گاهی، فقط گاهی! گاهی شبیه امشب!

گاهی حس می کنم تمام جهان از شب درست شده. گاهی حس می کنم خون از رگ هام رفته و به جاش شب داخل رگ هام خدایی می کنه! می چرخه و می پیچه و بی توقف هست و هست و همچنان هست. گاهی حس می کنم شبیه ویرانه ای که در هاش رو بستن و داخلش اشباع شده از دود، تمامم پر میشه از شب. اون قدر زیاد که هر لحظه میشه که انفجار تمام شب رو پخش کنه همه جا. همه جا! گاهی حس می کنم، … گاهی انگار تمام جهان با1سرعت1نواخت لعنتی میره و میره و ازش جا می مونی. از تمام جهان جا می مونی. از آشنا هات! از خاطراتت! از لحظه هات! از همه چیز و همه چیز جا می مونی. گاهی چه خسته میشی از دویدن ها و نرسیدن ها! متوقف میشی. رفتن همه جهانت رو تماشا می کنی. تماشا می کنی که میره و میره و دور میشه و تو همچنان خسته و خسته ایستادی و تماشا می کنی. همه چیز میره. محو میشه. تموم میشه. حالا خودتی و1زمینه پر از هیچ. هیچ! سردت میشه. یخ می زنی. همونجا میشینی. جمع میشی در خودت. نگاهت هنوز به جاده ایه که جهانت با همه چیزش بی توقف با اون سرعت1نواخت لعنتی رفت و تو ازش جا موندی. جا موندی واسه همیشه. نگاهت نا امید میشه. خسته میشه. تار میشه. خیس میشه. و بعد اگر شانس بیاری صدایی داری که گریه بشه. شاید هم نه. شاید صدا هم همراه باقیه جهانت رفته باشه. رفته باشه و تو وامونده و نا امید از رسیدن بهش وسط هیچ جا مونده باشی! منتظر میشی. بلکه یکی از عناصر رفته به خاطرش بیاد جا موندنت رو. امیدواری به بازگشت ها. گوش میدی. صدایی نیست. تمام وجودت میشه نگاه و تماشا می کنی دور دست ها رو بلکه ببینی. نمی بینی. چیزی نیست برای دیدن. منتظر میشی. باز هم منتظر میشی و منتظر باقی می مونی. ایستاده وسط جاده، همون جایی که جا موندی از جهانت که رفت و جا موندنت رو ندید. طول می کشه. خسته میشی. سردت میشه. بی حس و ترسیده از شبی که می رسه، بی حال از به دوش کشیدن جنازه امیدی که مدت هاست تموم شده و باور نداشتی، خسته از سنگینیه این باور تاریک که دیگه هرگز بازگشتی نیست، همونجا در محل منتظر ایستادن هات،
تاریک از اینهمه شب، سنگین از اونهمه هیچ، همون وسط جاده، همون جا که مدت ها به انتظار بازگشت ها ایستادی، درست در محل دفن جنازه امید، خسته و خسته و خسته میشینی. نگاهت ولی هنوز وسط جاده هست. هنوز بسته نشدن در های آخرین قطره های انتظارت. ولی شب میاد. شبی تا همیشه. دیگه منتظر نیستی. جهانت رفته. برای همیشه رفته و تو برای همیشه وسط این جاده شب زده انجماد جا موندی!
چه قدر خسته ام امشب از اونهمه دویدن و نرسیدن! باورم میشه و خسته از منتظر ایستادن ها، انتظار بی پایان و بی فایده که1عنصر از اون وسط به خاطرش بیاد جا موندنم رو، بی حال از انتظار، کرخت از سرما، ایستادم، درست در نقطه تلاقیه انتظار و انتظار و انتظار و شب، آهسته میشینم. آهسته آهسته از شب پر میشم و سرما قدم به قدم در وجودم پیش میره. اونقدر که حس ها یخ می زنن. منجمد میشن. حتی حس نا امیدی. حتی حس نبودن.
گاهی حس می کنم تمام جهان رفت و من اینجا، درست در نقطه تلاقیه انتظار و انتظار و انتظار و شب، وسط هیچ برای همیشه جا موندم. نشسته وسط جاده و جمع شده در خودم با نفس هایی که یخ زدن از فشار های سرد هیچ. برای همیشه. برای همیشه!
حس ویرایش نیست. باید برگردم اصلاحش کنم ولی نای بالا رفتن از این پایین نیست. بذار همین مدلی بمونه. می خوام اینجا متوقف بشم. می خوام همینجا درست همینجا متوقف بشم. خسته ام از رفتن های بی انتهای بی انتها. چیزی نیست. احتمالا صبح فردا دیگه این مدلی ننویسم. احتمالا بشه صبح فردا بهتر بنویسم. چیزی نیست. امشب دلم خیلی تنگه. امشب دلم گرفته!
دلم خیلی گرفته امشب!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *