پراکنده!

سلام بر5شنبه.
کلاس دیروز صبحم شوت شد به امروز. بد هم نشد من برگ های بیشتری پیچیدم ولی تموم نشد. هرچی می پیچم از حجم این ها کم نمیشه انگار ولی از دیشب مثل اینکه1راه میانبر پیدا کردم که1درصد سریع تر بشم و کارم هم بهتر بشه. این درخته چه قدر برگ داره. امروز باید آفتاب گردون های نصفه رو ببرم تمومش کنم این هم طلسم شده انگار.
سرم داره فحشم میده از درد. این هفته زیادی زیاده روی کردم. خودم می دونم ولی، …
-توجیه ممنوع!
باشه بی توجیه. اشتباه کردم ولی واقعا چیکار باید می کردم؟ به خدا خیلی داشت بهم فشار می اومد خیلی زیاد. فقط این مدلی می شد1خورده تخفیفش بدم. تخفیف که نگرفت الان از سردرد گیج می زنم آخه من واسه چی عقل وسط سرم نیست؟ این چه کاریه؟ من که می دونم آخرش سردرده دسته کم میشه اینهمه از خط پایان رد نشم واسه چی رد میشم آخه؟ خوب کمترش هم اگر بخواد جواب بده جواب میده و من بوق مگه اون لحظه می فهمم؟ نمی فهمم که! نمی فهمم آخه!
این هفته داره میره. بذار بره! بیچارهم کرد. آخ سرم! ولی گذشته از سردرد به نظرم الان بد نیستم. دلم، … کاش بینا بودم. دلم می خواست تنهایی برم سفر. خیلی خیلی پیش خاطرم نیست از کجا شنیده بودم که1کسی می گفت هر زمان دلم خیلی پر میشه میرم سفر. داخل ماشین میشینم و سر صحبت رو با بغلدستیم باز می کنم و براش تمام ناگفتنی هایی که دلم ازشون لبریز شده رو میگم. باهاش در مورد همه چی حرف می زنم و اون هم حرف می زنه و هر2تا سبک میشیم. بعد از اینکه رسیدیم به مقصد، اون چمدونش رو برمی داره و میره، من هم ساکم رو برمی دارم و میرم. هیچ کدوم هم رو نمی شناسیم. هم رو نمی بینیم. با هم هیچ خاطره مشترکی نداریم. فقط سبک شدیم و گذشتیم. چه قدر دلم سفر می خواد! خندیدن می خواد. حرف زدن می خواد. حرف زدن های بدون دلواپسی. بدون یادش به خیر ها. بدون خاطره ها. دلم سفر می خواد. دلم می خواد بدون دلواپسی با خیال جمع حرف بزنم و بگم و بخندم. دلم شیطونی کردن می خواد و سبک بالی. از همون خنده های94که می رفت روی روان. مدت هاست دیگه اون مدلی نمی خندم. مدت هاست. خدایا از نیمه95باز هم تونستم بخندم. بلند و گاهی شلوغ ولی خودمونیم خندیدن هام دیگه نود و چهاری نشدن. یعنی میشه که بشن آیا؟ دلم تنگ شده. دلم1خورده یواشکی گرفته. نه خیلی. فقط1کوچولو. خدایا یعنی بد نبودن اینهمه بده؟ آخه واسه چی؟ من فقط دلم می خواد بتونم مهربون تر باشم. واسه چی این، … این دفعه هوار نزدم. گریه نکردم نق هم نزدم. اصلا چیزی نگفتم. جز اینجا هیچ کجای دیگه هنوز نگفتم. اولا تجربهش رو داشتم و حتی حیرت هم نکردم، دوما به نظرم در ناخودآگاهم انتظارش رو داشتم. شاید چون اون عصر خیلی پیش خیلی پیش از این هشدارش رو گرفته بودم. طرف با حضورش چنان شدید غافلگیرم کرده بود که آخر شب دوباره پیویه واتساپم رو چک کردم ببینم نزده باشه به سرم. اون روز عصر بهم گفته بود و من گفتم اشتباه می کنی. اشتباه می کنی! اون بنده خدا هم گفت مطمئن باش یا1همچین چیزی. سفت دفاع می کردم. دفاع می کردم که اشتباه می کنی این طوری نیست اصلا هم این مدلی نمیشه. طرف مطمئن گفت می خوایی امتحان کنی؟ دلت می خواد؟ شاید اون لحظه تردید کردم. شاید دلم نخواست چیزی که واسم ارزش داشت رو از دست بدم. گفتم نه نمی خوام. طرف گفت مطمئن باش که درست میگم. گفتم چیزی نمیشه. طرف گفت امتحان کن ببین میشه یا نمیشه. فقط امروز رو توضیح بده. فقط بگو. دلم نمی خواست امتحان کنم. گفتم نمیگم. به کسی نمیگم. به کسی نمیگم! به کسی نگفتم. ولی همیشه به کسی نگفتن ها رو نمیشه تا آخر ادامه داد. آخرش می رسه به جایی که باید انتخاب کنی. باید بگی. باید بین سکوت کردن و حرف زدن، بین آب و آتیش، بین این راه و اون راه1دونهش رو بری. نمیشه واسه همیشه به کسی نگی. و من نتونستم بیشتر طولش بدم. نمی شد. پریروز و دیشب به هشدار اون بنده خدای یواشکی لبخند زدم. لبخندم تلخ بود ولی لبخند بود. آهایی یواشکی! هرچند اینجا رو نمی خونی و اون هایی که اطرافت می خونن هم چیزی از این خط ها دستشون نمیاد که بهت بگن! ولی من اینجا واسه خاطر دل خودم می نویسم نه واسه اینکه تو بفهمی. الان هم دلم خواست بهت بنویسم که ظاهرا درست می گفتی. خوب می خوایی بخندی بخند چی بهت بگم! فقط اگر1زمانی1درصد اینجا رو دیدی و چیزی ازش فهمیدی یا دیدن و چیزی ازش فهمیدن و بهت گفتن، نخوایی بگی دیدی بهت گفتم! از این دیدی بهت گفتم حس مثبتی ندارم لطفا نگو! خوب کاریش نمیشه کرد. این مدلیه دیگه! ولی بیخیال من از امروزم پشیمون نیستم. از این امتحان که خواه ناخواه زمانش رسید و به ناخواه من انجام شد. همچنان باور دارم که من امروز درست میگم. درست میرم. درستم. به خدا این دفعه سر جنگ و سر لج نیستم واقعا به نظرم درست میاد. طرف، طرف ها اون قدر واسم با ارزش هستن که نگم به جهنم. نمیگم به هیچ عنوان نمیگم. ولی میگم بیخیال. بیخیال! من که تجربهش رو داشتم. دفعه اولم نیست. درضمن خودم رو که فریب نمیدم، از زمانی که هشدار اون عصر بهم رسید ضمیرم یواشکی منتظر این زمان بود. پس بیخیال. ولی دلم1کوچولو یواشکی گرفته از خودم. از خودمون. واسه چی اینهمه… بیخیال. این هفته بیشتر از1خورده سردم بود. هنوز هم هست. ولی درست میشه. درست میشم. عادی میشه واسم. عادی میشم باز. دلم تنگ شده. این روز ها وسط لحظه های دیروز و امروز شناور میشم و در لحظه های هوشیاری آواز می خونم. تمرین می کنم تحریر ها رو ولی نمی فهمم واسه چی بیت ها رو که میرم وسط هاش می بارم! بد هم می بارم! خدایا1مدلی به این دل نفهمم منطق بفهمون من خسته شدم از دستش آخه! آهان آخه درست شد! باید بیشتر بنویسمش تا روون تر بشم و کمتر اشتباه کنم. آخه، آخه، آخه. آخه! چیکار کنم عادته دیگه عوض کردنش سخته. بکش عقب بابا با خودم بودم.
داخل داستان هری پاتر مدیر1قدح اندیشه داشت که خاطرات و افکار مزاحم رو از داخل سرش می ریخت اون داخل. اینجا واسه من1مدل هایی اون شکلیه. هرچی داخل سرم هست رو می پاشم اینجا و خاطر جمع میشم. نمی فهمم واسه چی این مدلیه و این مدلی ام. با اینکه می دونم خیلی ها اینجا رو می خونن و چیز هایی که نمیشه یا نمی خوام به کسی بگم رو ممکنه از لا به لای جفنگ نوشت هام بفهمن ولی زمانی که اینجا می نویسم حس می کنم داخل1دفتر خاطرات امن نوشتم. امن نیست ولی من حس سبکی و امنیت می کنم واسه خودم و واسه ناگفتنی هام. ولی خداییش خدایا1کاری کن جفنگیاتم کشف رمز نشن در خیلی موارد من جدی گناهی میشم و واسه خالی نبودن عریضه هم خخخ!
ببینم دیگه چی داخل سرم می چرخه بریزمش این رو؟ آهان!
آهایی طرف که می دونم اینجا رو می خونی! من از دست تو چیکار کنم هان؟ آخه چه مدلی تا کنم باهات هان؟ آخه تو چه سمجی! تو واسه چی مغز داخل جمجمهت نداری هان؟ دستم بهت نمی رسه2تا سیلی سفت بهت بزنم بلکه حواست بیدار بشن آخه! می رسید به خدا می زدمت! تا کی می خوایی این مدلی گیج بزنی هان؟ واسه چی عاقل نمیشی شبیه آدم زندگیت رو پی بگیری هان؟ دست از این خریت کردنت واسه چی بر نمی داری هان؟ خستهم کردی دیوونه بلند شو آدم باش زندگیت رو کن آخه! آدم به سن و سال تو جرأتش به این خریت ها می رسه؟ بس کن دیگه! اطرافت هم ظاهرا1نفر آدمیزاد حسابی نیست به جای من2تا بزنه توی سرت از گیجی در بیایی! عاقل باش بسه دیگه!
خدایا حرصیم این هم شد کار؟ قربون حکمتت با این مخلوقات آنتیکت هیچ مدلی زبون سرشون نمیشه. داخل پرانتز، شبیه خود من! خخخ! خوب واقعیته دیگه! خودم هم زبون سرم نمیشه. خدا نکنه گیر بدم! دست خودم نیست ول کن نیستم خخخ!
اوخ دیرم شد باید بلند شم آماده بشم. بیخیال میرم حالا! کارت که نمی خوام بزنم! ولی خداییش به جای این آسمون ریسمون بافتن ها می شد چند تا برگ بیشتر بپیچم. این هم بیخیال. ولی من دلم واقعا تنگه. این رو نمیشه بگم بیخیال یواشکی حسابی اذیت میشم ازش.
باز هم دلم می خواد بنویسم ولی9شده و من همین الانش هم حسابی دیر می رسم. بیشتر از این نباید دیر کنم. باقیش اگر حسش بود بمونه واسه دفعه بعد. فعلا من رفتم.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

14 دیدگاه دربارهٔ «پراکنده!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام قبلش لعنت بر سر درد
    بعدش گل آفتاب گردان مال خودمه یادت نره
    نههههههه پریسا هم صحبت نه
    یه بار از تهران میاومدم با یکی هم صحبت شدم شکلک اخم و اه

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. لعنتت رو لایک. سردرد واقعا وحشتناکه متنفرم ازش! خوبه متنفرم و اینهمه واسه خودم سردرد و دردسر می تراشم خخخ! شکلک پررو. هم سفر هم احتمالا اون بنده خدا از ما داغون تر بود حس و حال نداشت این هم شانس تو خخخ! آفتاب گردونم رو هم جایی نمی بری بهت بگم! پدرم سرش در اومد طرفش بری بطری بارونت می کنم! دهه!

  2. آریا می‌گوید:

    سلاااام پریسا جان
    امیدوارم رو به راه باشی
    از سر درد متنفرم
    این روزا بد جور مهمان وجودمه
    از لطف فراوونی که بهم داره اجازه نداد که دیشب بخوابم
    هرچی هم مُسَکِن بهش تعارف کردم کوتاه نیومد
    خخخ با محبته دیگه.
    سفر خوبه خیلی خوبه کاش میومدی این جا
    دل منو ملیسا برات تنگ شده پاشو بیا این جا قل میدیم یکی از بهترین سفرات رو برات بسازیم
    یدونه پریسای عزیزه دل که بیشتر نداریم براش سنگه تموم میزاریم
    شاااااااااعااااااااااعااااااااادددد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریای عزیز. آریای بسیار عزیز. سردردت از چه جنسه؟ از جنسه سردرد های من که نیست مگه نه؟ من ناپرهیز شدم و خخخ! تو عاقل تری مطمئنم. ولی خداییش دردیه واسه خودش. واقعا آزار میده. سفر. ممنونم آریاجان. و بیشتر از اون ممنون محبتتم. خیلی زیاد ممنونم آریا. من هم دلم تنگ شده. نمی دونم زمانی جایی پیش میاد هم رو ببینیم یا نه. ولی تفاوتی نمی کنه در هر حال شما2تارو چه ببینم و چه نبینم، شما2تا وسط دفتر خاطراتم2تا از درخشان ترین برگ ها هستید عزیز ها. امیدوارم سردرد و هر دردی که به تیرت میاد گرفتار تیر لطف خدا بشه و از بین بره دوست من!
      شاد باشی تا همیشه و همیشه و همیشه!

  3. یکی می‌گوید:

    این اخه اخها قصش چجوریاس واسچی میگی بدشم این هفته رف توم جم کن دیگه. راسی هنو نگفتی لکتر اولی کی بود اونجا گفتم اگه نگی میام اینجا میپرسم حالا یا اینجا یا اونجا بیا بوگو. مختم اشغال نکن تو بقول خودت عاقلبشو نیسی دلنگرون نباش

  4. پریسا می‌گوید:

    واااییی ببین کیییی اینجااااست! چه طوری یکیییییی خخخ! این آخه آخه ها قصهش اینه که به تو چه خخخ! هفته هم درست میگی رفت و من بیدارم. لکتر اولی رو هم اونجا نگفتم اینجا هم نمیگم خودت پیداش کن ولی خداییش خخخ! عاقل بشو هم آخجون یعنی نیستم آیا؟ مطمئن باشم و خاطرم جمع باشه؟ گاهی از ترس اینکه نکنه1زمانی1کوچولو عاقل تر بشم تب و لرز می کنم. حالا که این مدلی میگی1خورده آرامش گرفتم. ممنون از حضورت و چی بگم دیگه خخخ!
    شاد باشی!

  5. آریا می‌گوید:

    سلام پریساا
    ممنونم بابت لطف و محبتت.
    میگم پریسا چرا یکی نیستش
    کجاااایییی یکییییییی
    بیا دلم. از همه بیشتر دل پریسا برات تنگ شده بیاااا
    من برم آب بخورم
    شااد باش تا بیام
    پخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریاجان! اوخ آریا چندتا بطری آب زرشک بهت بدم بیخیال بشی! ول کن دیگه ای بابا! یعنی میگم ایشون رو اذیتش نکن بذار راحت باشه گناه داره و از این چیز ها! چیزه من هم آب می خوام برم الان میام الان میام!

  6. آریا می‌گوید:

    راستی به لحضات ملکوتی ی مدارس داریم نزدیک میشیم
    اول مهر اگر دلت شکست مارا هم دعا کن خخخخخخ
    من برم تا نیومدییی
    شاااااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      یعنی آریا ب جان خودم اگر1زمانی1جایی از عمرم ببینمت اول1دبه پر آب روی سرت خالی می کنم تا خیس بشی و من حالم اساسی جا بیاد آخه این هم چیز بود تو گفتی الان؟ واسه چی یادم انداختییییییی من میرم به ملیسا میگم الان که نه ولی1زمانی بهش میگم که دادم رو ازت بستانه وایستا اگر نگفتم! شکلک گریه!

  7. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    پست رو که خوندم کلی حرف آماده شد که بنویسمشون ولی مشغول خوندن کامنت ها شدم همه اش یادم رفت.
    از سردرد متنفرم.
    این روز ها به خاطر گرم و سرد شدن ناگهانی هوا و سینوزیت مسخره ای که دارم زیاد سراغم میاد.
    من که تا حالا خیلی چیز هایی رو که این جا خوندم درست متوجه نشدم و این یعنی به آرزوی خویش رسیده اید خخخخخ
    تازه من کلی کتاب و رمان و این چیزا خوندم و نفهمیدم چی شده پس خیلی های دیگه هم که مثل من باهوش هستند نخواهند فهمید.
    راستی این رو تو کامنت یکی خوندم لکتر یعنی چی؟

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. سردرد خدایا این1قلم رو میشه1کاری کنی که ور بی افته آیا؟ واقعا نمیشه تحملش کرد. سینوزیت رو می شناسم. خودم داشتم و حسابی اذیتم می کرد. الان دیگه سر به سرم نمی ذاره و خدا رو شکر این وسط فقط همین1قلم رو کم داشتم که اذیتم کنه. البته اگر مدارا نکنم حالم رو می گیره اما معمولا با هم کنار میاییم. آخ جون یعنی تونستم چنان جفنگ بنویسم که قابل رد گیری نباشه آیا؟ ایول خودم خاطرم باشه حسابی خودم رو تشویق کنم هییییچ کسی نمی تونه شبیه من جفنگ بنویسه خخخ!
      لکتر یا لکتور املای درستش رو بلد نیستم. شخصیت کتاب سکوت بره ها و کتاب هانیبال لکتر هست. دکتر روان شناسی که بسیار خطرناکه واسه همین به شکل ویژه زندانیه اما این آدم می تونه فقط با قدرت کلامش1نفر رو در بیرون از زندانه خودش مجبور کنه خودکشی کنه و خودش رو زجر کش کنه یا هر کاری که این دکتره دلش می خواد انجام بده. شخصیت ترسناکیه. اگر دستش برسه آدم ها رو می خوره. مغزشون رو سرخ می کنه و شبیه مغز گوسفند با آبلیمو و نمی دونم دیگه چی می خوره. دل و جگر ملت رو می بلعه. خلاصه موجودیه واسه خودش. تمامش رو بیخیال چون تا حد امکان با حبس کردنش این خطر ها رو دفع کردن هرچند داخل کتاب که موفق نبودن و طرف کار خودش رو کرد. اما با قدرت کلامش هیچ کاری نشد کنن. طرف1شب نفر سلول بغلیش رو مجبور کرد زبون خودش رو ببره و اگر درست خاطرم مونده باشه قورتش بده و بعد از شدت خون ریزی بمیره. باز حرف داشتم یادم رفت. جدی یادم رفت. تقصیر دکتر لکتره!

  8. مینا می‌گوید:

    سلام وای من اصلا سفر تنهاییرو دوست ندارم خجالتیم و ارتباط برقرار کردن برام سخته نمیتونم به اون شدتی که بقیه با همصمیمی میشن با کسی صمیمی بشم.
    و مخصوصا تعداد آدمهایی که من ازشون خوشم میاد خیلی کمن.
    گاهی به خودم میگم خجالت بکش متنفرم از آدمای مغرور. بعد به خودم میگم خوبه هرکس منو نشناسه تو میشناسی من زمانی مغرورم که بگم من از اونایی که ازشون خوشم نمیاد بالاترم اما من کی همچین حسیرو داشتم؟ خوب نمیتونم با خیلی از آدمها گرم بگیرم.
    بعد دوستهای صمیمیمو با چندین نفر از همونایی که ازشون خوشم نمیاد تو ذهنم مقایسه میکنم و فاصله زیادی که بینشون هست منو متوجه میکنه که دلیل من برای همکلام نشدن با هر کسی غرور نیست.
    از آدمهای پوچی که مدام دنبال یه گوش میگردن برای شکایت آدمهایی که دنیاشون انقدر کوچیکه که ارزشهاشون توی لاک ناخون آرایش چشم یا این که مثلا ظهرها حتما همراه دیگران برن نماز جماعت تو ادارشون که از رییسشون ترفیع بگیرن آدمهایی که همش حواسشون به رفتارت هست تا یه نقطه کوچیک پیدا کنن و شمشیرشونو از همون نقطه بهت بزنن آدمهایی که تورو با پول ماشین شغل پدر توانایی انجام دادن کار خاص یا داراییهات اندازه میگیرن متنفرم متنفر
    میتونم روشون به عنوان یه همکار یا همکلاسی یا چیزهایی مثل این حساب کنم اما هرگز و هرگز نمیتونم همچین آدمهاییرو جز دوستای صمیمیم بدونم یا همکلام شدنمو برای اولین بار باهاشون ادامه بدم.
    البته اینم بگما خیلی وقتا شدهکه افرادیرو پیدا کردم که کیف میکردماز همکلام شدن باهاشون, اما معمولا انقدر خجالتی هستم که باید چند برابر تلاش کنم تا اونها همهمونقدری که من جذبشون شدم جذب صحبت با من بشن.
    درباره قضیه قدح اندیشه و اینجا راستش منم همین احساسو دارم لا اقل خودم میدونم که یکی از افرادی که شاید دلم نخواد ابدا نوشته هامو ببینه توی این سایت میاد و نوشته های اینجارو میخونه میدونم که اگه بخواد شاید بتونه از نوشته هام سو استفاده کنه, اما نمیدونم چرا بازم احساسم به اینجا مثبته کاش هرگز منفی نشه.
    با آرزوی بهترین ها

  9. پریسا می‌گوید:

    سلام مینای عزیز. دیشب وسط جواب نوشتن خوابم برد و جوابه موند وسط راه خخخ! سفر ایول ولی این روز ها زمان ندارم دلم بخوادش. مینا! ببین! هرچی می خوایی باش! مغرور، خاکی، منزوی، اجتماعی، جذاب، دافع، هرچی دلت می خواد باش مهم نیست مهم فقط اینه که خودت لذتش رو ببری. بذار از نگاه تمام جهان تو1آدم مغرور و منزوی و اخموی دافع باشی. اگر خودت از لحظه هات لذت می بری باقیش رو بیخیال. تا جایی که مدلت، عملت، افکارت و طرز زندگی کردنت به کسی ضرر نمی زنه هرچی دلت می خواد باش! هرچی! به خدا مینا این رو این لحظه از ته دل میگم. حس می کنم تنها چیزی که در این موارد باید بهش توجه کنم اینه که به کسی آزار نرسونم. باقیش دیگه مهم نیست. بذار هر مدلی می بینن ببیننم. زندگی مال منه. بقیه فقط گاهی می بیننم. گاهی بین دیده هاشون شاید به خاطرشون بیاد که جایی دیدنم. ولی خودم هستم که باید لحظه هام رو زندگی کنم. پس بذار همه پسند نباشم. تا جایی که کسی از دستم اذیت نمیشه بذار حالش رو ببرم. هر مدلی که دلم می خواد. سفر هم مینا بیکار بودی گفتی باز دلم خواست دیگه! شکلک اخم! عه!
    مینا به نظرم بیشتر از اونی که من تصور می کردم اینجا خونده میشه. چند روز پیش1کسی که اصلا انتظار نداشتم اسم و آدرس اینجا رو داشته باشه بهم گفت میاد اینجا رو می خونه و واااییی خخخ مینا اگر بدونی چه یخی کردم. به روی خودم نیاوردم و با شلوغ کاری زدم بی راهه ولی، … اوخ اوخ خدا شکلک نمی خوام توصیفش کنم این شکلکه رو خخخ! فعلا که امنه پس همچنان می نویسم هر زمان نا امن شد پیش به سوی1نقطه بی آدرس یواشکی خخخ! ولی میگم، شکلک فضولی. کی میاد اینجا رو می خونه که تو می دونی و من نمی دونم؟ بیا در گوشم بگو قول میدم به کسی نگم فقط اینجا می نویسمش خخخ! اوخ حالا می رسیم به بحث شیرینه فراااار من در رفتم مینا نگیردم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *