این به چند روز سکوتم در!

سلام من اومدم. اوخ خدا چه سختم میشه زمان هایی که از اینجا پرت میشم بیرون و باید با کلید وارد بشم و کلید رو خاطرم نیست و باید کپی پیست بزنم. اول تا آخر2دقیقه هم زمان نمی بره ولی من حس انجامش رو ندارم و این میشه که زمان های شوت شدن هام دیر وارد میشم و خلاصه نیستم. این دفعه هم همین طور. اینترنتم تموم شده بود و پرت شدم بیرون و ورودم کلید لازم داشت و من کلید رو حفظ نیستم و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و وو و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و و خودتی دیوونه خودتی روانی خودتی مریض خودتی خودتی تمامش خودتی خودتی این ها که داری میگی نمیشه اینجا بنویسم هم خودتی!
خیلی چیز های ریز و مسخره بود و هست که باید اینجا می نوشتمش ولی حسش نیست پس بیخیال. به نظرم1جور هایی ارزش زمان تلف کردن ندارن. این روز ها حسابی ارزش هام برام پوچ شدن. گاهی به طرز وحشتناکی نسبت به مواردی که پیش از این به شدت خواهانشون بودم احساس کرختی و حتی دلزدگی می کنم. به شدت حس می کنم چه قدر در تعیین ارزش هاشون خطا زدم و چه قدر هیچ بودن. گاهی این مدلی میشم و گاهی با تمرکز بهشون حس می کنم1چیزی ته قلبم1کوچولو حرکت می کنه و فقط همین. این هم ایشالا به همین زودی پاک میشه و خلاص. این روز ها عجیب خلاصم از عادت های منفیه عوضی که ترکشون برام ناممکن دیده می شد. انگار1دفعه تموم شدن و رفتن. به همین سادگی. فقط رفتن. و همراه خودشون1سری تصورات تلخ و شیرینم رو هم بردن. عجیبه. برام عجیبه! نمیشه بیشتر توضیح بدم ولی برام عجیبه!
امروز بچه های محله جمع میشن تهران. با مادرم چونه زدم که به رفتنم رضایت بده ولی نداد. من هم واقعیتش رو بگم چندان تلاش نکردم. نه اون اندازه که سر سفر نجفآباد و یکی2تا سفر دیگه زور زدم و عاقبت رضایته رو گرفتم. اینجا اعتراف کنم که این دفعه تقریبا هیچ تلاشی نکردم. فقط1دفعه گفتم که گفت نه، و1دفعه دیگه هم به توصیه1بنده خدا و چشمی که بهش گفته بودم با مادرم حرف زدم که گفت نه. و برای این نه1عالمه دلیل ردیف کرد که من گوش کردم و سکوت کردم و تموم شد. مادرم گذاشت به حساب اینکه دلم می خواد و کوتاه اومدم واسه خاطر دلش. این3شنبه پیش از اینکه بره ییلاق بهم گفت تو نمیری؟ گفتم کجا مادری؟ گفت تهران دیگه. گفتم نه مادری مگه نگفتی رضایت نداری؟ مکث کرد. انگار دلش واسم گرفت. گفت اگر دلت می خواد برو. گفتم تکلیف دل تو چی؟ گفت من مادرم. هر جا هم که باشی دلواپسم واست. مخصوصا اگر بدونم داری میری به سفری که، … خندیدم.
-این مدلی نگو مادری اینهمه سیاه هم نیست.
مادرم موافق نبود. بحث نکردم. مادرم واقعا می خواست رضایته رو واسه امروز بهم بده. سکوتم در جواب نارضایتیش اذیتش کرده بود انگار.
-اگر واقعا دلت می خواد برو. من هم که نیستم. فقط مواظب باش دختر جان. مواظب خودت و مواظب ما باش!
فقط خندیدم. مادرم اصرار کرد و من فقط خندیدم. زمانی که بوسیدمش به نظرم رسید چه قدر این بنده خدا رو من در عمرم شکستمش. خیلی زیاد خیلی. گفتم مادری من جمعه تهران نمیرم. بعد از این هم به هیچ سفر اینترنتی نمیرم. بهش فکر نکن چون من دیگه بهش فکر نمی کنم. مادرم خوشحال شد ولی سعی کرد نشون نده که البته موفق نشد.
-واسه خاطر دل من نمیری؟ این طوری اذیت میشی. برو ولی مواظب باش نه ما نه خودت دیگه تحمل اون روز ها رو نداریم دختر جان.
مطمئنش کردم.
-واسه خاطر دل خودم نمیرم مادری. اگر سفری باشه منتظر میشم با هم بریم. سفر اینترنتی رو دیگه دلم نمی خواد. من1سفر واقعی می خوام نه کاغذی.
مادرم سبک شده بود. این رو در فشار آغوشش زمانی که موقع رفتنش هم رو می بوسیدیم حس کردم. سبک شدم از سبکیه خاطرش. و امروز همچنان حس می کنم سبکم از سبکیه خاطر اون و خودم.
این روز ها به شدت درگیرم. درگیر ریز های بی شماری که تمومی ندارن. رفتم1سری کتاب داستان و موزیک انگلیسی در سطح ابتداییه کودکان نوآموز خریدم که گوش کنم و گوش کنم و گوش کنم تا تموم بشن و برم سراغ سطوح بالاتر. از دست ضعف انگلیسیم خسته شدم. دیگه رفته روی اعصابم. یا باید کلا ولش کنم، یا باید بهش برسم تا رفع بشه. سال هاست بهش بی اعتنا شدم ولی ظاهرا فایده نداره. عید96فهمیدم که این دفعه هم شبیه همیشه باید به حرف تلخ مادر بیشتر توجه می کردم و این رو جدی تر می گرفتمش. ولی از خودم انتظار نداشتم. عید با وجود نا آگاهیم از پسش خوب بر اومدم و حالا می خوام که بهتر بر بیام. نمی دونم چه مدلی ولی باید بر بیام. باید. باید! از اون مدل باید های پریسا نشان. سخته می دونم. سخت تر از پیدا کردن کلاس مهره بافی. سخت تر از جا شدن در کلاس بینا ها واسه گل بافتن. سخت تر از خیلی چیز های دیگه که گفتم باید بشه و سعی کردم و شد. ولی هیچ سختی ناممکن نیست. الان مشکل اینجاست که واقعا نمی دونم از چه راهی باید برم. انگلیسیم رو چه مدلی باید قوی کنم. این هیچ جای زندگیِ روزمره واسم کاربرد نداره که بخوام تمرینش کنم. کسی اطرافم انگلیسی زبان نیست که باهاش حرف بزنم. جایی در اطرافم به کارم نمیاد که به کار بگیرمش. اطرافیانم هم خخخ. به اون هایی که زبانشون از خودم بهتره میگم واسه تقویت خودتون و تمرین من بیایید1کاری کنیم طرف میگه حوصله ندارم. کلا حوصله نداره. حوصله هیچ چیزی رو نداره و خخخ من هم حوصله همه چیز رو دارم جز اصرار به1بنده خدای بی حوصله که خخخ خخخ.
این روز ها راحت دروغ میگم. دروغ هایی که پیش از این ممکن نبود حاضر به گفتنشون باشم. در این حدود های2ماه2دفعه این مدل دروغ ها رو گفتم. اولیش1شبی نه1عصری بود که داشت قفسه سینهم از شدت فشار هقهق منفجر می شد. هرچی نفس می کشیدم تمومی نداشت و عامل فشار رفع نمی شد. شبیه1کوه پنبه1کوه پنبه که آوار شده بود روی روانم و همون طور نرم و پنبه ای فشار می آورد و فشار می آورد و خدایا داشتم خفه می شدم تموم نمی شد و نمی شد و خدایا من می مردم! فقط باید تمومش می کردم. فقط باید نفس می کشیدم. فقط باید تموم می شد. پیش از این کسی کلیدی بهم داده بود که مطمئن بودم هرگز ازش استفاده نمی کنم.
-خوب این که کاری نداره. اگر پیش اومد دروغکی بگو حله. فقط بگو حله و تموم.
اون زمان سفت گفتم نه.
-ولی حل نیست این2روییه و از اون مدل های خیلی خیلی پستش هم هست. این رو انجامش نمیدم.
-برو بابا پریسا حوصله داری! چی میگی واسه خودت! هرچی می خواد باشه. خیال کردی بقیه چیکار می کنن! به نظرت تمام دنیا اون قدر صافن که تمام مکنونات قلبیشون نسبت به اطراف و اطرافیان رو بگیرن کف دستشون و نشونت بدن؟ نه دیوونه این طوری نیست. طرف میاد میگه عاشقتم عزیزم قربونت برم من میمیرم واست ولی ته دلش می خواد سر به تنت نباشه. حالا تو میگی این2روییه! به قول خودت بیشین بینیم بابا دلت خوشه تو هم! اگر پیش اومد1حله بیخیالش بگو، چندتا هم جوک و جفنگ بپرون تمومه.
حرصی بودم. جنسش رو نمی دونم فقط حرص بود.
-من این کار رو نمی کنم. من این کار رو نمی کنم!
-باشه نکن. اون قدر به این حال و هوات بمون تا جونت در بیاد!
و اون شب این آخرین کلید که اونهمه سفت گفتم هرگز به کارم نمیاد به کارم اومد. دروغ گفتم. چه سفت هم گفتم. گفتم حله. کاملا حله. قطعا حله. از طرف من این جاده شبیه کف دست پاکه. گفتم و به خودم نفرین فرستادم به خاطر این گفتنم که واقعی نبود. و تموم شد. فشار تموم شد. کلا همه چیز تموم شد. نفسم که بالا اومد اون قدر خسته بودم که دیگه نفهمیدم چی شد. نه من واقعیت رو گفته بودم، نه طرف مقابل که این رو ازم شنید واقعا باورش شد. جفتمون داشتیم نقش بازی می کردیم. جفتمون داشتیم دروغ می گفتیم و هر2طرف می دونستیم که طرف مقابل می دونه راست نمیگیم. ولی ادامه دادیم. ادامه دادیم و بعد در توافقی ناگفته2طرف این دفتر شبزده رو گرفتیم و خیلی آروم بستیمش. بستیمش و تموم شد. بعدش به هم لبخند زدیم. لبخندی از جنس تظاهر. در حالی که هر2طرف می دونستیم طرف مقابل از تقلبی بودنه لبخند ما آگاهه. از2طرف اون دفتر شبزده به هم لبخند زدیم، واسه هم دست تکون دادیم و پشت به هم کردیم و رفتیم. واسه همیشه از هم بریدیم و رفتیم. خاطرم هست که در کلام آخر آرزو کردیم1زمانی هم رو ببینیم. این رو گفتیم در حالی که جفتمون یقین داشتیم که دیگه هرگز هم رو نمی بینیم و یقین داشتیم که دیدن هم آخرین چیزیه که هر کدوم از ما2تا در جهان خواهانش هستیم. هر2تامون پشت به اون دفتر شبزده، پشت به هم، پشت به تمام راست هایی که پیش از اون دروغ به همدیگه گفته بودیم، دروغ هامون رو در لفاف لبخند ها و کلام مهربون و ملایم پیچیدیم و بعد از1خداحافظیه به دروغ موقتی، واسه همیشه واسه هم تموم شدیم. اون شب، اون روز صبح، امروز، من دیگه از ویران شدن های راستی های مقدس گریه نکردم. چیزی که از دست رفت دیگه رفت. نمیشه آبادش کرد. نمیشه پسش گرفت. شاید هم واقعا بقیه بهم درست میگن و اونهمه ارزش نداشت.
دروغ دومیم هم چند هفته پیش بود. به کسی که دیگه باورش ندارم ولی نگفتم. هرگز هم نمیگم. طرف باهام حرف می زد و من شبیه خودش، مدل خودش، با همون خندیدن های خودش بهش جواب می دادم. اون ازم پرسید همه چیز رو به راهه؟ البته کلمه ها این نبودن مفهوم این بود. اصل کلمات رو اینجا نمیگم چون1دفعه دیدی که، … نمیشه ولی این قانون1درصد احتمال واسه هر چیز رو من حسابی بلد شدم.
خلاصه طرف پرسید همه چیز رو به راهه پریسا؟ گفتم بله حسابی. گفت تو هم رو به راهی پریسا؟ گفتم بله که هستم. بیشتر از همیشه. دروغ گفتم. نبودم. خندید. من هم خندیدم. دروغ بود. باهام هم صدا شد در مواردی که می دونست نظرم در موردشون مثبت نیست. گفت این مدلی موافقی؟ وانمود کردم نفهمیدم. وانمود کردم باورم شده. وانمود کردم هم صدایی و نقش هم دلیش رو باورم شده. گفتم بله موافقم. موافقم که نظرت باهام یکیه. آره بابا من درست میگم و تو موافقی واسه چی باید رو به راه نباشم؟ همه چیز درسته. دروغ گفتم. بهش نگفتم می دونم که این تیر رو واسه همه داخل ترکشش نگه می داره. بهش نگفتم مطمئنم به طرف مقابل هم دقیقا همین ها رو میگه که الان به من گفته. بهش نگفتم می تونم صداش رو در تصورم بشنوم که داره به طرف میگه که با نظراتش در مورد خیلی چیز ها از جمله … موافقه و ازش می پرسه تو رو به راهی؟ تو موافقی؟ تو … بهش نگفتم این ها رو از بر شدم. بهش نگفتم دارم شبیه خودش تقلب می کنم. بهش نگفتم خندیدن هام از سر باور کردنش نیست بلکه دیگه این بازی واسم اونهمه نمی ارزه که اخم و صدق تلفش کنم. بهش نگفتم که از حالا تا هر زمان که باشه، تا هر زمان که باشه، اگر بیاد بهم بگه همه چیز رو به راهه میگم بله. میگم موافقم. میگم باورش می کنم و هر زمان که واسه تحکیم باورم بخنده بلند تر از خودش هم صدا با خودش و سفت و سفت همراهش می خندم. خیلی چیز های دیگه هم بود که اگر می خواستم راست بگم می گفتم ولی نگفتم. خیال هم ندارم که بگم. بعدش از خودم متنفر، … راست بگم نه. نشدم. اصلا از خودم متنفر نشدم. دفعه پیش من راست گفتم و جوابم مجازاتی از جنس1جهان فشار و کابوس شد. هرچند اگر اون زمان به مرام امروزم بودم1بی خیالش می گفتم و اینهمه داغون نمی شدم. ولی راست گفتن چه ارزشی داره در جایگاهی که تمامیتش رو با دروغ ساختن؟ دروغ بی دردسر تره. راست اگر می گفتم، هم اون شب، هم این دفعه، فقط تاریکی و آتیش های یواشکی رو آشکار می کردم و خودم رو گرفتار. من حوصله جنگ سر1جهان هیچ رو ندارم. واسه1لحظه رفتم بهش بگم بذار خیال کنی همه چیز رو به راهه چون راست های من رو تو نمی پسندی و من دلم دردسر نمی خواد. می خوام تو همین طور در خیال خام کردنم باقی باشی و دست برداری. دلم خواست بگم ولی نگفتم. در عوض خندیدم و گفتم همه چیز رو به راهه. گفتم همه چیز مثبته. تا آخرین خط اکثریتش مثبته. گفتم و خندیدم و خاطر طرف رو به باور خودم جمع کردم و بعد متفکر و آروم و بی لبخند رفتم پی کارم. کار هایی که کم هم نیستن. ریز های بی شماری که این روز ها به شدت درگیرشونم ولی تمومی ندارن.
مشق های اینترنتیم رو به اتمامن. خخخ جریمه شدم. بعد از اتمامه مشق خودم رفتم روی دفتر مشق بقیه آب ریختم و جریمه شدم. البته هر2تا می خندیدیم ولی نفس عمل اینه که من جریمه شدم خخخ. خوب شدم دیگه! ولی اگر به کسی نگید از اذیت کردن هام پشیمون نیستم. این چند تا صفحه مشق جریمه هم امروز فردا تموم میشه و عوضش من حسابی اذیت کردم و خخخ!
کلاس گل سازیم تموم شد. فقط مونده1جلسه مرور و انتظار واسه استاندارد های فنی حرفه ای که بیاد و آزمون بدیم. حالا دلم بدل سازی می خواد. مادرم میگه الان نرو. بذار از این2تا کلاس که رفتی1خورده بگذره. زمانت رو بیشتر بده به انگلیسی و آواز و کار های نکرده و اون کلاس رو بذار دیر تر برو. مثلا سال دیگه یا طرف های عید. خلاصه نظرش اینه که الان نباشه. دلم نمی خواد. بهش گفتم این کار ها تفریحم هستن. اگر ولشون کنم می ترسم دستم رها بشه و موج ها ولو کننم زمین. مادرم موافق نیست. میگه این طوری نمیشه. میگه نباید به خودم این رو تلقین کنم. میگه تمرین اون هایی که یاد گرفتم، تمرین زبان، تمرین آواز و مدرسه و1عالمه چیز دیگه مهلت زمین خوردن بهم نمیدن. معمولا مادر ها، معمولا مادرم، چیز هایی میگن که اصلا حسش نیست بهشون توجه کنم. شبیه این یکی. ولی معمولا بعد از گذشت زمان و بروز نتایج عملیه ماجرا ها می فهمم که باید به اون توصیه های تلخ توجه می کردم و انجامشون می دادم. این هم هرچند اصلا با حس و حالم جور نیست و دلم نمی خواد بپذیرمش، ولی احتمالا شبیه همیشه درسته و باید بهش توجه کنم. حتی اگر الان هم نباشه من میرم کلاس بدل سازی و بلدش میشم و آزمونش رو هم میدم. اگر حالا نشه دیر تر ولی انجامش میدم. این باید بشه چون من دلم می خواد. باید. باید! از همون باید های پریسا نشان.
به نظرم تقریبا1ساعتی میشه که در حال نوشتنم. این به چند روز سکوتم در. حالا مرد می خوام این رو تا آخرش بخونه و ابر قهرمان می خوام که بفهمه من چی نوشتم خخخ! نگرد! نیست خخخ خودم هم موندم داخلش تو نمی تونی خخخ خخخ و همچنان خخخ!
خوب بسه دیگه بلند شم که دیر کردم! باز میام چون باز حرف داشتم ولی هم دستم خسته شد هم زمانم تموم شد هم عه نمی دونم هم چیچی می خوام برم دیگه ای بابا!
راستی1چیزی! زندگی حسابی قشنگه! عالیه! الکی خوش هم خودتی! من رفتم حالش رو ببرم!
شاد باشید!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «این به چند روز سکوتم در!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    وااااااااااای چه قدر درهم بر هم بود.
    من که به زور خوندمش و مقداری که فهمیدم اینه که زندگی خیلی قشنگه با تمام خوبی ها و بدی هاش.
    و این که آدم اگه بتونه همون جور که دلش میخواد زندگی کنه خیلی خیلی خوب میشه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. دقیقا همون هایی که شما گرفتید کلید ها هستن. سفت بچسبید و بچسبیمشون که اصل همین ها هستن و تمام. راستی من معترضم. شکلک نق. واسه چی داخل سایت شما می مونم پشت در آیا؟ الان میام از دیوار میرم بالا و توپ پرت می کنم داخل حیاط.

  2. مینا می‌گوید:

    سلام من دیروز رفتم اردو خیلی خوش گذشت اما من چون اصولا آدم خجالتی هستم و خوب افکار یکی از همراه هایی که باهاش بودم خیلی …… بیخیال اونقدری که همه بچه ها میگن خوش نگذشت. البته خداییش مدیرها سنگ تموم گذاشته بودن و خوب مشکل بیشتر به خودم بر میگشت که شهامتم یه مقداری کم بود اگه اگه از همنشینی با کسی لذت نمیبرم اونقدر شهامت داشته باشم که دنبال فرد بهتری برای همصحبتی بگردم که البته دیروز برای اولین بار تا حدی انجامش دادم احساس میکنم طرفم فهمید که خیلی از دوستی باهاش لذت نمیبرم و احتمالا کمی هم ناراحت شد ولی خوب به نظرم بهتره بیشتر به خودم توجه کنم تا روزها به خاطر بی توجهیام نق نزنم به خودم.
    درباره انگلیسی هم من میتونم کمک کنم توی اسکایپ بچه هاییرو میشناسم که ایرانی نیستن دوستهای خودمو میتونم آشنا کنم باهاتون اگه خواستین.
    دیروز خیلی به بچه هایی که توی اردوی اصفهان باهاتون بودن حسودیم شد کاش میتونستم تو اون سفر باشم یا شما تو این اردو باشین.

  3. پریسا می‌گوید:

    سلام مینای عزیز. و تو همچنان از شرمنده کردنه من دست بر نمی داری. اردو و اردو نامه ها. رفتم داخل محله خوندمتون. ایول. و شکلک فضولی از نوع فتنه گرانهش. همراهت کی بودش مینا بگو برم بهش بگم بیاد اینجا بخونه بعدش شما2تا رو جنگی بندازم خخخ شکلک پلید شکلک بسیار بسیار پلید شکلک خبیس شکلک ابلیس! با ندیدنم چیزی از دست ندادی مینا. به خدا راست میگم. اگر باور نداری از بچه هایی که داخل اردوی جمعه و اردوی اصفهان مشترکا حضور داشتن بپرس تا بهت بگن. مینا سفر دلم می خواد خیلی هم دلم می خواد ولی نه از جنس اردو. سفر های غیر اینترنتیه غیر اردویی دلم می خواد. این مدلی نمیشه من رفتم نق بزنم تمامش هم تقصیر میناست!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *