چی شدم! کسی می دونه آیا؟

سلام به همگی. شکلک هوار! آخجون دلم خنک شد از چرت پریدید!
چه حال چه خبر؟ زود باشید خبر های خوش بدید که حسابی منتظرم!
بچه ها جدی ایام به کامه؟ این روز ها زیاد نیستم. یعنی اینترنتی نیستم. کلا هیچ کجای اینترنت به اندازه گذشته نیستم. داخل سایت ها، داخل واتساپ، حتی پشت خط تلفن معمولی. این روز ها کلا هیچ کجای جهان مجازی زیاد نیستم.
راستی تا فراموشم نشده، 1خورده هنر های شنبه صبح ها رو خاطرم هست ولی فعلا چون مدل هام رو جزوه نکردم متوقف شدم. رومیزی ها رو همچنان دارم تجربه می کنم، مدل های دیگه رو هم استاد چون مهره بافیه تک نخ بلد بوده و با2نخ کار نکرده در بعضی موارد در حالت آزمایش و خطاییم و خلاصه فعلا فقط خودم تنهایی هنرمند بشم تا بعد باز از اون چیز ها بزنم اینجا.
بچه ها این روز ها1طور هایی عجیبم. خودمونیم، دارم می ترسم. اثر این عبارت خوب که چی داره زیادی زیاد میشه. این روز ها در مواردی دارم به خوب که چی می رسم که هرگز باورم نمی شد در موردشون بی تفاوت بشم. چیز هایی دارن ارزش هاشون رو در نظرم می بازن که تا همین چند ماه پیش واسه نگه داشتنشون حاضر بودم خودم رو نابود کنم. آگاه یا نا آگاه فرقی نمی کرد اصل این بود که نابود می شدم تا حفظ بمونن و اگر از دست رفتن دوباره به دست بیان و اگر ویران شدن دوباره تعمیر بشن و از تصور نشدشون داشتم دق می کردم. در حالی که می دونستم نمیشه و هیچ مدلی نمی شد که باور کنم این نشدن رو.
و این روز ها دارم می بینم که دیگه خیالم بهشون نیست. هرچی هم پیش تر میرم بیخیال تر میشم. اوایل سعی می کردم نبینم. بعدش با خودم می گفتم این سرد شدن هام واقعی نیست تصوره خیاله چون خیلی اذیت شدم حالا در مرحله استراحت بعد از فشارم. بعدش سعی کردم باهاش کنار بیام و نه اینکه بجنگم، ولی در1مرحله نگهش دارم و اجازه ندم پایین تر بره. بعدش تصمیم گرفتم منکرش بشم که نه بابا توهم زدم این حالت فقط تصوره جاش برسه باز ارزش ها همونه و اصلا دارم اشتباهی خیال می کنم. بعدش دیگه نمی شد کاریش کرد. چنان واضح و چنان شدید شد که هیچ چاره ای نبود و نیست جز اینکه بپذیرم.
ارزش های دیروزم دارن به سرعتی خطرناک در نظرم پوچ میشن. و من حالا دیگه باور کردم و اعتراف می کنم که این درسته. بچه ها واسه چی این طوریه؟
پیش از این هر زمان در1مورد خاص این مدلی می شدم، یا به جبر باید ازش می بریدم، تا1جایگزین در ذهنم و در زندگیم جاش نمی ذاشتم و خلأ حاصل از کسر شدن اون مورد خاص پر نمی شد حالم به شدت عجیب غریب بود ولی این دفعه دارم می بینم که دیگه هیچ کجای وجودم منتظر هیچ جایگزینی واسه اون مواردی که داره بیخیالشون میشه نیست. جایگزین واسه چی؟ اصلا مگه چی بودن که واسشون جایگزین بخوام؟ خوب1زمانی بودن که بودن. حالا نیستن. خوب که چی!
امروز صبح زود در1شرایط نیمه خاص سر صبح1لحظه ته ته وجودم از1مورد در گذشته ناخوشآیند1حرکت خیلی خفیف حس کردم که خیلی زود باطل شد و بعدش که بهش فکر کردم با اطمینان به این نتیجه رسیدم که اگر همین لحظه بهم گفته بشه باید فلان مورد رو رها کنی و بذاریش واسه بقیه هایی جز خودت، حتی بقیه هایی که اصلا موافق نبودی این مورد رو بدی دستشون، خیلی بیخیال، بی جنگ، بی آخ، میگم باشه من رفتم مال شما ها! و واقعا بیخیالش میشم. برخلاف گذشته که در اون حالت دیگه نمی تونستم سر بچرخونم و به مورد از دست رفته حتی نگاه کنم، حس می کنم امروز می تونم بیخیال و بیخیال در اطرافش بچرخم و حالش رو هم ببرم و رد بشم اگر لازم بشه. به کسی هنوز نگفتم. پیش از این نمی گفتم که واقعی نشه. واقعی که شد نمی گفتم که قوی تر نشه. قوی تر که شد نمی گفتم تا باورم نشه. باورم که شد نمی گفتم چون جرأتش رو نداشتم. و حالا نمیگم چون در اطرافم کسی اون قدر صمیمی نیست که در این موارد باهاش حرف بزنم. دیگه نه! حس می کنم نگاهم به همه چیز داره عوض میشه. حتی به تعریف صمیمیت ها.
بچه ها دارم می ترسم من واسه چی این مدلی شدم؟ این مثبته یا منفیه؟ تا1جایی حس می کردم مثبته و این لحظه ازش می ترسم. این مدلی نیستم که به کل زندگی بی تفاوت شده باشم. زندگی رو دوست دارم، کار هایی که می کنم رو ازشون خوشم میاد، حسابی جون دوست شدم، می خندم، می چرخم، بهم خوش می گذره، بد هم می گذره شبیه تمام زنده ها که بین لحظه هاشون سیاه و سفید هست، ولی عجیب نسبت به1چیز هایی، …
حتی حیرت می کنم از خودم که فلان مورد رو جدی اینهمه می خواستمش، اینهمه برام مهم بود که در فلان موضوع تکلیفش چی میشه؟ خوب که چی؟ منفی میشه؟ داغون میشه؟ عوض میشه؟ افتضاح میشه؟ می افته نیست میشه؟ خوب بشه. من چی از دست میدم؟ دیگه فلان مورد موجود نیست؟ نباشه! خوب که چی؟
خوب که چی!
بچه ها من چم شده جدی می ترسم از این حال و هوای با حالم خخخ!
جای دیگه نبود اومدم اینجا بگمش هم دلم حرف می خواست کسی در این لحظه این اطراف نیست هم دلم حرف می خواست حس حرف زدن در این مورد با هیچ کسی در اطرافم نیست هم دلم حرف می خواست از مدل نوشتنیش حس نوشتنش هست حس گفتنش نیست و هم دلم حرف می خواست و کلا دلم حرف می خواست اینجا هم می خواست فقط اینجا!
نمی دونم باید دعا کنم این مدلی پیش بره و بمونه یا نه. مزیت این حالم اینه که دیگه دلواپس خیلی چیز ها نیستم. دیگه خیلی نشد ها رو نمی خوام و دیگه واسه خاطر خیلی از باختن هایی که تا چند وقت پیش خیال می کردم باختمشون خیالم نیست. منفیش هم اینه که، … نمی دونم چیه فعلا که منفی نداره تمامش مثبته خلاص شدم از1صری حرص خوردن های مزخرف که اول و آخرش هیچ چیزش به من مربوط نیست.
ولی منفی! منفیش اینه که خیلی ها از این حال و هوام خوششون نمیاد. همراه اون مواردی که بیخیالشون میشم خیلی از افراد اطرافم رو هم دارم ازشون رد میشم. بی صدا و بیخیال دارم بیشتر و بیشتر در سکوت خودم و صدا های جهان واقعیه اطرافم فرو میرم و، …
بچه ها من جدی می ترسم. این در مورد1دیوونه شبیه من خیلی عجیبه. کاش جنبه های منفیش رو نشه و همچنان مثبت باقی بمونه تا همچنان مثبت و آروم باقی بمونم. در جوار جمله این اواخر به شدت آشنای خوب که چی!
به نظرم واسه این دفعه بس باشه. برم1خورده حالش رو ببرم از هر چیزی که در اطرافم پیدا کنم و بشه ازش حال برد!
همگی شاد باشید تا همیشه!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

10 دیدگاه دربارهٔ «چی شدم! کسی می دونه آیا؟»

  1. مینا می‌گوید:

    من حدودا 2 ماه پیش اینطوری شدم برای یه مدت هم کماکان به همین صورت بودم تا این که حس میکنم کمی جدیدا متعادل تر البته رو به قبل شدم در واقع کاری که شما میکنید کاملا درست تر و منطقی تره اینو واقعا میگم جدیدا حالتون خیلی داره خوب میشه بذارین اینطور بگم قبلا اگه چیزیرو میخواستم حتما باید در جهان واقعی بهش میرسیدم اما حالا به طور عجیبی حس میکنم اگه فلان کسی که ما الآن میخوایم و کنارمون به هر دلیلی یا نیست یا نمیخواد باشه خوب مسیله ای نیست نباشه نمیشه آدمهارو مجبور کرد اما میشه تو ذهن نگهشون داشت میشه هر روز با یاد اونها با سلام کردن با شب به خیر گفتن بهشون باحرف زدن باهاشون اون خلا رو پر کرد.
    خیلی وقتا وقتی برای دوستای صمیمیم دلم تنگ میشه و چون اونها به شدت مشغول ارشد خوندن هستن و واقعا فرصت صحبت کردن نداریم مثل قبل تو دلم بهشون میگم خیلی به یادتونم بچه ها ایشالا موفق بشین و از این دعای حقیقی یه لبخند خوشگل رو صورتم میشینه و حس میکنم این دعام یه روزی یه جایی تو زندگیشون تاثیر داره خلاصه که جدیدا ادمهارو طور دیگه ای تحلیل میکنم نمیدونم شاید دارم دیوونه تر از اینی که هستم یمشم
    تو تیمارستان میبینمتون خخخفرااااااااااااااااااار

    • پریسا می‌گوید:

      آخه گیر اینجاست که من دیگه داخل دلم هم خیالم نیست. هر زمان به خاطرم میاد که فلان موارد دیگه نیستن میگم خوب که چی؟ نیستن که نیستن خودم رو هلاک کنم که چی؟ خلاصه چیزی دارم میشم واسه خودم مینا خخخ!
      چیزی که بخوام رو باید بهش برسم موافقم هنوز هم همین مدلم ولی اگر بخوام. حالا دیگه خیلی چیز ها رو نمی خوام. چیز هایی که تا پیش از این خیلی می خواستمشون. مثال هم زیاد دارم ولی نمیشه اینجا بزنم. هم طولانی میشه هم جای گفتنش نیست.
      تیمارستان خخخ ببین اونجا مروارید بهم میدن ببافم آیا؟ آخه کار هام نصفه مونده درضمن خیلی ازش خوشم میاد. اینترنت نداشت هم نداشت بیخیال خخخ من موافقم بزن بریم! کجا در میری وایستا بیام با هم بریم!

  2. ابراهیم می‌گوید:

    سلام عالی بود منم زیادی اینطوری میشم سپاس پریسا که همیشه میفهمی کی چی بنویسی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ابراهیم. به نظرم واسه خیلی ها پیش میاد. خاطرمون باشه هرگز اصل تعادل رو فراموش نکنیم حتی در مورد این بیخیالی. گاهی باید بیخیال رد نشد. این رو اول خودم بعدش همگیمون خاطرمون باشه!
      ممنونم از لطفت و خوشحالم که اینجایی!

  3. یکی می‌گوید:

    این ک خیلیم خفنه واسچی میترسی. من ک میگم تازه داری ادم میشی. ترسمرسم بیخیل اینجوری هیچم بد نیس مث ک باس باورم شه بیداری یا داری بیدار میشی. هی بذا همینجوری باشه

    • پریسا می‌گوید:

      نمی دونم یکی شاید تو درست بگی خخخ! فقط می ترسم از این بیشتر بشه و دیگه از هیچ چیزی عشق نکنم. البته از موارد عشقم دارم عشق می کنم و اصلا بیخیالشون نشدم. نمی دونم. فعلا که همین مدلیه و به قول تو بذار همین مدلی باشه.
      ممنونم که هستی یکی!

  4. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@ همه جوره خوش باش و بیخیخیال بعضی چیزها باش و فقط به خوبی خوش باش… با عروسک شیشه ای کمی خوش باش… با عروسک پنبه ای تمرین کن و کمی خوش باش… در کل با هر چیزی کمی خوش باش چه گوشی باشه چه دنیای مجازی باشه… با همه متعادل خوش باش و نه زیاده روی کن که از این طرف بوم بیفتی و نه از اون طرف بوم بیفتی… خودت تعادل را برقرار کن و حد وسط را بگیر و همیشه خوش باش… با تلفن کمتر از ده دقیقه و بیشتر از صد دقیقه صحبت نکن و سعی کن جواب همه را بدهی… خخخهاهاهاها@

    • پریسا می‌گوید:

      سلام نوکیا. تعادل مثبته فقط اینکه من هیچ کجای عمرم متعادل نبودم. جهان واقعی رو به شدت به مجازی ترجیح میدم. با تلفن این روز ها حسابی حسابی حسابی قهرم. جواب نمیدم، حرف نمی زنم، اصلا گوشیم خیلی زمان ها پیشم نیست1اینتر روی سایلنت و گوشی داخل قفسه اتاق کوچیکه. این مدلی آرامشم بیشتره نوکیا. نمی تونم توضیح بدم. خیالش رو هم ندارم. آدم که نمی تونه تمام ناگفتنی ها رو بگه. پس بیخیالش خخخ!
      عروسک شیشه ای رو ایول ولی خیلی خیلی کمتر از پیش طرفش میرم نوکیا. جدی از زمانی که بنبست تموم شد و دیگه بنبست نبود، دقیقا از همون شب عروسک بازی هام نامحسوس شروع کردن کم شدن و الان خیلی خیلی کمتره. نوکیا! من واسه چی، … بیخیال. این هم بیخیال. عروسک پنبه ای دیگه چیه؟ خوشم نمیاد. عروسک های من جفتشون پلاستیکی هستن از جنس پلاستیک سنگی از اون سفت ها. عروسک پنبه ای دوست ندارم. دیگه چیچی بود؟ تلفن بازی هم که نه، اینترنت بازی هم که زیاد نه، عروسک بازی هم که زیاد نه، و ممنون که هستی و حالش رو ببر و شاد باشی و از این لفظ مثبت ها.

  5. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    چه قدر عالیه که داری تغییر می کنی!
    من که متأسفانه هنوز هم ارزش های قدیمم رو دارم؛ البته ارزش های من هم تغییرایی کردن ولی در مورد اهمیت داشتن افراد هنوز هم یه عده ای رو اون قدر دوست دارم که در حد بی نهایته ولی مسأله این جاست اون ها یا نمی دونند یا وقتی یه جوری بهشون میگم نمی فهمند و معمولی از کنارش رد میشن و من خیلی خیلی حرصم می گیره.
    دلم میخواد عین الآن که نوشتی بشم نمی دونم چه قدر زمان لازم باشه ولی امیدوارم اون طوری بشم که نوشتی.
    بِریم تیمارستان که باید خیلی خیلی با کلاس و با حال باشه خخخخخخخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آخجون تیمارستان بریم خوش می گذره بچه ها داریم زیاد میشیم یعنی از اون ماشین بزرگ ها میاد واسمون آیا خخخ!
      محبت گاهی عجیب دردسر میشه. گاهی دعا می کردم خدا محبت رو از دلم بگیره که اینهمه زجرم نده. نگرفت. و من همچنان1کیسه خاکستر روی شونه هام حمل می کنم که به محض شعله کشیدن این آتیش بفرستمش زیر خاکستر و بگم خوب که چی؟ در مورد محبت گاهی خوب که چی رو مشکل میشه گفت. با اینهمه خیلی بهتر شدم. دیگه جای زخم ها به شدت گذشته درد نداره. دیگه میشه نفس بکشم و بگم زخمی شدم که شدم! خوب که چی!
      کاش لازم نشه شما این مدلی بشید! ولی اگر خدای ناکرده لازم شد، نگران نباشید روزگار خودش زمانش که برسه حلش می کنه!
      همیشه شاد باشید خیلی شاد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *