یه صبحِ سردِ پاییز!

میونِ دامنِ شب، نفس برای من نیست،
شبا شبای غربت، هوا هوای من نیست!

سکوتِ ساکنِ شب، طنینِ خیسِ رگبار،
سرودِ ختمِ لبخند، سرا سرای من نیست!

از انتهای بودن، یه تک صدا، یه پژواک،
صدای خنده ی غم، صدا صدای من نیست!

نهیبِ گُنگی از دور، لهیبِ داغِ شمشیر،
یه ناله از جنسِ تب، این ناله های من نیست!

تمامِ آسمون خاک، ستاره ها فراموش،
دلی یواشکی تنگ، دعا دعای من نیست!

تو پهنه ی آسمون، یه انتها سیاهی،
تو غیبتِ ستاره، گریه دوای من نیست!

نگاهِ خیس و خسته، یه سیلِ بی صدا اشک،
نوای تلخ و پنهان، نوا نوای من نیست!

شبی به رنگِ کابوس، سیاه و تب گرفته،
تگرگ و رعد و توفان، اینجا که جایِ من نیست!

دلم به یادِ دیروز، سرم به دوشِ دیوار،
چه ماجرای تلخی! این ماجرای من نیست!

حضورِ هقهقی محو، شرارِ اشکه پنهان،
دعای بی اجابت، خدا خدای من نیست!

سکوت و آه و اِی کاش، شراب و شعر و انکار،
دعا و خواب و بارون، این ها شفای من نیست!

!یه نورِ تارِ کم جون، یه صبحِ خواب و خسته،
یه صبحِ سردِ پاییز، که آشِنایِ من نیست!

دوباره شب گذشته،! سحر رسیده بازم!
باید بجنبم انگار! این انتهای من نیست

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «یه صبحِ سردِ پاییز!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خیلی خیلی حس کردم و البته حس می کنم که این شعر حال و هوای منه.
    خیلی خیلی هم دوست دارم بیش از این ها بیام این طرف ولی مشغول کار های رنگ وارنگ و مزخرفم که هیچ کدومشون رو دلم نمیخواد انجام بدم ولی مجبورم که تمومشون کنم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بعضی قسمت های زندگی زیادی جبری هستن. کاریش نمیشه کرد. کاش می شد. کاش می شد1چیز هایی رو انجام نداد! کاش می شد به جاش کار هایی کرد که دل میگه باید بشه! این نوشتهم زیاد پاییز بود! گاهی حال و هوام این مدلی میشه. سعی می کنم کمتر باشه ولی گاهی هست و شدید هم هست. زمان هایی که دلم از بس تنگ میشه حس می کنم نفس داخل قفس سینهم نیست! خدایا از صبح گذشتم1کاری کن من دیگه دلم تنگ نشه دیگه تحمل ندارم!

پاسخ دادن به حسین آگاهی لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *