تا فردا

عصر دلگیری بود. ولی دلگیریش به وحشت می زد. سرما می زد به در و دیوار جهان که دستش به خون های در جریان برسه و منجمدشون کنه. من بودم و سراب. باید می رفت. می گفت کوتاه ولی من می دونستم کوتاه نیست. تمام بعد رو در بیداری دیده بودم و این لحظه می دونستم که این تکرار فردا هاییه که برای من دیروز شدن. سعی کردم بهش بگم. سعی کردم به تمام جهان بگم. کسی نبود. کسی نمی شنید. زمان برای توضیح و توجیه نبود. من بودم و سرمایی که تا چند لحظه دیگه دستش بهم می رسید. فقط اون2تا دست رو که آخرین لحظه های حضور امنیت بودن در جهان من چسبیدم و با هرچی درد و وحشت توی وجودم بود ضجه کشیدم:
-تو رو خدا! تو رو خدا نرو! به خدا این اول1ماجرای تاریکه. تو رو خدا!
خندید.
-ماجرا خود من هستم جیرجیرک دیوونه. چشم که باز کنی من اینجام.
چه کلمات آشنایی! بدون جا افتادن1واو داشتم دوباره زندگیشون می کردم!
-به هرچی می پرستی، به خدا، به خاطر من، اجازه نده دوباره شروع بشه! من نمی خوام! دیگه تحمل نمی کنم! نمی کنم! دیگه تحمل نمی کنم!
فقط درد های ضجه های من فرق داشتن. وحشتی که داخلش بود این دفعه درصد بالایی آگاهی قاطیش بود. اطمینان سیاه به اینکه این رفتن به اون کوتاهی که توصیفش رو می شنیدم نیست. باید1طوری می گفتم که توی باوری جز باور خودم جا می شد. نمی شد! خدایا نمی شد! از وحشت ناتوانی خودم داشت نفسم می گرفت ولی کسی نمی دید.
-بخواب تا برسم بالای سرت و خودم بیدارت کنم.
قلبم داشت می ایستاد.
-نه! نه! نه خدا نه! ای خدا مگه من چیکار کردم! خدا نه خدا ای خدای من!
دست هایی که از دست هام خارج شدن. توانی که ازم می رفت مثل خونی که با فشار از1عضو قطع شده بره. هقهق هایی که تمام نفسم رو می خواست تا برای همیشه بگیردش. صدایی که بالا نمی رفت. سایه ای که برخلاف تلاش های وحشتناکم برای متوقف کردنش می رفت. می رفت و محو می شد. سرما و شب با هم حصار ناموجود رو شکستن. زیر فشارشون له می شدم. شب بود و من تنها بودم. ماجرا1دفعه دیگه شروع می شد. استخون هام از شدت سرما می سوختن. جیغ کشیدم ولی صدام یخ زده بود. وحشت خدایی می کرد. توصیف نداشت. شب، سرما، وحشت، درد، توصیف نداشت. هیچ توصیفی جز جهنم، جز کابوس.
-خدا! خدا خداااااا! نه! خداااااا! نه! نه! …
حرکتی کند. آهسته و نامشخص که داشت خیلی خیلی آروم واضح تر می شد. زنگی شبیه صدای مرگ از سرم گذشت.
-اومدن! باید جواب بدم. جواب نمیدم. باید فرار کنم. اگر بمونم زنده نیستم!
فرار ممکن نبود. سنگین شده بودم. فلج شده بودم از سنگینی آگاهی به شروع دوباره دیروز ها.
حرکتی کند که داشت واضح تر می شد. نه تند تر. فقط واضح تر و صدایی که آهسته صدام می زد.
-پریسا! پریسا! می شنوی؟ به من توجه کن! پریسا! خواب می بینی. خوابی. دور نیستی. دستت رو بده بهم و چشم هات رو باز کن. پریسا! بیدار شو!
دست هایی که دست هام رو گرفته بودن و از داخل شب و هوای منجمد می کشیدنم بیرون. واقعی بودن! نمی تونستم. سخت بود.
-بیدار شو پریسا! بیا! بیا پیش من! بیدار شو!
بیداری.
هنوز شب بود. هنوز نفس هام به شدتی ترسناک سریع بودن. هنوز استخون هام از سرما می سوختن. کاملا واضح. در بیداری. هنوز بی اراده چنان هقهق می زدم که حس می کردم سینهم می سوزه. دست های آشنا. دست های سراب.
-چی شده پریسا؟ چی می دیدی؟
ترسیده بودم از جسم خودم که از اختیارم خارج می شد و به تشنج بیداری می باخت. ولی این وحشت فقط برای من بود.
-آروم باش! چیزی نیست! مطمئن باش! چیزی نیست! بمون الان بر می گردم.
باقی توانم در دست هام بود و در صدام. دست هایی که اون دست های آشنا رو چسبیدن و صدایی که فریادی به بلندی2سال شب بی ستاره رو هوار کشید.
-هیششششش پریسا!!! الان تمام ساختمون رو بیدار می کنی!
دیگه خیالم نبود. اگر تمام جهان رو هم بیدار می کردم خیالم نبود. دیگه دست خودم نبود. باید راه این تکرار رو می بستم.
-نمی خوام! نمی خوام! نمی خوام!
-میرم واسه خاطر آب. فقط20قدم. به خدا.
فریادم جیغ می شد. از ترس، از درد، از خشم.
-واسه چی نمی فهمی؟ واسه چی تو نمی فهمی؟ میگم نمی خوام! من نمی خوام! من نمی خوااااام!
-خوب. خوب باشه! ولی آب. فقط1خورده!
حس می کردم هر نفس نفس آخره.
-من آب نمی خوام. به خدا میمیرم. میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم.
-خوب خوب باشه ولش کن. حرف بزن. چی می خوایی؟
چنان بریده بودم و بریده گفتم که خودم چیزی ازش نفهمیدم.
-فقط نمی خوام بری. فقط نمی خوام شروع بشه.
حیرت.
-چی شروع بشه؟ تو چی؟! …
ادراک. سکوتی از جنس ادراک.
-خوب. خوب فهمیدم. باشه. باشه بیخیال آب. جایی نمیرم. هیچ کجا نمیرم. مطمئن باش. مطمئن باش!
آرامش.
محو شدم. آهسته. به آهستگی بالا اومدن2تا دست آشنا. محو شدم بین دست های سراب. سرما هنوز حاکم بود. از شدت لرز به تشنج می زدم.
-باشه فهمیدم. من جایی نمیرم. اینجام. اینجام. تو درست گفتی. باید توجه می کردم. پریسا! ازت معذرت می خوام. به خاطر بی توجهی هام ازت معذرت می خوام. باید می شنیدم. نشنیدم. اشتباه کردم. دیگه تموم شد. دیگه پیش نمیاد. من اینجام. تو اینجایی. سرما می کشه عقب. شب قشنگه. همه چیز آرومه. تو پیش خودمی. دیگه تموم شد. دفعه بعدی نیست. من مواظبم. بهت گوش میدم. جایی نمیرم. به خدا دیگه جایی نمیرم. آروم باش. آروم باش پریسا. آروم باش.
سرما قدم به قدم کشید عقب. بیداریم داشت کامل می شد. اشک هام توی شونه های آشنا محو می شدن. یادم نیست چند لحظه دیگه به هقهق های وحشت های تموم شده گذشت. چه هوای آشنایی! عطر شکلات تلخ. فشار آشنای بیداری. لمس واقعیتی که سفت وسطش بودم با دست هایی که از وحشت و سرما کرخت شده بودن و تازه داشتن حس از دست رفتهشون رو دوباره پیدا می کردن. شب آهسته به سرم دست می کشید و آروم لبخند می زد. صدای نفس هام با طنین نفس های بابا زمان یکی می شد و من می شنیدم. تمام صدای آشنا رو می شنیدم که بهم از آرامش و امنیتی می گفت که نمی دونستم هست یا نیست ولی اون لحظه بود و به هیچ حکمی حاضر نبودم ببازمش.
خواب این بار صاف و بی کابوس می رسید تا ببردم سفر. سفری آرام به سرزمین های ناشناسی که فقط توی دل شب موجود میشن. سبک، نرم، بی صدا، تا فردا.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «تا فردا»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    عجب کابوس های وحشتناکی!
    دعا می کنم علاوه بر خواب های آرام در بیداری هم آرامش نصیبتون بشه.

  2. یکی می‌گوید:

    راس میگه عنکبوت این جایی نمیره هسش در خدمت. هی ابس نشسی تو مخت چرت فرو کردی بیچاره متهوع شد بالا اورد. ول کن پریسا تمامشو. راسی واسچی کمی بیبینیمت

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. یکی خداییش این مدل نوشتن رو توی کدوم بهشتی یاد میدن برم یاد بگیرم بابا من معادله ریاضی حل کنم اینهمه سخت نیست که گاهی کشف کلمات داخل کامنت تو. خخخ! از پس تو1نفر به نظرم هیچ مدلی بر نمیام. چی بگم دیگه! مثل همیشه خخخ. خخخ!
      شاد باشی.

  3. ناشناس می‌گوید:

    نبین پریسا. دیگه این صحنه هارو نبین. دیگه این چیزهارو نبین. اونها تموم شدن. دیگه نباید ببینیشون. دیگه نبین.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ناشناس. می دونی؟ من دیشب تا حدود های4صبح بیدار بودم و اگر1کوچولو به اینجا سرک می زدم1درصدکی احتمالش بود که مچت رو می گرفتم.

  4. له له می‌گوید:

    سلاام پریسا جان
    امیدوارم رو به راه باشی و اهوالت اوکی باشه
    میگمااا درست میشی یا طرفدار رو بندازم به جونت خخخ
    خودت رو داقون کردی با این سختگیریات
    یه کلمه رو تو اوج گرفتاریات تو اوج بد بیاریات فراموش نکن
    اون کلمه بیخیاله
    بیخیال بیخیال پریسا
    بیخیال هرچی پیش میاد
    بیخیال بیخیال بیخیال بیخیال بیخیال بیخیااااال
    شااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام عزیز. خدا نکنه تو له باشی واسه چی؟ آخجون حالا نوبت منه. خوب واسه چی؟ خخخ.
      طرفدار خخخ نه طرفدار نه خخخ خخخ وایی خداجونم خخخ!
      به خدا من سعی می کنم آسون پیش ببرم ولی گاهی خیلی سخته. خیلی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *