بهت تبریک میگم نگین!

سلام به همگی.
بچه ها خوش می گذره این روز ها من یواشم آیا؟ خخخ! زیاد ذوق زده نباشید اگر خدا بخواد و زنده بمونم دیر یا زود درست میشم.
بچه ها یادتونه خالهم که فوت کرده بود اول پستم چی گفتم؟
زندگی همینه. سیاه و سفید. تاریک و روشن. بالا و پایین.
به نظرم1همچین چیزی بود. حالا هم میگم. همیشه میگم.
این هفته که گذشت هفته تلخ و شیرینی بود. من بودم و ادامه التهاب های این1ماه که پدرم رو رسما در آورد و به نظرم الان دیگه تمام اینترنت بدونن چی شدم. 1زمانی ترجیح می دادم این طوری نشه و هیچ کسی چیزی ندونه ولی الان دیگه خیالم نیست. قابل توجه یکی.
خلاصه من بودم و التهاب هام که تا می رفت ظاهرا فروکش کنه و به ناخودآگاهم عقبنشینی کنه1چیزی می شد و این آتیش رو می فرستاد آسمون و هنوز هم البته همین شکلیه. آخریش هم2روز پیش بود که تمام پریشب رو فرستادم جهنم و تا دیروز ظهر همون طرف ها قدم می زدم و دیروز ظهر بچه ها، یعنی دوست های جهان واقعیم مثل فرشته های نجات به دادم رسیدن و از4دیواریه خونه و از کابوس جهنم بیداری کشیدنم بیرون و بردنم1جای خیلی شلوغ و شلوغ و در حال برگشت از بس شلوغ کردیم الان صدام تقریبا گرفته. سر انگشتی حساب کردم دیدم4ماهی میشه این مدلی شلوغ نکردم. از اسفند94آخ خدا لعنت به اواخر94که اونهمه درد واسم داشت و تا الان هم اثرات نکبتش هست و دیگه دارم مطمئن میشم هیچ مدلی پاک شدنی نیست و دیگه باید نه به زبون بلکه واقعا پاک کردنش رو بیخیال بشم و مثل تمام نشد های عمرم بگم خوب من تلاشم رو کردم نشد دیگه! کاش این طوری نمی شد بچه ها! سر صبحی گریهم در میادش اگر باز ادامه بدم پس بیخیال.
داشتم1چیز دیگه می گفتم بابا!
این هفته تلخ و شیرین بود. شبیه تمام زندگی.
شنبه و1شنبهش رو چندان یادم نیست جز1سری جدل های مسخره که رفت روی اعصاب در دست تعمیرم و زیاد چیزی ازشون خاطرم نیست و خدا رو شکر که نیست.
2شنبه صبح وحشتناک بود. چیزی نمونده بود از ته دلم هوار بزنم که بس کنید دست بردارید دیگه بسه. مجبور شدم شاهد نبش قبر گذشته هایی باشم که مدت هاست خودم خاکشون کردم تا تموم بشن. کاریش نمی شد کنم باید تماشا می کردم. 1کسی، 1آشنای خیلی دور از زمان های بهشتی، 1آشنای بیگانه ناشناس از دیار دیروز های سفید من، 1عزیزِ یواشکی و به شدت عزیز و به شدت یواشکی به این عمل اصرار داشت و من تماشا کردم بلکه خاطرش سبک بشه. سبک نشد. اون ازم پاک کردن خشمی رو می خواست که باعث شد واسه اولین دفعه توی تمام عمرم نفرت واقعی رو تجربه کنم. هرگز به این شدت حس نفرت خالص رو درکش نکرده بودم. حس وحشتناکیه بچه ها. اجازه ندید دوچارش بشید واقعا آتیش ویرانگریه.
خلاصه اون بنده خدا ازم انجام چیزی رو می خواست که از زمانی که یادمه تا بهش می رسیدم تمام منطق و تمام تفکر و تمام عقلانیتم تعطیل می شد و دیگه هیچ کاریش نمی شد کنم. حالا1کسی که از خدا پنهون نیست از شما هم بذار پنهون نباشه که هنوز و هرگز برام معمولی نبوده و نیست، اصرار داشت که من بشنوم، بپذیرم و متقاعد بشم که این خشمم بی محتواست و اشتباهیه و من اشتباهیم. بچه ها می شنیدم و باز هم از شما چه پنهون حرف هم زیاد داشتم واسه گفتن. خیلی هم داشتم. ولی…
-هر ناگفتنی که بشه کلامش کرد رو که نباید گفت پریسا! گاهی بعضی واقعیت ها لازمه واسه خودت باقی بمونن. مخصوصا اگر چیزی رو مثبتش نکنه و فقط آزار بده. فرقی نمی کنه به دوست آزار بفرستی یا دشمن. گاهی ناگفته ها رو ناگفته باقی بذاریم تا درد های خوابیده بیدار نشن.
سکوت کردم. اگر می خواستم هم نمی تونستم. داشتم خفه می شدم. جای هوار زدن نبود.
اون بنده خدا می خواست من متقاعد بشم و من فقط سعی کردم تا صدام رو پیدا کنم و بهش بگم که شدم به خدا شدم به خدا باور کردم من متقاعد شدم.
من گفتم و فایده نداشت. نشد که باورش بشه. نه اون موفق بود در متقاعد کردن من، نه من موفق بودم در جا دادن متقاعد شدنم در باور اون. آخر ماجرا، فقط دلم می خواست فقط دلم می خواست بره بلکه بتونم راحت تخلیه بشم تا نفس بکشم. خدا حفظش کنه نمی رفت که! هرچی می گفتم برو2دقیقه بمونم بعد میام پیش بقیه نمی رفت که نمی رفت. یعنی بچه ها خودمونیم اون لحظه هر کسی دیگه جاش بود پدرش رو در می آوردم از حرص این نرفتنش من داشتم رسما خفه می شدم این شبیه1دونه درخت شمشاد ایستاده بود نمی رفت که نمی رفت. آخرش هم کشید بردم پیش بقیه جمع و من در سریع ترین زمانی که می شد از اونجا بزنم بیرون فرار کردم. از خفقان وحشتناکی که درگیرش بودم فرار کردم به4دیواریه امن خونه و آآآخخخ خدا شکرت که این گوشه جهان در اکثر مواقع واسه تخلیه تمام حس های من امنه! خدایا شکرت!
وسط خواب و بیداری های ناهشیار زنگ های پشت سر هم تلفن بود و نبود.
-اوه بسه! بس کنید! بس کن! می خوام بخوابم! به نظرم حدود های4ونیم بود شاید که دیگه بلند شدم. حواسم سر جاش بود ولی سر گیجه و سردرد جواز بلند شدنم رو هیچ مدلی صادر نمی کردن. اگر پا می شدم و تهوع به این2یار متحد لعنتی اضافه می شد دیگه هیچ راهی باقی نمی موند جز1شب مسخره در جوار نکبت های نجات بخشی که من اصلا دلم نمی خواد گرفتارشون باشم.
بلند نشدم ولی گوشیم رو برداشتم ببینم چی می گفت اینهمه طولانی.
-بیا ببینمت تو حرف حسابت چیه. اوه خدای من نگین!
چندین تا زنگ ازش داشتم. به زور و واقعا به زور پا شدم نشستم. تماس رو زدم و صدای بوق گوشیم پیچید توی سرم و ورود غریب الوقوع جناب تهوع رو اعلام کرد. خوشبختانه نگین بدون اینکه بدونه به موقع به دادم رسید و گوشی رو برداشت.
-الو نگین!
-زهر مار! یعنی زهر مار! یعنی پریسا زهر مار! از صبح تا الان می دونی چند دفعه زنگ زدم بهت؟ معلومه کجایی؟ گوشیت رو جواب نمیدی، خونهت رو جواب نمیدی، اصلا هیچ طوری جواب نمیدی، اصلا زنده ای؟
نفسم در نمی اومد.
-سلام نگین. بگو چی شده؟
-سلام و کوفت! این چه صداییه؟ باز چته؟ نکنه دوباره مریضی!
دلم می خواست داد بزنم. دلم می خواست به تمام جهان بگم. دلم می خواست هوار بزنم بله مریضم دارم میمیرم از همه چیز دارم میمیرم آخه واسه چی آخه تا کی؟
داد نزدم و چه خوب شد که نزدم.
-نه بابا چیزی نیست ولش کن.
-ای بابا پریسا میگم چته؟
-میگم هیچی نگینی ولش کن. بگو ببینم واسه چی زنگ می زدی عزیز؟
-واسه اینکه بهت بگم زمان ترکیدنت تموم شد. از اون هفته داری میمیری زمانش برسه بری به همه بگی همش میگی بذار بگم بذار بگم همین امروز که زمانشه تو غیب شدی.
-هان؟ چی؟ چی گفتی؟
نگین خندید. خنده ای سبک شبیه آواز1000تا پرنده بهار.
-بلند شو به هر کسی دلت می خواد دیگه بگو. رفتیم گروه خون همه چیز درسته امروز ساعت7عقد می کنیم. فعلا فقط عقد می کنیم و فقط خونواده های درجه1از2طرف هستیم و خلاصه پاشو حالا بگو تخلیه بشی تا نمردی.
خدایا! آخ خدایا خدایا واااییی خدایا این خیلی بیشتر از عالیه!
-وایی نگین امروز! یعنی2ساعت دیگه؟ کوفت من هم می خوام بیام!
نگین می خندید.
-خوب پاشو بیا.
خندیدم. بلند و بلند.
-نه عزیز نمیام از همینجا باهاتم. خدایا باورم نمیشه نگینی! خره! فسقلیِ شیطون کوفتی یعنی تو فقط2ساعت دیگه مجردی؟ جدی داری متأهل میشی؟ ووویییییی!
نگین می خندید. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهاری.
-هان چی شد؟ تا2دقیقه پیش که صدات در نمی اومد! می بینم زنده شدی!
-زنده شدم؟ فقط زنده شدم؟ مسخره دارم پرواز می کنم! من الان دارم توی فضای خونه پرواز می کنم بچه دارم پرواز می کنم خره پروااااز!
نگین بلند می خندید. کی بلند شده بودم از جام؟ کی اینهمه سبک می پریدم هوا؟ پس کو اون سر گیجه های وحشتناک کزایی که تمام این1ماه گاهی2روز تمام می بستم به تخت و می فرستادم به جهنم نجات بخش های نکبت؟ چی شد سردرد هام؟ تهوع کی رفت؟ بیخیال ولشون کن الان رو عشقه! نگینیِ کوچولوی من بزرگ شده. اینقدر بزرگ شده که سر کار میره و الان هم2ساعت دیگه عقدشه. داره میشه یکی از ستون های1خونواده! خدایا خدایااا خیلی می خوامت خیلی می خوامت خییییییلی میییییخواااامت!
-وایی! وایی نگینی به خدا من رازداریم واقعا حرف نداره به خدا من نمیگم همه میگن به جان خودم هیچ زمانی نشده رازداری بهم فشار بیاره ولی این1دفعه رو نگه داشتنش وحشتناک سخت بود هنوز هم سخته به خدا فضول نیستم فقط همین1دفعه همین1مورد…
نگین می خندید. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهار.
-می دونم بابا! رازداریت رو هم می شناسم همین1مورد رو داری میمیری جار بزنی خوب برو بزن الان دیگه لازم نیست نگهش داری برو به همه بگو تخلیه بشو داره جونت بالا میاد.
-نگینی نگینی به همه بگم؟ به همه؟ توی گروه واتساپی بگم؟ به هر کسی دلم خواست زنگ بزنم بگم؟ توی سایتم هم میشه الان دیگه بنویسمش؟
نگین می خندید. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهار.
-بگو. بنویس. داشت می مرد الان قشنگ سالم شد مسخره! برو بگو به همه بگو.
گوشی رو که گذاشتم تازه یادم اومد نمی دونم بهش تبریک گفتم یا نه. توی خونه کسی نبود. من بودم و خاطره های دیروز و پایان امروز.
-بهت تبریک میگم نگینی. شیطون کوچولوی مهربون! رفیق با معرفت تاریکی های سال 91لعنتیم! عزیزِ من! عزیزکم.
بعد از1ماه تونستم1موزیک رو مثل گذشته هام بلند گوش بدم و سردرد نشم. موزیک شاد و شاد و شاد چه کیفی داشت شنیدنش! من1ماهی می شد نتونسته بودم موزیک بلند گوش کنم. بخندم. برقسم و حس کنم که زندهم. و اون لحظه داشتم تمام این ها رو دوباره تجربه می کردم و چه حال عزیزی بود!
توی گروه واتساپی جار زدم و سبک شدم. به هر کسی دستم می رسید گفتم و سبک تر شدم. اینجا مهلت نشد بیام بنویسمش تا الان. فقط گفتم به همه گفتم.
-پریسا آخ چیکار می کنی پریسا آخ آخ باز این زد به سرش! خوب بیخیال از این طرف بوم بزنه به سرت موردی نیست این طرفی دیوونه بشو ایرادی نداره روی موج منفی نرو هر کاری دلت می خواد کن. آخ نه هر کاری عجب تو بی مغزی!
فقط می خندیدم. خنده ای از جنس آواز1000تا پرنده بهار.
-آخ خدا این روانش پریشانه کسی نمیاد ازش تست بگیره و الان، … آخ آخ دستت به راه راست بره دردم گرفت لعنتی!
قهقهه های نزدهم رو فرستادم آسمون. این اتفاق رو دوستش داشتم. خنده های نگین رو دوستش داشتم. این پایان رو واسه این بخش از داستان نگین دوستش داشتم. اون لحظه ها رو دوستش داشتم. زندگی رو دوستش داشتم. خدا رو دوستش داشتم!
نگین اینجا رو نمیاد بخونه ولی من دلم خواست بنویسم. دلم خواست به شما ها بگم. دلم خواست این هوار رو اینجا بزنم. واسه همه شما که دوستتون دارم و چه قدر هم زیاد دوستتون دارم.
بهت تبریک میگم نگین! شاد ترین لحظه ها رو از اینجا تا همیشه برای خودت و جفتت از خدا می خوام. کاش خدا همین الان بگه آمین!
می دونم زندگی شب و روزش با همه. برای نگین هم همین طوریه. اگر جز این باشه که دیگه زندگی زندگی نیستش. ولی خدایا1کاری کن سفید هاش واسه این بچه از سیاه هاش خیلی بیشتر باشن باشه؟ خدایا باشه؟ خدایا می دونم خیلی مهربونی و بهم نه نمیگی. پس سفید هاش رو خیلی بیشتر کن براش باشه؟ من که خنده های دیشبیه نگین رو گذاشتم به حساب جواب مثبتت. می دونم مطمئنم که دلت نمیاد و حالم رو نمی گیری. خدایا خییییلی خوبی خیلی! ممنونتم به خاطر همه لبخند هایی که به خودم و به عزیز هام میدی. ممنونتم که هیچ لحظه ای ازم جدا نیستی. ممنونتم که خدای عزیز من هستی. خدایا شکرت!
بچه ها زندگی قشنگه. حتی توی لحظه های تاریک و خیلی تاریک من! کاش می شد همه چیز الان و درست همین الان درست می شد! کاش می شد که لحظه های تاریک تموم می شدن! کاش می شد که تاریکی ها دیگه می رفتن ولی…
زندگی همینه. سیاه و سفید. تاریک و روشن. بالا و پایین. تمامش با هم. در کنار هم. موازیه هم.
بیخیال. این چندتا خط بالایی رو بیخیال. فقط زندگی قشنگه! زندگی قشنگه قشنگه قشنگه!
ایام به کام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

26 دیدگاه دربارهٔ «بهت تبریک میگم نگین!»

  1. آرییا می‌گوید:

    سلام پریسا جان امیدوارم رو به راه باشی
    تبریک نگین
    انشا الله زندگی آرامش بخشی رو کنار هم تجربه کنید
    شااد باشی پریسا

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریاجان. از طرف خودم و از طرف نگین ممنونتم خیلی زیاد. کاش زمانی برسه که همش شادی باشه و همش تبریک باشه و همش صبح! برای همه! آمین!

  2. وحيد می‌گوید:

    سلام پريسا
    به دوستت تبريك ميگم و اميدوارم كه در كنار جفتش زندگي پر از شادي و خوشبختي داشته باشند.
    راستي يه چيز ديگه:
    خخخخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخ يعني خخخ يعني خخخخ يعني خخخخ يعني خخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام وحید. ممنونم بابت لطف و بابت تبریکت. ایشالا هم نگین و هم همه همیشه شاد و خوشبخت باشن! یعنی با چی بزنم این رو حالم جا بیاد؟ خوب الان تو واسه چی می خندی؟ راستی واسه چی اینهمه دیر آپدیت میشی؟ حالا من بیچاره1کوچولو دیر می کنم این یکی میاد اولش توی کامنت ها بعدش الان داخل ایمیل ها حسابی روی سرم بساط می کنه و تو اینهمه یواشی و هیچ کسی هیچی بهت نمیگه! این انصاف نیستش دیگه! شکلک شاکی از مدل نق.

  3. مینا می‌گوید:

    اولشو که خوندم میدونستم میخواستم چه کامنتی بذارم ولی الآن نظرم عوض شد خواستم کامنت مثبت تری بذارم ولی راستش جاش حرفام اینجا نیست اگرم نگم میترکم خخخ بنا بر این یه بار که تو اسکایپ دیدمتون یا واتس آپ نه نه واتس آپ نه سخته نوشتن همون تو اسکایپ دیدمتون میگم خخخ مباااااااااااااارکش باشه به شدت آرزو میکنم نهایت سعادتو تجربه کنه

    • پریسا می‌گوید:

      سلام میناجان. تو فقط وسط کامنت ها چیز ننویس هرچی دلت می خواد توی اسکایپ بیرون اسکایپ توی واتساپ بیرون واتساپ این ور اینجا اون ور اینجا خلاصه اینجا اونجا همه جا بگو. توی اسکایپ هم خودم رو می رسونم تو فقط ترکیدنت رو به تأخیر بنداز تا برسم خخخ!
      شاد باشی عزیزِ من.

  4. یکی می‌گوید:

    با طرف کلنجار رفتی باور کنه خب معلومه وقتی تو باورش نکردی اونم باورت نمیکنه. هی چجوری اینو نفهمیدی اگه میفهمیدی جون نمیکندی. خب این ازین. عروسی ریفیقتم تبریک. نگین اگه میخونی خوش باشی. پریسا ایمیلتو بیبین. هی خوشم میاد همینجوری حرف گوش کن افرین. یخده دیگه تاب بیار اوکی میشی قول میدم. راسی نیسی پریسا بجنب

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. یعنی من مرده این محبتتم. اصلا این مدل صحبت کردن و متذکر شدن هات سراسر لطافته آدم هوس می کنه همش جون بکنه تا تو بیایی با کلام ظریف و لطیفت روانش رو ناز کنی. بابا این چه اوضاعیه خوب گناه دارم دیگه! داستان دارم من با این! ایمیلت رو هم گرفتم. من نظرم رو گفتم و تو گوش نمیدی. زورم که بهت نمی رسه ولی کاش آتیشت سرد بشه و این مدلی نباشی و نکنی. کلا من با این بینشت موافق نیستم یکی. یعنی واقعیتش، خوب جز تو خیلی های دیگه نظرشون این مدلی شد. اطرافیان خودم با دیدن1ماه اخیری که سپری کردم شبیه تو می بینن و یکیشون صاف همین نظرات تو رو می گفت. اون لحظه از بس حالم بد بود توجه نکردم و الان حس می کنم در این منفی دیدن های شما ها من مقصرم. این رو نمی خوام یکی. به خدا دست خودم نبود هنوز هم نیست این مدلی شدم ولی واقعا دلم نمی خواد بینش شما ها این باشه اون هم به این شدت که تو الان هستی. خوب خودم هم اگر بودم حوصله نداشتم1کسی پشت سر هم بخواد که… نمی دونم چه معامله ای با طرف می کردم ولی اگر توی این هوا نبودم و طرف نمی فهمید حسابی از جا در می رفتم. شاید این1آخری رو انجامش نمی دادم ولی مطمئنم که از جا در می رفتم بد هم در می رفتم. فقط اینکه… ولش کن بیخیال. بله حرف گوش میدم. دارم این اواخر1کوچولو بیشتر گوش میدم. دیروز چندتا تشویقی و آفرین و از این چیز مثبت ها گرفتم. خخخ! جدی میگم. یکی از بهترین دوست هام هم دیروز می گفت مثل اینکه داری خوش اخلاق تر میشی از1ماه پیش به این طرفت این مدلی ندیدیمت. یکی من خیلی بد رفتارم خودم می دونم ولی… من بی ظرفیتم یکی کاش هیچی نشه که دیگه بد رفتار نشم! دیگه خسته شدم نه می جنگم نه توضیح میدم نه تقاضا می کنم نه منتظر میشم نه می خوام. بیشتر از این زورم نمی رسه بپردازم پس، … ولی تو این مدلی نبین. یعنی خوب ببین ولی تبلیغات منفی انجام نده خخخ. چه حرف زدم من! اصلا دلم می خواد. تقصیر یکیه با اون ایمیل هاش. آهایی یکی! شکلک تخریب کردن تو!
      ممنونم ازت. خیلی ممنونم ازت خیلی.

    • آرییا می‌گوید:

      ایول یکی
      مگه تو بتونی پریسا رو رو به راه کنی
      همینه به کارت ادامه بده

      • مینا می‌گوید:

        هووووووووووووووووورا آریا هم یاد گرفت از این رسوم مینایی

        • پریسا می‌گوید:

          خدایا خودم رو سپردم به خودِ خودت از دست این!

        • ـــــــــــــ می‌گوید:

          خخخخخ
          به پای شما نمیرسم تو ویران گری

          • پریسا می‌گوید:

            من ویرانگرم؟ آره به نظرم باشم. از شبکه های بدون مجوز اینجا اونجا همه جا به اطلاعم رسیده که ظاهرا بدون اینکه خودم بخوام و اصلا خودم بدونم آمار ویرانگری هام داره میره بالا و من خوش خیال اینجا گوشه این سنگرکم واسه خودم خاطرم جمع شد که همه چیز آرومه و کلی هم واسه خودم دوغ باز کردم که ایول خودم حلش کردم. فقط اینکه تو از کجا می دونی ویران گری های من رو؟ این قدر بلند ترکیده که تو هم شنیدیشون آیا؟ خخخ! می دونی چیه؟ دیگه خیالم نیست. من هرچی از دستم بر اومد کردم اگر باز ویرانگرم دیگه تقصیر من نیستش واقعا نیستش. دلم این رو نمی خواست هنوز هم نمی خواد ولی خودم رو هنوز1کوچولو بیشتر از1کوچولو دوست دارم و در نتیجه باقیه توانم واسه خودمه نه واسه رفع هیچ ویرانگریه نکبتی که خودم حتی ازش آگاه هم نبودم و نیستم چه برسه به اینکه درش نقش مستقیم هم داشته باشم. از دست من حلش بر نمیاد پس دیگه بیخیال. ویرانگری های من هم دوران داره می گذره میره تموم میشه حل میشه درست میشه و از این لفظ ها خخخ! فقط خخخ! واااییی چه خوشم میاد از این خخخ! خخخ! خخخ! خخخ خخخ خخخخخخخ!

        • پریسا می‌گوید:

          میناااااا این وسط ننویس برو اون پایین دفعه های دیگه مجبور میشم کامنتت رو جعل کنم.

      • پریسا می‌گوید:

        یعنی آدم با وجود1دوست شبیه این آریا اصلا دشمن لازمش نمیشه. میدیم دست این؟ شکلک بی توصیف! الان زمان ندارم باید برم بعدا به حسابت می رسم.

      • پریسا می‌گوید:

        این هم از دوست من! اصلا ته هواداری هستید شمااااااا ها! شکلک حرص بی نهایت.

  5. ناشناس می‌گوید:

    اون عزیز یواشکیت کی بود پریسا؟
    تبریک بهت میگم نگین. خوشبخت باشی.

  6. رهگذر می‌گوید:

    بادا بادا مبارک بادا
    شالله مبارک بادا…
    شاد باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *