از3شنبه تا امروزم!

سلام به همگی.
دلم تنگ شده بود!
بچه ها خوش می گذره آیا؟ آخجون پر حرفی دارم میمیرم واسهش!
روز3شنبه کلا خونه آروم بود آخه من نبودم. رفته بودم خونه نیایش. راستی نیایش سلااام شکلک دست تکون میدم براش چه طوری خوبی خوشی سلامتی خونواده خوبن از طرف من از تمامشون تشکر کن آآآخخخ حواسم نبود خوردم زمین!
خلاصه اینکه من رفتم خونه نیایش. اونجا کلی شلوغ کردیم، من و نیایش و سمیرا، حسابی حرف زدیم، حسابی خندیدیم، بعد از ظهر هم اومدم خونه از اونجا هم رفیق ها زنگ زدن که پریسا ما گردشیم رسیدی خونه بیا پیشمون اون عروسک جدیدت رو که تازه خریدی هم بیارش اینجا1کسی رو گیرش آوردیم بهش گفتیم کار عملی باهاش رو یادت بده گفتش باشه زود خودت رو برسون.
خندم گرفته بود.
-خوب1ماجرای کوچولو!
این از سرم گذشت و خندم وسیع تر شد.
مادرم از خرید جدیدم مطلع نبود حالا چه مدلی باید اون جعبه فسقلیه دردسر ساز رو از داخل کمد می کشیدم بیرون با خودم از خونه خارجش می کردم فقط خدا می دونست خخخ!
به خیر گذشت. مادرم نموند و ندید و من هم با محتویات جعبهم رفتم و بچه ها رو پیداشون کردم و محتوای چمدونم رو آزمایش هم کردم و جواب هم داد ولی جوابش کوچولو بود و من1جواب حسابی می خواستم پس گفتم من1درستش رو می خوام این باشه واسه داخل خونه و زمان های مبادا بعدش هم اون قدر مسخره بازی در آوردم که یکی از بچه ها از خنده داشت خفه می شد و آخرش هم شب که می خواستیم برگردیم همون جملات آشنا رو بهم گفت و من موندم چی جوابش رو بدم.
-چه خوبه که روحیه تو اینهمه خوبه! راستی تو شده از1چیزی عصبانی هم بشی؟ یعنی پیش میاد که1چیزی اذیتت هم کنه و حالت رو بگیره؟ حتما این جور چیز ها زود یادت میره نه؟ وای چه خوب از خنده هات خیلی خوشم میاد!
جواب ندادم و فقط خندیدم.
این بود خلاصه اخبار. حالا مشروح اخبار!
صبح3شنبه رفتم خونه نیایش. من بودم و نیایش و سمیرا که خونه رو فرستادیمش هوا. اولش کلی زور زدیم مثبت تر باشیم بعدش که مادر نیایش رسید مادرش و مادرم رو بیخیال شدیم و به بهانه دیدن لباس های فروشیه سمیرا پریدیم داخل1اتاق دیگه. اونجا ماجرا هامون تازه شروع شدن.
بچه ها از بس خندیدیم من دیگه نفس نداشتم. واسه کشف سر و ته چند تا لباس عجیب با مدل های عجیب تر حسابی تفریح کردیم و آخرش هم به اون2تا سپردم در غیبت من داستان این مدل های خدا نصیب نکنه رو کشفش کنن و حسابی چرت و پرت گفتیم و چیه منتظرید چرت و پرت هامون رو اینجا بنویسم آیا؟ اوخ نه نمیشه خخخ!
بعدش هم که بحث سفر شد و مشهد رفتن اواخر شهریور که نیایش و سمیرا قراره بچه های شهرشون رو ببرن و به من گفتن تو هم بیا ولی، …
-به نظرم این واسه من شدنی نباشه بچه ها.
نیایش هم شبیه خودم اهل نق زدنه آخجون! البته زمانی که به خودم نق بزنه دیگه آخجون نمیگم خخخ!
اون ها گفتن و گفتن و من چی باید می گفتم؟ یادمه1کسی همیشه می گفت راه راست نزدیک ترین راهه. در گفتار هم همین طوره. راست که بگیم دیگه پیچ و خم لازم نیست. طرف درست می گفت پس بهش عمل کردم.
-نیایش باور کن خیلی دلم می خواد ولی من به نظرم شرایطم دیگه به این سادگی سفری نباشه.
نیایش توضیح خواست. بهش دادم.
-واقعیتش هم خودم خیلی به اوضاعم مطمئن نیستم هم از تو چه پنهون مادرم1خورده یعنی1کوچولو بیشتر از1خورده دیگه با این مدل سفر هام موافق نیست. چند روز پیش بهم پیشنهاد1سفر داده شد به مادرم که گفتم حرصی شد و رسما ترکید که باز هم؟ نه خیر لازم نکرده. همون دفعه که رفتی بسه دیگه نمی خوام از این سفر ها بری. بهش گفتم اتفاقا عالی بود به من بیشتر از خیلی خوش گذشت ولی فایده نداشت. مادرم سفت روی خط نه ایستاد که بله می دونم بهت خوش گذشت ولی بعدش پدر خودت و پدر همه ما رو در آوردی خیال هم کردی من نفهمیدم که این ماه ها چه دردت بود و از چی اینهمه داغون شدی. اصلا عجیبه که حتی حرفش رو می زنی. یعنی من هیچ چی نگم تو باز حاضری بری؟ لازم نکرده من موافق نیستم.
نیایش معترض شد. از اون مدل معترض شدن هایی که خاص خودشه و من نمی تونم در برابرش نخندم. هی نیایش داری می خونی؟ اون مدلی که میشی حسابی شبیه خودمی شرمنده نمی تونم نخندم.
-یعنی چی این سفر فرق داره تو همراه ما میایی ما هم که همه واقعی هستیم اینکه سفر اینترنتی نیستش وایستا خودم درستش می کنم.
زمانی که برگشتیم پیش بقیه من فقط می خندیدم. این بنده خدا نیایش با مدل مخصوص خودش که من میمیرم واسهش از هر جاده بحثی داستان رو می کشید به سفر رفتن و اینکه1سفر مشهد در پیشه که همه آشنان و خیلی خوبه من هم باشم و…
-خاله جون داشتم می گفتم شرایط سفر عالیه خیلی هم خوش می گذره بچه های ما یعنی همین دسته ای که هم رو می شناسیم و می بینیم هستیم اصلا هم نا آشنا های مثلا واتساپیه فقط اینترنتی نیستن همه آشناییم این پریسا هم خیلی خوب میشه بیادش و باهامون باشه.
نیایش می گفت و بحث به وسیله مادر و بقیه عوض می شد و نیایش ول کن نبود و باز سر نخ بحث رو می گرفت تابش می داد و می کشید به سفر مشهد و من داشتم از شدت فشار همون خنده های کزایی که داخل اون پست واسهتون گفته بودم منفجر می شدم. نیایش کوتاه نمی اومد. با لبخند های ملیح ادامه می داد و زمانی که بحث عوض می شد سرش رو کج می کرد پشت شونه های من و حرص می خورد و دوباره از سنگرش می اومد بیرون و می خندید و باز شروع می کرد که آره خاله می گفتم این مشهد رفتنه اگر پریسا باشه حسابی خوش می گذره و… بابا تو به چی می خندی پریسا داستانت چیه اصلا بگو ببینیم تو مگه چه غلطی کردی که اینهمه کار ما الان سخته؟
بین خندیدن و آه کشیدن گیر کردم.
-واقعیتش نیایش من کل خونواده رو به هم ریختم و الان تازه1خورده رو به راه شدم و رو به راه شدن.
-خونواده خودت رو میگی دیگه! دقیقا چیکارشون کردی؟
-من اون ها رو کاریشون نکردم من خودم رو1کاری کردم این بنده های خدا هم پشت سر من نفله شدن.
-بابا بگو جریانت چی بود بدونیم کجای کاریم؟
گفتن هام که تموم شد نیایش از سر نمی دونم حرص بود یا حیرت بود یا نفرت یا هر چیز دیگه ای که من نفهمیدمش زیر لبی غرش کرد:
-اه عجب چه قدر…! ولی خوب این ها که گفتی قرار نیست که با ما هم تکرار بشن. ما قرار نیست اذیتت کنیم تو که می دونی.
خندیدم. اگر مادر ها نبودن شاید مجبور نبودم بخندم ولی، …
-کسی اذیتم نکرد نیایش من خودم خودم رو و تمام خونوادم رو اذیت کردم. حواسم جمع حس و حالم نبود نتیجهش شد این! این مدل بلا ها تقصیر کسی نیست که سر ما میاد. تقصیر خودمونه که مواظب نیستیم. دلی که افسارش از دستت در بره نتیجهش میشه ماه های اخیر من.
دلم یواشکی چند تا قطره اشک بی صدا می خواست فقط اندازه ای که1کوچولو راه نفس کشیدن هام باز تر بشه ولی جاش نبود. نیایش و سمیرا و هیچ کسی خوشبختانه نفهمیدن. شاید هم فهمیدن و به روی من نیاوردن. آخه نیایش درست کنار دستم نشسته بود.
-ببین پریسا به جهنم همه این ها رو ول کن این سفر رو همراه ما بیا.
به نظرم چند تا فحش کوچولو هم از سر حرص از دستشون خوردم که یادم نیست چی بودن.
-ببین چه خرابکاری کردی که درست نمیشه! پریسا ما همین طور گیر میدیم هی میگیم تو هم از اینجا که رفتی امروز رو با مادرت صحبتش رو نکن ولی از فردا شروع کن بگو تا21شهریور حل بشه دیگه!
نیایش دور از نظر مادرم به خاطر این گره کوری که زده بودم و باز نمی شد از دستم حرص می خورد و برام خط و نشون می کشید و من فقط می خندیدم.
اون روز سمیرا و نیایش همین طور می گفتن و می گفتن و نتیجه پشت بنبست مونده بود!
-پریسا به خدا طوری نمیشه بیا بریم تو با خودمونی اتفاقی نمی افته تو هم چیزیت نیست میریم خوش هم می گذره میاییم باور کن خیلی خوب میشه بیا.
باقیه ساعت ها همین مدلی گذشتن. خنده و یاد آوری های خاطرات سفر های گذشته ما که با هم رفته بودیم و بحث سر رفع موانع سفر من که همراه بچه ها بشم و1عالمه شیطونی که این نیایش سرم در آورد و کلی خندیدیم.
نیایش هر چند لحظه1بار قلقلکم می داد و از جا می پروندم و می گفت پیچ هات رو تنظیم می کنم. سر به سرش که می ذاشتم یواشکی تهدیدم می کرد که اطلاعات خطرناکم رو که از خوندن اینجا دریافت کرده رو به مادرم افشا می کنه و کلی سر همین می خندیدیم. یادمون می اومد که اون دیروز های دور چه راحت می خندیدیم و امروز ها کمی شاید سخت شدن اون خندیدن ها. ولی نه سخت نشدن ما سخت گرفتیم. کاش من بلد بشم سخت نگرفتن ها رو!
از خونه نیایش این ها که برگشتم دلم نگرفت. آخه داخل واتساپ می بینمشون. عزیز های جهان واقعی که اول واقعی بودن هنوز هم واقعی هستن و در کنار این واقعی بودن داخل اینترنت هم هستیم و هم رو می بینیم.
هنوز واسه این سفر رفتنه گیر دارم بچه ها. مادرم موافق نیست ولی ترجیح میده غیر مستقیم منصرفم کنه. از شما چه پنهون خودم هم1خورده دلواپسم و اصرار بهش نمی کنم. واقعیتش این ماه ها که گذشت1خورده جسمم بد رفتاریش گرفته بود و1خورده لازم شده بود مواظب تر باشم و1خورده از1چیز هایی پرهیز کردم و هنوز می کنم از جمله سفر رفتن های دوستانه و بدون همراه و بدون خونواده و…
این روز ها خیلی خیلی نسبت به3ماه پیش رو به راه تر شدم ولی ترس این ترس لعنتی!
نیایش و سمیرا بهم اطمینان می دادن که طوری نیست و طوری هم نمیشه و من1خورده دلواپسم. نمی دونم واقعا نمی دونم. کاش می شد بیخیال همه چیز بگم من باید این سفر رو باشم! مطمئنم بچه ها درست میگن و خوش می گذره ولی، … چند درصدی از این ریسک نگرانم. هرچی خدا بخواد!
داخل خونه نیایش زنگ گوشیم صدام زد. رفیق ها بودن.
-پریسا کجایی؟ امروز بعد از ظهر می رسی؟ ما کلاس زبانمون پرید می خواییم بریم بیرون هستی؟
نمی دونستم چند می رسم خونه. نیایش و سمیرا هم هر دفعه که می گفتم بریم جیغشون در می اومد و پدرم رو در می آوردن.
خلاصه قرار شد رفیق ها برن من هر زمان رسیدم بهشون ملحق بشم.
بین راه حس کردم خستهم. اون قدر خسته که حس هیچ بیرون رفتنی در هیچ کجای دلم نبود. گوشیم زنگ خورد. برداشتم و به بچه ها گفتم من احتمالا بهتون نمی رسم.
-ما برات برنامه ریزی کردیم پریسا بیا. اینجا1کسی هست که بهت یاد میده با خرید آخریت کار کنی. بهش گفتیم یاد میدی گفت آره. بیا اون عروسکت رو هم بیارش.
-آخه نمیشه. نمی تونم که!
-هان مشکل چیه؟ جلوی دید مادرت نمی تونی درش بیاری؟
-دقیقا. یعنی خوشم میاد فورا می گیری. به بقیه هم یاد بده.
-نمیشه یاد بدم این ذاتیه مربوط میشه به هوشم.
-ببین ذاتی ها هم میشه اکتسابی بشن فقط سخته یادشون بده تا بیام.
-خونه رسیدی معطلش نکن با خرید یا بی خرید خلاصه بیا.
مشکلی پیش نیومد. مادرم رفت انجیر های خاله رو برسونه. من هم چمدون دردسر رو برداشتم و در رفتم.
اونجا با بچه ها خندیدم، چیز یاد گرفتم، تمرین کردم، به نظرم1خورده بلد شدم، امتحان کردم، تا حدود های9شب شیطونی کردم و بعدش برگشتم خونه.
حدود10شب بود که رسیدم.
باقیه شب رو یادم نیست.
صبح4شنبه هم همراه حضرت مادر بودم و داشتم دلداریش می دادم چون1دردسر کوچیک براش پیش اومده و باید مواظب خودش و هوای دلش باشم تا شوک اولیه بگذره. عصر هم رفتیم خونه خاله کدوم وره از این وره و خاله شام نگهمون داشت. دختر خاله من1کوچولوی خیلی کوچولو داره که هنوز حرف نمی زنه و اسمش کوثره ولی من بهش میگم لیمو. نمی دونم واسه چی این لیمو از زبونم نمی افته. این بچه رو خیلی دوستش دارم بچه ها! اگر بدونید چه بچه با محبتیه! بر عکس خیلی از بچه های دیگه که بغل و بوس دوست ندارن این عاشق بوسه. بهش میگم لیمو بیا بوس کنمت میاد لپ کوچولوش رو میاره بعدش که من بوسش می کنم میره به همه گیر میده که حالا شما ها هم بوسم کنید بعدش باز نوبت منه و بعدش همین طور بقیه تا یادش بره و من مرضم گرفته بود اذیت کنم تا یادش می رفت2دقیقه بعد می گفتم لیمو بیا بوس کنمت این می اومد و باز شروع می کرد از بقیه بوس می گرفت. تا دلتون بخواد هم شیطونه. عصر و شبی که اونجا بودیم1لحظه آروم نگرفت و همه ما رو کشید به کار و بازی و شیطونی و نتیجه این شد که من دم شام روی مبل نشسته خوابم برد و همه سر به سرم می ذاشتن که مگه صحرا رفتی بیل زدی اینهمه خسته ای!
خلاصه شب4شنبه گیج از خستگی برگشتم خونه.
5شنبه مادرم با همین خالهم این ها می رفتن ییلاق که اوضاع خالهم این ها عوض شد و رفتنشون مشخص نبود. مادرم هم نبود. من بودم و1وسوسه وحشی که دست از سرم بر نمی داشت. باید امتحان می کردم آموخته های جدیدم رو. ولی کو جرأتش؟ مادرم هر لحظه ممکن بود برگرده. ولی این وسوسه وحشتناک بود.
صدای زنگ گوشیم. پیام از واتساپ. گروه کوچیک واتساپی از بچه های آشنا.
-پریسا با محمولهت چیکار کردی؟ راهش انداختی یا نه؟ هر زمان موفق شدی بگو.
این خود جرقه بود به انبار باروط وسوسه های من.
-هنوز کاریش نکردم ولی در فکر شروعم.
جواب تقریبا فوری رسید.
-چه کیفی داره بعد از صبحانه این شروعه!
خندیدم. دیگه نمی شد تحمل کنم سیخونک زدن این وسوسه وحشی رو. هرچی باداباد رفتم واسه خرابکاری.
شروعش کردم، انجامش دادم، نتیجه هم بد نشد. در واقع بسیار بهتر از انتظارم هم شد. مثبت بودن تلاشم رو اطلاع دادم و…
-خیلی ها هستن که دلم می خواد الان باهاشون حرف بزنم. دلم می خواد بهشون بگم. چیز مهمی نیست ولی می شد بگم و با هم بخندیم. بخندیم به من که دیوونهم و چه ذوقی کردم واسه1چیز مسخره شبیه این!
به خیلی ها گفتم. پشت خط تلفن، داخل1گروه خیلی کوچولوی واتساپی و…
-کاش می شد!
نشد و من شبیه تمام دفعات پیش دلتنگی هام رو بیخیال شدم.
عصر5شنبه مادرم نبود. رفته بود ییلاق. من نرفتم. همه چیز واسه1تفریح حسابی و1امتحان مجدد آماده بود. از دستش ندادم. این دفعه به عالی نزدیک شدم. دستم روون تر شده بود و کمتر اشتباه می رفتم. تا حدود های9شب واسه خودم مشغول بودم و دیگه لازم نشد از خونه بزنم بیرون اون هم تنهایی.
هنوز گیر دارم و البته چند تا سؤال هم دارم ولی کارم عالی پیش رفت و عالی تر هم پیش خواهد رفت.
بعد از تمیز کاری و درست کردن خرابی هایی که به بار آورده بودم، خسته و گیج ولو شدم روی تخت و دیگه نفهمیدم چی شد تا صبح امروز که بیدارم و در خدمت شما.
خلاصه که این5شنبه عصری جایی نرفتم ولی پشیمون نیستم چون بهم خوش گذشت.
امروز جمعه هست و من الان باید بلند شم برم زندگی کنم. کلی کار دارم. باید هرچی دیشب شستم گذاشتم خشک بشه رو جمعشون کنم تا کسی نرسیده، دوش بگیرم، واسه ناهار ظهر1کاری کنم، اگر تنبلی اجازه بده1سری به تمرین پیانو بزنم، و خلاصه هر کاری کنم که، … بیخیال.
در نتیجه ویرایش بی ویرایش این بود نیم هفته من راستی این هفته کلاس پیانو هم نرفتم3شنبه آینده حسابی گناهی میشم خخخ!
بچه ها دیرم شد من رفتم شاد باشید همیشه شاد همیشه شاااااااد!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «از3شنبه تا امروزم!»

  1. مینا می‌گوید:

    سلام خوشحالم که دارین بهتر میشین واقعا میگم
    خیلی دوست داشتم باهم حرف بزنیم یه سری سوالاتی دارم که فقط شما میتونین بهش جواب بدین و راستش فقط شما میفهمین کاش میشد یه روزو تعیین کنین بیاین اسکایپ
    میخواستم یه کمی از خودم بگم اما نمیشه با آرزوی بهترینها

  2. پریسا می‌گوید:

    سلام میناجان. خوبی عزیز؟
    مینا من راهنمای خوبی برات نیستم. اگر بودم خودم اینهمه بد زمین نمی خوردم. منو می بینی؟ اگر مثبت بودم الانم این نمی شد.
    کاش مجبور نبودم این اعتراف تاریک رو کنم ولی چاره ای نیست لازمه تو بدونی. تو و تمام اون هایی که تصور می کنن من می تونم بفهمم و کمک کنم.
    با اینهمه اگر باز هم گفتن ها بهت کمک می کنن من هستم. شنیدن کاریه که عالی بلدم. این1دونه رو ازم خوب بر میاد. در اولین زمانی که نامحدود و آزاد باشه1سر به اسکایپ قدیمیه تار عنکبوت گرفتهم می زنم.
    همیشه شاد باشی!

  3. وحيد می‌گوید:

    سلام.
    آخ كه چقدر دلم گردش مي خواد. همين امروز ميرم بچه ها رو جمع مي كنم بريم بيرون. آخ جووووون.
    تو هم پاشو با دوستات برو گردش كه خيلي حال ميده. اصلا گردش با دوستان واقعي يه چيز ديگه است.
    خوش باشي.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام وحید. لایک.
      تو رفتی آیا؟ من دیشب رفتم. وووییی خخخ خوش گذشت خیلی زیاد الان هم دارم میمیرم اثرات این خوش گذشتن از سرم بره بتونم از جام بلند شم برم پی کارم خخخ آخجون!
      ممنونم که هستی!
      همیشه شاد باشید همگی تون! خودت و اون بچه های واقعیه بسیار با حال!

  4. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@ از چهارشنبه تا دیروزم… عصر چهارشنبه دوستم از تهران اومد و ظهر پنجشنبه وقتی اداره بودم دوستی از اصفهان پیش دوست تهرانی آمد و پس از ناهار گفتیم و خندیدیم… سپس آموزش ایمیل با کامی جون دیدم و این آموزش تا نصفشب جمعه ادامه داشت… حالا دارم تمرین میکنم تا خوب یاد بگیرم و بفهمم و مانند دوستان سیستمی بشوم… دو روز و سه شب گفتن و خندیدن و کامی جون یاد گرفتن و با کامی جون حال کردن… خوش باشی مانند من@

    • پریسا می‌گوید:

      سلام نوکیاااآاااآاااآاااآااا خوبی آیا؟ پس واسه همین نبودی این طرف ها شیطونی کنی خخخ! خوب خدا رو شکر که بهت خوش گذشته ایشالا باز هم خوش بگذره! یعنی عشق می کنم از ایامی که به کام باشن! هم واسه خودم هم واسه دوست هام!
      همیشه شاد باشی!

  5. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    فقط در یک بیت حرفام رو توضیح میدم.
    ایامِ خوش آن بود که با دوست به سر شد/
    باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود.
    امیدوارم همیشه با دوستای خوبتون خوش و خرم ایام رو سپری کنید.
    سفر رو هم اگر قسمت باشه خودش درست میشه وگرنه هر کاری هم که بکنید درست نمیشه
    بسپاریدش به صاحب اون سفر خاص.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بیت سراسر حقیقتتون رو لایک می کنم. سفر! درست نشد! نتونستم. بچه ها میگن تلاشت رو نکردی. شاید خیلی هم بی راه نمیگن. ترسیدم. از وضعیت جسم و روحم ترسیدم. تلاش کردم ولی، … توکل به خدا. هرچی خودش بخواد. دیگه زورم نمی رسه در رفته از دستم. همه چیز. خودم رو تمام قد سپردم دست خودش. مطمئنم که بد جایی نمی بردم. هرچی خودش بخواد!
      ممنونم که هستید دوست من!
      شاد باشید تا همیشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *