این هفته، من، زامبی!

سلام.
چندمه امروز؟ به نظرم6روز از وسط زمستون گذشتیم. روی زمان سوارم و پیش میرم. من نمیرم بابا زمان خودش می بردم. شبیه جنازه روی دست ها.
این روز ها شبیه زامبی ها شدم. ایرادی نداره من این کلمه رو بگم آیا؟ اه کلمه لعنتی! زامبی لعنتی! تمامش1جور هایی از این، … بیچاره کلمات! بیچاره زامبی ها! بیچاره زامبی!
این روز ها دلم واسه تموم کاینات می سوزه و به همه چیز میگم بیچاره. به دری که از قیژ قیژش خسته میشم و به میزی که سنگینیش کلافهم می کنه و به ضرب می فرستمش1طرف! زامبی ها این زمان ها چه حسی دارن؟ من حس دلسوزی های بسیار غمگین. اون قدر غمگین که برگردم عقب و در و میز رو آهسته ناز کنم و گریهم بگیره!
زامبی عجیبی شدم این روز ها! بلند میشم میرم سر کار و خودم رو وسط4چوب قوانین روزمره می کشم این طرف و اون طرف ولی همه می بینن که زنده نیستم.
صدای قرآن میاد! از رو به روی خونم! آتشنشانی! میگن فردا تشهیع جنازه هست. میگن همه مردن! میگن کسی رو نشد نجات بدن! اینجا گل کاریه. قرآن گذاشتن! بنر زدن! صدای قرآن میاد!
شنبه صبحی مهدی باز شاشید بهم. خوشبختانه این دفعه اون ایستاده نبود من نشسته نبودم رو به روی شلوارش و چادر هم سرم نبود. گفتم مهدی جیش زدی؟ گفت آهه! اصلیه گفت جیش هست نه نیست و دیگه نشنیدم چی گفت. مهدی می خندید و به فرمان اصلیه رفت به مامانش بگه جیش زده و2دقیقه بعد مادرش اومد و اصرار داشت من باورم بشه که این فقط خیسیه و می گفت من رفتم بشورمش بد نشست شلوارش خیس شد در آوردم گذاشتمش روی شوفاژ و این خیسی مال اونه بچهم سردش هم شد ببین جیش نیستش و… باقیش رو گوش ندادم. شبیه1تیکه چوبِ بی گوش و بی فهم یواش برگشتم وسط کلماتشون از کلاس رفتم بیرون تا خودم رو تمیز کنم. عصبانی نبودم. دلگیر هم نبودم. هیچ حسی نداشتم حتی از تصور اینکه شاید درست نبوده که این مدل بیخیال و بی حرف راه افتادم وسط حرف های مادره از کلاس زدم بیرون. داخل سرم فقط1چیز می چرخید و شبیه ناقوس جهنم منعکس می شد.
-زنده زیرِ خاک. زنده زیرِ خاک. زنده زیرِ خاک!-
کلاس پیش می رفت. با واتساپ ماجرای شاشیدن مهدی به خودم رو واسه یکی2تا از آگاه ها که دفعه پیش رو می دونستن فرستادم. نگفتمش! نوشتمش. دفعه پیش کلی سر این ماجرا با هم خندیده بودیم. توضیحی نبود به خودم بدم که واسه چی این دفعه رو بهشون گفتم. ما دیگه با هم نمی خندیم. و من می دونستم. می دونم! پس واسه چی! نمی دونم! شاید واسه اینکه به این لحظه های تاریکِ امروز شکلک در بیارم. بی فایده بود. می دونستم ولی دلم نمی خواست. ما دیگه هرگز با هم نمی خندیم. سعی کردیم درست بشه. هر2طرف به روش های خودمون. من دلم خیلی بیشتر می خواست ولی اون ها خیلی بیشتر سعی کردن. عاقبت هیچ بود! از آخرین خداحافظی می دونستم دیگه هم رو نمی بینیم! ندیدیم! ما دیگه هرگز با هم نمی خندیم! داستان مهدی شاید یکی از آخرین خاطرات مشترک بود. گفتم و تموم شد!
کلاس پیش رفت و من پیش رفتم و زنگ خورد. داخل دفتر دستم روی هوا مونده بود و نخ داخل دستم و مهره ها منتظر جاگیر شدن داخل کاری که داشتم می بافتمش. دستم بی حرکت موند و خودم بی حرکت موندم و دستی که به شونه هام خورد از جا تکونم نداد.
-سلام خانمی چی شده حالت خوب نیست؟
چیزی ازم حرکت نداشت جز اشکی که شاید از چشم های بی حرکتم بارید روی مروارید ها! شاید چند تا قطره کوچیک بود. شاید هم اصلا نبود! نمی دونم. خاطرم نیست. خیالم هم نبود!
-الهی بمیرم خانمی چی شده؟
حس جواب نداشتم. حس ملاحظه هم نداشتم. پس انگار نشنیدم. زامبیِ کاملی هستم این روز ها!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زیرِ خاک!-
زنگ خورد. کلاس و بچه هایی که شبیه همیشه بی پیشرفت بودن و اصلیه و من.
اصلیه اصرار داشت من واسه بهمن ماه و دهه فجر و نمی دونم دیگه واسه چی ها شعر بگم. پیش از این بحث می کردم که عزیزِ من شعر نمیاد باید بیاد اگر نباشه من نمی تونم و باز اصرار و باز بحث و باز توضیح و باز اصرار! این دفعه بحث نکردم. توضیح ندادم. نداشتم. هیچ حرفی نداشتم! به روش زامبی ها سرم رو چرخوندم طرفش و با لب های1خورده از هم باز فقط چهره بی روحم رو طرفش نگه داشتم.
-ها؟
-شعر! شعر بگو! بگو دیگه!
-ها؟
-خانم1چیزی بگو! دی رفت و بهمن آمد، خوب بقیهش رو تو بگو!
-ها؟
لحنش رو می شنیدم. تشویق داخلش بود! همراه اصرار. سرم رو دوباره انداختم پایین. دست مهدی داخل دستم بود و با دستش بریل می نوشتم و صدای خودم رو می شنیدم که می خواستم داخل سرش فرو کنم پ نقطه های 1و2و3و4هست و طبق انتظار، نمی شد. نمی شد و من باز و باز شبیه1نوار کهنه و قدیمی تکرار می کردم. اصلیه همچنان سعی داشت از این خوابِ بیدار بیدارم کنه که چند تا بیت شعر بگم. و هر دفعه می پرسید شبیه دفعه اول سرم رو می چرخوندم طرفش و با همون چهره خالی از شعور و با همون لب های1خورده باز از هم فقط رو بهش ثابت می موندم.
-خوب بقیهش، 1خورده بگو! بگو زنده باد بگو!
-ها؟
-ببین! تا اینجاش خوبه؟
… … …
-ها؟
-خوبه؟
-ها؟ آره.
-خوب حالا2بیت هم تو بگو!
-ها؟
-من این طوری گفتم. خوب شده؟
-آره. آره آره!
-خوب این کمه1خورده هم تو بگو!
-ها؟
زنگ خورد. داخل دفتر. دستم روی هوا بی حرکت مونده بود. مهره ها این دفعه کمک نمی کردن. دلم هیچ می خواست. دلم چیزی رو می خواست که دور تر بود از معجزه. دلم باز شدن دری رو می خواست که دیگه با دست خدا هم باز شدنی نبود و نیست. سردم بود. دلم هیچ می خواست. جدا از تمام صدا ها و حرکت ها، دلم هیچ رو می خواست!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زیرِ خاک! خاک! خاک!-

-پریسا جون! چی داری می بافی؟ وایی چه خوشگله! این چیه؟ تو خوبی؟
سکوت! دلم ادامه این سکوت رو می خواست. دلم معجزه ای رو می خواست که نبود!
-مهدی بیا بنویسیم! بگو پ نقطه های چنده؟
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! خاک! خاک!
سرم سنگین بود. گذاشتمش روی دستم. زنگ گوشیم. واتساپ. از داخل کیفم چه ضعیف بود ولی من شنیدمش. منتظر چی بودم مگه؟ منتظر هیچ! دلم هیچ رو می خواست!
پیام رو خوندم. خنده داخلش بود ولی نه از جنس گذشته! تمسخری بیگانه درش داشت. شبیهِ سیخ های تیغ گیاه در سرمای زمستون! شبیهِ، … تمسخر!
-آخ!
-چی شد خانمی؟ جاییت درد می کنه؟
فقط1آهِ شاید یواشکی1خورده خیس!
-نه. نه!
-خوب حالا بیا چند تا بیت شعر بگو این رو کاملش کنیم!
-ها؟
جوابِ پیام رو داخل واتساپ نوشتم!
-دیگه بسه! همینجا تمومش کن پریسا!
دستم خیس بود. خون نبود. تیغ ها وسط زمستون خیلی خونریزی نمیدن! اشک بود. کی باریده بود؟ از کی داشت می بارید!
-مهدی همراهم بگو! پ آ میشه پا.
صدای خودم رو شنیدم که لرزید، تَرَک برداشت و شکست! سردم بود. سرما سنگین بود اندازه1عمر! نفس داخل سینم پرپر می زد انگار!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! خاک! خاک!-
تموم شد. چیزی، قریزه شاید، می بردم طرف خونه! خاطرم نیست چه مدلی سوار ماشین همسر همکارم بودم. می رفتم طرف خونه! شاید هم خود همکارم بود! خاطرم نیست!
رو به روی خونه قرآن گذاشته بودن! آتشنشانی! اون طرف خیابون گوش به قرآن وا رفته بودم! گریه نمی کردم فقط چشم هام می باریدن انگار! کسی صدام می زد! دستی عصای سفید رو گرفته بود!
-خانم! می برمت اون طرف!
-ممنون!
رو به طرف آتشنشانی و صدای قرآن رسیدم اون طرف.
-کدوم یکی در؟ چپ درسته؟
-بله!
-کلید دارید بدید براتون باز کنم!
-نه ممنون خودم می تونم!
-اجازه بدید کمک کنم! من آتشنشانم!
بغضی که ازم ترکید! حالا دیگه آشکارا گریه می کردم! چشم هام می بارید و تمام دلم می بارید و تمام وجودم گریه بود انگار! نه! انگار نبود مطمئن بودم!
داخل خونه هم صدای قرآن می اومد! اینجا راحت تر می شد بارید!
زنگ تلفن! شاید2ساعت بعد شاید هم سر شب! خاطرم نیست!
-اه سمج لعنتی! خفه شو!
قطع و باز زنگ تلفن!
-خفه شو فقط خفه شو خفه شو!
قطع نمی شد. خاطرم نیست چه ساعتی!
-الو! پریسا! پریساااا!
-هان! باز اضافه زمان دارید؟
-علیک سلام! چه خوش رفتاری!
-خوب که چی؟
-باز این رو گفتی؟
-امر!
-پریسا خوبی؟
-شما3تا کی بر می گردید؟
-ببین شاید تا آخر هفته اینجا بچسبیم. تو حالت خوبه؟ پریسا!
-آهان پس باشه بچسبید از همون طرف هم برید جهنم! حسابی هم دیر کنید! تا زمانی هم که خودم زنگ نزدم بیخیالم بشید!
-الو! پریسا! پریسا!
سکوت! مادرم رفته بود. جهانم راست بود. خودم بودم. اشک ها نبودن. سردم بود. شب سنگین بود.
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک!-
صبح فردا. باز هم تکرار های دیروز. باز هم1زامبی بین زنده ها و زنده نما ها! باز هم بچه های ثابت روی1به اضافه1میشه چند! باز هم اصرار واسه شعری که من در هیچ کجای ذهنم نداشتم. باز هم سکوت از طرف من و باز هم شاید حیرت اطراف و باز هم صدای قرآن و باز هم دعا های بی جواب و باز هم اشک و باز هم سکوت و باز هم نجوای تاریکِ ذهنی بی در و پیکر و دیوانه که مالِ من بود!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! خاک! خاک!-
زنگ تلفن. زنگ های تلفن.
گوشیم رو برداشتم. به ضرب به نیت اینکه بکوبمش به دیوار. این دفعه دیگه واقعی. ولی نزدم. دلم سوخت. واسه گوشیم دلم سوخت. نازش کردم و چه قدر خسته بودم. واسه چی نمیشه خوابم ببره؟ با چی در برم از این بیداریه لعنتی؟
گوشیم توی دستم بود. قفلش رو آهسته و1نواخت با حس و حالی که نبود بازش کردم. مدل زامبی ها. کلید اختصاری و شماره گیری.
-الو! الو! پریسا خودتی؟
-تو واسه چی برداشتی؟ گوشی رو بده صاحبش.
-پریسا! چی شده؟
-خفه شو گفتم بده به خودش!
داد نمی زدم. هیچ چی داخل صدام نبود. نه حرص، نه درد، نه بغض، فقط1نواختیه وحشتناکی بود که به نظرم مو های شنونده رو سیخ کرد. چند لحظه وزوز.
-سلام پریسا جان! دلواپست بودم فقط چون خودت دیشب گفته بودی تا خودت زنگ نزدی بهت…
دیشب؟ چه عجیب بود زمان! نمی فهمیدمش. خیلی طولانی و در عین حال خیلی کوتاه! پس دیشب بوده!
-هی! بسه! فقط جوابم رو بده!
-جانم! بگو چی می خوایی؟
-دستور قهوهت رو.
-چی؟
-چه مدلی قهوه درست می کنی! ترکیبات قهوه لعنتیت رو بهم بگو!
-می خوایی چیکار کنی؟
-می خوام بخوابم. می خوام بخوابم!
-پریسا تو مطمئنی حالت…
به نظرم این دفعه داد زدم. هوار زدم. عربده زدم. اون قدر بلند که بعدش حس کردم انگار1کوه خشم ویران گر که نمی فهمیدم از کجا و از چه جنسیه آزاد شد و تمام جسمم از فشارش می لرزید.
-لعنت به تمام وجود لعنتیه جفتمون بهت گفتم دستور اون کثافت رو بهم بده! چه جوری درست می کنی اون آشغال رو؟ من دستورش رو می خوام!
صدای قدم های شب رو نمی شنیدم. چه قدر خسته بودم. چه خستگیِ ترسناکی!
حدود های10شب، زنگ تلفن!
-خدایا من واسه چی عوض نمی کنم این خط لعنتی رو! خدایا من واسه چی نمی تونم بفهمونم که نمی خوام با کسی حرف بزنم! خدایا من واسه چی نمی تونم متقاعد کنم که دلم نمی خواد صحبت کنم! دلم نمی خواد جواب بدم دلم نمی خواد!
باقیش خاطرم نیست. خواب! کابوس ها بهم سلام می کردن! در خواب هیچ رو می دیدم که زجرم می داد. تمامشون در1فضای عجیب و بی توصیف می چرخیدن و من داشتم از وحشت سقوط ذهره ترک می شدم ولی سقوطی در کار نبود. ثباتی هم در کار نبود. بهم فرمان حرکت در1جهت خاص می رسید و من نمی تونستم.
-پس کی تموم میشه! پس کی تموم میشه! تمومش کن! تمومش کنید میمیرم تمومش کنید!
شب به فاصله1پلک زدن گذشت. نمی فهمیدمش. چه قدر خسته بودم!
صبح2شنبه. هشداری از جنسِ آشنای سر گیجه!
-خدایا! نه!
روزمرگی رو شروع کردیم. من و سر گیجه. داشت شدید تر می شد. و همراهش ترس رو شبیهِ آتیشی که آهسته آهسته پخش بشه می کشید بالا.
-نه! خواهش می کنم! تقاضا می کنم! مروت کن! این رو نمی خوام! تو رو به خدا! به خاطر خدا!
فایده نداشت! صدای هیچ داخل سرم می چرخید.
-مروت! من مروت ندارم! خدا رو هم، … مقاومت نکن! به جایی نمی رسی! فقط کوتاه بیا!
امیر می خواست حرف بزنه. از ساعتش که کسی نتونسته بود براش تنظیمش کنه شاکی بود. من هم بلدش نبودم. خوب چی میشه اگر1خورده ساعت این بچه رو خرابش کنم! شاید تونستم واسهش پیش ببرم!
-بده ببینمش!
-نمی تونم! از دستم بازش می کنی؟
-دستت رو بگیر بالاتر ببینم!
سعی می کردم از وسط قهقهه های هشدار و صدای وراجی های امیر نق نق های ساعتش که زیر دستم ور می زد رو بشنوم.
-آهان پیدا کردم! تنظیم ساعت و دقیقهش ایناهاش!
کار انجام شد. امیر عشق کرد و از شدت هیجان های غیر قابل مهارش وحشتناک سر جاش وول می خورد و حرف می زد و حرف می زد و باز حرف می زد. نه دلم هوار زدن می خواست نه حسش رو داشتم. خیالم نبود. به هیچ چیز خیالم نبود. به هیچ چیز جز سر گیجه ای که داشت شدید تر می شد و شبیهِ هیچ مروت نداشت. و1دفعه حواسم متمرکز شد.
-هنوز می تونم بترسم!
طول کشید تا لبخند تلخ اما واقعیم رو تشخیص دادم.
روز بود و من و امیر و چه قدر شاکر بودم که بقیه نبودن!
تموم شد. آقا مهربونه امروز نیومده بود سر مسیر. حتما رفته سر خاک پسر و دامادش که تازه فوت کردن! بمیرم واسه دلش! با چی اومدم خونه! خاطرم نیست! قرآن! اشک! مادرم. نقش. شب. سکوت! سر گیجه! سر گیجه ای که1دفعه شدید شد و دیگه نتونستم مقاومت کنم.
-نه! رحم کن! تو رو خدا!
-تو می بازی! فقط کوتاه بیا! فقط کوتاه بیا!
باختم!.
از شب چیزی جز1سری صدا خاطرم نیست!
صبح فردا. چه آرامش عجیبی! تلخ و از جنس بی حسیه بعد از ضربه! سر گیجه نبود! رفته بود! خستگی هم رفته بود و جاش1مدل بی حسیه ترسناک و سرد نشسته بود و پا نمی شد! در نیمه بیداری راه می رفتم انگار! 1خورده تغییر. غیبت از محل کار. در انتظار! روی صندلی های آشنا که از خرداد دیگه نرفته بودم طرفشون! نوبتم رسید!
-محض رضای خدا متنفرم از اینکه با ماسک برگردم خونه!-متنفری؟ از ماسک؟ فقط از ماسک؟
-خوب! نه! دلم نمی خواد این، …
-که نمی خواد! ولی باید بخواد! اگر دلت نمی خواد پرهیز هات رو نمی شکنی. پس خیلی هم بدت نمیاد!
-بدم میاد! به خدا بدم میاد! تو رو خدا!
-خوب! خواستم فقط1خورده بترسی. برات لازمه. این دفعه رو بهت تخفیف میدیم. بلند شو برو ولی دفعه دیگه از این خبر ها نیست! پیش از عید هم حتما1عید دیدنی این طرف ها بیا و این دفعه بعد از1نیمسال با ماسک باید بری! اخم هم نکن! خیلی عالیه. از خرداد ندیدیمت. حالا هم بی ماسک میری. با وجود ناپرهیزی های تو این عالیه. حالا پاشو تا پشیمون نشدم!
به خیر گذشت! دیر وقت، خونه. کلاس پیانو که چند هفته نرفته بودم این دفعه هم دیر شد و بهش نرسیدم. به جهنم. ولو شدم روی زمین امن خونه. جهان همچنان می چرخید ولی با دور کمتر. بابا زمان روی پریشونی هام رو نوازش می کرد. گرد و غبار های دست های مهربون و شفادهندهش واسه ویرانی هام کم بودن.
-بابا زمانِ خودم! میشه بجنبی؟ دارم میمیرم!
صبح4شنبه! مثل اینکه بیدارم. هنوز زامبی ولی بیدار.
-آخ دلم رفتن نمی خواد. باید برم. دیر میشه.
سر کار. بچه ها و اصلیه و شعر بهمن ماه و دهه فجر که من در ساختنش هیچ کمکی نکردم. زنگ اول. امیر و نق زدن هاش. مهدی و اذیت هاش. و1داد حسابی از طرف من که حلش کرد. امیر سریع برای آشتی پیش قدم شد. حرصی بودم. از همه چیز. از خودم و از هیچ و از… همه چیز!
-هی! تقصیر امیر نیست! تقصیر کسی نیست!
امیر برای آشتی تلاش می کرد. به صدای تمام هفته1نواختم رنگ لبخند کهنه و تقلبی رو دادم که وجود نداشت. امیر شاد شد. قول داد حرف گوش کنه و ازم قصه خواست. باید داخل فلش با اسپیکر کوچولوم شنبه واسهش ببرم! دلش می خواد! این بچه هم روی دیوار کی یادگاری نوشته! طفلک!
زنگ دوم. بریدم. بچه های یکی از همکار هام نبودن. داشتم مروارید می بافتم. طرح1رومیزیه اختراع خودم. طرف اومد پیشم نشست به گفتن. زنگ خورد. نرفتم کلاس. اصلیه بزرگوارانه بهم بخشید و گفت راحت باشید بشینید صحبت کنید. به نظرم دلش زامبی نمی خواست. حق هم داشت. ممنونم خانمی که از جبر حضورم در کلاس صرف نظر کردی!
همکارم حرف می زد. از داستان خواستگاری و ازدواج خودش می گفت. از رومیزیه من که2تا گلش رو اشتباه زده بودم و لازم بود بازشون کنم و جا هاشون رو درست بزنم. انجامش دادم. همکارم می گفت و می گفت. از خونه ای که دیده بودن و دلش می خواست معامله سر بگیره و بخرنش. از خودش. از من. از تلگرام و گروهشون. از تشهیع جنازه فردا که منحل شده. از اشک های بی اختیار من که باید متوقفشون می کردم پیش از اینکه بهم آسیب برسه. از سر گیجه هام و تهدید ماسک چیزی نمی دونست. پس نگفت. خودم به خاطرم اومد و لرزیدم.
-سردته پریسا جون؟
-آره. سردمه. خیلی سردمه خیلی!
-پنجره رو می بندم. الان گرم میشه.
همکارم هنوز می گفت. باقیه باریدن هام رو از ترس سر گیجه قورتش دادم. مروت نداره. شبیهِ هیچ. همکارم گفت و گفت و خندید و گفت. صدای خودم رو شنیدم که می خندیدم انگار. زنگ خورد. همکارم همچنان بود. زنگ بعد. کلاس نرفتم. اشتباهم رو درست می کردم. درست شد.
-وایی چه قشنگ شده! این خیلی قشنگ شده! ببین این رو چند می فروشی! همین طوری همین اندازه قیمتش چنده!
زنگ بعد رفتم کلاس. بچه ها شلوغ کردن. اصلیه گفت این ها گفتن تو کجایی بهشون گفتم رفتی1کلاس دیگه. دلشون تنگ شده بود واسهت. گفتم حرف گوش نمیدید خسته شدم رفتم. امیر و مهدی و امیر کوچیکه شلوغ کردن.
-دیگه گوش میدیم. ببخشید دیگه!
طفلک های عزیز! بچه های عزیز! مهربون های1دلِ عزیز!
شنبه براشون قصه می برم شاید گوش بدن!
تموم شد. بین خواب و بیداری می رفتم. همکارم جنسم رو شناخت و دیگه باهام بحث نکرد. دستم رو گرفتن بردن طرف ماشین همسر یکیشون.
-نه من، اجازه بدید که من، … برم.
-کجا بری بیا سوار شو حرف هم نزن!
با ماشین اون آقا رسیدم خونه. خدا خیرش بده طفلک تا رو به روی خونه رسوندم. ممنونم ازش!
-عه! اینجا آتشنشانی رو گل بارونش کردن و بنر هم زدن!
-آتشنشانیه رو به روی خونم رو می گفت!
پیاده شدم. صدای قرآن. آروم و غمناک!
-زنده زیرِ خاک! زنده زیرِ خاک! خاک! خاک!
-خانم منزل میرید کمکتون می کنم!
دستی عصای سفید رو گرفت.
-آقا! کسی رو زنده تونستن نجاتش بدن؟
-نه خانم! نه!
می دونستم ولی باز می پرسیدم. شاید جواب این دفعه متفاوت باشه! نبود! داخل صدای جواب درد بود و نا امیدی از جنس مال خودم!
دلم باریدن می خواست ولی شکر که اون لحظه نباریدم. منگ از درد کنار آسانسور بودم. صدای کوچولوی پسر اولیه همسایه رو به روییم. باباش آتشنشانه.
-در رو باز کردم!
تمام ارادم رو به کمک طلبیدم واسه1لبخند.
-ممنونم عزیز! دستت درد نکنه گلم!
-دکمه رو هم زدم!
-مرسی عزیزم ممنون! مثل گل می مونی می دونستی؟
رسیدیم بالا. مادرش منتظرش بود. سلام و علیک و خونه! صدای قرآن می اومد! نشستم به نوشتن! صدای قرآن می اومد! آروم و غمناک! از جنس درد!
با نبضی در فرمانِ محضِ نا امیدیِ1پایانِ تلخ می نوشتم! می نوشتم و باز می نوشتم! پایان در ذهنم می پیچید. منعکس می شد و می چرخید و باز می چرخید!
-دیگه زنده ای زیرِ خاک نیست! فقط خاک! سکوت و پایان و خاک! خاک! فقط خاک!-
من بی اشک و همراه با نبضِ آرام و1نواختِ پایانِ آشنای تلخ، این سطر ها رو می نوشتم. روز به شب متصل می شد. صدای قرآن می اومد. از جنس ختم. از جنس پایان!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 دیدگاه دربارهٔ «این هفته، من، زامبی!»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام پریسا نمیدونم چی بگم واقعا هیچی برای گفتن ندارم فقط دلم یه گریه با صدای بلند میخواد

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. خوبی آیا؟ گریه دلت می خواد آیا؟ خوب ولش کن! جدی میگم! بشین1گوشه و گریهت رو ول کن! تا سبک بشی ولی نه بیشتر. کمکی نمی کنه. سبک می کنه ولی جز این کمکی نمی کنه. سبک که شدی بلند شو ادامه بده! کاش دردی که به خاطرش گریه می خوایی خیلی سخت درمون نباشه!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    راستی یادم رفت گاهی دلم میخواد سر بابا زمان داد بزنم وقتی که باید تند بره آروم میره و برعکس
    این هفته بابا زمان با من سر لج افتاده و نمیره

    • پریسا می‌گوید:

      بابا زمان گناهی نداره ابراهیم. گیر ما هستیم. زمان هایی که از بار درد های روی شونه هامون سنگین میشیم، روی دست های بابا زمان هم سنگینی می کنیم و سخت میریم. و زمان هایی که شاد و سبک بار پیش میریم، نمی فهمیم زمان کی میره. گیر جای دیگه هست ابراهیم. سر بابا زمان داد نزنیم! گیر از شونه های ماست!

  3. مینا می‌گوید:

    عجیب دلم گرفت از نوشتتون
    نمیدونم چرا وقتی مینویسین احساس میکنم که تک تک لحظاترو خودم تجربه میکنم یعنی قشنگ میدونم اگه خودم بودم چطور تجربش میکردم
    برای من دیروز مزخرف گذشت و همچنین پریروز
    دردی که اول فشارمو در حد افتضاحی پایین آورد دوستم قرار بود فرداش بیاد میخواستم چند بار بهش زنگ بزنم که نیاد اما مدام تو ذهنم میگذشت که اگه نیاد و من تنهایی بمیرم چی؟ اما متاسفانه یا شایدم خوشبختانه نمردم به جاش این دفعه تب و لرز داشت جولان میداد دوستم دیروز اومد خوابگاه جالب بود که اونم مریض بود و سردرد داشت
    بچگیام هروقت تب میکردم همیشه گریه میکردم در جواب کسایی که میخواستن حالمو بپرسم یا به قولی لوسم کنن با تعجب میبینم که امروز و دیروز اینطوریم
    از خودم خندم میگیره وقتی تنها ام اصلا اینطوری نیستم ولی به محض این که مادرم یا به خصوص مادربزرگم آروم پیشونیمو نوازش میکنن که هم حالمو بدونن و هممحبتی کرده باشن اشک میاد تو چشمم که سعی میکنم به زور پس بخونمشون به خودم میگم برای دختری به سن تو زشته که فقط با یه تب گریه کنه جمع کن خودتو
    براتون حسابی بهترینهارو آرزو می کنم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام مینای عزیز. خدا نکنه منفی ها رو خیلی تجربه کنی! کاش واسه تو کمتر بشه! تجربه هاش رو میگم! بیماری دل نازکی میاره! خودم هم گاهی یواشکی این مدلی میشم ولی اون لحظه ها دلم نمی خواد مادرم اطرافم باشه. دلم هیچ کسی رو نمی خواد. موافق نیستم ببینن از فشار های ناشناس داخل بیماریم گریه می کنم. درد نیست نمی دونم چیه فقط اینکه حالم اون لحظه ها1مدل متفاوتی اشکیه! مینا این2هفته که گذشت چیزی فراتر از افتضاح بود ولی من خیلی جا نخوردم. آخه افتضاح تر از این رو هم داشتم. ولی بهم فشار آورد و هنوز هم داره میاره! فقط خدا کنه فقط این1دفعه رو من عاقل باشم و کار مسخره ای نکنم که بعدش به خودم بگم خاک بر سرت! از اون کار هایی که دلم عجیب انجامش رو می خواد! خدایا کمکم کن متوقف باقی بمونم به خدا فایده نداره کاش1طوری بیخیال انجام هر مدل دیوانگی بشم!

  4. وحيد می‌گوید:

    هالالالاي لالالاي لالي هالالاي الالالالالالي لالالالالاي

  5. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    چه قدر تلخ بود این نوشته!
    واقعاً حس و حال برای آدم نمی مونه این روز ها با اتفاقات جورواجورش.
    زنده زیر خاک،
    زنده زیر خاک،
    زنده زیر خاک.
    اون ها هم که رفتند و کک اون هایی که باید بگزه یه ذره هم از جاش نجنبید چه برسه به گزیدن.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من! ولی من هنوز داره دردم میاد! سعی می کنم کمتر نق بزنم! سعی می کنم بیشتر بخندم! سعی می کنم عادی تر بشم! سعی می کنم ولی، … شب ها، … کلیپ ها، … نوشته ها، … خاطره ها، … خدایا! خدایا بیدار شو بسه دیگه! هنوز گریه می کنم! هنوز شب ها گریه می کنم! کاش می شد1کسی باور می کرد و فراموش می کرد تا براش بگم. جنس گریه هام رو بگم. جنس این شب هام رو براش بگم. و خاطرم جمع باشه که اون بعدش فراموش می کنه. پیش از هر چیزی فراموش می کنه! خدایا لطفا بیدار شو! داریم له میشیم! لعنت به این سکوتت!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *