من و دلم و دفتر خاطراتم!

سلام. بد نیستم شکر. در ارتفاعاتم. اینترنت اینجا وحشتناکه. بیخیال اگر چیزی عوض نشه فردا برمی گردم پایین. گاهی بدم نمیاد از کل اینترنت جدا شم و کلا پریسای اینترنتی تموم بشه. واسه همیشه تموم بشه. کلا تموم بشه و بره به تاریخ اینترنت. ولی فقط گاهی.
این گاهی ها زیاد نیستن. فقط زمان های خستگی های کمی کم تر از بی نهایت.
بیخیال.
این روز ها میرم سر کار حوصلهم شدید سر میره. بقیه تمرین سرود می کنن من بی کاری می زنه به سرم میرم داخل حیاط ولو میشم روی سکو. مرخصم هم نمی کنن. آخ خدای من! روز2شنبه و3شنبه این مدلی گذشت. و3شنبه اون قدر موندم تا مدیر بعد از تمرین سرود همه رو نیم ساعت زود تر مرخص کرد من هم راه افتادم اومدم خونه. روز4شنبه هم همین مدلی بود با این تفاوت که ساعت آخری جلسه بود با قواعد جلسه های خخخ پیشین. همراه با کیک تولد همکار ها و جیغ ها و دست های پشت سر هم که از بس زیاد بود و از بس طول کشید عاقبت صدای اعتراضِ کلافه ی بچه کوچولوی یکی از همکار ها رو در آورد که اه نمیشه شما ها خفه شید؟ داشتم از خنده منفجر می شدم ولی نخندیدم خخخ! طفلک بچه! طفلک همکار ها! طفلک، … طفلک خودم که سر گیجه هام هر لحظه داشت بیشتر می شد و از ترس اینکه باز بقیه بفهمن و چی شد چی نشد راه بی افته یواشکی داشتم سکته می کردم!
وسط جیغ و داد هاشون قاطی نشدم کیکه رو هم نخوردم. دوستش نداشتم. هنوز نفهمیدم و به نظرم هرگز هم نمی فهمم من که اینهمه عشقه شادی و شلوغی هستم واسه چی جذب هیچ موردی از شادی ها و شلوغی های محل کارم نمیشم. از تولد ها گرفته تا جوک ها و دوره های خونگی و اردو های تفریحی و سفر ها و قرار های گردش و خلاصه هیچ چیز و هیچ چیزشون. واقعا از تصور شاد بودن هاشون شاد میشم. یکیشون که پژمرده میشه دردم میاد. اما وسط شلوغی هاشون قاطی نمیشم. دلم نمی خواد. جذبم نمی کنه. زمانی دوست داشتم خودم رو کشف کنم ببینم واسه چی اینهمه بین خودِ داخل محل کارم و خودِ بیرون از محل کارم تفاوت هست. چیزی سرم نشد. بقیه هم سعی کردن و به جایی نرسیدن. الان مدت هاست که هم اون ها و هم خودم بیخیال این کشف کردن ها شدیم. دیگه نمی خوام بدونم. اون ها هم دیگه خیالشون نیست. همین مدلی که هستم پذیرفتنم. ساکت و1گوشه سرگرم کار خودم. بین جمعشون و در عین حضور، غایب و جدا ازشون. اگر حرفی سلامی پرسشی باشه با لبخند به هم میگیم و حرف و سلام و پرسش که تموم شد، باز من هستم و سرگرمی های انفرادیه خودم. و اگر نبود، من هستم و سکوت و شنیدن اونهمه صدا در اطرافم. روز4شنبه هم شبیه همیشه وسط جیغ های تولد مبارکشون بی صدا لبخند زدم و در سکوت اونهمه شادی های شلوغ و شلوغی های شاد رو تماشا کردم. سر گیجه ها4شنبه داشت بیچارهم می کرد. آخر جلسه هم مدیر کباب داد به همه. همکار ها حسابی خوش به حالشون شد. آخر سر ازش پرسیدم میشه امروز روز آخری باشه از شنبه من دیگه نیام؟ گفت نه هفته دیگه هم2روز بیا بعدش، … دیگه منتظر نشدم. به خاطر همه چیز تشکر کردم و زدم بیرون. از قاطعیت سر گیجه های لعنتی کشیدم عقب. با دربست اومدم خونه. بعدش هم مادرم و شادی هاش و پیشنهاد غیر مستقیمش برای همراهیش در اینجا که الان هستیم و مطرح کردنش به این صورت که اگر دوست داری بیا با هم بریم بالا و تصور من به اینکه این دفعه به هر دلیلی دلش می خواد تنها نره و ترجیح میده من همراهش باشم. آخر از همه1اخطار یواشکی به سر گیجه و حرص و خستگی و همه و همه! همون پشت در می مونید تا تنها بشم ببینم حرف حسابتون چیه. الان هم که5شنبه هست و اینجام. از بیرون صدای زمزمه باد میاد و حسابی سرده. پرنده ها هم دارن می خونن. خوش به حالشون به خاطر پرواز. آخ خدا پرواز!
کاش می شد اون هفته رو دیگه نمی رفتم سر کار! دلم می خواست شبیه سال های پیش نق بزنم ولی نزدم. امسال سر اون ماجرای کادو که داخل محله پستش رو زدم به نظرم پَروَندم تاریکه نمی تونم واسه نرفتن های هفته آینده گیر بدم خخخ. حس می کنم مدیر و مشاور بعد از اون ماجرا می خوان خیلی نبیننم به همکارم هم گفتم خیالم نیست اگر این گفتنم بهشون برسه خوب چیکار کنم جنایت که نکردم چیز بدی هم نگفتم که خدای نکرده توهینی به کسی باشه فقط گفتم همچین احساسی دارم و بهش تقریبا مطمئنم تقصیر من چیه حسم اینه! و عجیبه که این دفعه اصرار ندارم درستش کنم. حس می کنم1طور هایی1بخش هایی ازم به سرعت در حال تغییره. پیش از این اگر می فهمیدم کسی ازم دلگیره انگار نمی شد آزاد نفس بکشم. این قدر می چرخیدم تا طرف به حرف بیاد و از دلش در بیاد و مطمئن بشم از دستم دلگیر نیست و باهام قهر نیست و خشمی ازم در هیچ گوشه ای از وجودش نیست و و و و و و و و… خودتی عشقمه1قطار و اینجا ردیف کنم به تو چه!
دلم نمی خواد اوضاع این مدلی بمونه ولی دیگه حاضر نیستم واسه اشتباه نکرده نه معذرت بخوام نه بخشش. در هیچ زمانی، در هیچ موردی، از هیچ کسی.
بیخیال.
از اواسط این هفته که گذشت دچار1مدل آرامش عجیبی شدم. غمگینه ولی عجیب سنگینه. شده بعد از1شلوغیه وحشتناک درست درِ گوشتون1دفعه همه جا ساکت بشه؟ مثلا هدفون زدید صدا رو تا آخرین شماره بردید بالا و1موزیک خیلی شلوغ داره داخل سرتون پخش میشه؟ بعد1دفعه این موزیک بدون اینکه فرود داشته باشه در اوج شلوغی تموم بشه و سکوت! سکوتی که انگار اندازه1جهان داخل عمقش فرو میرید! اوه خدا چه آرامشی! میشه ادامه داشته باشه آیا؟
صبحی که بی فرود و بی مقدمه این سکوت واسه من شروع شد، صبح2شنبه، شبیه چوب به ملاج خورده ها حسابی منگ بودم، شبِش مات بودم، صبح فرداش در1مدل2گانگیه عجیب بین اون قیامت و این سکوت ول معطل بودم، عصرش شبیه جنازه ولو شدم و حدود4شب بی خوابی و بد خوابی ضربهم کرد و تا نزدیک شب از جام جم نخوردم، صبح4شنبه1جور گزگز مبهم بعد از قیامت در آرامش اعصابم می پیچید، عصر4شنبه گزگز و وزوز رفت به طرف عادی تر شدن، شب4شنبه از اینکه نه دلم گریه می خواد نه خشم و حیرت از اعماق ضمیرم در میاد اصلا تعجب نکردم و این عجیب بود اما من در کمال ناباوری واقعا بیخیال بودم، و الان1جور بی توصیفی حس می کنم از این یکی هم سالم گذشتم. هرچند اندازه ماه ها خسته ولی مثل اینکه سلامت. شاید1خورده خراشیده ولی نه اون اندازه که نشه درمونش کرد. خیال می کردم یعنی دیگه داشت برام یقین می شد که دسته کم تا2سال دیگه این حس رو تجربه نمی کنم ولی، …
بچه ها دلم سفر می خواد. این دفعه بدون آه کشیدن و اشک یواشکی. بدون سکوت بدون مکث بدون خاطرات. دلم می خواد می شد می رفتم سفر. با چند تا رفیق دیوونه ی از خودم عاقل تر می رفتیم سفر و اون قدر خاطره می ساختیم که دفترم دیگه جا نداشت. باید واسه تعطیلاتم1کاری کنم که بیشتر از زیاد خوش بهم بگذره. در هر حال تعطیلی به من خوش می گذره ولی من حد اکثرش رو می خوام. هر اتفاقی هم بی افته، من هفته آینده تعطیل میشم و دیگه هیچ طوری این عوض نمیشه! آخ جون!
خوب1خورده غیبت کنم! این بچه های بی حال اطرافم که حس و حال ندارن باید واسه خودم1فکری کنم. چیه خوب راست میگم دیگه حس و حال ندارن هر دفعه باید اونقدر نق بزنم که جونم بالا بیاد تا شاید حسش باشه بلند بشن بیان بیرون. بیخیال خودم رو عشقه خخخ! پایانِ غیبت!
دلم می خواد اونقدر بخندم که صدام بگیره. شبیه دیروز ها که داخل سفر ها از شدت شیطنت و خندیدن های زیاد با صدای گرفته بر می گشتم خونه. و حس می کنم حالا دیگه بتونم اگر موقعیتش باشه. دلم1سفر می خواد با صبح هایی که آهسته شروع میشن و از پنجره های باز رو به حیاطش صدای یاکریم های صبح میاد. دلم می خوادش بدون یادش به خیر ها! من بی قصه نمیشه بمونم. دلم1قصه جدید می خواد. همه چیز از اول. دفتر بسته شدهم رو جا می ذارم تا نسیم برش داره. به روی خودم نیاوردم که عمدا جاش گذاشتم. نسیم و بابا زمان هم به روی من نیاوردن که فهمیدن این عمد رو. و امشب من هستم و دفتر خاطرات جدیدم با1عالمه صفحات نانوشته و1قصه که دلم شروعش رو می خواد. ای کاش شروعش، ادامهش و پایانش سفید باشه!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «من و دلم و دفتر خاطراتم!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خیلی خیلی خوشحالم که بحران رو سپری کردید و خیلی خیلی خوشحالتر از این که الآن دیگه تعطیلیتون شروع شده و این عاااااااالی تر از اونیه که بشه با کلمات توصیفش کرد.
    نمی تونم به قسمت مدیریت وبلاگم دسترسی پیدا کنم.
    بی زحمت شما برید ببینید می تونید کامنت بذارید یا نه!
    فکر کنم از بس توی نوشته هام گفتم پرشین بلاگِ دیوانه که دیگه محترمانه انداخته من رو بیرون.
    مطالب وبلاگم رو کاملِ کامل می بینم ولی به قسمت مدیریت دسترسی ندارم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. زندگی پر از این سر بالایی و سر پایینی هاست که سپریشون می کنیم. مطمئنم واسه من این آخریش نبود ولی این نیز گذشت. خدایا شکرت!
      کامنت کامنت نق بزنم من از شنبه تا الان دارم به در و پنجره می زنم بتونم داخل وبلاگ شما کامنت بفرستم نمیشه. مطالب رو می خونم ولی نظرات رو که می زنم فقط میگه کامنت و بازش نمی کنه. امروز هنوز نرفتم آزمایش کنم ولی از شنبه که من دیدم این مدلی بود! من می خوام کااااامنت اونجا بنویییییییییییییسم شکلک نق شکلک نق شکلک از اون نق های اعصاب خورد کن مخصوص خودم شکلک خیلی نق از اون غیر قابل تحمل هاش شکلک بسیار بسیار نق.
      آخ جون تعطیلی خدایا1کاری کن تموم نشه و خدایا کاش می شد مصلحت می دیدی تموم شدنش1مدل خوبی می شد مثلا اینکه نمی دونم مثلا منتقل می شدم1جایی که از کار کردن درش لذت ببرم! خیر سرم اینهمه حرف داشتم بی صدا بودم خوب پست می زدم که! بنده خدا شما خخخ!
      پرشین بلاگ بدجنس راهم نمیده اونجا حرف بزنم باید اینجا حرف بزنم کلا من باید حرف بزنم نق بزنم تا امورات روانم بگذره! اوخ الان دیرم میشه بپرم که کلاس میره من می مونم.
      راستی1چیزی! عالیه که هستید! ممنونم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *