آخرین پرواز6

پرپری با حیرتی بی توصیف قیامتی که درست در مقابلش جریان داشت رو تماشا می کرد. تمام پرنده های منطقه سبز در هر اندازه و از هر تیره ای هر اندازه که جثه هاشون اجازه می داد تیر و تخته و گیاه های با ریشه می آوردن. بعضی ها که بزرگ تر بودن چندتایی درخت و درخت چه های کلفت می آوردن و بعضی دیگه که کوچیک تر بودن از گیاه های کوچیک تر گرفته تا جوونه های تازه باز شده رو می آوردن و دم کوتاه و بقیه بلد تر ها مثل باد همه رو جا هایی که دم کوتاه نشون می داد می کاشتن. هر لحظه یخ ها با غرش های ترسناک پایین تر می اومدن و پرنده ها همه به فرمان دم کوتاه پر می زدن و می رفتن هوا و با توقف ریزش ها دوباره می اومدن پایین و کار مثل اینکه اصلا متوقف نشده ادامه پیدا می کرد. دم کوتاه گفته بود هر کسی هر اندازه که توانش اجازه میده کمک کنه اگر دلش خواست. هر کسی هم دلش نخواست وایسته به تماشا و اگر باز هم دلش نخواست بره 1جای امن و منتظر باشه تا کار تموم بشه و بعد برگرده لونهش توی منطقه سبز. ولی کسی نرفت. همه بودن. از پرنده های بزرگ بگیر تا گنجشک های کوچیک که دسته دسته جمع می شدن و تخته های چند برابر هیکل های کوچولوشون رو دسته جمعی بلند می کردن و می آوردن و اگر دم کوتاه و دم سیاه نمی جنبیدن و ازشون نمی گرفتن می رفتن تا زیر بار سنگینشون له بشن.
-دم کوتاه! دم کوتاه بگیر داره می افته!
دم کوتاه پرید و تخته باریک و بلند رو از شونه های1دسته گنجشک برداشت و چنان از کنارشون رد شد که دستش روی شونه های تمامشون رو لمس کنه.
-آیی مرحبا عشق ها! درست اندازه ای که این گوشه لازم داشتم رسوندید آفرین!
گنجشک ها چنان شاد شدن که جیک جیک هاشون اطراف رو برداشت و رفتن بلکه بتونن دوباره تخته بیارن. دم کوتاه پر های بلندش رو صاف کرد و دوباره پرید و رفت وسط میدون.
-پرپری همینجا بمون اگر دنیا سر و ته هم بشه جایی که هستی امنه.
-ولی من…
-ببین فقط همونجا بمون باشه؟
-دم سیاه! تو رو خدا!
توی لحن و نگاه پرپری چیزی بود که دم سیاه با وجود کوه گرفتاری هایی که ریخته بود روی سرش متوقف شد. اومد مقابلش ایستاد، دستش رو گرفت و آهسته تکون داد.
-چی می خوایی؟ ببین پرپری من خیلی گرفتارم. باید کمک کنم. تو هم تحمل کن تا تموم بشه.
-ولی آخه، من هم می خوام کمک کنم. دلم خیلی می خواد ولی بلد نیستم. چه جوری میشه کمک کنم؟
دم کوتاه معلوم نشد از کجا رسید.
-هی دم سیاه! استراحت رو عشقه مگه نه عشق؟
دم سیاه خندید.
-نه بابا این پرپری، …
دم کوتاه زد روی شونهش.
-بپر کمک زردبال و شیطون پرپری رو بسپارش به من خودم اینجا خفهش می کنم دردسرت نشه.
دم سیاه بلند خندید.
-دستت درد نکنه فقط مطمئن شو تموم شده دوباره زنده نشه!
دم سیاه پرید و رفت کمک و پرپری با حیرتی که دیگه داشت جزو نگاهش می شد به دم کوتاه خیره موند. دم کوتاه با همون حال و هوای بی اتصال همیشگیش که درست در مقابلش ایستاده بود.
-خوب پرپری چی باعث شده بود کبوتر من رو از کار بازش کنی؟ هان؟
پرپری مونده بود باید لبخند بزنه یا نه. ترجیح داد احتیاط کنه پس لبخند نزد و تنها به1نگاه صادقانه اکتفا کرد.
-داشتم ازش چیز می پرسیدم.
-خوب ادامهش رو از خودم بپرس.
-واقعیتش، من نمی خوام بیکار تماشاتون کنم. به نظرم باید کمک کنم به نظرم من، به نظرم، … نمی تونم. بلد نیستم. میشه بهم بگی چه جوری؟
دم کوتاه لبخند زد. لبخندی که پرپری نمی فهمید از سر تشویقه یا بی تفاوتی یا تمسخر.
-واسه سفت کردن حفاظ اینجا چوب می خواییم پرپری. چوب! اگر با ریشه باشه و بزرگ تر که چه بهتر. اگر هم بی ریشه باشه و کوچیک باز هم مثبته.
-ولی من چه جوری باید چوب بیارم؟ من که بلد نیستم بدون پرواز…
دم کوتاه همچنان لبخند می زد.
-مواظب باشییییید!
-دم کوتاه یخ اومد برو روی هوا بپر هوااااا!
دم کوتاه مثل برق پرپری رو برداشت و تقریبا از زیر سایه کوه یخ در حال ریزش فرار کرد. چرخی زد و در1لحظه عمودی ارتفاع گرفت. پرپری حس می کرد از شدت جریان هوا در حال خفه شدنه. دم کوتاه ولی مثل تیری که از کمان در رفته باشه می رفت بالا و بالا تر. پرپری تحملش تموم شده بود و حس می کرد نفس کم آورده. دم کوتاه انگار نمی دید. پرپری بی اراده بین دست هاش دست و پای بی جونی زد ولی دم کوتاه از هجوم دوم کوه یخ هم کشید عقب و تیهوی بی نفس رو سفت تر نگهش داشت و پرید بالا تر. پرنده های پراکنده جیغ می کشیدن و وحشت رو از حنجره هاشون می فرستادن بیرون. دم کوتاه وسط یخ های در حال ریزش که انگار عمدا می اومدن تا روی سرش آوار بشن محکم پرنده متشنج رو بغل کرده بود و به سرعت باد از بین یخ ها جاخالی می داد و عاقبت خطر رفع شد. پرپری حس می کرد دیگه هرگز جرأت نمی کنه چشم هاش رو به روی جهان باز کنه. دم کوتاه آهسته چرخید و روی1درخت مطمئن از دیوار حفاظ اومد پایین.
-همه هستید؟
-بََََََلِه!
-همه عشقید؟
-بَََََََََََلِه!
عشقید عشق ها بجنبیم تا شب نشده!
دم کوتاه همون طور که حرف می زد به سرعت شونه های پرپری رو فشار های سریع داد و بعد پرید و رفت وسط میدون کار.
-دم کوتاه ببین این به درد می خوره؟ ببخشید من فقط همین اندازهم شد زورم بیشتر نمی رسه.
دم کوتاه چوب باریک و نه چندان بلند رو از پنجه های کوچیک مرغ مگس خوار گرفت و بهش لبخند زد.
-بله که به درد می خوره! هم چوبت، هم خودت، هم زورت، همگی با هم عشقید!
خنده ها و خاطر جمعیه آشکار مرغ کوچولو و باز هم کار که به شدت جریان داشت. پرپری نفس عمیقی کشید و به اطراف نظر انداخت.
-من باید کمک کنم! این دیوونه برام نگفت چه جوری. خیال کرد من دروغی گفتم بلد نیستم. گفت چوب! آخه چه جوری؟ من که نمی تونم بپرم چه جوری چوبه رو برسونم اینجا؟ این دیگه چه جور موجودیه! اه!
چند لحظه با حرص به دم کوتاه خیره موند که بی توقف کار می کرد و بعد، … حسی که اول نشناختش و خیلی هم درگیر شناختنش نشد.
-این درمونم کرد. این ها درمونم کردن. به این و به این ها و به منطقهشون بدهکارم. من باید کمک کنم.
درختی که پرپری بین شاخه هاش بود از1طرف می خورد به دامنه کوه و فاصله از اون بالا تا زمین سراشیبی این طرفش کوتاه بود. پرپری چند لحظه تردید کرد و بعد بیخیال هر اتفاقی که ممکن بود پیش بیاد به جای بال هاش دمش رو تا جایی که می شد پخش کرد و پرید. به پهلو ولو شد روی دامنه سراشیبی و تمام جونش درد گرفت. پر هاش افتضاح به هم ریختن و حسابی خاکی شدن و بالی که زیر جسمش مونده بود از شدت درد انگار1دفعه دیگه تیر خورد. بد تر از این ها شیب وحشتناک اون سراشیبی بود که اگر مواظب نمی شد می کشیدش پایین. پرپری زمان نداشت بترسه.
-این دفعه اگر دردسر درست کنم اون کبوتره از عصبانیت من و خودش رو جفتی می کشه. به نظرم حق هم داره. بد گرفتارن همگی.
پرپری ته مونده شجاعتش رو به یاری گرفت و به هر دردسری که بود بلند شد و ایستاد. توی دلش چندتا بد و بیراه نه چندان قوی به دم کوتاه که براش توضیح نداده بود چه جوری باید بدون پریدن چوب بیاره پروند و آهسته و خیلی با احتیاط به راه افتاد. خوشبختانه کسی نفهمید و پرپری تونست خیلی سخت اما موفق تعادلش رو روی اون سر پایینی بگیره و دور تر بره و به جایی برسه که می شد چوب و تخته پیدا کرد. از بزرگ تا کوچیک.
-اینجا همه مدلش هست ولی من زورم به کدومش می رسه؟ ببینم این خیلی بزرگه ولی شاید من بتونم تکونش بدم.
پرپری به1ساقه سفت چسبید و تمام توانش رو واسه حرکت دادنش به کمک طلبید. کنار زدن خاک ها از اطراف ریشه های درازش سخت نبود ولی زمانی که گیاه از خاک جدا شد و روی شونه های پرپری افتاد مشکل تازه شروع می شد.
-خدایا حالا چیکار کنم زیرش گیر کردم که! خودم رو نجات بدم کلی موفقم این رو چه جوری تا اونجا ببرمش آخه؟ دم کوتاه مسخره سختش شد2دقیقه زمان بذاره واسهم توضیح بده. عوضی خیال کرد، … جدی چی خیال کرد زمانی که من گفتم بلد نیستم؟ نکنه تصور کرده که من، … اه عجب مزخرف! بیخیال بذار اون هرچی دلش می خواد تصور کنه من واقعا بلد نیستم. این هم که سنگینه. حالا چیکار کنم؟ لعنت به این بال هام اگر می شد بپرم، ….
-اگر می شد بپری چیکار می کردی؟ تو هم می شدی جزو برده های اون! هرچند الان هم عضو افتخاری هستی و اومدی رسمیتش رو تأیید کنی.
پرپری چنان از جا پرید که اگر پرنده ناشناس نگرفته بودش با سر از سراشیبی پرت می شد پایین. موجود ناشناس که آشکارا از منطقه سبز نبود هنوز محکم شونه هاش رو نگه داشته بود و با نگاهی بسیار تلخ و تاریک تماشاش می کرد. پرپری با حرص خودش رو کشید عقب ولی اون موجود رهاش نکرد.
-مواظب باش! باشه ولت می کنم بری ولی اول آروم باش اگر این طوری ولت کنم پرت میشی پایین. اصلا دلم نمی خواد این جوجه رئیسِ جوجه بازِ سبز ها متهمم کنه که جَلدیه جدیدش رو از کوه پرت کردم پایین.
پرپری چنان حیرت کرد که خشم یادش رفت. آروم سر جاش ایستاد و پرنده ناشناس آهسته رهاش کرد.
-تو چی گفتی؟
پرنده تلخ خندید.
-هیچی بابا ولش کن. خوب ببینم اینجا چیکار می کنی؟ اومدی واسه سفت شدن منطقه دم کوتاه چوب ببری؟ از تو هم نگذشت؟ گرفتت به کار؟ دسته کم نکرد قبلش پر هات رو باز کنه بتونی بپری؟ یعنی با اینهمه طرفداری که داره باز راضی نیست و تو1دونه هم نمیشه از دستش در بری؟ تازه تو که خودت اومدی بردگی باید دیگه قانع شده باشه که دیگه جَلدِش شدی و بازت کنه.
پرپری حس کرد چیزی شبیه1خشم شدید و بی توضیح داره توی وجودش مثل1گلوله آتیش شکل می گیره.
-اینهمه مزخرف رو واسه چی سر هم می کنی؟ تو اصلا کی هستی؟
پرنده باز خندید.
-من1پرنده آزادم. چیزی که تو دیگه نیستی. باور نداری از بال هات بپرس.
پرپری با لحنی از جنس نفرتی آشکار جواب رو پرتاب کرد.
-بال های من زخمی شدن پرنده آآآزاااد! دم کوتاه و سبز ها کمک کردن زنده بمونم. دم کوتاه بال هام رو بست که درمون بشن وگرنه از خونریزی تلف می شدم.
پرنده بلند تر خندید. خنده هاش همچنان تلخ بود.
-پس که اینطور! بهت این طوری گفتن! و تو اصلا فکر نکردی این درمون تا کی باید طول بکشه؟ دم کوتاه مگه درمون گره؟ از کجا می دونه باید تا کی بال هات بسته بمونن؟
پرپری داشت منفجر می شد.
-دم کوتاه درمون گر نیست ولی من اولین زخمیه منطقهش نبودم. آخریش هم نیستم. شبیه من زیاد بودن و تجربه بهش گفته چه مدت باید این درمون طول بکشه.
پرنده دیگه نخندید. عوضش آه کشید. آهش هم مثل خنده هاش تلخ بود.
-باز خوبه که هنوز میگی منطقهشون و نمیگی منطقهمون. احتمالا تا این رو نگی بال هات درمون نمیشن. ببین موجود ساده! درمون بهانه هست. اون لعنتی بال هات رو تا زمانی که جَلدِش نشی باز نمی کنه. جَلدِ خودش و اون منطقهش. میگی نه، بگو از امروز تو1سبز با غیرتی ببین درمونت تموم میشه یا نه.
پرپری حس می کرد دلش می خواد اون موجود رو به1000تیکه تقسیم کنه.
-دم کوتاه جَلدی لازم نداره. کور که نیستی ببین چند10تا پرنده اطرافشن. جَلدی شدن من به هیچ کجاش نمی رسه بد خواه لعنتی!
پرنده این دفعه نه خندید نه آه کشید. فقط سری به نشان تأسف تکون داد.
-تو1دونه هستی و بقیه هم1دونه. از این1دونه ها خیلی بودن و با این وضعی که ازت می بینم تو هم دیر یا زود میشی جزو اون1دونه ها که شدن1دسته که به من نشونشون میدی. درضمن، رئیست رو این طوری نبین. اگر بهت گفته خیالش به منطقه سبز و حضور و غیبت ها نیست مثل1مشت خاک دروغ میگه. اتفاقا واسه خاطر1درصد هواداری حتی از طرف1مگس حسابی ناکس میشه. تمام عشقش این چیز هاست. حق هم داره. هوادار ها به درد می خورن. تو هم کور نیستی پس تماشا کن که الان تمامتون رو به بردگی گرفته و کسی هم خیالش نیست و همه دارن عشق هم می کنن و واسه اینکه نظرش رو جلب کنن دارن خودشون رو زیر بار های چند برابر سنگین تر از خودشون له می کنن. از این گذشته هوادار ها فایده های دیگه هم براش دارن. عقده هاش فقط این طوریه که دست از سرش…
پرپری نفهمید چی شد. نفهمید پنجه هاش کی خاک نرم رو چنگ زد. نفهمید کی با چنگال ها و منقار کاملا باز به طرف مقابل و به طرف سایه ای که از پشت پرده تاریک خشم تماشاش می کرد حمله کرد. نفهمید چی شد.
-پرپری! پرپری نه! پرپری! ولش کن!
پرپری با تمام زورش تلاش می کرد دست های باز دارنده دم سیاه رو بزنه کنار.
-فقط یکی دیگه ولم کن فقط یکی دیگه بذار فقط یکی دیگه بزنمش ولم کن!
دم سیاه بی توجه به خشم پرپری و تلاش های دیوانه وارش محکم نگهش داشت و در حالی که می خندید بال هاش رو باز کرد و پرید. درست در آخرین لحظه پیش از جدا شدنش از خاک پرپری شنید که پرنده ناشناس با همون لحن تلخ و این دفعه بسیار عصبانی خطاب بهش گفت:
-موجود بیچاره! بهت قول میدم که بال هات امروز و فرداست که درمون بشن. تو دیگه درمونت تموم شده دیگه می تونی بپری فریب خورده نفهم کوچولو.
پرپری چندتا فحش قوی توی هوا پرتاب کرد که با مهار به موقع دست دم سیاه به جایی نرسید. پرپری هرچی زور داشت زد تا دم سیاه ولش کنه و دسته کم دستش رو برداره تا بتونه جیغ بکشه و هرچی بد و بیراه بلده به اون ناشناس تلخ بگه ولی دم سیاه همچنان می خندید و زور زدن های پرپری حتی باعث لرزش دست هاش هم نشد.
-آروم باش دیوونه! تو نباید حمله کنی. فحش هم نباید بهشون بدی. این طوری بهانه میدی دستشون که حسابی هم لازم دارن. آروم باش این ها شگردشونه داشت تحریکت می کرد که از تو و از سبز ها و آخرش هم از دم کوتاه1چیزی دستش باشه واسه کثافت کاری های بعدیشون. بسه دیگه تموم شد خسته نشدی؟ الان توی آسمونیم ول کنم می افتی بس کن دیگه!
پرپری با سرزنش آروم و بی هوار دم سیاه از تلاش دست برداشت ولی از شدت خشم و ناکامی که توی وجودش احساس می کرد داشت می ترکید. مثل آتیش شعله می کشید و نفس نفس می زد. دم سیاه که دید پرپری دیگه نمی جنگه دست هاش رو راحت تر گرفت که تیهو اذیت نشه.
-اصلا تو1دفعه کجا رفتی؟ اصلا کی رفتی؟ اون موجود1دفعه از کجا پیداش شد؟ چی شد که بهش پریدی؟
پرپری انگار1دفعه به خودش اومد.
-چی شد که بهش پریدم؟
دم سیاه واسه اینکه ذهن پرپری رو از اون خشم وحشی منحرف کنه و درضمن دقیق تر بفهمه چه اتفاقی افتاده گرفتش به حرف.
-پرپری! اون پرنده که دیدی مال منطقه آبشار بود. آبشاری ها و کاکتوسی ها و بقیه با دم کوتاه موافق نیستن. می دونی؟ منطقه سبز به همت دم کوتاه و انسجام پرنده هاش خیلی پیش رفته و اون ها نمی تونن تحمل کنن. چون خودشون جا موندن. خوب ببین زمانی که به یکی از اون ها برخورد می کنیم نباید انتظار حرف های مثبت و قشنگ رو ازشون داشته باشیم. تو نباید از جا در بری. خود دم کوتاه رو ببین؟ کم بهش چرت و پرت نمیگن ولی اون تا می تونه با گفتار حلش می کنه و اگر هم بخواد ضرب شصت بهشون نشون بده1دفعه نمی پره بهشون حمله کنه و بکشدشون به فحش. خوب نگفتی. اون چی بهت گفت که این طور شدید از جا در رفتی؟
پرپری مات و منگ بین دست های دم سیاه دنبال1جواب درست می گشت و پیدا نمی کرد. فقط با یادآوریه اون لحظه ها حس می کرد از شدت خشم آتیش می گیره. طول کشید تا حواسش بیاد سر جاش و بفهمه که از فشار خشم به طرز کاملا مشخصی داره می لرزه و دم سیاه خیلی زود تر از خودش این رو فهمیده.
-آه بسه دیگه پرپری چیزی نیست حل شد. ولی تو هم عجب زدیش! جدی پرپری اصلا بهت این مدلی نمیاد. اصلا نمی تونستم مجسم کنم این طوری عصبانی هم بتونی بشی. راستی چی شد که کار به کتک کاری کشید؟ چرا عصبانی شدی؟ چی می گفت مگه؟ پرپری! تموم شد! دیوونه آروم باش!
دم سیاه آهسته روی1درخت بلند و امن در انتهای دیواره حفاظ فرود اومد و چند لحظه کوتاه گذشت تا تونست پرپری رو کمی آروم تر کنه. پرپری به زور نق زد:
-چوبم جا موند!
دم سیاه تعجب کرد.
-چی؟
-چوبم. جور کرده بودم بیارمش پیش شما ها جا موند اونجا.
دم سیاه دستی به پر های به هم ریخته و خاکیش کشید و خندید.
-پس واسه این اینهمه خاکی شدی؟ خوب باشه خودم واسهت میارمش. تو جایی نرو من با2شماره میرم چوبت رو هم میارم. اینجا بمون تا بیام. باشه؟
پرپری آروم و کاملا واقعی گفت:
-باشه.
دم سیاه پرید و رفت و پرپری با خودش و افکارش تنها موند. سؤال دم سیاه توی سرش می چرخید.
-چی شد که بهش پریدم؟ واسه چی اینهمه شدید به اون موجود حمله کردم؟ گیریم که اون1مشت مزخرف گفت که از سر دشمنی با منطقه سبز و رئیس سبز ها بود. از دشمن که خیر نمیادش! من که باهاش دشمنی نداشتم من با هیچ کسی از این ها دشمن نیستم. پس واسه چی این مدلی بهش حمله کردم؟
پرپری بازگشت دم سیاه رو ندید. پیشرفت کار رو هم ندید. فقط فکر می کرد و فکر می کرد. 1سؤال کوتاه آهسته و1نواخت دور ذهنش می چرخید.
-من چم شده؟

3 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 دیدگاه دربارهٔ «آخرین پرواز6»

  1. مینا می‌گوید:

    این داستانرو بر خلاف تکبال میدونم قضیش چیه البته تکبالرو هم تاحدودی میدونم اما این آ[رین پروازو دقیقا میدونم چی به چیه. اولش شک داشتم اما هرچی میگذره مطمینتر میشم میگم یه انتقادی بکنم؟ نکنم؟ نمیکنم بیخیال خخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام میناجان. روی تکبال هم خیلی ها دقیقا همین اشتباه رو کردن و چه بلا هایی که سرم نیومد. رجوع شود به خاطرات خخخ! ول کن مینا رجوع نشود نمی خواد بری نیستش بشین خخخ! به نظرم ندونی چون خودم هم نمی دونم آخرش چی میشه. سر تکبال آخرش رو می دونستم ولی اینجا البته1کوچولو می دونم ولی مطمئن نیستم. مینا! هنوز1کوچولو با خودم میگم شاید پایانش متفاوت بشه! شاید بشه شاید بشه! ولی… بیخیال زندگی قشنگه بریم حالش رو ببریم!

  2. مینا می‌گوید:

    خخخخخخخخخخخخخخخخخ شکلک یک آدم خبیث اشاره به گفت و گوهای پیشین

  3. سارای می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    داستان جالب و زیبا و تفکر برانگیزی بود.
    اولش نفهمیدم قسمت 6 هستش.یهو از وسطش خوندم.
    سر فرصت قبلی ها رو میخونمش.مچکرم از اشتراک داستانت.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام وایی سلااااام سارای ی عزیز عجب هفته پر برکتی بود این هفته ببین من کی ها رو دیدم اینجااا! ممنونم از لطفت عزیز ممنونم!
      شاد باشی خیلی زیاد شاد باشی خیلی خیلی خیلی زیاد.

  4. وحيد می‌گوید:

    سلام. داستانت قشنگه. سر فرصت مي خونمش. فعلا بايد بگم خخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخ خخخخ

    • پریسا می‌گوید:

      سلام. داستان رو ولش کن. سر فرصت از لطفت تشکر می کنم. الان فقط باید بزنم نصفت کنم! وایستااااا می خوام بکشمت!

  5. له له می‌گوید:

    سلااااااااااااااااااااام
    امیدوارررم سلامت باشیییی
    داستان عاااالییی بود
    اما به تکباله دو نمیرسه خخخخ
    شااااد باشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *