1خورده ماجرا، 1خورده اعتراف، 1خورده دعا!

بچه ها سلااام ایامتون به کااام شادی هاتون همیشگی و پر دوااام باز ردیف بیااام یا دیگه بسه؟
خوب به نظرم دیگه بسه.
عجب دوست دارم این روز ها رو!
بچه ها واسه چی1زمان هایی1جا هایی1طور هایی ما1قدم کوچولوی لازم رو بر نمی داریم؟ قدمی که اگر برش داریم هم خودمون سبک تر میشیم هم شاید افراد دیگه ای باشن که سبک تر میشن و هم خیلی چیز ها بهتر میشه؟ واقعا این زمان ها معطل چی میشیم؟ یعنی اینهمه سخته؟
نمی دونم سر چی متوقف می مونیم. ماه ها و گاهی سال ها متوقف می مونیم و گاهی هم اون قدر متوقف می مونیم که دیر میشه و مهلت ها واسه همیشه از دست میرن و دیگه هیچ طوری نمیشه درستش کرد. ما می مونیم و1ماجرای تاریک، خیلی تاریک، با1پایان که واسه همیشه تا آخر عمرمون باقی می مونه. من این مدل پایان ها رو دوست ندارم ولی گاهی خودم میرم که گرفتارش بشم. مثل این دفعه. مثل زمانی که خبر تصادف1دوست بهم رسیده بود. دوستی که از مدت ها پیش با هم تاریک شده بودیم. اون قدر دور و اون قدر دیر بود که شاید دیگه درست یادم نیست سر چی. یعنی نه دروغ نادرسته یادم که هست ولی اون قدر بعدش اتفاق های مدل به مدل وحشتناک افتاد که این1دونه پیشش به حساب نمی اومد. اتفاقه دیگه به حساب نیومد ولی بین ما2تا1حصار از جنس تاریکیِ مطلق کشید. حصاری که ماه ها و ماه ها نشکست و سفت باقی موند و راستش رو بخوایید اون سعی کرد کنارش بزنه ولی موفق نشد!
تقصیر من بود!
من اجازه ندادم نزدیک بشه. سعی کرده بود برام بگه. برام توضیح بده. من اجازه نداده بودم. حرصم هر دفعه مانع شد. نمی تونستم! نشد! به خاطر خشمِ تاریکِ من!
خبر تصادفش که بهم رسید جا خوردم. اون قدر قهر ما2تا طول کشیده بود که انگار اسمش فراموشم شده بود. شاید اون هم همین طور. پیش تر ها زمان هایی که هنوز گاهی رفیق ها سعی می کردن بین ما2تا رو درستش کنن و تلاش هایی هم می کردن، چنان خشمی می دیدن که فقط1مفهوم داخل ذهن همه شون جا افتاد.
نفرت! این2تا دیگه واسه همیشه از هم متنفرن! فقط مواظب باشیم به پست هم نخورن! از هم جدا نگهشون داریم! این طوری همه چیز آرومه! فقط همه چیز رو آروم نگهش داریم!
و این وسط فقط1نفر بود که هرگز حاکمیت نفرت به دل های ما2تا رو باور نداشت و همیشه دور از گوش های ما2نفر به بقیه می گفت این اشتباهه واقعا باید1کاری کنیم تا این قهر تموم بشه!
اون1نفر گفت و بقیه از ترس یا از خستگی ترجیح دادن متقاعدش کنن که سکوت کنه و دردسر نخواد. اون1نفر سکوت کرد ولی متقاعد نشد.
من هم این وسط سفت و سفت اطرافم رو ندید می گرفتم و با سری که به نشان1نه ی سفت بالا بود پیش می رفتم.
دیگه همه به این روال عادت کرده بودیم. بقیه ما2نفر رو از هم دور و اوضاع رو آروم نگه می داشتن، ما2تا از هم دور تر و دور تر می شدیم، خشم جولان می داد و اطرافیانمون جفتمون رو همین مدلی جدا از هم و تاریک پذیرفته بودن.
من دیگه چیزی از دیروز های پیش از تاریکی ها یادم نبود. یعنی این طور خیال می کردم که یادم نیست. اسم اون آدم و تمام نشونه هاش رو فراموشم شده بود جز1پایان به رنگ شب. جز1اتفاق تلخ و تاریک و جز خشم. خشمی که هرگز اجازه نداد به توضیحاتش گوش کنم. ظاهرا اون هم همین طور. زمانی که غبار های توفان های پشت سر هم خوابیدن و ما جمع پراکنده دوباره هم رو از وسط ویرانه های حوادث پیدا کردیم، من هم بودم و اون هم بود ولی انگار نبودیم. هم رو نمی دیدیم. مثل این بود که هر کدوم از ما2تا واسه اون یکی دیگه وجود خارجی نداشت. کسی هم معترض این اوضاع نشد جز1نفر. بله همیشه1نفر هست که از نادرست ها دردش بیاد. اون1نفر دید و سکوت کرد چون مهلت نبود. اتفاق ها مجال نمی دادن، من مایل نبودم، اون مایل نبود، ماجرا کهنه شده بود و تازه کردنش رو کسی نمی خواست، و… و ما2نفر همچنان تاریک باقی موندیم. تاریک و تاریک!
و1شبی بی مقدمه به من و به ما خبر رسید که این آدم در1شهر غریب، دور از خونواده و دور از ما به شدت تصادف کرده. تصادفی شدید که کشته هم جا گذاشت و زنده هاش رو به شدت زخمی کرد و حسابی خونی بود! تصادفی به رنگ کابوس های من که این دوست فراموش شده من داخلش بود!
شوکی به سردیه1کوه یخ روی سر همه فرود اومد. یکی از آشنا های من! در مرکز خونین1تصادف! تصادفش شدید هم بوده و فعلا خبری از اینکه دقیقا چی سرش اومده نیست!
داخل دلم1چیزی به سردیه یخ انگار1دفعه خورد شد ریخت زمین. خیال نبود واقعا همچین حسی داشتم. اون قدر واقعی بود که در چهرهم مشخص شد.
-چی شده پریسا!
-پریسا رو ولش کن همراه فلانی برو ببین چی شده!
-رفتن ما که کمکی نمی کنه. می کنه؟
-به ما بله می کنه. دسته کم می فهمیم زنده هست یا نه!
کسی با صدای خودم شاید فریاد زد:
-اینهمه شدید بوده؟ یعنی ممکنه مرده باشه؟ دیگه زنده نیست؟
دستی شونه هام رو فشار داد.
-دیوونه ها مگه حال این روز های این رو نمی دونید این چه طرز خبر دادنه؟
صدایی که شبیه صدای خودم بود رفت بالاتر.
-خبر؟ یعنی واقعا مُرد؟ بهشته مُرد؟
صدایی که صدای خودم نبود. جوابی که داخل گریه شکست! گریه ای که واقعی بود.
-این طوری شنیدم. ما نرفتیم اونجا ولی این طوری شنیدیم.
تمام جهان داشت سیاه می شد. دستی همچنان شونه هام رو فشار می داد. چی می تونستم بگم؟ چی داشتم که بگم؟ حتی نمی شد گریه کنم. ما با هم قهر بودیم. قهر! قهرِ لعنتیِ تاریک! حالا رسیده بودم به پایان! من تنهایی بدونِ اون رسیده بودم به پایان! پایانِ اون. پایانِ قهرمون! پایانِ تاریکِ تاریکیِ بین ما2تا!
-بسه دیگه شما ها هم پیش از واقعه ختم گرفتین! معلوم نیست حتما درست باشه. گفتن کشته داشته نگفتن که همه مردن!
بحث ها، حرف ها، بحث ها!
-تو نمی خوایی باور کنی یا ملاحظه این رو کردی؟ تعارف داری مگه؟ باید به بقیه بگیم!
-شما ها!1لحظه بس کنید! دقیقا کی گفته بهشته مرده؟
صدای گریه. گریه ها!
-هرچی زنگ می زنیم خونه شون کسی جواب نمیده. داداش من با پسر همسایهشون دوسته. اون ها گفتن. عصر به خونواده خبر دادن اون ها هم بلند شدن رفتن واسه شناسایی و تحویل. پسره می گفت پدر و مادرش سیاه پوشیده بودن. گریه می کردن. داد می زدن. جواب تلفن نمیدن که همسایه بدونه چیکار باید کنن.
گریه ها، گریه ها، صدا ها!
-من میگم بریم از همسایه بپرسیم حتما بیشتر می دونه. شاید1نفر تونسته باشه باهاشون ارتباط بگیره. جواب1تلفن رو شاید داده باشن!
-فایده نداره. اگر اتفاق خیلی بدی افتاده باشه اون ها به تلفن هیچ همسایه ای جواب نمیدن. الان هم دیر وقته. باید تا صبح صبر کنیم. حتی اگر کسی از خونوادهش هم مونده باشه الان اونجا رفتن ما فایده نداره. الان خودشون حسابی پریشونن. اتفاق هم داخل شهر خودش نبوده که خونواده الان بالای سرش باشن. باید اگر میشه با تلفن بفهمیم اگر هم نمیشه تا فردا صبر کنیم. صبح که بشه حتما1زنده اون طرف خط پیدا میشه جوابمون رو بده!
-به خط خودش زنگ می زنم جواب نمیده!
-جوک میگی؟ معلومه جواب نمیده. اگر زنده باشه الان در وضعیتی نیست که جواب گوشیش رو بده!
-اون نمی تونه گوشیش شاید دست کسی افتاده باشه جواب بده دیگه!
گریه ها، گریه ها، حرف ها!
-بسه دیگه تمومش کنید! با این حرف ها چیزی عوض نمیشه. بی خودی روان هم رو پاک نکنید!
-تو چاره ای بلدی بگو!
-بلد نیستم. نه واسه امشب. باید صبر کنیم صبح بشه. هر اتفاقی افتاده باشه فردا می فهمیم.
-فردا دیر میشه ما رفیق هاش بودیم باید1کاری براش، …
گریه ها!
-لعنت بر شیطون اگر فوت کرده باشه من خودم شب نشده هم پرچم آماده می کنم هم حجله هم هر دردی که دلتون بخواد الان فقط بس کنید! خوب؟ فقط بس کنید!
شب انگار از خود جهنم فرمان گرفته بود که تموم نشه! هر چند گاهی1نفر به شماره های آشنایی که داشت زنگ می زد بلکه1کسی جواب بده و چیزی بدونه. همسایه های اون خونواده از شواهدی می گفتن که نشونه های فوت1عضو از خونواده همسایه شون بود. خونواده طرف رفته بودن شهر حادثه و کسی ازشون خبر جدیدی نداشت. ما تلاش می کردیم و نمی فهمیدیم. شب پیش می رفت، سنگین تر می شد و تمومی نداشت.
بچه ها با قوی تر شدنه احتماله واقعیته فرضیه تاریکه فوت، داشتن متن روی پرچم نوشته رو آماده می کردن که چه جوری باشه بهتره. و اینکه از طرف دوست ها1مراسم کوچولو باید باشه و کجا باشه و پرچم نوشته ها باید بیشتر از1دونه باشن و یکیش باید برسه دست خونوادهش و یکی دیگهش باید باشه روی در محل مراسم و باز هم لازمه یا نه و… … …
من بین دست های بی شمار وحشت کابوس های بیداری رو تجربه می کردم. حرفی نمی زدم. گریه هم نمی کردم. ما قهر بودیم. حرفی واسه گفتن نبود. ما قهر بودیم!
-پریسا! از چی ترسیدی؟ نترس چیزی نیست.
حیرت کردم. چیزی نیست؟ داریم واسه ختم آماده میشیم! ختم1دوست! و به من میگن چیزی نیست! البته حق دارن. واسه من نباید چیزی باشه. آخه من جایی از این ماجرا نبودم. حالا هم نیستم. آخه بین ما رفاقتی نبود. آخه ما رفیق نبودیم. ما با هم قهر بودیم!
-پریسا! خوبی؟
حس می کردم صدام شبیه1کوه سرب سنگینه و در نمیاد. نمی تونستم. خدایا! خدایا! خدایا زنده باشه! خدایا فقط زنده باشه!
اشک بی صدا راهش رو پیدا می کرد و سبک و روون جاری می شد اگر بهش اجازه می دادم. اگر با اونهمه اصرار مخفیش نمی کردم.
-گریه کردن که خجالت نداره واسه چی یواشکی؟
جوابی رو که پرسش گر می دونست نگفتم. توضیح ندادم که چرا اشک هام رو مخفی کردم. نگفتم که اگر مراسمی باشه من هیچ حرفی واسه گفتن ندارم. حتی1تسلیت بی صدای کوچیک. آخه ما قهر بودیم! اون خواسته بود تمومش کنه و من اجازه نداده بودم. در فرمان خشمی که تموم نمی شد بهش اجازه نداده بودم! خدایا! خدایا خدایا خدایا خدایا!
-پریسا! طوری نیست گریه کن! خودت رو عذاب نده! عوضش واسهش دعا کن. مثل همه ما!
دعا؟ چه جوری؟ اون ها رفیق بودن. من نبودم. ما با هم قهر بودیم!
حرف هام کلمه نمی شدن. فقط آه بودن و سکوتی که هرچی زور می زدم نمی شکست.
-خدا دلت رو می خونه پریسا. اون الان می دونه که تو بهشته رو دوستش داشتی. دعا که شرط نداره. تو همیشه داخل دعا هات دعاش می کردی و خدا می دونست. پس واسه چی حالا نکنی؟
دلم می خواست حرف بزنم. دلم می خواست بگم. دلم می خواست بپرسم. دلم می خواست، …
-ولی خودش نمی دونست. اگر حالا دیگه بین ما نباشه الان دیگه می دونه مگه نه؟
پرسش تلخی بود و جوابش شاید تلخ تر. آهی که عمیق بود خیلی عمیق. از سر خستگی، دلواپسی، درد!
-آره عزیز! اگر دیگه بین ما نباشه الان دیگه می دونه. دعا هات رو می دونه. اگر، …
دیگه تحمل نکردم.
-خدایا! خدایا فقط1دفعه دیگه مهلت بده اون می خواست تمومش کنه و من اجازه ندادم! منه لعنتیه دیوونه بهش اجازه ندادم قهر نکبتمون رو تمومش کنه! نمیشه مهلت ها تموم شده باشن. نمیشه بهشته دیگه نباشه. وای خدایا! کاش اجازه می دادم حرف بزنه! کاش حرف می زدیم! کاش اجازه می دادم این تاریکیِ مسخره بی معنی بین ما تموم بشه! آخه واسه چی خفه نشدم که اون حرف بزنه؟ خدایا اگر مرده باشه من با خاطره های سیاه آخریمون چیکار کنم؟ اجازه نده این مدلی بشه! خدایا! خدایا غلط کردم! خدایا!
اشک بود که آشکارا می بارید. شب متوقف مونده بود. تمام جهان متوقف مونده بود. تمام هستی متوقف مونده بود و من از دردی ناشناس و بی توصیف می باریدم.
با صدای جیغ های دسته جمعی از کابوس پریدم. اعصابم چنان کشیده شده بود که هر لحظه منتظر سکته یا تشنج بودم!
صبح مثل پیک بهشت از راه رسیده بود همراه خبر های خوش.
-همسایه تونسته با خونوادهش تلفنی صحبت کنه. حالش خوبه. زنده هست فقط زخمیه. اوضاعش که تثبیت بشه انتقالش میدن بیمارستان همینجا. دقیقا اندازه آسیبش رو نفهمیدیم فقط اینکه پا هاش شکسته و باقیش رو بی اطلاعیم.
-زنده هست! خدایا زنده هست! وای پروردگارا شکرت زنده هست!
هنوز مهلت بود. هنوز به پایان نرسیده بودم. هنوز انتهای تاریکی نبود! خدایا شکرت!
اوضاع از چیزی که انتظار می رفت خیلی خیلی بهتر بود. ظاهرا به خونواده بد اطلاع رسیده بود و دلواپسی و آگاهی های غلط اون ها رو به اشتباه انداخته بود و تا به شهر مورد نظر برسن نفهمیده بودن اوضاع چه طوره و زمانی هم که فهمیدن دیگه یادشون نبود که به همسایه ها و بستگان زنگ بزنن و اطلاع بدن. این بود که همه بی اطلاع مونده بودن و در نتیجه ما هم بی اطلاع مونده بودیم و…
شکستگی های پا هاش سنگین نبود. خیلی زود از سلامت عمومیش اطمینان حاصل شد و اجازه انتقال به بیمارستان شهر خودمون بهش داده شد.
ملاقات پذیریش مصادف شد با وخیم شدن حال خود من، که نه جای انتظار ازم واسه کسی گذاشت و نه جایی واسه به خاطر داشتن هیچ اسمی و هیچ وظیفه ای در ذهن من.
منتقل که شد همراه بقیه دیدنش نرفتم. از بیمارستان مرخص که شد باز هم همراه بقیه دیدنش نرفتم. کسی هم بهم نگفت که همراهیشون کنم. حال و هوای خودم تصویرِ خودِ جهنم بود و گذشته از اوضاعِ من، بقیه آشنا های2طرف همگی قهرمون رو پذیرفته بودن. اما خبر سلامتیش رو برام می آوردن. داخل دلم1آرامش عجیب حاکم بود ولی همراه1جور دلواپسی از جنس1وظیفه ناتموم. اون بار ها خواست توضیح بده و من مانع شده بودم. حالا نوبت من بود که سکوت رو بشکنم. پس معطل چی بودم؟ واسه چی کاری نمی کردم؟ اگر این تصادف پایان این آدم می شد من باقیه عمرم رو چه طوری باید سپری می کردم؟ پس ما آدم ها کی عبرت می گیریم؟
اون شب، دلم هوای هیچ کرده بود. دلم4دیواریه خونه رو نمی خواست. رفیق ها هر کدوم1طرفی بودن. نمی شد که همراهم بیان بیرون. چه انتظاری ازشون داشتم؟ نمی شد که هر زمان دلم خواست این بنده های خدا زندگی شون رو ول کنن همراهم بیان تفریح! دفعه پیشش بهشون گفتم بریم و اون ها نتونستن. دیگه اصرار نکردم. خودم تنها رفتم. دفعه پیش واسه اولین دفعه خودم تنها رفتم. خوش گذشت هرچند اگر بقیه بودن بیشتر خوش می گذشت ولی خوش گذشت. این دفعه1طور عجیبی بودم. عصر بود یادم نیست چند شنبه. خیلی از اولین تنها گردش رفتنم نگذشته بود. دیگه به کسی نگفتم. به هیچ رفیقی حتی1دفعه هم نگفتم. حال و هوام سنگین بود. دلم سنگین بود. نمی دونم چه جوری فقط سنگین بود. از1طرف دلم می خواست بچه ها کنارم باشن، از1طرف دلم می خواست بهشون نگم. دلم تنگ بود. نمی دونستم تنگِ چی.
به کسی نگفتم. خودم تنها رفتم! این دفعه بدون اطلاع به هیچ کسی. به هیچ کسی!
اون شب، من بودم و صدا های بیرون و مه سفید! مه سفیدی که آهسته آهسته زیاد و زیاد تر می شد و آگاهی هام رو همراه خودش می برد.
-بچه های دیوونه! واسه چی نیومدن؟ ولش کن بیخیال! عجب حس قشنگی! مثل بهشته. بهشت! بهشت! بهشته! این دختره نفهم بهشته! چه عصبانی هستم از دستش! غلط رو کرد و می گفت بذار واسهت بگم. آخه چی می خواستی بگی لعنتی اصلا گفتن نداره که! عجب رویی داشتی! ولی این تصادفه چه بد بود! ممکن بود دیگه بهشته نباشه! من نرفتم دیدنش! من که اینهمه واسهش یواشکی دعا می کردم نرفتم دیدنش. خوب حال خودم افتضاح بود! هر لحظه که افتضاح نبودم! می شد لحظه های عادی1زنگ بهش می زدم. نزدم! آخه ما قهر بودیم. اون اتفاق لعنتی. دختره بی شعور! تقصیر خودش بود. خودش هم می دونست اون دفعه که می گفت بذار حرف بزنم می گفت تقصیر من بود ولی، ولی چی؟ چی می خواست بگه؟ نمی دونم. آخه بهش اجازه ندادم بگه. چی بهش گفتم؟ می خوام تا آخر عمرم تو خفه شی و من دیگه نبینمت. بعدش چی شد؟ اون اصرار کرد فقط بذار توضیح بدم. من گفتم نه. فقط نه. فقط نه! توضیحت رو با خودت ببر جهنم. خودت و توضیحاتت رو نمی خوام. لعنت به خودت و تمام توجیهاتت. ولم کن! بعدش چی شد؟ تموم شد؟ نه نشد. اون می گفت لعنتی فقط1دفعه گوش بده. و من گفتم نه! نه! بقیه هم گفتن و من گفتم نه! نه! نه!
مه سفید آهسته آهسته خیس می شد. داشت بارون می اومد و مه سفید بیشتر و بیشتر پیشروی می کرد و خاطره ها، خاطره ها، خاطره ها،
-اگر مرده بود واسهش پرچم می زدن و همگی پول می دادن برای مراسمش و تسلیت می رفتن و من فقط باید تماشا می کردم. اون می خواست برام توضیح بده. توضیح، توضیح، خدای من این نباید سر هیچ کسی هیچ کسی بیاد. باید زمان توضیح دادن واسه کسی که زمان می خواد باشه. باید در قضاوت کردن ها مروت داشت. باید گاهی متوقف شد و به چیزی جز به مقابل، به راه حرص و خشم توجه کرد. جز این اگر باشه درست نیست. عادلانه نیست! این دردناکه. تلخه. این عادلانه نیست! خدایا! خدایا این عادلانه نیست!
مه سفید با بارونه چشم هام یکی شده بودن. چند بود شمارهش؟ شماره بهشته! پاک کرده بودم. این روز ها، کمی پیش از این روز ها، خیلی پیش از این روز ها، تمام خط هایی که دیگه نمی خوامشون و نمی خوانم رو پاک می کنم. ولی این، پاکش کردم. یادم نیست چند بود. واقعا یادم نیست؟ هست. یادم هست!
مه سفید داشت به هوشیاریم برنده می شد.
-خدایا نباید این طوری بشه امروز من اینجا تنهام حواسم رو لازم دارم. ولی این حس خیلی قشنگه. شبیه بهشت. بهشت. بهشته. بردار بهشته!
صدای بوق داخل سرم می پیچید. یکی. 2تا. 3تا. 4تا.
-الو؟ الو؟
مه سفید. داشتم داخلش گم می شدم. داشتم می رفتم.
-الو؟ الو! الو پریسا! پریسا خودتی؟ چرا حرف نمی زنی؟
سعی کردم ولی نشد. مه سفید دیگه سفید نبود. داشت محوم می کرد.
-الو! الو! حرف نمی زنی؟ پس چرا زنگ زدی؟
سعی کردم. نباید می رفتم. مه سفید رو2دستی زدمش کنار و به گوشیم چسبیدم تا متوقف بشم. به سختی حرکت دادن1کوه نفس عمیقی کشیدم و شنیدم که1صدای نا آشنا و به شدت گرفته سکوت داخل اون فضای بسته رو شکست.
-سلام بهشته.
سکوت. سکوتی از جنس وهم. وهمی از جنس بیداری های مه گرفته. مه سفید.
-پریسا! این تویی؟ چرا صدات این جوریه؟
خودش بود. خود بهشته. ولی من انگار دیگه خودم نبودم. و اون صدام رو شناخته بود حتی در اون حالت که صدا صدای خودم نبود. خطم رو پاک نکرد! چه سریع شناخت! من خطش رو پاک کرده بودم. اون هنوز خطم رو پاک نکرده!
-پریسا! کدوم گوری هستی؟
مه سفید پیدا و ناپیدا می شد. با تمام اراده به گوشیم چسبیده بودم. باید می موندم. باید می موندم!
-بهشته! باید حرف بزنیم. ما2تا، باید، حرف بزنیم.
چیزی شبیه فریاد از جنس خشمی فرو خورده که آزاد می شد و نمی شد. خشمی از جنس ناکامی در گرفتن1زمان حتی کم و ناچیز واسه توضیح دادن. حالا دیگه این جنس سیاه رو می شناختم.
-تو، تو لعنتی، حرف، من خواستم حرف بزنم تو نذاشتی. چند دفعه گفتم بهم اجازه بده بگم. چه قدر گفتم بذار توضیح بدم. چند بار اومدم طرفت. ولی تو2دستی پرتم کردی عقب. اون قدر سفت می گفتی نه که من هیچ کاری نتونستم بکنم. پریسا من حرف داشتم و تو نشنیدی. حتی5دقیقه. چه قدر بهت گفتم فقط5دقیقه نمی خوام تو چیزی بگی فقط بهم گوش بده فقط همین1دفعه. ولی تو گفتی نه. گفتی نه آدم لعنتیه لعنتیه خودخواه درگیر دیوونه گفتی نه. نه فقط نه فقط نه! تو برام دعا می کنی ولی با خودم قهری. تو از تاریکی ها بدت میاد ولی2دستی بهشون می چسبی. تو کینه رو دوست نداری ولی حتی دلت نخواست بذاری من به خاطر اشتباهم معذرت بخوام از بس نتونستی کینهت رو افسار بزنی. تو، تو، تو بدترین آدمی هستی که من تا حالا دیدم. تو، من نمی خوام دعام کنی من می خواستم تو دست از این مسخره بازیت برداری. چند سال شده یادته؟ واقعا که بدی خیلی بدی خیلی بدی خیلی!
مه سفید پیشروی می کرد. بهشته داشت درست می گفت. حالا من حرف داشتم. می خواستم بهش بگم کار درستی نکردم. می خواستم بهش بگم الان دیگه می فهممش. می دونم باید اون5دقیقه رو بهش می دادم. می خواستم بگم اینکه بدون شنیدن های آخر واسه کسی حتی داخل دل خودمون حکم بدیم چنان دردناکه که طرف رو می فرسته جهنم. می خواستم بهش بگم که من این ها رو نمی دونستم. حالا می دونم. خیلی چیز ها می خواستم بگم ولی نتونستم. بارون می بارید و چه شدید هم شده بود!
-پریسا! هنوز اونجایی؟ گریه می کنی؟ چرا؟ الهی بمیرم واسهت بچه ها بهم گفتن چی شده بودی. خواستم بهت زنگ بزنم ترسیدم بیشتر عصبانیت کنم گفتن واسهت خوب نیست. دیدنت هم نمی تونستم بیام. آخه نزدیک بود از دستم راحت بشید نشد دیگه!
چیزی جز صدای بهشته می شنیدم. صدایی شبیه هقهق. 1کسی داشت هقهق می کرد. از داخل مه سفید. کسی با صدای خودم.
-پریسا! ولش کن به خدا ارزش نداره تو هنوز داری براش گریه می کنی؟ چی بوده مگه حالا؟ ول کن دیگه!
کسی با صدای خودم سکوت رو می شکست. از داخل مه سفید. از داخل هقهق. با صدایی که نمی لرزید. بی حالت بود و به رنگ بن بست های تاریک.
-بهشته! برام بگو. برام توضیح بده. نفهمیدم واسه چی اینهمه بد تا کردم. نمی دونستم چه قدر درد داره. الان دیگه می دونم. بیا برام بگو. من اشتباه کردم. قهر نفرت انگیزه. تاریکه. ازش متنفرم. بیا تمومش کنیم دعوا به درد نمی خوره.
و هقهقی که متوقف نمی شد. و این دفعه فقط داخل اون فضای بسته نبود. از اون طرف گوشی می اومد.
-پریسای دیوونه خر! قهر سیری چند ما که قهر نیستیم. مگه اون1ذره مغزت هم رفته بازنشستگی؟ ما داریم حرف می زنیم قهر مگه این جوریه؟ راست میگن به خدا شعور قهر کردن هم نداری بلد نیستی. پریسا! تو اونجا داری چیکار می کنی؟ این صدای چیه داره میاد؟ وای خاک به سرم تو با خودت چیکار کردی خر؟ پریسا! پریسا خوبی؟
خوب نبودم. مه سفید حالا سنگین شده بود. به سنگینیه دود سیاه1آتیش کهنه که تمام درونم رو پر می کرد و نفس رو ازم می گرفت.
-پریسا! قربونت برم خر دیوونه تو چه بلایی داری سر خودت میاری؟ فقط بگو کجایی؟ پریسا تو الان کجایی تو الان دقیقا کجایی؟
حرف زدن داشت غیر ممکن می شد. مه سفید که دیگه سفید نبود رو نفس می کشیدم و سعی می کردم. سعی می کردم تمام موریانه های بی توقف داخل ذهنم رو داخلش خفه کنم و نمی شد.
-پریسا! دیوونه میگم کجایی؟
به سختیه تکون دادن1کوه بود.
-آدرسش رو نمی دونم با دربست اومدم.
صدای جیغی از سر خشم و کلافگی و شاید دلواپسی.
-احمق جان آدرس نمی خواد اسمش رو بگو. پریسا! قطعش کن اون صدای آشغالی رو جون هر کسی دوست داری ولش کن میمیری فقط بگو کجایی!
به نظرم اندازه1اسم حال واسهم مونده بود. اندازه1اسم که داخل گوشی بگم و بعد، تسلیم مه سفید آروم گوشه اون فضای بسته بخوابم و دعا کنم، با تمام وجودم دعا کنم که کسی اون در بسته رو بازش نکنه که من حواسم لازمم بشه واسه جواب دادن و واسه مواظب شدن.
زمان رو رها کردم و همراه مه سفید رفتم.
فضا رفت هوا! صدا های آشنا. صدا های اطرافم. صدای بهشته. چه می شناختم! صداش، هواش، عطرش، دست هاش، تکونم می داد. بغلم می کرد. بغلش کردم و بلند شدم. جفتمون واقعی بودیم. اون تکیه به عصاش که ولش کرد و حالا تکیهش به یکی دیگه از بچه ها بود و دست هاش رو واسه بغل کردن من لازم داشت، من گرفتار مه سفید که حس برام باقی نذاشته بود که بدون تکیه به دیوار چوبی بتونم وایستم. دست هام رو از4چوب رها کردم. لازمشون داشتم برای بغل کردن1دوست که تازه می فهمیدم دلم چه قدر براش تنگ بود. بارون می بارید. از چشم های جفتمون بارون می بارید.
-تماشاشون کن! تا دیروز تمام اعصابمون جر خورد واسه اینکه فقط به مردن هم راضی نباشن، حالا هم رو گرفتن ول نمی کنن. ببینشون! شیطونه میگه بزنم جفتشون رو از این بالا بندازم وسط سبزه ها!
-چیکارشون داری؟ ولشون کن!
-چیچی رو ولشون کن! این ها کلا اعصاب و روان ما رو سر آشتی کردنشون با گارانتیه ابدی سرویس کردن حالا تو میگی ولشون کنم؟ به جان جفتشون نمیشه!
پق خنده هایی که اطرافمون رفت هوا و بلند تر شد و قهقهه شد و رفت آسمون.
و ما2تا، من و بهشته، سر روی شونه هم هوای شب رو نفس می کشیدیم. من به این فکر می کردم که چه قدر ساده بود شکستن اون دیوار سفت تاریک که بلند بود به بلندیه بیشتر از4سال. نمی دونم بهشته چی داخل سرش بود. باید سکوت رو می شکستم. باید می شکستمش!
-بهشته معذرت می خوام که اجازه ندادم توضیح بدی. من اشتباه کردم طولانی شدن این قهر عوضی تقصیر من بود.
بهشته سرش رو از روی شونه هام برداشت و شاید خندید. 1بوسه ریز که نشست روی گونهم.
-ول کن خر جان. تقصیر2تاییمون بود. هر2مون اشتباه کردیم. من گند بالا آوردم و تو نذاشتی جبران کنم. این به اون در.
-چیزی لازم ندارید؟
بهشته بود که جای من جواب می داد و توی صداش مثل اون گذشته های خیلی دور هنوز خنده بود.
-نه آقا ممنون چیزی که لازم داشتیم رو گرفتیم همین رو می بریم مرسی.
خنده هایی که سعی می شد کوتاه باشن ولی نشد.
-بلند شو از اینجا بریم پریسا. شب شده تو نباید اینجا باشی.
مه سفید1بار دیگه داشت برنده می شد.
-طوری نیست. امشب، هیچ جایی، کسی، منتظرم نیست.
دستی که دور شونه هام حلقه شد.
-ما هستیم. همیشه. البته منتظرت نیستیم چون خودمون تمام قد کنارتیم.
دست های آشنا رو گرفتم و حس کردم که شب آهسته آهسته آوازی از جنس بهشت رو زمزمه می کرد. برای من و بهشته و همه دنیا.
-سرم. داره می ترکه از درد. دارم میمیرم.
خنده ای از جنس خشم و دلواپسی و محبت.
-به جهنم! بذار بترکه. تماشا کن ببین اطرافش رو! کلکسیون جمع کرده می خواد سرش هم سبک باشه! اینهمه رو خودت تنهایی نفله کردی؟
به زور نفس کشیدم.
-اوهوم!
-کوفت! واقعا که! با چه پر رویی از سردردش تعجب هم می کنه.
چه قدر حرف زدن سخت بود.
-قرص، همراهم، …
-لازم نکرده من بهترش رو دارم. میگم می خوایی1دونه دیگه از این آشغال ها بخرم واسهت حالش رو ببر.
-بسه دیگه اذیتش نکن قرصه رو بده بهش رنگش شده مثل مرده قبرستون!
-خوب حقشه. آخه آدم این کار رو می کنه؟ لازم نیست آدم عاقل باشه دیوونه هاش هم اذیت که بشن کوتاه میان این حالش این طوری هم شد کوتاه نیومد داشت خودش رو هلاک می کرد. واسه چی؟ واسه هیچ چی.
-خوب حالا بسه تو هم!
-آره خوب من بسه تا این دفعه دیگه باز بزنه به دیوونه بازی. چه جایی هم ظرفیتش رو خرج می کنه! شبیه کهنه کار های60سال پیش شده. به نظرت ظرف چه مدت؟ تقریبا3ماه. باورت میشه؟
صدا ها، صدا ها، حیرت ها، حرف ها،
-ما بعدا صحبت می کنیم. الان که شما ها هرچی بگید این نمی فهمه! بذار واسه وقتی که بشه دعواش کنیم الان هیچ فایده ای نداره.
-درست میگه الان فقط باید ببریم دفنش کنیم. قیافهش رو!
-بلند شید از اینجا بریم. پریسا تو هم ول کن دیگه! گرفته توی دستش نگهش داشته انگار لوله حیاتشه! خدا به ضرب1معجزه محال عاقلت کنه!
خنده ها! قهقهه ها!
اون شب رو زیاد خاطرم نیست. مه سفید تا صبح فردا حاکمیتش رو نگه داشت و من نتونستم پسش بگیرم. از اون شب، چیزی در خاطرم نیست جز دست های آشنا، صدا های آشنا، و خنده های بهشته که دستش توی دستم بود و صداش توی گوشم.
و حس بی نظیر پایان1تاریکیه طولانی که چند سال ادامه داشت و به چه سادگی شکست و تموم شد!
خدایا1کاری کن هیچ گوشه ای از هیچ دلی هرگز تاریک نباشه!
ایام به کام.

4 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

20 دیدگاه دربارهٔ «1خورده ماجرا، 1خورده اعتراف، 1خورده دعا!»

  1. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@ خوشحالم که از تاریکی بیرون آمدید و به سفیدی رسیدید… آفرین سعی کنید دیگر هیچوقت به تاریکی و تاریک شدن با هیچکس فکر نکنید… آیا داستان معلم و شاگردانش و همراه بردن سیبزمینی های گندیده را میدانید؟@

    • پریسا می‌گوید:

      سلام نوکیا وقتت به خیر!
      ممنونم ازت نوکیا! بله موافقم زندگی قشنگه ولی اینهمه سفت نیست که بشه با اطمینان به لحظه های بعدش تاریک موند و پیش رفت. ممکن بود این رفیقم یا اصلا خودم دیگه نباشیم تا درستش کنیم. مواظب مهلت هامون باشیم!
      داستان سیبزمینی ها رو به نظرم1جایی شنیده باشم. الان که بهش فکر می کنم بیشتر داره یادم میاد!
      نمی دونم نوکیا گاهی وحشی میشم شبیه این مورد که کم مونده بود تا آخر عمرم کار دستم بده. اگر این بنده خدا چیزیش می شد من تمام عمرم رو… آخ خدا واسه هیچ کسی این رو نخواد!
      ممنونم از حضورت نوکیا!
      شاد باشی همیشه شاد!

  2. وحيد می‌گوید:

    سلام پريسا.
    بعضي از دوستان رو لازمه كه باهاشون از تاريكي بيايي بيرون و دوباره باهاشون ارتباط برقرار كني ولي خيلي از آدمها اصلا ارزش ندارند كه بخواهي از چهل كيلومتري شون رد بشي. من خودمم همين كار رو مي كنم. اگه كسي كه ازش بدم مياد بخواد سمتم بياد چنان نفسش رو مي گيرم كه واسه هفت جد و آبادش بس باشه ولي لازمه كه با بعضي آدمها دوباره رابطه برقرار كنم كه اين به نفع هر دو ما خواهد بود و مي تونيم روزهاي خوبي رو كنار هم سپري كنيم.
    شاد باشي.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام وحید. این که اون بالا گفتی تهدید بود آیا؟ با نفس ملت چیکار داری ببین اگر کسی سر به سرت گذاشت کاری بهش نداشته باش فقط بکشش خودش متوجه میشه دیگه اینهمه خشونت لازم نیستش که! ای بابا کاری که اینهمه آسون درست میشه رو واسه چی اینهمه سخت و اینهمه خشن می کنی؟ جوون های امروز اعصاب ندارن! میگه نفسش رو می گیرم. خوب که چی بشه اینهمه عصبانی هستی؟ فقط بکشیش کافیه دیگه! خودش می فهمه! عه! جوون های بی اعصاب! جوون هم جوون های قدیم. اعصاب داشتن. می زدن طرف رو می کشتن ماجرا با صلح و صفا بینشون حل می شد. شکلک اراجیف گویی سر صبح.
      شاد باشی!

  3. یکی می‌گوید:

    اوکی بحست ک اوکیه. شما ک دل قهر نداشتین واسچی اینقد طولش دادین زودتر اشتی میکردین دیگه. هی وحید راس میگه بضیا ارزششو ندارن پ مواظب باش حستو حروم نکنی. ایمیلتم گرفتم خودتو کشتی خب اقا خب من نمیحرفم وامیستم تموشا توم استرس نگیر بیبینم اخرش تو چیکار میکنی. فقط خداکنه اینا ک تومیلت نوشتی راس بگی. اوکی من منتظرم بتموشا برو بینم کجامیری

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. ممنونم ازت. دل قهر نمی دونم داشتیم یا نه ولی حرص تا دلت بخواد داشتیم. موافقم1جا هایی1مواردی ارزشش رو نداره. هر مدلی باهاشون تا کنی محبتت رو می ذارن به هر حسابی جز حساب دلت. شاید بذارن به حساب نقص عقلت! کاریش نمیشه کرد اون ها نگاهشون اینه. باز هم موافقم باید تا میشه حسمون رو در این موارد خرج نکنیم. و من دعا می کنم واسه تو و من و وحید از این موارد هرچی کمتر باشه و پیش نیاد.
      ایمیلم هم، یکی به خدا راست میگم. واقعا همین مدلیه که بهت نوشتم. راستی معذرت می خوام حرصی شدم تو درست گفتی تو خواستی بگی اصرار هم داشتی من مانع شدم. اینکه از سر حرص بهت نوشتم در مورد بقیه بود که شامل حال تو نمی شد از سر حرصم از دست اون بقیه این رو وسط حرف هام به تو نوشتم. یادم رفت معذرت.
      چه بدبین! اینهمه سخت نباشید بچه ها پدرم رو درآوردید من راست میگم یکی.
      شاد باشی!

  4. وحيد می‌گوید:

    يعني من موندم اين استعداد درخشان رو از كجا آوردي تو؟ خب وقتي ميگم نفسش رو مي گيرم يعني ميكشمش ديگه! اه اي بابا اين ديگه كيه! شيطونه ميگه بزنم اينم نفسش رو بگيرم حالش جا بياد، اي بابا چيز بزنم بكشمش تا بازم دچار سو برداشت نشه، اي بابا اصلا مي زنم از صحنه روزگار محوش مي كنم تا عبرتي بشه واسه آيندگان. اه اي بابا، بازم نفهميد دارم چي ميگم، اه اي بابا حواست كجاست مي زنم چل و پرت مي كنماااا اه اي بابا داره مي خنده! جدي ميام ميزنماااا! اه اي بابا اصلا بايد بندازمت تو ديگ روغن تا حسابي عبرت بگيري.
    آقا اصلا اگه من دوست نداشته باشم كسي كه ازش بدم مياد نياد پيشم چي رو بايد ببينيم؟! هاااااان؟! اه اي بابا داره فكر مي كنه، خب فكر كردن نداره كه خب نمي خوام بياد ديگه اي بابا مي زنماااا مي زنماااا مي زنماااآآآآااااآآآآآاااااآآآآآآااااااآآآآآآآآ
    شكلك پرت كردن چند تا كيف پر از گربه به سمت پريسا، شكلك پرت كردن بطري آب پر از مواد منفجره به سمت پريسا
    شكلك زبون دراوردن براي پريسا

    • پریسا می‌گوید:

      باز میگه نفسش رو می گیرم! باباجان اینهمه خشونت خوب نیست فقط بکشیش حله! میگم این چی گفت الان آیا؟ دوست ندارم کسی که ازش بدم بیاد پیشم نیاد آیا؟ یعنی دلش می خواد کسی که ازش بدش میاد پیشش بیاد آیا؟ این که مشکلی نیست فقط معرفیش کن خودم میرم میارمش پیشت خخخ!
      وووییی بچه ها به نظرم زیادی زیاد رفتم دیگه نمیشه طولش بدم جونم رسما در خطره. ولی نفس هام رو لازمش دارم بابا من معترضم مگه من بیچاره چند درصد اکسیژن مصرف می کنم که، …
      بیخیال ولش کن فعلا حفظ جون رو دریابم ببین وحید همین جا باش جایی نرو من همین طور که دارم در میرم سر راه اون بنده خدایی که ازش بدت میاد رو می فرستم پیشت تا دلتنگیت نشه فقط بگو کیه واااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااآاااییی بچه هااااا سوراخ موش به2برابر قیمت روز می خرییییم فرار!

  5. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@ من دوست ندارم سیب زمینی گندیده با خودم حمل کنم… چرا بعضیا اینقدر راحت سیب زمینی های گندیده را با خودشون حمل میکنند؟… چرا بعضیا اینقدر کینه ای هستند؟… بچه ها منو بگیرید که کار دست خودم و بعضیا ندهم… بچه ها من پستمو میخواهم… واقعا چرا بعضیا از موقعیتشون سو استفاده میکنند؟… آخه مگه خوردن یک پست هنره؟… دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم خودخواهی چقدر؟… تکبر چقدر؟… ریاست طلبی احمقانه چقدر؟…@

    • پریسا می‌گوید:

      سلام نوکیا. آروم باش نوکیا طوری نیست! همه که شبیه هم نیستن. تو حمل نمی کنی پریسا حمل می کنه. سیبزمینی ها رو میگم! بیخیال بذار پریسا روی شونه هاش ببردشون تو نمی بری و سبک تری. پستت، چی بگم نوکیا! یعنی نمی دونم چی بگم که اینجا جاش باشه!
      با چیزی که نمیشه عوضش کنی جنگ نکن! این تجربه تلخی بود که من مدت ها و مدت ها پیش از زندگی گرفتم و خیلی سعی کردم نقضش کنم اما نشد. حالا تازه فهمیدم که پیش از این بی خودی خودم رو زجر می دادم. فقط کافی بود این تجربه رو بپذیرم تا راحت و بی دردسر نفس بکشم و اینهمه جدال و اینهمه تلاش های بی خودی و بی نتیجه هم لازم نبود که حاصلش فقط خسته تر شدن خودم بود و هست. تو هم شبیه این روز های من، بزن به در سکوت و سکوت. چیزی رو که نمیشه عوضش کنی باهاش نمیشه بجنگی. می افتی داغون میشی. یواش ازش رد شو بذار همون مدلی که هست باقی بمونه سعی نکن کنارش بزنی سعی هم نکن عوضش کنی. گاهی باید موافق باشیم که زورمون نمی رسه. ولی زورمون به خودمون می رسه که سکوت کنیم و رد بشیم. این طوری به سلامت هم رد میشیم. گاهی1چیز هایی نمیشه. در برابر این نمیشه ها که از خودمون قوی ترن کاری نکنیم. تو هم نکن. مقاومت نکن. درگیر نشو. جنگ نکن. فقط سکوت کن. اگر موافق هم نبودی لازم نیست هوار بزنی که من موافق نیستم. لازم نیست همه جهان بدونن معترضی. لازم نیست هیچ کاری کنی. فقط سکوت کن رد شو. حتی اگر شنیدی که گفتن سکوتت نشان رضایتته، اگر دلت نمی خواد تأیید کنی تکذیب هم نکن. فقط سکوت کن. فقط سکوت کن نوکیا فقط سکوت کن! زمان که بگذره سکوتت عادی میشه. بعدش فشار کمتر میشه. دیگه خلاص میشی. یا میگن رضایت داری، یا میگن ول کن بیخیال این نه کمک میشه نه دردسر پس خنثی هستش پس بیخیالش. یا هیچ چیزی نمیگن و در هر حال سکوت که کنی خلاصی و این خلاصی مثبته. فقط سکوت نوکیا. فقط سکوت کن حتی گاهی هم اگر لازم شد سری به نشان تأیید تکون بده و بگو خوب باشه. باشه. من از نتیجهش اصلا بدم نیومد. تا اینجا که حسابی رضایت بخش بوده. البته خیلی زمان نیست در حال اجراش هستم ولی خخخ نتیجهش مثبته یعنی فعلا که مثبته و به نظرم از این به بعد هم مثبت باشه و خلاص خخخ! از اینجا به بعد دقیقا روی همین خط میرم. باشه. باشه. نوکیا حسابی جواب میده تو هم امتحان کن چنان نتیجه درخشانی می گیری که اعصابت عشق می کنن.
      شاید درست تر این بود که این ها رو بهت ایمیل می کردم نوکیا ولی بیخیال. اینجا هنوز امنه. آخه چندان قابل نیست که دردسر بشه خخخ!
      خدایا خودم رو سپردم به خودت خخخ!
      خلاصه اینکه نوکیا کوتاه بیا!
      شاد باشی دوست من فقط شاد همیشه شاد!

  6. آریا می‌گوید:

    سلاام پریسا جان
    امیدوارم رو به راه باشی
    خوب کردین که تاریکی هارو کنار زدید
    باز هم خدارو شکر که زمانش رسید
    اگر اون اتفاق کاره خودش رو میکرد
    هیچ وقت این لحظه پیش نمیومد پریسا
    باز هم شکر که همه چی حل شد
    سلاام داش یکی ارادت فراوون
    شاااد باشی
    خخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریاجان.
      بله موافقم. خدا رو شکر آریا که به خیر گذشت. آریا من کسی نیستم که بتونم این مدلش رو تحمل کنم. تو دیگه باید شناخته باشیم دشمنم اگر دردش بیاد من یواشکی ته دلم آخ میگم خدا می شنوه. نمی دونم این چه حس و حال مسخره ایه که دارم. اگر این تصادف1شر جبران نشدنی به بار می آورد، آریا من باقیه عمرم رو چه جوری سپری می کردم؟ وایی خدا شاهده همین حالا که دارم می نویسم حالم منقلب میشه از تصورش! خدایا شکرت که به خیر گذشت!
      تاریکی ها وحشتناکن آریا. خوشحالم که بین من و این بنده خدا تاریکی ها تموم شدن. حالا من به طرز عجیبی حس سبکی می کنم. اون رو نمی دونم.
      آهایی! شما2تا! آریا و یکی! شکلک ایستادم وسطشون هم رو نبینن. چی یواشکی با هم دارید این سلام علیک آریا عطر شیطنت داشت! خدایا به خیر کن این دسته شیطون دستشون به هم نرسه پشت صحنه رو منفجر می کنن. بچه ها جدی نرید ویرانی بالا بیارید به خدا من گناه دارم!
      از دست شما ها فقط میشه گفت خخخ! پس خخخ!
      ممنونم که هستی آریا! ممنونم همراه مهربونم!
      ایام همیشه به کامت!

  7. آریا می‌گوید:

    بیبین یکی پریسا بین منو تو فاسله انداخته ایمیلت رو رد کن بیاد داش فدایی داری

    • پریسا می‌گوید:

      یکی و آریا به جان خودم داخل2تا انفرادی زیر سرداب جدا جدا حبستون می کنم اگر هم رو پیدا کنید برید خراب کاری به بار بیارید!

  8. آریا می‌گوید:

    خخخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      شکلک حالت تهدید. شکلک ژست نمی دونم چیچیه اسمش. شکلک مواظب اطرافم این2تا گیرم نیارن بفرستنم داخل انباری به جای اینکه من بفرستمشون.

  9. آریا می‌گوید:

    سلاااااام
    پریسا جاان
    امیدوارم رو به راه باشی
    من مییییییییییییییکشمت
    چرا هر دفعه که میام باید از کلیدم استفاده کنم آیا حتی تیک مرا به خاطر بسپار رو میزنم بازم منو فراموش میکنه
    میام میگم بابا من همون آریا مظلومه هستم
    همونی که از سنگ صدا در بیاد از من در نمیاد
    بااابااا آآآریااام
    بازم منو پرت میکنه بیرون
    خو گناه دارم خخخخ
    میکشمت پریسا رو وبسایتت شوتینگ آریا نصب کردی آیا
    من میکشمت
    من از درختهای جنگل آویزونت میکنم
    من آبزرشک هاتو میخورم من تکبااال میخوام

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریاجان. آهان دقیقا مشکل همینه. سایتم هم شبیه خودم به این اسمی که بردی حساسیت داره چون این اسم رو میگی حالش پشت و رو میشه باید باهاش چونه بزنی تا راهت بده خخخ!
      جدی نمی دونم شاید گیر از مرور گر باشه اگر تیک رو هم می زنی دیگه نباید اذیتت کنه! شکلک حیرت! شاید لازم باشه باهاش1مذاکره ای کنم که دیگه سر به سرت نذاره!
      فعلا همیشه شاد باشی تا این هم حل بشه!

  10. یکی می‌گوید:

    چاکریم داشاریا البت یواشکی. میگم میگی خوابه? شیطون عرض میکنه ک بد عرض میکنه. اخ بابا شیطون غلط فرموده بذ بیبینم این اخرش چیکار میکنه خدا کنه کارش اوکی باشه ک مجبور نشم نطق شیطونو بگوشم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. نخیر خواب نیست بیداره بیداره منتظره ببینه تو چه آتیشی اینجا بلند می کنی بیاد به حسابت برسه! خخخ!
      یکی اینکه گفتی تهدید بودش آیا؟ همین طوری واسه اضافه شدن آگاهیم پرسیدم که بدونم!
      شاد باشی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *