خداحافظ خاطرات!

سلام. دلم امشب گفتن می خواد. نه اینکه دلم بخواد1کسی بغلدستم بشینه من واسش حرف بزنم. دلم می خواد همین طوری تنهایی بشینم بنویسم اینجا. گاهی هم بگم. یواش. یا بلند. واسه در و دیوار. همین طوری دیوونه دیوونه بشینم با خودم حرف بزنم. بخندم. اگر شد1خورده هم گریه کنم. دلم می خواد می شد شعری چیزی می نوشتم نمیاد! حسش نیست واسه اون مدل نوشتن ها یکی2درجه تمرکز بیشتر لازمه ذهنم الان زور زدنش نمیادش!
1خورده خستگی، 1خورده یادش به خیر، 1ریزه دلتنگی های غیر مجاز که می دونم دیگه اگر موقعیت رفعشون هم پیش بیاد، که دیگه نمیاد، باید به کلامِ منطق گوش بدم و1نه ی سفت بگم و رد بشم، 1نمه پایان، 1مقدار تلخی به میزانِ نامشخص، این ها ترکیباتِ حسِ الانم هستن. خوشمزه هست. نه شبیه شکلات تلخ. شبیه قهوه تلخ. از اون تلخ های آزار دهنده ولی خوشمزه. از اون تلخ هایی که بعد از خوردنش چشم بسته میشه و سر1ثانیه بی اختیار کج میشه1طرف بعدش طرف دیگه. ولی خوشمزه هست. از اون تلخ های تلخ! ولی خوشمزه!
تلخه امشب! تلخ!
بچه ها آذر داره میره. دی داره میاد. دلم می خواد همراه این ترکیبات1خورده بیشتر از1خورده خواب آلودگی هم بود تا چشم هام رو می بستم و می گفتم شب به خیر دنیا! و می خوابیدم تا این روز ها رد بشن بعدش بیدار می شدم. 1خمیازه می کشیدم و اشک های وسط خوابم رو یواشی پاک می کردم و بلند می شدم می دویدم دنبال زندگی! دلم خواب می خواد ولی هرچی داخل وجودم می بینم فقط خوابزدگیِ و بس. خسته ام از اینهمه خوابزدگی. دلم نمی خواد این رو! کاش نبود. کاش نبود!
نشستم روی مبلِ آشنای گوشه دیوارِ حال. سیستمم رو گرفتم بغلم و هرچی به ذهنِ تلخم میاد می نویسم. ایسپیک فرمان بُردار واسم می خونه. سیستمم می پذیره. ثبت می کنه. نگه می داره. شب شده. سر شب. شب های هنوز بلند. چند شب دیگه شب یلداست. شب ها شروع می کنن کوتاه شدن. در حال و هوای معمولی روز های بلند رو ترجیح میدم ولی الان می خوام شب طول بکشه. اندازه1ماه طول بکشه. شب باشه و خواب باشه و بی خبری تا بهمن ماه. تا عید. تا ابد. تا ابد! شب باشه از الان تا قیامت! تا خدا!
دلم خوابِ شَبونه می خواد. دلم خوابِ بی رویا می خواد. دلم نیستیه زمانه خواب می خواد. دلم هیچ می خواد. من بستهم رو می خوام که دیشب فرستادمش رفت. من می خوام فراموش کنم. دلم فراموشی می خواد. دلم عقبگرد می خواد که مواظبِ قدم های دلم باشم. دلم پاک کردنِ شیرین های تلخ رو می خواد. دلم شب می خواد. شبی که بشه داخلش پناه گرفت. اونقدر تاریک و اونقدر محو که خاطره ها داخلِ تاریکیش پیدام نکنن. بگردن و من یواشی تماشاشون کنم که دنبالم می گردن. یواشی بی صدا واسه سرگردونیشون مثلِ بارون گریه کنم. شبیهِ همین الان. ولی سکوت کنم تا خسته و نا امید سوارِ بادِ فراموشی بشن و سفر کنن. دلم می خواد پشتِ سرشون تمامِ دلم رو ببارم. درست شبیهِ همین الان. دلم می خواد دعا کنم که مالِ1کسی دیگه بشن. کسی که قدرشون رو بدونه و گمشون نکنه تا وسطِ جهانِ واقعیت های تاریک سرگردون بشن. دلم می خواد با سیلِ اشک های بی صف و بی مجال واسه همیشه به خدا بسپارمشون و خودم توی بغلِ اون تاریکیه بی توصیف از تهِ دل ببارم. درست شبیهِ همین الان. بعدش چشم هام رو ببندم و بخوابم. تا انتهای دردی که الان دارم تحملش می کنم و باعث شده جفت چشم های بی نگاهم شبیهِ2تا آبشارِ کوچولو بی وقفه ببارن. دلم خدا می خواد که سرم رو بذارم روی شونه هاش و نگم و اون بخونه از هقهق هام که آخه مگه جهانه بی آدمیزاد چش بود که این مدلی خرابش کردی!
شب داره پیش میره. تنهاییه با معرفتم دستش رو روی شونه هام می ذاره که اینهمه شدید می لرزن از سنگینیه باریدن هایی که امشب انگار انتها ندارن. چه خوبه که اینجاست! چه قدر دوستش دارم! چه قدر می پرستمش! اگر نبود من چیکار می کردم! آخ خدا اگر نبود مرده بودم!
شب داره پیش میره. سکوت هم اومده مهمونیه من و اشک و تنهایی و لحظه های تلخ! همگی اینجا نشستیم و چه شب نشینیه خیس و عزیزیه!
دست های شب دورِ شونه هام حلقه میشن و من کنارِ گوشم صدای نجوای آهسته ی سکوت رو می شنوم که باهام حرف می زنه به زبونی که زبونِ هیچ زنده ی زمینی نیست. تنهاییه پرستیدنی با مهری از جنسِ هیچ سیلِ اشک های شیطون رو از نگاهِ تاریکم می زنه کنار. چراغِ اتاق رو روشن نکردم. امشب به یادِ اون شبی که واسه دفعه اول لامپِ بالای سرم رو زدم و نورش رو ندیدم به نورِ برقِ اتاق مرخصی دادم. دلم واسه نور ها چه تنگ شده! این اشک های شیطون عجب جولونی میدن امشب!
دلتنگی تلخ لبخند می زنه و با عطرِ تلخِ یادش به خیر همه ی ما رو مهمون می کنه. بارون میاد! وسطِ شبنشینیه ما داره بارون میاد. چه شدید! چه سنگین! تاریکی به حرمتِ آه بلند میشه و برخلافِ دلش، جایِ دشمنش نور رو خالی می ذاره تا اشک از غبارِ سال ها پاکش کنه. آه به نشانِ تشویقی خاموش آهسته روی شونه های تاریکی می زنه. شب آروم روی سرِ آه که کاملا خیس شده از بارونی که انگار نمی خواد بند بیاد دست می کشه که یعنی چیزی نبود! سکوت آروم شروع می کنه. 1نواخت و روون لالایی می خونه. ما همگی، من و تاریکی و تنهایی و آه و بارون، آهسته دست دور شونه های هم، واسه بدرقه ی خاطره ها شب رو جلو میندازیم. تاریکی تلخ لبخند می زنه. دست هاش رو باز می کنه و همگی مون رو پناه میده تا باریدن هامون رو وسطِ بغلش پنهان کنیم. بارون همچنان میاد. بی انتها. سنگین. خاطره ها، سفری های شبنشینیه ما، آهسته پیش میان. به صف میشن و هر کدوم جدا جدا به من1000تا یادگاری از جنسِ بوسه های خیس و عطرآگین کادو میدن. بارون شدید تر میشه. اشک ها سریع تر می رقصن. خیلی زیادن خیلی! همگی با هم یکی میشیم. من و تنهایی و تاریکی و سکوت و آه و اشک و خاطرات. لحظه آخر. لحظه های آخر! بارون میاد. سیل میاد! من گریه می کنم. با هرچی نفس توی قفسِ سینم جا میشه گریه می کنم. تنهاییه با معرفتم شونه به شونه ی سکوت کنارم رو گرفتن. شب3تامون رو بغل کرده. خاطره ها هنوز با بلاتکلیفیه معصومشون عطر هاشون رو جمع می کنن و باز همراهِ بوسه های خیس، روی لوحِ خاطرم جاشون می ذارن. مهمون داریم. درد! چه شدید هم هست! خدایا این لحظه ها رو ببر این روز ها رو ببر خدایا این هوا رو ببر!
بابا زمان مهربون و با ندایی از جنسِ تأثر و عبرت مثلِ همیشه قصه رفتن ها رو میگه. دست های پیرش رو آهسته می بره بالا و غباری نادیدنی می پاشه به تیرِ نگاهِ خیس و دلِ خاک گرفته ی من! اشک های شیطون غبار رو پاک می کنن. بابا زمان، صبور و همچنان مهربون ولی سختگیر، دوباره کار رو از سر می گیره. باز غبار و باز اشک. باز هم غبار و باز هم اشک!
دیره. بابا زمان با محبت معترضه که تا همینجا هم خیلی خیلی دیره. اندازه1عمر! اندازه1عمر برای من دیره! بابا زمانه مهربونم!
شب همچنان شونه هاش رو کرده پناهِ شبنشینیه خداحافظیه ما. بابا زمان! کاش این چند تا فردا رو هم می شد1طوری سریع تر بری! نمیشه آیا؟
بابا زمان فقط با صدایی از جنسِ مهر و عبرت می خنده!
دیره. اندازه1عمر دیره برای من!
افرادِ شبنشینی به حرمتِ خاطره ها از جامون بلند میشیم. در پناهِ تاریکی، در حلقه ی دست های عزیزِ تنهایی، دست در دستِ سکوت، زیرِ بارونی که انتها نداره، ایستادیم به بدرقه ی خاطرات. خاطراتی که میرن و دعا های خیس خورده ی من پشتِ سرشون میره بلکه بِرِسونَدِشون به1دلِ پاک تر و مهربون تر و وسیع تر از مالِ خودم! خدایا این ها شیرین های تلخِ عزیزی هستن! مواظبشون باش! 1کاری کن وسطِ1لوحِ سبز بشینن و سهمِ1دلِ شاد باشن! خدایا! اجازه نده خط بردارن! خدایا می دونی چه قدر دوستشون دارم. فقط لوحِ من از بس داغون و خط خطی شده از شکستن ها دیگه جای این ها نیست! خدایا1جایی جز صفحه ی خاطرِ من، مواظبشون باش! خدایا سپردمشون به خودت! مواظبشون باش!
چه بارونی میاد! اشک مجلسِ خاموش رو گرفته دستش و حالا داره حسابی خدایی می کنه! آه همراهه برای کمک! شب دست های غبارپوشِ بابا زمان رو می بوسه. سکوت از سنگینیه فشارِ هقهق های فرو خورده که1دفعه آزاد میشن می شکنه و چه صدایی داره شکستنش! تنهایی دست های محرمش رو میده به دست های پناه دهنده ی شب تا ماجرا رو از نگاهِ جهانِ بیرون پوشش بدن! بابا زمان لبخند می زنه! لبخندی از جنسِ عبرت! از جنسِ تأثر! از جنسِ قاعده های ناگزیر! از جنسِ پایان!
وقتِ رفتنه!
خاطرات رو با دست هایی از جنسِ عشقِ خالص و ایکاش های تلخ بغل می کنم! چه بارونی میاد. خیس شدیم! من و همگی و خاطرات! همه سراسر بارون خورده و خیس! حتی بابا زمان!
دیگه وقتی نیست! اگر طول بکشه دیر تر میشه. دیر تر برای من! چه واقعیتِ تلخی!
خاطرات رو به دست های مهربون و غبارپوشِ بابا زمان می سپارم. همراهِ1پوششِ خیس و شفاف از جنسِ آه! آهی از جنسِ ای کاش! ای کاشی از جنسِ دردی از جنسِ شب!
خاطرات خیسن. شبیهِ چشم های من! دلواپسن و مردد!
عقل متأثر لبخند می زنه! دست های یخ زدهم بینِ دست هاش بیشتر منجمد میشن. رو به خاطرات نجوا می کنه:
-بسپاریدش به من! از این گذار هم می برمش! عبرت هم باهامه!
بعد آهسته روی شونه هام می زنه!
-دیگه حرف گوش میده! برید به سلامت!
بابا زمان موافقه. با ندایی از جنسِ حقیقت بهم قول میده این چند تا فردا رو هرچی می تونه سریع تر بره و ببره! روی قولِ غبار گرفته ی بابا زمان، چه شدید تر از لحظه های پیش دارم می بارم! اونقدر شدید که حس می کنم نفس هام برای جا شدن وسطِ قفسِ سینم به هم فشار میارن و معترضن ولی تاب آوردن به حرمتِ این لحظه ها!
عقل به بابا زمان سر تکون میده. سکوت همچنان در آغوشِ هقهق های بی پایان خورد شده جا مونده و تماشا می کنه. تنهاییه عزیز سفت بغلم کرده که نیفتم!
-من همیشه همراهتم. حتی1لحظه تردید نکن. با هم از این گذار رد میشیم. من کنارتم. همیشه کنارتم! تا هستی! تا انتهای مهمونیه آخرین نفس من کنارتم!
سرم رو به شونه های آشناش تکیه میدم و از تهِ دل می بارم!
بابا زمان مهربون اما بی رحم، دست هام رو از آستینِ لباسِ سفرِ خاطرات جدا می کنه. نسیم از دست های غبارپوشش آهسته بلند میشه و خاطره ها خیس و سنگین سوارش میشن.
-خدایا! خدایا منو ببر! خدایا منو ببر! خدایا! منو ببر!
چه دردِ وحشتناکی دارن نوازش های عاشقانه ی درد روی دلم!
خاطرات برام دست تکون میدن! بارون میاد! بی توقف و بی رحم بارون میاد! تمامِ شب خیسه از بارونی که توقف در کارش نیست! بابا زمان دست هام رو می سپاره به دست های صبورِ عقل که به ناخواهم از سرِ راهِ حرکتِ بابا زمان کنارم می کشه. خاطرات آوازی آشنا از جنسِ دیروز های رفته رو زمزمه می کنن. فاتحه ای بر مزارِ خنده هایی که همراهِ دیروز ها دفن شدن.
حرکت!
شب جایِ نوازش های درد رو با مرهمی از جنسِ تیرگی پنهان می کنه. عقل آهسته در گوشم میگه:
-این باید خیلی پیش تر اتفاق می افتاد. این زخم عبرت نشان رو به یادگاری بردار و باور کن که این روز ها تموم میشن.
سکوت همچنان در آغوشِ هقهق ها در انتظارِ ترمیمه و آواز خاطرات همچنان در فضای بینِ دست های تنهاییه عزیزِ من می پیچه و باز می پیچه. اشک ها همچنان می رقصن. و بابا زمان نسیم رو راه میندازه تا همراهِ مسافر هاش به دیارِ گذشته و شاید به شهرِ فراموشی حرکت کنن. شب آهسته همگی مون رو، من و سکوت و تنهایی و هرچی درش هست رو تاب میده تا آرامش برسه! خاطرات آهسته آهسته میرن و دور میشن!
آوازِ آشنای خاطرات همچنان در فضای شبنشینیه بارون خورده ی ما منعکس میشه و باز منعکس میشه. من گریه می کنم. به فرمانِ عقل امشب برای آخرین بار از دردِ این پایان گریه می کنم. و به انتظار می مونم تا فردا بیاد و این فردا ها رد بشن. بعد از این گذار شاید روز های بهتری باشه!
شب آهسته تأیید می کنه. اشک ها اما مجال نمیدن. و پایانِ این داستان! پایانی برای همیشه!
خداحافظ خاطرات!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «خداحافظ خاطرات!»

  1. وحيد می‌گوید:

    فيييييييين فيييييين فييييين فييييين فييييين فييين فيييين فيييييين فييييييين فييييييين

    • پریسا می‌گوید:

      شکلک1کارتون از اون ها که داخلش1عالمه جعبه دستمال کاغذیه پرت کردم به هدف دماغش و دیگه واینستادم ببینم به هدف خورد یا نه. شکلک فرار به سرعت نور!

  2. یکی می‌گوید:

    بسش کن خودتو کشتی. هی مردونه روحرفت باش بینم ادمش هسی یا نه. ایمیلتم بچک حال میکنی

  3. پریسا می‌گوید:

    سلام یکی. یلدای گذشته شدهت مبارک! روی حرفم! هستم یکی. راه دیگه ای نیست. کاریش نمیشه کنم جز اینکه سرش بمونم. اگر بود شاید می کردم. حتما می کردم ولی، … بیخیال. ممنون به خاطر ایمیل. حال کردم ولی تو واقعا یکی از بی…چی بگم بهت جز خخخ؟ پس همون خخخ. خخخ!
    همیشه شاد باشی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *