برای دل هامون دعا کن نیکا!

ساعت حدود های1نیمه شب نشستم به مشق. تکلیف انجام دادم و بسیار کند و از اینجا به بعدش چه خوابم میاد! در بالکن فسقلی بازه و صدا های نیمه شب شبیه همیشه میاد. و با وجود اینهمه صدا امشب، چه قدر جهان ساکته! چه قدر جهان اطراف من ساکته امشب! صدای1قهقهه از بیرون. صدای1دستگاه بزرگ از نمی دونم کدوم ساختمون اداری. صدای موتوری که رد میشه. صدا های پارک. صدای قیژ قیژی که شاید مال1وسیله داخل پارک باشه شاید هم نه. صدای1عالمه ماشین از دور تر ها سر خیابون. و با اینهمه صدا، چه قدر ساکته امشب جهان اطراف من! در سکوت جهان اطرافم شنا می کنم. شعری که این هفته داخل انجمن واسم تشویقی گرفت رو مرور می کنم و در آخرین لحظه از انتشارش در اینجا فعلا منصرف میشم. امشب حس انتشار شعر نیست. امشب حس حرف زدنه فقط حرف از همین بی محتوا های پراکنده که دارم می نویسم. حس سر خط رفتن نیست همین طوری پشت سر هم قلم قاطی نوشتنم میاد. امروز رفتم پرینتر بخرم پیدا هم کردم طرف دستگاه رو آورد درست لحظه فاکتور زدن منصرف شدم گفتم بعدا میام. آخه سرشون شلوغ بود و آخه می گفت باید بری پایین زیرزمین تعمیراتیه یاد بگیری و آخه وسط شلوغی نمی شد من هرچی دلم می خواست سؤال کنم و طولش بدم و آخه فقط می خواست روشنش کنه و تحویل بده که خودم یا با کمک پایینی ها یاد بگیرم و آخه اصلا دلم نخواست حرفیه؟ عوض اون پرینتر گنده که مطمئن بودم میارمش خونه و به تیرش وسط گرمای اینجا زدم بیرون1دونه لاک طراحی از اون سوزن دار هاش خریدم اومدم خونه. رنگش مشکیه. مجسم می کنم برق مشکیش رو. یادش به خیر دیدن های نصفه نیمهم! یادش به خیر! چه قدر جهان اطرافم امشب ساکته! گوشیم کنار دستمه و همین الان داخل واتساپ گروه نماد پیام داشت. شب آروم تر شده. صدا ها کمتر شدن. چه قدر جهان اطرافم امشب ساکته! ساعت2دقیقه از1گذشت. این فایرفاکس پدرسوخته باز وبویسومم رو خورد! این ویروسه بیچارم کرد نکبت لعنتی خدا به1خیر بده که به دادم رسید و حلش کرد وگرنه از دست این ویروسک عوضی روانی می شدم. دلم اجرای عادتی رو می خواد که واسه ترکش خودم رو1000تومن1000تومن جریمه می کردم. سعی می کنم با میل به اجرای مجددش بجنگم. امشب داشتم انجام وظیفه اینترنتی می کردم که خوردم به1چیزی. ارزش توقف داشت.
اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 -ساله.
متوقف شدم و بهش فکر کردم. اونی که ازش متنفرم دوست نیستش که! آدم از دوستش که متنفر نمیشه. اون که ازش متنفر میشیم دشمنه پس چه مدلی میشه ازش شروع کرد تا عشق رو یاد گرفت. کجایی نیکای7ساله؟ بیا به ما آدم های بزرگ و به خیال خودمون عاقل و کامل امروز یاد بده. بد جوری نابلدیم نیکا. وسط خشم ها و نفرت ها و قهر ها و تاریکی هامون غرق شدیم. بیا توضیح بده و توجیهمون کن. بیا دست های سردمون رو بگیر از اینهمه شب بکشمون بیرون. بیا یادمون بده از کجای نفرت هامون باید شروع کنیم عشق رو. نیکا اینکه امشب خوندم مال سال90بود. نمی دونم چند وقت قبلش هم نظرت این بوده. الان سال ها از نظرت گذشت. تو هر جا هستی الان بزرگ شدی. دنیات بزرگ تر شده و پر پیچ و خم تر و ای کاش سیاه تر نشده باشه! کاش هنوز نظرت این باشه! کاش تونسته باشی عاشق بمونی نیکای کوچولوی عزیز! کاش تونسته باشی از سر نفرت های دلت شروع کنی به پاک کردن و عاشق بودن تا انتهای شب! نیکا برام دعا کن! برامون دعا کن! برای دل های شب زده ما دعا کن! نیکای دیروزی! معلم کوچولوی درس عشق! واسه امشب های ما، واسه امشب های من دعا کن! ساعت1و10دقیقه نیمه شب! چه قدر جهان اطرافم امشب ساکته! خوابم میاد! چه قدر آروم و ساکت و ساکن خوابم میاد! دیگه نمی تونم! واقعا خستهم. شب به خیر!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «برای دل هامون دعا کن نیکا!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا نوشتت عالی بود ولی واقعا چیزی برای گفتن ندارم اینجا اون دوست داشتن که گفتی واقعا فکر داشت

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. این شب ها فکرم یخ زده ولی هنوز زنده هست. و چیزی که سفت داخل فکر یخ زدهم بهش چسبیدم اینه که به1سری چیز ها دیگه نباید فکر کنم. پایان رو بپذیرم و به هیچ وسیله ای دوباره گرفتارش نشم. این دوست داشتن هم، موافقم جای فکر داشت و واسه من همچنان جای فکر داره. ابراهیم واقعا نمی فهمم چه مدلی میشه از دوستی که ازش متنفریم شروع کنیم و عشق رو بفهمیم؟ آخه چه مدلی میشه کسی که ازش متنفریم دوست باشه؟ به نظرم همین درس اوله و چه قدر سخته این درس اول! و موندم چه جوریه که نیکای7-ساله یاد گرفته و من هنوز یاد نگرفتم! ابراهیم! همه چیز آرومه اما تو واسم دعا کن! زیر پوست این آرامش دعا لازمم. برام دعا کن!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    آره کاش نیکا هنوز سر حرفش مونده باشه و کاش من هم مثل شما بتونم پایان ها رو خیلی جاها بپذیرم و بتونم باهاشون کنار بیام.
    فعلاً که نتونستم و فکر می کنم همیشه راهی هست.
    معادله ها خیلی سخت شدند باید کلی واسه حلشون فکر کرد.
    نوشته چی منهای سه میشه سه من که سختمه یه دفعه ای بگم شیش ولی خب فکر کنم درست باشه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. نیکا اگر تونسته باشه وسط جنون جهان روی حرفش مونده باشه پس قهرمانه. کاش تاب آورده باشه! کاش! معادله ها رو دوستشون ندارم. همیشه همه جا هستن و کار رو سخت و گره ها رو کور می کنن. از معادله خوشم نمیاد! من هم گاهی پایان ها رو سخت می پذیرم. جونم بالا میاد تا بپذیرمشون و پیش از پذیرش عمری از خودم و اطرافم نابود می کنم. ولی عاقبت چاره ای نیست. اگر بود مطمئن باشید که نمی پذیرفتم. گاهی اگر راهی بود هر راهی می رفتم تا عوضش کنم. ای کاش راهی بود! بیخیال. همون نقطه تقریبا همیشگی. بیخیال!

  3. مینا می‌گوید:

    سلام این حرفارو خیلی میشنوم جدیدا این روزا خیلی دارم سعی میکنم که ببخشم تا مرز بخشش هم میرم اما وقتی افرادیرو که ازشون متنفرم میبینم به طرز عجیبی نفرت و عدم بخشش تو وجودم موج میزنه
    کاش میشد بتونم کاش میشد بتونیم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام میناجان. نمی تونم مینا. به این سادگی نمی تونم ببخشم. دلم نمی خواد مدعیِ مهربونی و بخشش باشم. گاهی واقعا سخت میشه. اون قدر سخت میشه که آدم زیر فشارش له میشه. من گاهی واقعا نمی تونم ببخشم. خدایا نمی تونم. خدایا نمی تونم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *