سلام صبح!!!

سلاااام به همگی. شکلک خوابم میاد. بچه هاااا این هم شد کار؟ این قدر بدم میاد از لحظه ای که مهمون ها با لبخند های ملیح از خونه میرن بیرون و آدم خودش می مونه و1خونه ویران و1نصفه شب که داره میره طرف صبح! وایی این قدر بدم میاااد این قدر بدم میاااااد خدا بدم میاد بدم میاد دیشب دلم می خواست گریه کنم به جان خودم کسی نبود بهش فحش بدم دلم خنک بشه خوابم می اومد کار بود من هم عجیب بدم میاد کار های شب رو بذارم واسه صبح1خورده تاب خوردم دیدم نمیشه بلند شدم ظرف شستم جمع و جور کردم پیش خودم به در و دیوار نق نق زدم دیدم فایده نداره صدام رو بریدم چسبیدم به آباد کردن ویرانی ها بعدش هم رفتم ولو شدم از خستگی فوت کردم تا … خوب پایین تر تعریف می کنم تا کی.
خلاصه الان هم بیدارم و اینجام.
بچه ها خسته شدم دیگه یعنی چی؟
الان هم حسابی خوابم میاد ولی صبح شده بدم میاد صبح بخوابم. این3ماهی که گذشت اندازه سال ها بهم سخت می گذشت زمانی که می دیدم صبح می رسه و من هنوز گیجم و کاریش نمی شد کنم جز اینکه همون طوری ولو بمونم تا دوباره خواب بیاد و ببردم.
خلاصه اینکه خوشم نمیاد الان بخوابم ولی عجیب خستهم. خسته ولی به طرز ترسناکی آروم.
آره آرومم شبیه عضوی که با بی حسی بی حسش کرده باشن. روحم انگار بی حس شده. 1مدل بی حسیه عجیب شاید همراه با1جور گزگز عجیب و بی توضیح. نمی فهمم این چه حس با مزه ایه که این لحظه دارم. فقط می دونم ازش بدم نمیاد. به نظرم می رسه که تمام اعصابم شبیه زخمی که بسته باشنش و دردش در حال آروم گرفتنه با1مدل نبض کند و آرامش بخش داره می زنه و آهسته آهسته این زدن آروم تر و آروم تر میشه. بچه ها من چم شده؟
الان دلم می خواد از اینجا بلند شم، حسابی به جسمم کش و غوص بدم و بعدش خیلی یواش و خیلی خونسرد با قدم رو آهسته برم قهوه درست کنم و شبیه نمی دونم کی بشینم منتظر بشم تا قهوهم دم بیاد و بعدش هم یواشی یواشی قورتش بدم. شبیه کسی که از1سفر طولانیه سخت خیلی سخت برگشته و به سکون و سکونت رسیده. سفری که تمامش التهاب بود و ماجرا و حالا سفر و التهاب و ماجرا دیگه تموم شد و رفت به گذشته ها. دفترش کامل بسته شده و طرف آهسته شونه هاش رو رها می کنه تا بی افتن و دیگه آروم بگیرن از هر لحظه آماده پریدن و پریدن و پریدن های ملتهب موندن. حس می کنم دیگه رسیدم. نمی دونم به چی و به کجا ولی حس می کنم رسیدم. آخ خدا کمکم کن! کمکم کن که این همیشگی باشه. کاش چیزی عوضش نکنه! کاش کسی در نزنه. کاش هیچ نامه ای نرسه! کاش هیچ اتفاق جدیدی صدام نکنه! کاش هیچ چیزی هیچ چیزی نشه!
دیشب شب سختی بود البته نه از اون مدل سخت هایی که سپری کردم. دیشب نصفه شب همه اطرافم خواب بودن و من دستم نمی رسید به کسی جز خدا و خودم بودم و خدا سر1دونه2راهیه وحشتناک. داشتم از دلواپسی سکته می زدم. افتضاح بود افتضاح! خدایا خدایا واسه چی نمیشه کسی بیدار باشه من ازش بپرسم الان پس می افتم که!
-بذارش واسه فردا صبح خیلی ها بیدارن!
-چی؟ فردا؟ دیوونه مهلت نیست و تو نمی فهمی. اصلا تو چه مدلش هستی خوب بلند شو دیگه!
-آخه نصفه شبِ.
-لعنتی! من می کشمت!
-خوب خوب بابا خوب بذار ببینم چی میگی!
-میگم، میگم، …
-میگی گریه. گریه که نیستش فقط، ای بابا تماشاش کن انگار می خواد دکمه انفجار یا خنثی کردن1بمب رو بزنه! گیر الان کجاست؟
-گیر؟ گیر؟ نمی دونم.
بعد از اینکه سردیه1لیوان آب توی دست هام و بعدش توی دلم احساس شد تازه تونستم به خودم بیام و ببینم که زیر کولر خیس عرق شدم و چه وحشتناک هم سردم بود.
-پریسا! ببین! حرف بزنیم باشه؟
داغون بودم از دلواپسی.
-نه! نه!
-دیوونه تا حرف نزنیم که درست نمیشه! درضمن محض اطلاعت الان خیلی از نیمه شب گذشته و مگه نمیگی مهلت نیست؟ خوب باید حل بشه دیگه! شب که منتظر نمی مونه تو حالت جا بیاد. میره و تو میگی مهلت نیست. بیا2دقیقه این مدلی نباش بشه باهات حرف زد و بشه که تو هم حرف بزنی. سعی کن آروم تر بشی باشه؟
-من، باشه.
-چه عجب! خوب تا اینجاش هم کلی جای شکر داره1باشه من ازت شنیدم بدون آخه و به خدا و نق.
-تو، …
-خوب خوب آتیش بس! واسه این کار بعدا زمان داریم الان باید بجنبیم یعنی تو باید بجنبی مهلت نیست.
دیگه نتونستم تحمل کنم. بی صدا منفجر شدم.
-منو مسخره می کنی؟!
-پریسا! این ها اشکه؟ دیوونه نه به خدا واسه چی مسخره کنم؟ بابا تو مگه نمیگی مهلت نیست؟ خدایا به خدا من فقط از دست این روانی شدم کسی باورش نمیشه! بیا ببینم بیا!
یادم نیست چه قدر گذشت که حواسم1خورده جمع شد.
-خوب حالا در سریع ترین زمان ممکن بگو چته!
گفتم. گفتم که دلواپسم. گفتم که این شروع رو نمی خوامش نه واسه اینکه ازش بدم بیاد، واسه اینکه از التهاب های بعدش می ترسم. گفتم که دیگه تحمل درد و دردسر رو در خودم نمی بینم و از طرفی هم نمیشه1نه راحت و بیخیال بگم و رد بشم آخه دلم حسابی دردش میاد. گفتم گیر کردم و نه میشه عقبش بندازم نه میشه انجامش بدم درضمن الان نصفه شبِ من هم حسابی خسته شدم و به نظرم شبیه1کسی که تکلیف های شب امتحانش مونده باشه واسه نصفه شب و هم دلواپس باشه هم خوابش بیاد الانه که سکته کنم و این وسط اصلا نمی دونم کارم درسته یا نه.
چند لحظه سکوت، 1نفس عمیق، یکی دیگه، و شبی که خیلی آروم سکوتش شکست!
-پریسا! به من گوش میدی؟
-گوش میدم.
-پس دقت کن ببین چی بهت میگم. تو لازم نیست دلواپس باشی. لازم هم نیست1نه بیخیال بگی بری و دلت دردش بیاد. درضمن لازم هم نیست چیزی رو که ملتهبت می کنه شروعش کنی. تو می تونی کاری کنی که تمام این ها مثبت باشن و خودت هم چیزی نشی. هم شروع رو از دست ندی، هم ملتهب نباشی، هم دلت دردش نیاد و فقط خواب امشب رو بخوایی نخوایی از دستش میدی چون این طوری که تعریف کردی هیچ طوری زمانت تمدید نمیشه. تمدیدش هم جایی نیست که من بتونم وارد ماجرا بشم و کاریش کنم. پس این آخریش رو بیخیال شو ولی باقیش رو خیلی ساده میشه که داشته باشی. 1شروع بدون التهاب های بعدش. فقط شروع و بعدش بیخیال التهاب ها. فقط آرامش. باور کن میشه.
از تعجب مونده بودم چشم های گشادم رو چه جوری جمعشون کنم.
-آخه چه مدلی میشه تمامش با هم؟ این ها مقابل هم هستن تعریفشون کردم که!
-بله تعریف کردی توضیح دادی من هم شنیدم فراموش هم نکردم. ولی هنوز سر حرفم هستم. تمامش با هم میشه تردید هم نکن.
-آخه، …
-آخه نداره. لازمهش فقط1کلید کوچیکه. نگاه پریسا. نگاهت رو عوض کن. لازم نیست شروعی که گفتی شبیه دیروز هات بدون منطق باشه. مدل دیگه نگاه کن. الان واسه چی واردش میشی؟ واسه اینکه دلت میگه؟ این اشتباهه. تو باید وارد شروعی بشی که کارآمد باشه. به خودت بگو و تفهیم کن، از همین امشب، از همین الان، که من فقط قدمی رو باید بردارم که از نظرم فایده ای داشته باشه ولی پیش از این، ضرری واسه خودم نیاره. مثل همین قدم خام که من الان دارم می بینم نصفه ولش کردی و اینجا من و شبم رو فرستادی به چند تا نقطه.
-بی ادب! واقعا که!
خنده ای آروم که وقتی به خودم اومدم دیدم که خودم هم باهاش هم صدا شده بودم.
-راست میگم دیگه! خوب ولش کن شب من که پرید بذار گیر تو حل بشه. می گفتم. پریسا دل چیز بدی نیست ولی لازم نیست همه جا کاملا فرمونش رو ببری. در این مورد هم همین طور. تو بهش گوش میدی ولی نه اون مدل که دیروز ها گوش می دادی. فلان قدم فایده داره، پس برش دار. اگر چیزی داری که بدون اذیت شدن خودت میشه که به کار بقیه بیاد بده استفاده کنن این خیلی هم عالیه. ولی خودت گرفتار نشو. می دونم که می فهمی. ببین مثلا من1کتاب دارم که خودم خوندمش و شاید چند نفر دیگه هم بخوانش و به دردشون بخوره. باید چیکار کنم؟ قابش کنم بزنمش به دیوارم؟ یا بذارمش داخل کتابخونه انحصاری و خصوصیه فسقلیِ خودم چون از فضای اون کتابخونه خوشم میاد؟ یا اینکه ببرمش به1کتابخونه بزرگ مرکزی و با بقیه به اشتراک بذارمش؟ به نظرت کدومش درسته؟
فکر کردن لازم نبود.
-خوب باید ببریش کتابخونه اصلیه دیگه!
-خوب آخه نمیشه! من1زمانی کارمند اونجا بودم الان دیگه نیستم. درضمن راهش هم دوره خسته میشم. اونجا رو که می بینم تمام سنگ و آجر هاش رو با نقش های وسطشون از حفظم و چه چیز ها که یادم نمیاد از دیدنشون. باز هم درضمن اونجا که میرم یاد زمان کنکورم می افتم که چه وحشتناک بود و حالم بد بود و با رفیق ها می رفتم اونجا درس می خوندیم و حالمون چه خوب بود و چه خاطره ها که نداشتیم و چه التهاب ها که دسته جمعی واسه کنکور نداشتیم و سر چیز خوردن های یواشکی داخل کتابخونه چه ماجرا ها که زیر میز کتابخونه نداشتیم و چه شیطونی ها که دور از نگاه کتابخونه چی ها که نداشتیم و روزنامه ها که اومد چه دسته جمعی هم رو اونجا دیدیم و چه لحظه هایی که واسه پیدا کردن اسم هامون نداشتیم و چه…
-ای بابا بسه دیگه چی میگی واسه خودت همین طوری میگی میری این ها که دلیل نمیشن کتابه رو باید ببری بدی کتابخونه بزرگه اینهمه هم چه چه چه نکن سرم رفت تو کتاب میدی اونجا لازم نیست آجر هاش رو بشمری که! عجب بابا! آخ آخ واسه چی این طوری می کنی مچم له شد!
خنده ای همچنان آروم که این دفعه رنگ پیروزی داشت. از اون پیروزی هایی که جنگ داخلش نبود. پیروزی در صلح. پیروزی در1بحث آروم.
-همینجا متوقف شو! مچت رو گرفتم. پس باید ببرمش کتابخونه اصلیه بله؟ بیخیال همه چیز بله؟ خوب البته میشه که من کتابم رو ببرم اونجا، اگر باز هم کتاب به درد بخوری خوندم و حس کردم به درد بقیه هم می خوره ببرمش اونجا، ولی خودم و امروزم درگیر آجر نقش ها نباشم. کتاب رو بدم، خودم هم بشینم کتاب اونجا بخونم، چون واسه من کتاب اونجا زیاده، ولی1اهل مطالعه مثبت و موفق باقی بمونم. نه کسی که بسته سنگ نقش ها میشه. مثل خیلی های دیگه که میرن کتاب می خونن کتاب هم میدن بقیه بخونن و بعدش که ساعت کتابشون تموم میشه بلند میشن مثل عاقل ها میان بیرون و میرن پی زندگیشون تا دفعه بعد. درسته دیگه مگه نه؟
مونده بودم چی بگم. درست بود و من چه ساده بحث رو باخته بودم!
-ولی آخه، آخه من،
ادامه همون خنده ها که همچنان پیروز مندانه و مثبت بودن.
-آخه من کنکورم رو اونجا سپری کردم. آخه من کلی خاطره ازش داشتم. آخه من تمام شیرازه های رنگیه کتاب هاش رو دوست داشتم. آخه نمیشه که این طوری. آخه، …
-وایی به خاطر خدا وایی بسه وایی این درست نیست مگه خل شدی آدم که خودش رو ول نمی کنه روی سر این آخه ها بس کن دیگه!
خنده داشت آهسته بلند تر می شد.
-واسه چی می خندی؟
-واسه اینکه تو دیدنی شدی. ببین تو فقط از لفظ آخه های من کلافه میشی انتظار داری بقیه تحمل کنن که اشتباه می کنی و روی اشتباهت اصرار هم داری؟ پریسا! متوقف نشو! دلواپس هم نباش! شروعت رو برو ولی فقط در حاشیه اصل خودت. اجازه نده تو بشی حاشیه این شروعت. این قدم خامت هم حیفه شاید2نفر آدم باشن که بخوان مثل خودت ازش سر در بیارن بجنب تمومش کن صبح شد مهلت نیست.
از جا پریدم. شب داشت می گذشت!
-اوخ خدا! دیر شد! نمیشه1کمکی کنی؟
-نه! من کمکم رو کردم باقیش با خودت. من فقط کنارت بیدار می مونم تا تمومش کنی.
-لعنت! اه لعنت!
-پریسا! نگاهت رو عوض کن. بعدش می بینی که دیگه نه تنها اذیت نمیشی، بلکه آرامش هم می گیری. خیالت هم نباشه بقیه چی میگن. این وسط شاید1سری ها بیان بهت بگن دیدی باختی؟ 1دسته هم بهت بگن ایول به معرفتت می دونستیم. 1سری هم احتمالا میگن حرف گوش ندادی باز گیر کردی. این آخری رو مواظب باش درست در نیاد باقیش دیگه به حساب نمیاد. اصل خودتی که باید هدفت رو، جهت رفتنت رو و نیتت رو و بینشت رو از حضور هات بشناسی و مدیریت کنی. باقیش رو بیخیال شو بذار رد بشه بره.
دیگه جای حرف نبود. هیچ حرفی. حرف ها همه زده شده بود و شب آهسته به نشان تأییدشون لبخند می زد.
سیستم روشنم رو گرفتم توی بغلم و1نفس عمیق کشیدم. چه قدر خوابم می اومد!
قدم خام ناتمومم رو کامل کردم و گذاشتمش روی نوار متحرک رفتن ها تا مراحلش رو طی کنه و بره که اگر به درد خورد اهل فن برش دارن و به کارش بگیرن. بعدش هم حس کردم از شدت خستگی الانه که جونم بالا بیاد.
-پریسا! تموم شد؟
-به نظرم بله.
-پس بیدار شو. سیستمت الانه که از بغلت ولو بشه زمین. واقعا لازمه بخوابی وگرنه میمیری.
خواب بودم انگار. وحشتناک خسته بودم خیلی وحشتناک. خستگیِ عجیبی که آرامش همراهش بود و من با آخرین ذرات درکم دعا می کردم که این آرامش همیشگی باشه. یادم نیست این رو به زبون آوردمش یا نه. شاید گفتم چون،
-پریسا! دست خودته. نگاهت. بینشت. عوضش کن. فقط کمک کن ولی غرقش نشو. فقط کمک باش مثبت باش ولی اول واسه خودت. باقیه چیز ها رو هم بیخیال.
1صدای دور گوش هام رو ناز کرد.
-بخواب. اذانه صبحه. صبح شده پریسا!
-اذان؟ خدای من باید بلند شم!
-پریسا! نیم ساعت بخواب. چیزی از دست نمیره. پیش از طلوع خودم بیدارت می کنم.
-نه!
-بهت تعهد میدم. حالا بخواب. من بیدارم به جان خودت صدات می کنم.
خدا بهم لبخند می زد. چه لبخند قشنگی!
صبح شده بود. یکی از آروم ترین صبح هایی که این اواخر تجربه کرده بودم. مهلت نشد تجربهم رو درکش کنم.
-سلااام… صبح!
صبح پلک های سنگینم رو با دست های لطیفش بست.
-سلام رفیقم! بخواب! منتظرت می مونم. این دفعه منتظرت میشم. حالا بخواب. بخواب!
بیداری تموم می شد!
خواب آهسته اومد بغلم کرد بردم به جهان رنگیه خودش. رویا های بی سر و ته اما رنگی و آروم اونجا منتظرم بودن.
من صبح رو فتح کرده بودم و حالا می رفتم واسه استراحت بعد از التهاب. خدایا چه حس بی نظیریه این! به همه بده و از من هم نگیرش!
برای همه شما1صبح از جنس بهشت آرزو می کنم.
ایام تا همیشه ایام به کامتون.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

16 دیدگاه دربارهٔ «سلام صبح!!!»

  1. کاظمیان می‌گوید:

    سلام
    صبح به خیر
    پریسا این پست تو را پر از امید دیدم
    من این پست تو را به فال نیک میگیرم
    چه عالی!
    حتما پیش خانواده ی خودت که همشون همشون دوستت دارند برمیگردی! درسته؟
    خیلی خوبه خیلی خوشحالم
    اینقدر که نگو.
    از همین الآن منتظر میمونم که یه پست تو یکی از کوچه های محله مون بزنی و یه مهمونی راه بندازی
    وای که چقدر دلمون برات تنگ شده عزیزم
    چه پست خوبی بود
    خدا کنه که درست فهمیده باشم
    عزیزم برگرد فقط دیر نکن.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام خانم کازمیانِ عزیزِ من.
      مثل اینکه دیر رسیدم و شما اونجا دیدیم. ممنونم عزیز از اینهمه لطفت. یادمه1دفعه1کسی بهم می گفت محبت مرده رو هم زنده می کنه. به نظرم طرف درست می گفت. ممنونم عزیز. ممنونم ازت!
      همیشه شاد باشی.

  2. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@ از صبح تاحالا بین کارهایم خوندمت و خوندمت و یه متن بسیار طولانی نوشتم و گوشی هنگید و خود به خود خاموش و روشن شد و نوشته هایم پاک شد… به اندازه سه ماه دلتنگی نوشتم و پاک شد… شاید خیلی تند نوشته بودم که قسمت نبود اینجا باشه… شاید خارج از موضوع پست بود که پاک شد… خوب همون بهتر که پاک شد و حالا اینجا نیست… آهااااااییی گوشی نوکیا ان 82 لعنتی که باعث شدی که همه ی پتکها و لوله تفنگها به سمتت نشانه روند بس کن و اینقدر ننویس و مردم را اذیت نکن… حالا به تو میگم که هروقت دلت گرفت و خواستی فوش بدهی بیا به این گوشی نوکیا ان 82 فوش بده تا بلکه ادب بشه و دست از مردم آزاری برداره و نابود بشه تا منم یه نفس راحت از دستش بکشم و با دنیای مجازی وداع کنم همانطور که با ایمیل و خیلی چیزها وداع کردم…@

    • پریسا می‌گوید:

      سلام نوکیا. این مدلی نگو دلم می گیره. خدا خودت و گوشیت رو سالم نگه داره نوکیا. خدا نکنه! ببین نوکیا تا دست خدا با کسی همراه باشه لوله تفنگ ها رو بیخیال. تو هم از اون مثبت هاش هستی پس دلیلی نداره خدا دستش رو از روی شونه هات برداره. نوکیا جدی اگر زمانی تو واقعا از اینترنت وداع کنی به نظرم من هم به این فکر کنم. به اندازه کافی سیاهه. اگر شبیه های تو هم بخوان دیگه نباشن دیگه ارزش موندن نداره. مطمئنم می دونی چی می خوام بگم. اون زمان ترجیح میدم من هم بزنم از این دنیای کاغذی بیرون.
      دیگه این مدلی نشو نوکیا. به خدا دلم گرفت.
      شاد باشی همیشه شاد.

  3. وحيد می‌گوید:

    سلام پريسا.
    خب من راجع به قسمت اول پست بايد بگم كه خخخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخخخ خخخخخ خخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخخ خخخخ خخخخخ خخخخخخ خخخخ خ خخخخخخ خخخخ خخخخ خخخخخ خخخخ هاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
    راجع به قسمت دومت هم بايد بگم آورين آورين، سلاااااااااااااااااااااااام بر صبح
    لااااااآآآآاااااآآآآاااااآآآآآاااااآآآآآاااااآآآآااااااايك

    • پریسا می‌گوید:

      سلام وحید. از زندگی چه خبر؟ هنوز قشنگه مگه نه؟
      وحید یعنی چی به جان خودم من دیشب افسردگی گرفته بودم وسط اونهمه ویرانیه به جا مونده از مهمونی تو الان واسه چی می خندی آخه؟ ایشالا سرت بیاد من بخندم بهت!
      صبح. خیلی دوستش دارم. کاش صاف و شفاف و روشن پیش بره و من هم داخلش پیش برم تا انتهای تمامِ دلواپسی ها! همه با هم بریم.
      ممنونم از حضور گرمت.
      ایام به کام.

  4. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@ ببین ناراحت نشو… نگران نباش… من گفتم: گوشی نوکیا ان82 با اینترنت وداع کنه… خودت میدونی که هنوز دوتا گوشی 6120 و یک گوشی ای 75 و یک گوشی سامسونگ گلکسی اس5 و کامی جونم در خدمت من هستند و وای به حال پتک به دستان و تفنگ به دستان که اگر روزی من بتونم با کامی جونم حال کنم چنان ضد حالی به سوسولها بزنم که دیگر سن 13 ساله ی مرا به صد نرسانند… من زنده هستم و زنده میمانم تا بروم آن کامنت را تجزیه و تحلیل کنم و جواب کوبنده ای بدهم و ببینم کی میتونه منو که نوکیا ان82 هستم را مسخره کنه… بیخیال بعضی مسائل… خوش باش و به شادیها و خوشیها بیندیش…@

    • پریسا می‌گوید:

      سلام نوکیا حالت خوبه آیا؟ نوکیا! ول کن! بیخیال! ولی کامی رو موافقم هرچه سریع تر باهاش رفیق بشو به جان خودم کلی کار واسهت راحت میشه و خدا به داد کل اینترنت برسه اون زمان! خخخ! اون تحلیل ها رو هم بیخیال. مخاطب من بودم. طوری نیست. سخت نگیر.
      شاد باشی.

  5. یکی می‌گوید:

    ایزه هس بحرفم دیگه. نخودسیا بازار نداش فصلشم گذشت دیگه لازم نیس دیگه. دیگه نمیگم ایمیلتو بیبین همینجا اوکی شم. تو ک اوکیی دیگه. پریسا. نه اینجا نمیشه اوکی شم همون ایمیلتو بیبین اینجا نمیشه

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. این دفعه تو ایمیلت رو چک کن! یکی! می دونم ایمیله رو گرفتی. لطفا درست بخونش. گاهی واقعا نمیشه یکی. واسه من هم این از همون گاهی ها بودش که نمی شد. نشد یکی. خودت رو نبین من تحملم کمه. من تحملم کمه! تو هم که هرچی دلت خواست داخل ایمیلت لطف بهم کردی. دلواپس اون آخرش هم که نوشتی نباش. دیگه امنه. هر لحظه که جلو تر میریم بیشتر این رو احساسش می کنم. واقعا امنه. خودم هم تعجب کردم اولش خیال کردم اولش این طوریه ولی دیشب آخر شب که در سکوت و آرامش بهش تمرکز کردم و دقیق شدم دیدم واقعا امنه. اول حیرت کردم، بعدش دلم گرفت، بعدش لبخند زدم و الان تنها مشکلم قهر تو و دلگیریه یکی2تا دیگه از عزیز هاست که باید درستش کنم. اون های دیگه رو داخل واتساپ دستم بهشون می رسه ولی تو، یکی لطفا! آشتی! باشه؟ باشه؟

  6. یکی می‌گوید:

    توم عجب خریا بخیالت نمیحرفم دیگه حال میکنی? اند خطخطیم ادست ولی نمیقهرم خوشت شه. اونریفیقاتم دلخور نیسن مث من دلواپستن. اینچیزایی ک تو ایمیل نوشتیو نمیباورم ازت ک تا دیروزات منو داشاریا اینجا قبلت میکردیم باحالات و ایمیلت جوردرنمیاد. نگرونتم پریسا. ایمیلتو بچک من دسبردار نیسم هرجور شده باس اوکیش کنم دیگم با اون تهدید دوزاریت وانمیسم تموشات. بپا دوباره نری تو فاز خفن همینجور بقول خودت امن بمون یوخده بشه اوکیتر شی راجبش میحرفیم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. گرفتم ایمیلت رو! یکی چه قدر شبیه عادل میگی! البته اون شبیه تو بی تربیت نیستش محترم تر میگه یعنی جمله هاش شبیه مال تو نیستن ولی اصل حرف هاتون شبیه هم هست. اون هم همین رو داره همهش بهم میگه و جیغم رو در میاره که ای بابا چه قدر میگی به خدا امنه بابا مواظبم دیگه! یکی داخل واقعی ها این عادل توی صف رفیق هام توی دلم اولیه. داخل اینترنتی ها هم تویی! چه خوب شد قهر نیستی باهام! دلم خیلی گرفته بود از هوای تاریکت. ممنونم که نگرانم هستی. از تو و از عادل و از بقیه اطرافم بیرون از اینترنت. از همگی ممنونم. تو هم دلواپس نباش باور کن امنه.
      یعنی چی واسه چی پرت میگی شما ها کجا رو به قبلهم می کردید اینهمه سیر و پیازش رو زیادش نکن دیگه عجب آدمی هستی! ببین حالا که می خوایی درستش کنی1کاری واسهم می کنی آیا؟ اول بیا این املای خودت رو درستش کن اول هم از بلاخره شروع کن. ببین من نمی دونم واسه چی با اینکه درستش رو می دونم باز خودم غلط می نویسمش. به جای اینکه بنویسم بالاخره می نویسم بلاخره. به خدا نمی فهمم واسه چی ولی می دونم عادت کردم. از اون بنده خدای بینایی که یاد گرفتم این مدلی گرفتم و الان رفته داخل سرم و در نمیادش. انگار اگر مدل دیگه بنویسمش غلطه. بعدش تو اومدی و در کنار هزاران هزار غلط غلوط نوشتاریت این رو هم غلطی نوشتی و شبیه من نوشتی و این الفه چیز شد خخخ. تو بیا درستش رو بنویس اصلا باقیه غلط نوشتن هات رو بیخیال من دیگه عادت کردم هر مدلی بنویسی من می فهمم ولی این بلاخرهت رو درست بنویس اگر یادت باشه ایمیل هم بهت زدم کلی هم2تایی سرش تفریح کردیم ولی حالا تو بیا این رو درست بنویس دیگه! یا تو باید درستش کنی یا من. من حالش رو ندارم ترک عادت کنم این1مورد رو تو کوتاه بیا دیگه! ناشناس هم همین طور اگر داری می خونی با تو هم هستم ها! بابا یکی حسابش مشخصه تمام نوشتنش غلطه جان هر کسی نمی پرستی تو1نفر دیگه تفریح درست نکن. دفعه دیگه اگر تفریح درست کنی اسم خودت رو به جای اسم ناشناس می زنم اینجا و به همه میگم که داستانِ بلاخره های امروز من چیه. خخخ خخخ اوخ تصور کن من اون ماجرا رو اینجا بگم خخخ! آخ یادش به خیر جدی اینهمه عمر ازم گذشته آیا؟ اینهمه سال! اینهمه! چه دور شدم از اون سال های عزیزِ نوجوونی! کاش می شد پسشون می گرفتم. دلتنگم واسه دوباره زندگی کردنشون.
      شکلک جوگیر شدم داشتم جواب کامنت یکی رو می زدم ببین کجا ها رفتم!
      خلاصه یکی بیا جوونمردی کن املای نوشته هات رو1خورده درست تر کن اول هم از این بلاخره، نه ببخشید بالاخره شروع کن حل بشه خخخ وایی خخخ آییی خخخ خخخ خداجونم خخخ!
      یکی! بیخیال. نگران نباش من واقعا بد نیستم فقط گاهی به شدت استرس فردا ها اذیتم می کنه. شبیه دیشب که از شدت استرس قلبم می کوبید و هیچ طوری آروم نمی شد. کاش طوری نشه! کاش هیچ طوری نشه! خدایا تو خودت می دونی من شاید خیلی بد باشم ولی هرگز بد خواه نبودم و نیستم. پس اجازه نده دست بد خواه ها بهم برسه و خودت هم هوام رو داشته باش که دیگه نیفتم! آمین.
      یکی داخل جواب این کامنتت همه چیز پیدا میشه. از بحث بگیر تا یاد گذشته و خطاب به خودت و خودم و دیگری و دعا. خخخ!
      شاد باشی!

  7. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@ بالاخره یا بالا خره یا پایین خره یا راست خره یا چپ خره یا وسط خره یا بلاخره یا بلا خره یا نینی خره یا سوسول خره یا شیطون خره یا این خره یا اون خره یا بچه خره یا خر خره یا اصلا اصفهانی بگو بلاخرس یا بلا خرس یا خره خرس خره خره… حالا همینطور ادامه بده تا ببینیم آخرش کی خره یا کی خرس…@

    • پریسا می‌گوید:

      یوهوووو،ووو،ووو،ووو،ووو،ووو،ووو،ووو،ووو،ووو! هو هو هوووو،ووو،ووو،ووو،ووو،ووو نوکیا بیخیال فقط زندگی رو عشقه و شادی هاش! شاد باش شااااد همیشه شاد!

  8. دینا می‌گوید:

    سلام سلااااام یادم رفته بود اینجا سر بزنم چه کولاک شده اینجا! خخخخ! چه خبره اینجا ؟ به من هم بگیییین؟
    البته دیدم که شلوقیش به جز این پست مثبت نبوده خیلی اتفاقاتش کاش دیگه اینجور اتفاقات نیفته برای هیچ کس
    اینجور انسانها باید مجازات بشن ایول خوب کردین

    خخخ با یک کامنت اومدم برای 5 6 تا پست کامنت گذاشتم خخخخ
    ولی علان خیلی خوشحالم خیلی زیاد
    چون همه چیز به خوبی تموم شده
    یکمیش رو گرفتم چیشده بود و چیشد ولی کامل نه
    خخخ
    بیخیال
    از خوشحالیتون خوشحالم
    امیدوارم همیشه شاد باشید شاد بنویسید
    و تک بال رو هم بنویییسیییید خیلی قشنگ بود تک باله!1 منتظر دومیش میمونم!
    باییی خیلی نوشتم ببخشین خخخخ فرار کنم تا صاحبش نیومده بوکشتم!
    بای!

    • پریسا می‌گوید:

      بَه! بَه! بَه! خدایا ببین کی اینجاست!
      سلام دینا جان خوبی؟ بابا تو1دفعه کجا رفتی غیب شدی دیگه هم ندیدمت؟ چیه خیال کردی فراموشت کردم آیا؟ عمراً! وایی منفی ها رو ولش کن اصل خودتی که الان اینجایی و من کلی دارم ذوق می کنم از دیدنت عزیز!
      زندگی همینه دیناجان. منفی و مثبت، بالا و پایین، سفید و سیاه، روز و شب، این ها با هم تکمیل میشن. اگر شب نباشه روز طلوع نمی کنه. اگر سیاهی ها نباشن شروع سفیدی ها رو کی و کجا میشه که ببینیم؟ فقط اینکه در سیاهی های زندگی مواظب باشیم گم نشیم. دست خدا رو ول نکنیم باقیش حله.
      خدایا! من بنده فراموش کاری هستم. اگر وسط تاریکی های این راه دستم به ناخواه از دستت جدا شد، تو رهام نکن! اجازه بده غفلت هام بمونه بین خودم و خودت. من سعی می کنم هرچند شاید اندازه ای که باید موفق نشم، اما واقعا دارم سعی می کنم بنده بهترت باشم. ولی تو همیشه خدای عزیز و خوب من هستی. همیشه خدای مهربونم باش و هرگز از خونه یادم جایی نرو!
      آمین!
      دیناجان به خدا خیلی خوشحال شدم باز اینجا می بینمت. خوشحالیی سفید از جنس دیدن1دوست خوب و قدیمی در1لحظه کاملا دور از انتظار.
      شاد باشی دوست من همیشه شاد!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *