نفرین بر سفر!

در هواي سينه اي تبدار، نفرين بر سفر!،
ديدگاني خسته و خونبار، نفرين بر سفر!.

روحي از خشم و شرر خاموش، چون پيكِ سحر،
جاني از رنج و تَعَب بيمار، نفرين بر سفر!.

بي فروغ و تلخ و دردآلود، چون شمعي خموش،
شاكي از دنيا و از دادار، نفرين بر سفر!.

در سراي شام گه، تاريك همچون قلبِ شب،
خسته و خشكيده و افگار، نفرين بر سفر!.

تك درختي در خمِ پاييز، خاموش و خَمود،
نقشِ سردي مانده بر ديوار، نفرين بر سفر!.

يادِ خيسِ خنده هاي تلخ، از جورِ فلك،
گونه هايي از شرر نمدار، نفرين بر سفر!.

در اتاقي تار، چون يلداي بي فرداي من،
شامگاه و ديده اي بيدار، نفرين بر سفر!.

ناله اي خاموش و بي آواز، در ژرفاي شب،
گريه اي پنهان و حسرت بار، نفرين بر سفر!.

ضجه اي تاريك و دردآلود، در دامانِ شام،
در فراغِ بي وصالِ يار، نفرين بر سفر!.

بر دلي صد پاره بنشستست، با شمشيرِ دهر،
زخم ها از فرغتِ دلدار، نفرين بر سفر!.

از وراي اشك، بي پروا هويدا مي شود،
خاطِراتِ آخرين ديدار، نفرين بر سفر!.

ناله اي بي تاب، در گاهِ وداعِ واپسين،
ديده ام خواب است يا بيدار!، نفرين بر سفر!.

ضجه ي مرغانِ بي آواز، غوغا مي كند،
اِي فلك! از آهشان هشدار، نفرين بر سفر!.

جسمِ بي جان و سرشكي سرخ، بر روي كفن،
-خيز و بر ما رحم كن اي يار! نفرين بر سفر!.

من به كامِ درد، اينجا زار و تنها مانده ام،
از حديثِ بودنم بيزار، نفرين بر سفر!.

سوزِ قلبِ زخمي ام را ترجمان جز گريه نيست،
خيز و اشك از گونه ام بردار، نفرين بر سفر!.-

در ميانِ آه و افغان، بي صدا گم مي شود،
بوستاني در مغاكي تار، نفرين بر سفر!.

خاك مي ريزند، يا حق! اين شرر خاموش كن،
ماهِ ما ماندست در آوار، نفرين بر سفر!.

يادگارِ صبح، تنها خاكِ سردِ گور شد،
آهِ تلخ و گريه هاي زار، نفرين بر سفر!.

تا قيامت، خاك شد مأواي همراهانِ عشق،
اِي زمين! از رنجشان زينهار، نفرين بر سفر!.

اِي دلِ بشكسته! خامُش باش از افغان كه چرخ،
دارد از اين قصه ها بسيار، نفرين بر سفر!.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «نفرین بر سفر!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا
    حقیقتا نفرین بر این سفر
    ولی دیگه همه چی تموم شد اونا هم میرن تا در خونه ی ابدی شون مستقر بشن ولی به چه قیمتی سفر کردن

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. این اتفاق نباید می افتاد ابراهیم! می شد که پیش نیاد! کم مونده هوار بزنم! من رفتن و رفته کم ندیدم. اتفاق کم نبوده. ولی این1مورد رو هرچی می کنم نمی تونم حذمش کنم! انگار نمی خواد از صفحه خاطرم بره عقب! نباید این طور میشد ابراهیم! نباید!

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    کوه امتحانات رفت کنار.
    حالا میشه نفس کشید.
    در مورد این پست فقط می تونم بگم متأسفم.
    و بیشتر متأسفم که هیچ کاری نمی تونم برای برگشتی یا حد اقل تسکینی آرامشی انجام بدم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من! آخ از دست این امتحانات که هر دفعه و هر دفعه زمانی که میان سنگینیشون بیچاره می کنه و عشقه اون لحظه ای که تموم میشن و هر دفعه حسش حس تولدی دیگره!
      تسکین و آرامشی در این داستان نیست دوست من! دسته کم واسه من! شاید هم باشه ولی، …
      -زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! خاک! خاک!
      پیش از این هم عاقل نبودم حالا کامل دیوانه شدم! خدایا من حرف دارم واسه چی نمیشه بگم بلکه سبک بشم؟
      کاش خوابم ببره وگرنه شبیه باقیه شب های جنون امشب خیلی بد سپری میشه واسهم!

  3. وحيد می‌گوید:

    شكلك بيلاخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *