گزارش و نق و خوااااابم میاد!

شب نمی دونم چندم مرداد. نمی خوام بدونم. خدایا چه قدر از زن بودنم بدم میاد! به جان خودم این لحظه تقصیر این مزخرف های ایرانیه که داخل اینترنت پیدا می کنم می خونمشون. عاشقانه های ایرانی رو که دیگه مدت هاست به ضرب پول هم حاضر نیستم حتی نگاهشون کنم. واقعا تحملش رو ندارم. کامل تر توضیح بدم؟ تحمل شخصیت های زن ماجرا رو ندارم. مخصوصا اون هایی که خانم ها می نویسن. نمی فهمم کی این تخم علف رو وسط ذهن ما کاشته که دختر ها و زن ها مجازن هر مدل مزخرفی عشقشون کشید با طرف مقابل رفتار کنن و طرف هم همیشه مقهور بشه و عقب بکشه و از همه بدتر عاشق دل خسته این تحفه هم بشه! ای خدا به کی بگم آخه! از خیر عاشقانه هاش که گذشتم. بعدش رفتم سراغ جنایی هاش و بعدش هم ترسناک هاش. خداجونم داخل ترسناک هاش هم این مدلیه! طرف در فلان خونه لعنتی گیر کرده با1سری دختر و پسر دیگه بعدش اونجا وسط1عالمه ماجرای عجیب غریب و لعنتی این دختره میگه بله چشم هام قفل شد وسط نگاه پسره وایی خداییش خیلی جذاب بود به خودم که اومدم دیدم خیره بهش دارم نگاه می کنم بعدش اون سر بلند کرد نگاهم کرد من اخم هام رو کشیدم به هم که خیال نکنه حالا خبریه بعدش پسره گفت چیه نگاه می کنی عمدا موقع رد شدن از کنارش پاشنه کفشم رو گذاشتم روی پاش و طرف دردش رو خورد و من دلم خنک شد آخ خوشم میاد از اینکه حرص این پسر ها رو در بیارم و چه و چه و چه! باورم نمیشه یعنی واقعا این ها محتوای مخ1سری از دختر های ما هستش! لعنت به من اگر فقط1دفعه دیگه نگاه کنم به این بی اسم های بی… خداییش داستان های خارجی هم عاشقانه دارن اون ها هم دختر دارن پسر دارن عشق دارن کل انداختن دارن ولی به خدا اون کتاب های دسته پایین هایی که من دیدم هم به این اسمش رو نبری نیستن. واقعا که! جدی حرصیم الان. داخل اینترنت دنبال کتاب می گردی پیدا می کنی دانلود می کنی بعدش میری بخونی می بینی از10تا دانلودیت9تاش از این مزخرف های مزخرفه. کاش زبانم خوب بود می تونستم انگلیسی هاش رو بخونم دیگه اگر بی کتاب بمونم جونم در بیاد از بی کتابی سراغ این ها نمیرم. خیر سرمون گفتیم نوشته های ایرانی بخونیم ببینیم سطحمون چیه دیدیم افتضاحش ته نداره. به جان خودم1جا هایی از این ها رو که می خوندم به شدت وجود1روان پزشک رو واسه خالق اثر لازم دیدم. تصور کنید منه دیوانه همچین الزامی رو دیدم عاقل ها چه مدلی می بینن ماجرا رو! آخ ترکیدم ببخشید واقعا نتونستم تحمل کنم.
امروز انگور بافتم و نمی فهمم واسه چی انگور هام انگور نمیشن. عجیبه من شاخه زدن و گل بافتن و گلدون زدن رو تقریبا خوب یاد گرفتم واسه چی سر این آسون هاش گیر می کنم؟ گندم بستن و انگور بافتن که کاری نداره واسه چی من اینهمه خرابش می کنم آیا؟
امروز به معصومه گفتم بیا بریم بیرون نیومد من هم اصرار نکردم. آخه دلم می خواست1هم بیاد ولی گفت نه. به اون هم اصرار نکردم. دیگه مدت هاست بهش اصرار نمی کنم. امروز هم یکی2دفعه بیشتر نگفتم. دیگه حس اصرار به چیزی نیست. این روز ها حصم به خیلی چیز ها نیست که پیش از این بود. دیگه حتی حس تعجب از اینهمه عوض شدن های خودم هم نیست.
امروز فقط گیر داده بودم برم بیرون. گردش عجیبی بود. کمی شلوغ، کمی دور از انتظار، خیلی مثبت واسه من! شاید شبیه گردش هایی که سال گذشته همراه1و2و3می رفتم. خیال می کردم دیگه اون حس ها رو تجربه نمی کنم. امروز هم مطمئن بودم که1چیز پایین تر از معمولیه ولی خیالم اشتباه بود و برعکس عجیب مثبت گذشت و عجیب بهم کیف داد. دلم واسه رفتن ها و خندیدن ها و حرف زدن ها و حضور ها و مثبت گذشتن ها تنگ شده بود. از اون مدل مثبت گذشتن هایی که من دوست دارم. که بشه1جایی نشست با خیال راحت، جایی که صرفا رستوران نباشه که حس کنی فقط واسه خوردن اونجایی، جایی که مجاز باشی بشینی و همراه های آشنات هم اطرافت بشینن و راحت و بیخیال تکیه بدی و بگی و بشنوی و بخندی و بخندونی و حرف های جدی بزنی و جدی بشنوی و شلوغ کنی و از شلوغی های آشنا ها حالش رو ببری و در امنیت و آرامش بین حضور های آشنا حس کنی که داره بهت خوش می گذره. پیش از این، زمان هایی که هنوز با3تایی ها بیرون می رفتم، این اواخر چند دفعه بهشون گفتم بریم1همچین جا هایی ولی اون ها گفتن واسه خاطر مه می خوایی بری اونجا! سعی کردم واسشون توضیح بدم که واقعا این مدلی نیست اگر بخوام خودم رو وسط تفریحات مه نشان گم کنم داخل خونه هم انجامش میدم اون فضا ها رو واسه خاطر راحتیش دوست دارم واسه اینکه می تونم بشینم و شما ها هم کنارم بشینید و حضورتون رو بدون مراعات رسمیت های پشت میز های رستوران ها احساس کنم. من سعی کردم و اون ها اصلا نشنیدن که متقاعد بشن یا نه. دفعه های بعد دیگه سعی نکردم متقاعدشون کنم. فقط در جواب3که هی می گفت بیا بریم بیرون گفتم نه. سفت و سفت گفتم نه و هنوز هم اگر بگه میگم نه. اصلا هم پشیمون نیستم از این نه. امروز حس کردم که هرگز هم پشیمون نخواهم بود. اون ها رو دوست دارم ولی نمیشه آدم ها رو مجبور کرد اون مدل که ما می بینیم ببینن. اون ها تفریحاتشون با مال من متفاوته. با رستوران رفتن و چیز خوردن و پیاده روی بهشون خوش می گذره ولی من از تفریح بیشتر می خوام. دلم حس حضور هایی رو می خواد که به خاطرشون از خونه می زنم بیرون. وگرنه تفریحات من داخل منزل در دسترس هستن. با1تلفن هم اگر بخوام سفارش خوردنی هام میاد روی میز خونم. تعبیر من از بیرون رفتن دیدن آشنا ها بود هنوز هم هست. دیدن به مفهوم دیدار نه پشت میز رستوران و نه داخل خیابون در حالی که2تامون20قدم عقب تر باشن و من و3جلو تر بریم و گوش هام پر باشن از موارد… بگذریم. امروز هیچ کدوم از این ها نبود. من واقعا در نظر داشتم تنهایی بزنم بیرون. دلم بیرون رفتن می خواست. حرص داشتم از بسته بودن در ها دلم می خواست برم بیرون. حتی تنها. ولی همه چیز درست عکس اونی شد که تصور می کردم. 1و2و3نبودن. و دیگه می دونم که نباید انتظار بودنشون رو داشته باشم. واقعیتش این مدت سعی می کردم بهش فکر نکنم. اذیتم می کرد. گریه نمی کردم ازش ولی اذیتم می کرد. اما امروز بهش فکر کردم و اذیت هم نشدم. انگار دیگه باور کردم. غیبت هاشون رو در همراهیه خودم و غیبت های خودم رو در وقت گذرونی های اون ها. حتی1که همچنان رفیق به شدت عزیزیه برام. خوب من نمی تونم چیزی رو داخل باورش فرو کنم که حس تمرکز بهش رو نداره. من نمی تونم مجبورش کنم باور کنه زمانی که بهش میگم به جای فلان رستوران بریم فلان جا دلتنگ هیچ مهی نیستم و خاطرش باشه که دفعه پیش و دفعه های پیش در مورد دلیل هام براش چه قدر توضیح داده بودم و گفته بودم که واقعا منظورم بهره گرفتن از تفریحات مه نشان نیست. بیخیال. از اون بیخیال های جدی نه از اون مشقی هاش خخخ. این دفعه کاملا واقعی. به خدا.
خلاصه که امروز زیاد تر از تصورم مثبت بود. زیاد تر از تصورم خوش گذشت امروز عصر به من. از اواسطش چندان چیزی یادم نیست. فقط همین اندازه می دونم که مه سفید باز کار دستم داد و ظاهرا باز هم وسط مه زیادی سبک باری داشتم و زیادی زبونم چرخید که این خوب نیست. خیال می کردم به این مدل مزخرفم مسلط شدم ولی امروز یعنی امشب فهمیدم که خیالم باطل بوده و همچنان زمان هایی که موقع اوج گرفتن حواسم نباشه اوضاع رو خراب می کنم خخخ! بیخیال خوب کردم یعنی که چی همهش مواظب باشم چیزی نشد که اصلا دلم خواست مهار ماجرا رو ول کنم خیلی هم خوش گذشت باز هم تکرارش می کنم خخخ!
انتهای داستان آخرین پرواز رو عاقبت پیدا کردم. حالا دیگه می دونم چه مدلی باید تمومش کنم. ولی فعلا ادامهش رو نمی نویسم تا به آخرش برسم. واسه رسیدن به آخرش باید از وسط هاش رد بشم و حس می کنم برام شبیه رد شدن از وسط شعله های آتیشه. نای سوختن ندارم پس فعلا بیخیالش. شاید چند ماه دیگه. شاید2سال دیگه. شاید هم دیر تر. شاید هم اصلا ننویسم. کی می دونه. هر زمان رد شدن از اون وسط هاش برام سخت نبود می نویسمش. اتفاقا خیلی جا هاش داخل ذهنم آماده نوشته شدنه ولی واقعا در خودم نمی بینم. بذار فعلا بمونه. بذار فعلا ننویسم. تا نمی دونم کی. شاید تا همیشه. شاید هم1خورده دیر. شاید هم به همین زودی ها. واقعا نمی دونم.
اوخ خدا این جهان چه تابم میده! می دونم صبح فردا به طرز وحشتناکی سنگین بلند میشم. تقصیر ناپرهیزی های امشبمه. خوب بیخیال فردا جمعه هست. جایی نمیرم فقط باید زبان بخونم. بیخیال فردا فرداست امشب رو عشقه که من عشق کردم ازش. آخییییش شکلک کش و غوص و کوفتگی و خستگی و از این چیز ها.
با اینهمه خوشم نمیاد امشب توی بغل سکوت بخوابم باید برم داخل اینترنت بگردم چند تا کتاب پیدا کنم ایسپیک بخونه واسم من بخوابم. نه فراموش نکردم اون بالا چی نوشتم این دفعه دنبال ایرانیش نمیرم1چیزی می خوام شبیه شیفت خون آشام یا بیداریه خون آشام یا نمی دونم هر چیزی جز اون هایی که به شدت روی اعصابم اره کشی راه انداخته بودن. بیخیال نمی خوام دیگه حرفش رو بزنم به خدا اصلا بهش که فکر می کنم از جا در میرم. واقعا که!
راستی چند شنبه بود گفتم باید1سر به بخش تماس های اینجا بزنم این باکس بیچاره بهم هشدار داد پیام داخل شکمش هست باید برم ببینم چی قورت داده. آخ خدا امشب نه به جان خودم دارم می افتم.
دیگه چی بود؟ نمی دونم الان دیگه چیزی خاطرم نیست بسه دیگه مخم داره آلارم اتمام شارژ میده خیلی زمانه که سوتش بلنده و من توجه نمی کنم ولی این لحظه دیگه به مرحله بخوایی نخوایی خاموش میشم رسیده. اگر امشب حس کتاب پیدا کردن نداشته باشم باید بزنم روی کارتون های داخل سیستمم پس بجنبم که به اونجا ها نرسه!
خوب دیگه فعلا من رفتم. هر زمان از این فضا چرخی های امشب اومدم پایین باز میام. فعلا نمی دونم شبه روزه هرچی هستتون به خیر!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «گزارش و نق و خوااااابم میاد!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام سَرَم داره از درد منفجر میشه
    خوب مریضی دیگه خواهر من اینا چیه میخونی تو برو جدی ایرانی ها هم با حال دارن ولی باید بری دنبالش الآن آریا قبلا یه سریا می آورد خیلی هم با حال بودن
    الان نمیاره که گوشت کوب بخوره تو سرش

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. به خدا حق داری باور کن اون شبی که این مدلی نوشتم به حد جنون از جا در رفتم آخه مگه میشه اینهمه، … بیخیال الان ملت میان واسه دفاع از بینش هاشون واسمون چاقو می کشن. ابراهیم با نمکش اینجاست که خانم اول شخص این مدل داستان ها هر روانی بازی دلش می خواد داخل قصه درمیاره و آقای طرف مقابل هم حق نداره بهش از گل بالاتر بگه و اگر در جواب1دریا مسخره بازی های بی مزهش طرف آخش در بیاد به گوشه قبای خانمه بر می خوره و آقا باید معذرت بخواد و با لبخند از گوشه دل خانم گرد و خاک رو پاک کنه بلکه رضایت ملکه اقدس جلب بشه، و خانم هم در توصیف احوالات مبارکشون می فرماید من1دختر مغرورم. این بنده خدا کلا زده به آن سوی خاکی چی میشه گفت آخه! نه دیگه نمی خونم خداییش دیگه از این چیز ها نمی خونم هی1دونه خوندم گفتم حتما اون یکی بعدیش بهتره باز دیدم همین شکلیه باز خوندم گفتم خوب از این بنده خدا دیگه چیزی دانلود نمی کنم بخونم حتما اون یکی بهتره دیدم باز هم همون طرح و همون مدل و همین طوری ادامه داشت تا اون شب که واقعا از شدت حرص هوار زدم. آریا هم باید بطری خالی بارونش کنیم تا حالمون جا بیاد! اوخ برم کتاب بخونم. چشم غره نرو از اون مدل کتاب ها نیست خخخ کتاب حسابیه! از اینترنت گرفتم.

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    در مورد کتاب ها که شدییییییییییداً موافقم و مدت زیادیه موافق هستم.
    در مورد بیرون رفتن ها و کنار هم بودن ها هم که مدتیه میخوام یه چیزایی بنویسم ولی حسش نمیاد شاید نوشتم.
    ولی خب می تونم این رو بگم که:
    بالاخره یه روز خوب میاد.
    ما دیوونه ها هم خوب میشیم.
    خخخخخخخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. من نمی خوام خوب بشم اگر می خواستم هم شفا در کار من نبود. به جان خودم راست میگم من مدت هاست از شفا گذشتم. بیرون رفتن ها هم آخ جون. خوشم میاد ازشون. هرچند این اواخر بسیار کم میرم. داخل خونه حسابی خودم رو گرفتار کردم با مواردی که ازشون بدم نمیاد. ولی با تمام این ها تفریح رو عشقه. کتاب هم، دوباره ترکیدم و در جواب ابراهیم1سری از نظراتم رو داد زدم باقیش رو هم دلم می خواد اینجا داد بزنم ولی حس و حال لنگه کفش رو ندارم. آخ خدا ولی نمی تونم نگم که مایه تأسفه. به شدت مایه تأسفه. خدایا1کاری کن دیگه نگم آخه!

  3. ابراهیم می‌گوید:

    سلام

    پریسااااااآآاااااا من الآن پر حرفیم میاد چرا پست جدید نزدی اه دیروز حسابی سر درد پدرمو در آورد لا مسب بهم چسبیده بود ولم نمیکرد

  4. پریسا می‌گوید:

    ابراهیم به جان خودم نوشتم ولی منصرف شده بودم از زدنش کامنتت رو که دیدم آوردم زدم اینجا تمامش تقصیر تو شد تمامش تقصیر این ابراهیمه خخخ! سرت چه طوره الان؟ بهتر شدی آیا؟ سردرد یکی از بلا های بد جهنمه ابراهیم واقعا اذیت می کنه. کاش الان درست شده باشی!

  5. مینا می‌گوید:

    سلام کاملا درباره رمانها مخصوصا خودنوشتها یا اونایی که چاپ نشدن موافقم جالبه که تو رمانهایی که نویسندش مردها هستن دختر آزاری خیلی کم وجود داره اما خانومها برعکسشن.
    درباره دوستها و دورهمیها راستش من ترجیح میدم دوتایی برم بیرون که اکثر اوقات محقق نمیشه چون دوستهای صمیمی من معمولا گروهی هستن فکر کنین 7 8 تا دختر میریم یه جا جمع میشیم خونه همدیگه و جیغ و داد و حرفهایی که اصلا جاش اینجا نیست و خنده و شادی و لذت. اما خوب احساس میکنم وقتی چندتایی هستیم از وجودشون اقناع نمیشم.
    اینو که به کسی میگم خیلی وقتها میگن که منزوی هستم البته مادرم میگه اما نمیدونم شایدم هستم.
    آخرین پروازو بنویسین اما من به شدت دلم برای ادامه تکبال تنگ شده کاش میشد یه جوووووووووری به زووووووووووووووووووور از زیر زبونتون بکشم تکبال دورو حیف که اینطور چیزهارو نمیشه به زور بیرون آورد خخخخخخ
    آقا من تکبال دو میخوام چرا هیییییییییچکس مرا درک نمیکند؟ چرااااااااااااااااااااااا
    راستی دیروز توی اردو منم یه کمی زیاده روی کردم خخخ همه غلیون میکشیدن و منم خیلی دوستدارم گرچه تا حالا ده دوازده بار بیشتر نکشیدم یه بارش با مادرم بود و بقیه دفعات هم با یه دوست عزیز.
    اما از اونجایی که اون همیشه حواسش به حال و روزم بود که مبادا از حد خودم فراتر برم و به محض این که حس میکرد یه کمی دارم زیادهروی میکنم جلومو میگرفت دوست داشتم یه روز تا جایی که میتونم غلیون بکشم و دیروز کشیدم غرق سرگیجه های لذت آور میشدم و کیف میکردم تا جایی که مغزم بهم هشدار داد اگه یه کم دیگه پیش برم از زور سنگینی نمیتونم خودمو نگه دارم دو سه دیقه بعد حالت تهوع شروع شد و وقتی برای بار چندم بهم تعارف شد که بکشم با کمال قطعیت گفتم نه.
    خوشبختانه بعد از بیست دیقه نیم ساعت حالت تهوع رفت و کسی هم از این مسایل چیزی نفهمید
    راستی از کتابای خوبتون چیزی پیدا کردین بدین منم بخونم.
    اکثر کتابهایی که دارم از همون کتابهای مزخرف اسمشو نبر هست
    میگم یه سوال فنی شما با کارتون میخوابین؟
    هیچ طوری تو مغزم نمیره خخخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام میناجان. اون موارده جاش اینجا نیست رو خخخ تا انتها رفتم. خوب چیکار کنم فهمیدم دیگه ای بابا اخم می کنه اصلا تو واسه چی گوش میدی من و مینا حرف داشتیم جمع کن گوش هات رو ای بابا!
      خود نوشت ها هم مینا اگر در موردشون بخوام نظرم رو بگم احتمالا خیلی بد میشه. اشتباه نکن قرار نیست فحش بدم ولی نظرم در مورد دلایلی که سبب میشن در نوشته هایی که خانم ها می نویسن مرد آزاری باشه برای خیلی ها زیادی ناخوشآینده و شاید لازم باشه که سکوت کنم. اما نمی تونم نگم که به شدت به شدت از این مدل متن ها بدم میاد موضوعش هرچی هم خوب و جالب باشه به محض اینکه این مدل مسخره بازی ها رو داخلش ببینم سریع کل نوشته رو حذفش می کنم و دیگه طرفش نمیرم.
      قلیون خخخ قلیووووون قلیون قلیون خخخ! جدی نگیر مینا من گاهی با1سری کلمات خاص1دفعه اتصالی می کنم دست خودم نیست الان هم1دونه از اون گاهی ها بود که رد کرد تموم شد خخخ!
      لعنت به حس تهوع! یکی از کثیف ترین موارد آزار جسم و روانه این تهوع! واقعا ازش بدم میاد!
      مینا باورت بشه که من گاهی با کارتون می خوابم. اگر کتاب گیرم نیاد و دلم بخواد1چیزی بالای سرم نق بزنه و برام لالایی بخونه کارتون می ذارم بخونه و من بخوابم. این لحظه چه قدر از همه چیز زندگیم که اجازه میده اینهمه دیوونه باشم لذت می برم! خدایا شکرت که اجازه میدی وسط این4دیواری واسه خودم دیوونه بازی دربیارم! آخ جون!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *