!
واسه فهمیدن ها و تجربه کردن ها و یاد گرفتن ها نه همیشه، ولی معمولا زمان هست. شاید برای من هنوز هم دیر نشده باشه. شاید!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «1لکه تاریک!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خیلی منتظر نوشته شدنش این جا بودم.
    البته هیچ حرف به درد بخوری ندارم که بگم ولی دوست داشتم این جا هم ببینمش و بیام بگم خیلی وقت ها لکه هایی وجود دارند که فقط یه سری آدم ها می بیننش و بقیه نه خیلی وقت ها یه چیزایی فقط در یک حالت خاص عشق و مقدس میشن و اگر ذره ای حالتشون رو از دست بدن دیگه عالی و بی نقص نیستند.
    خیلی وقت ها خیلی ها حال آدم رو نمی فهمند و هیچ کاری جز تحمل و شاید لبخند زدن نمیشه کرد در اون موارد.
    برای لکه های بعدی هم من که تا حالا نتونستم کاری بکنم.
    کاش شما بتونید از پیش آماده باشید.

  2. پریسا می‌گوید:

    سلام دوست من. لکه ها. از دست این لکه ها! ای کاش اون بعضی آدم ها هم نمی تونستن ببیننشون و اینهمه زجر تحمل نمی کردن. نمی دونید چه دردی داره لکه ای رو ببینی که بقیه نمی بیننش. به خدا دردش وحشتناکه. اصلا نمیشه توضیح بدی از چی دردت میاد چون بقیه اصلا نمی بیننش. ویران می کنه. مخصوصا اگر این لکه بشینه روی چیزی که عشقته. دلته. تمام محبتته. خدایا ای خدای من! نه کاریش نمیشه کرد. فقط میشه گذاشت و گذشت. من دمپایی های لکه دارم رو دیگه رها کردم. دلم واسشون تنگ می شد. دلم واسه رؤیاهام تنگ می شد ولی نمی تونستم. من اون ها رو بدون اون لکه لجنی می خواستم و اون لکه همچنان بود! اشک های یواشکیم رو هرگز یادم نمیره! هنوز هم آماده نیستم. هرگز هم آماده نخواهم بود. باز هم اگر موفق به پاک کردن لکه ها نشم رها می کنم. نه اینکه علایقم رو ببخشم به کسی. از دل رهاشون می کنم. دیگه برام بی تفاوت میشن. پوچ میشن. تموم میشن. اگر اون دمپایی ها مال محبوبه نمی شدن باز هم اجازه نمی دادم کثیف یا خراب بشن ولی دیگه دمپایی های رؤیاییه من نبودن. تموم شده بودن. با1لکه موندنیه نفرین شده آشغال لجن برای من تموم شده بودن! کاش مجبور نمی شدم اعتراف کنم که چه قدر دلتنگ میشم از یادآوریه تمام این ها! کاش لکه ها نبودن! ای کاش هرگز لکه ها نبودن!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *