سلام کوچولو!

سلام به همگی.
میگم من1مشکلی دارم راه حل نداره آیا؟
نمیشه1پستی بزنم نصفش رمزدار باشه نصفش عادی؟ دلم می خواد بنویسم ولی دلم نمی خواد تمامش رو کسی بخونه فقط نصفش رو دلم می خواد اگر کسی از اینجا رد شد بخونه. نگو خوب اون نصفه دومی رو ننویس! آزار هم خودت داری دیوونه هم خودتی! اینجا دلم می خواد بنویسم. اینجا دلم می خواد هرچی هست و نیست رو بنویسم. دوست دارم بنویسمش ولی دلم نمی خواد کسی بخونه الان چیکار کنم آیا؟
خوب تا زمانی که تکنولوژی راهی براش پیدا نکنه مجبورم کلا رمزیش کنم. یا اگر خیلی گیر کردم در مورد1زمان2تا پست بزنم. خدایا من از شفا گذشته ام خودت اطرافم رو دریاب!
خوب حالا به سوی پر حرفی! آخ جون!
بچه ها تولد ها معمولا سفیدن. یعنی قشنگن. یعنی نمی دونم چی بگم تولد ها خوبن دیگه! اینکه1زنده زندگیش رو شروع می کنه خیلی عالیه! این حس رو دوستش دارم.
دیشب شب یکی از این شروع ها بود. البته دیشب خیلی از این شروع ها در جهان بود ولی1دونهش رو من می دونم.
خلاصه دیشب شب سفیدی بود.
1دونه از آشنا های من1بچه داره که اسمش پریساست. از زمانی که من دوباره برگشتم بینشون این پریسا پریسا کوچیکه هست و به این کوچیکه که پسوند اسمش شده معترض هم نیست خخخ! این پریسا، یعنی همون پریسا کوچیکه، دیشب2تا شد. یعنی خواهر کوچولوش متولد شد. میگن خیلی قشنگه با چشم های گربه ای. مگه میشه نوزاد اول تولدش خیلی قابل تشخیص باشه که مثلا چشم هاش گربه ایه یا نمی دونم چی؟ همیشه حس می کنم اول کار خیلی نمیشه نظر داد. تا ببینیم این فسقلی در ماه های آینده چی در میادش!
این طور که می گفتن آخر های روز بود که حال مادره عوض شد. پدرش با زایمان غیر طبیعی موافق نبود و مادرش هم کلا برای جناب همسر مثبته. البته به روش های خاص خودش. توضیح ندارم چون بلد نیستم واقعیتش بلد هم بودم نمی گفتم چون طولانیه و حسش نیست خخخ!
خلاصه عمل بی عمل.
من از همه جا بی خبر مشغول تست و تفریحات خودم بودم و سر شب بود که فهمیدم به بی نام ها داره1دونه اضافه میشه. پریسا کوچیکه همراه بی نام های هم سال خودش سعی می کرد آرامش ظاهریش رو از دست نده و بی نام های جوان تر هم البته کمک بزرگی بودن.
دختره که اومد حسابی حال مادره و نفس ما رو گرفت.
-از همون اولش مشخصه چه جونوریه!
همه زدیم زیر خنده.
-این زوج هر2تا دیوانه تشریف دارن آخه کدوم بی مغزی همون شب اول مادر و بچه رو با اصرار مرخص می کنه میاره خونه؟
-می بینی که! این2تا. بعدش هم بیخیال حرص نخور کل ما همه از مخ مرخصیم چیچیه این دسته خل به آدمیزاد رفته که این دومیش باشه؟
-مثل اینکه راست میگی پس بیخیال.
بچه اندازه1عروسک بود. جرأت نکردم بغلش کنم. در برابر پیشنهاد لمسش در رفتم عقب و شدم مایه خنده بقیه.
-خوب! اسمش رو چی بذاریم؟
-صبر کنید برسید خونه!
-نه! اصولا واسه معطل شدن سر این چیز ها حس و حال نداریم.
-شما زوج دیوانه ای هستید.
-موافقیم. البته سومی رو جا انداختی.
پریسا کوچیکه معترض پرید وسط.
-من حاصل جمع بین2تا دیوونه هستم و از جفتشون ارث گرفتم. پس کی یاد می گیرید به حسابم بیارید؟
همه زدیم زیر خنده.
-خوب این هم جواب شما ها! خوردید؟
-بله خوردیم آقای دبل پدر. نوشی جونمون! پدر و مادر که این باشن بچه هم1گودزیلا در میاد شبیه این دیگه! ببین چه لبخندی هم در حمایت ازش می پراکنن!
خودمون رو کشتیم تا صدای خنده هامون قهقهه نشه.
-البته حمایت کامل. حالا اجازه بدید ببینیم باید چی صداش کنیم! این سوپر دیوونه شماره4رو.
پریسا کوچیکه اجازه نداد سکوت خیلی طول بکشه.
-بابا من1چیزی بگم؟ اسمش رو بذار ما بگیم. من و ارکیده و کبوتر. میشه؟
هیچ کسی نفهمید واسه چی1دفعه انگار توی دلش خالی شد. حسی شبیه1حس سقوط از1پله که از سر حواس پرتی جا مونده بود. کسی هم نفهمید که در این حس با کنار دستیش مشترکه. سکوت این دفعه کمی طول کشید ولی عاقبت شکست.
-میشه. برید1گوشه مشورت هاتون رو کنید و جواب رو بیارید. فقط همه چیز رو در نظر بگیرید. خواهرت فردا که بزرگ شد باید با این اسم بین مردم بچرخه.
پریسا کوچیکه دست2تا همراه2طرفش رو گرفت و لبخند زد.
-فکر لازم نداریم ما قبلا حرفش رو زدیم. اسمش هر جا به دردش نخوره بین خودمون که حسابی می بردش بالا!
همه می دونستیم این ماجرا چه مدلی ختم میشه ولی، …
-پریسا1لیوان آب میاری؟ جا ها رو بلدی که!
چه قدر ممنون بودن چشم های خیسم از این خروج!
حسابی طولش دادم. واسه تخلیه اضافه بار هقهقی که نمی شد قورتش بدم. واسه قورت دادن باقیش که تصور می کردم می شد نگهش دارم. واسه تلاش برای مسلط شدن. واسه خشک شدن صورت کاملا خیسم. واسه عادی ظاهر شدن. واسه تلاش واسه به زور پایین دادن1لیوان بزرگ آب بلکه این بغض لعنتی رو ببره پایین. واسه آماده کردن آب سرد. واسه آه کشیدن. واسه هک کردن اون لبخند سرد و بی تفاوتی که روی چهرهم لازمش داشتم.
-بچه ها آب یخ رسید! آخ دستت درد نکنه!
بلافاصله فهمیدم تمام زور زدن هام بی فایده بود. همه شبیه خودم بودن. هر کسی1مدل. بی نام های کوچیک از موفقیتشون شاد بودن. شاد اما متأثر. این بچه ها چه زود یاد گرفته بودن مفهوم این مدل شادی های دردناک رو!
-پریسا! خواهرم رو بغلش نمی کنی؟
بغلش کردم. بیدار بود. کوچیک و سبک.
-سلام کوچولو! زود تر بزرگ شو. می خوام ببینم که راه میری. حرف می زنی. زندگی می کنی. می خوام بشنوم که می خندی.
تمام تلاش های چند دقیقه پیشم مثل آب خوردن باطل شدن. اشک هام بی صدا چکیدن روی پتوی کوچیک و گوشهش رو نمناک کردن.
-اون زود بزرگ میشه پریسا.
-راست میگه. ولی از اصلیش بزرگ تر نمیشه.
-پدر کم لطف!
-واقعیت رو باید گفت.
-پدرش درست میگه. و من دعا می کنم که به اون بزرگی که اصلیش بود نشه. نمی خوام طفلکم اونهمه زجر بکشه.
بغض مادر نترکید ولی صداش2رگه شد. اشک هام همچنان می چکیدن روی پتوی کوچیک.
-عه پریسا به خدا بهت خندید. باور کن راست میگم بهت خندید!
-راست میگه هنوز هم خندهش پا بر جاست.
-بس کنید این فسقلی الان جز نق زدن چیزی بلد نیست.
-چیچی رو بلد نیست خودت بیا ببین به خدا داره می خنده!

خواهر پریسا کوچیکه رو تا جایی که جرأتم اجازه می داد سفت بغل کردم و بغضم لای پتوش ترکید. دستی، دست هایی، آهسته شونه هام رو فشار می دادن. دست هایی که بزرگ نبودن. کوچیک بودن و تا آخرین حد تصور آشنا، عزیز و مهربون!
آهایی کوچولو! تولدت مبارک! به جهان خاک و خاکی ها خوش اومدی! حسابی عزیزی و خوش به حالت که نمی دونی! بهترین ها رو از خدا واست می خوام و از همین حالا میمیرم که ببینمت چون بد دلم تنگ شده واسه بغل کردنت. فشار دادنت. حس کردنت.
حسابی زندگی کن. به جای تمام ناکامی هایی که ضربهشون می کنی زندگی کن و کامیاب شو! چه قدر دلم می خواد باز حرف بزنم ولی بیخیال دیگه بسه. منتظر فردا هاتم. قشنگ بسازش بچه!
موفق باشی!

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «سلام کوچولو!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    راستش نمی دونم چرا رمز رو خواستم.
    پشیمون نیستم ولی از این که نمی تونم کاری انجام بدم ناراحتم.
    خیلی دوست داشتم می تونستم کمکی بکنم تا بتونم یه چیزایی رو تغییر بدم.
    اعتراف می کنم که همه چیز رو نفهمیدم ولی همون قدر که متوجه شدم دوست داشتم کاش می تونستم کاری انجام بدم.
    به نظر من که رمز لازم نداشت می تونستی همین طوری بنویسیش.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من.
      گاهی هیچ دستی نمی تونه چیزی رو عوض کنه. ویرانی هایی که حتی با قدرت معجزه هم آباد شدنی نیستن. ولی در تاریک ترین بن بست ها، گاهی1حضور، فقط حضور، چنان می ارزه که در کلام جا نمیشه. و حضورت اینجا مصداق این گاهی هاست. چیزی رو نمیشه عوض کرد. هیچ دست خاکی زورش نمی رسه کاریش کنه. ولی من، خدا می دونه چه قدر برام ارزش داره که اینجایی. که میگی دلت می خواست می شد چیزی رو عوض کنی. که هستی. فقط هستی.
      ممنونم دوست من. ممنونم!
      همیشه شاد باشی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *