بیخیال عنوانش فکرم خالیه از هر عنوانی

سلام به همگی.
بچه ها! بیخیال توی هوای احوال پرسی های همیشگی نیستم. راستش اومدم که اومده باشم. سردم بود اومدم اینجا که، …
بچه ها من به نظرم آخرین در رو بستم! از خدا که داره می بینه پنهون نیست بذار شما هم بدونید. حالم این لحظه خیلی مثبت نیست. یعنی اصلا مثبت نیست. ترجیح میدم پشت سرم رو نگاه نکنم. دلواپسم که وا بدم. ببخشیدم که خیالم نیست از این پراکنده هام چیزی دستتون بیاد یا نه. معذرت می خوام. پراکنده هام رو واسه خودم می نویسم. واسه دل خودم. الان دلم خواست بگم. گوش ها و شونه ها همه گرفتارن اگر هم بیکار بودن کسی که دلم بخواد مستقیم براش بگم توی نظرم نیست پس اومدم اینجا نوشتم. تا آخرش همین مدلیه اگر توی هوای آسمون ریسمون نیستید نخونیدش من فقط نوشتم و دارم می نویسم که سبک بشم.
حالا دیگه فقط خودمم. فقط پریسا.
تصور نمی کردم پایانش این باشه. اصلا تصوری از پایانش نداشتم. بهم میگن زیادی جدی گرفتم. راست میگن. ولی من مدلم جفنگه. عاقل نیستم که!
به نظرم درست میشم. باید بشم. البته که میشم. من بدتر از این ها رو سپری کردم. مگه میشه این مدلی بمونم؟ نمی مونم. نمی مونم ابدا نمی مونم ولی الان، این لحظه، این لحظه ها، …
بچه ها می خوام تمرین کنم بیشتر از پیش بیخیال بشم. می خوام دیگه خیالم نباشه نگاه های سرد و غافل گیری های سرد رو. می خوام رمز پست های رمزیِ اینجا رو بردارم. بیخیال که کی میاد می خونه و چی در موردم خیال می کنه. اینجا مال خودمه و من آزادم هر جفنگی دلم بخواد داخلش بنویسم. پس بذار همه ببینن و هر تصوری دلشون می خواد کنن. می خوام تکرار کنم، تمرین کنم، مشق کنم که هیچ چیز اون قدر جدی نیست که بهش بسته بشم. می خوام خاطرم بمونه و پاک نشه که از هیچ سکوتی غافلگیر نشم. می خوام باور کنم که انتظار هر پایان تاریک و تاریکی رو بعد از1جهان پیوستگی باید داشته باشم. می خوام خودم رو باز و باز مجازات کنم که باز و باز اشتباه کردم و نفهمیدم. این دفعه دیگه چنان مضحک اشتباه کردم و چنان زشت نفهمیدم که حتی جرأت ندارم جایی توضیحش بدم. می ترسم طرف مقابل رو از شدت خنده بفرستم اون جهان.
نمی دونم کارم درست بوده یا نه توی این عصر آروم بهاری. ولی به نظرم هرچی که بود بهتر از این توقف مسخره بود. سکوت ها هوار می زدن که جای توقف نیست. باید می جنبیدم وگرنه به خدا بچه ها به خدا دق می کردم. داشتم از فشار سکوت هایی که این چند روز خودم رو خاک کردم تا بشکنمشون ولی نشکستن دق می کردم.
همکارم امروز دستم رو گرفت و چند لحظه سکوت کرد. بعدش آه کشید.
-چیه؟ چته؟ فدات شم ببین پاشو به این بچه ها درس بدیم دیر میشه. پاشو با این بچه کار کن پاشو هر کاری کن جز اینکه این طوری تمام مغنعهت خیس بشه. به خدا خانم جهانشاهی این طوری نکن به خدا گریهم می گیره هیچی هم که نمیگی چی شده آخه؟ بلند شو بچه ها موندن روی دستمون بسه چیکار می کنی با خودت پاشو تو رو خدا پاشو دیگه!
بچه ها خستهم. خیلی خیلی خستهم. اندازه تمام توانی که دیگه توی هیچ کجای وجودم باقی نیست خستهم. می دونم که چند روز دیگه1پست با حال و هوای عادی تر می زنم و میگم خوب که چی؟ درستم دیگه و حالم خوبه دیگه و شکلک چی و چی و از این مدل ها. ولی این لحظه خیلی وحشتناک خستهم. کاش زورم می رسید سکوت های تاریک رو واسه دفعه آخری می شکستم! اندازه1خدانگهدار. اندازه1کلام پایانی. اندازه1کلام کوتاه و حتی قهرآمیز. نشکست و من رفتم.
امروز1دوست در جواب بی تابی هام بهم گفت پریسا چند روز دیگه می خوایی خودت رو خورد کنی؟ ول کن این سکوت نمی شکنه. جواب نمیاد دیگه ادامه نده. فایده نداره.
بهش گفتم به نظرم درست میگی. تو و خیلی های دیگه که دارن بهم میگن. باید بجنبم.
یادمه1عزیزی همیشه می گفت توی هر کاری قدم اول و قدم آخر همیشه از همه سخت ترن. راست می گفت. قدم آخری رو نمی شد بردارم. به خصوص پیش از شکستن این سکوت های تاریک. ولی باید می جنبیدم.
اون دوست عزیز درست می گفت. تا کی می شد که ادامه بدم؟ دیگه ادامه ندادم. قدم آخر منتظرم بود.
برش داشتم! تموم شد!
این پایان کامل شد و دیگه ادامه ای براش نیست ولی نگاه برای تماشا همیشه هست. تماشا می کنم. تماشا می کنم و مطمئنم1زمانی که دیر هم نیست، همه می فهمن چیزی رو که من نمی فهمیدم و الان بهش آگاهم. و اون زمان من فقط تماشا می کنم. فقط تماشا می کنم و چه قدر هم با عشق تماشا می کنم وضوح واقعیت های تاریک رو که لای پرده های رنگی رنگی مخفی شدن.
بچه ها بیشتر از این نمی تونم این لحظه بمونم اینجا. فعلا میرم ولی بر می گردم. مطمئنا زمانی که دوباره اینجا هم رو ببینیم من به خودم مسلط تر شدم و اوضاعم عادی تر شده ولی همین الان با وجود اوضاع مزخرفم این قدر حواسم هست که وسط تمام این منفی ها، میشه1نقطه مثبت دید. اینکه1تجربه به تجربه هام اضافه شد. خیلی تلخ و تاریکه ولی معمولا تجربه های تاریک آموزگار های بهتری هستن. سخت می گیرن و درد دارن ولی آموخته هاشون از خاطر پاک نمیشه. تجربه های تلخ. تجربه های تاریک. تجربه های من!
الان نمی تونم. تا بعد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

12 دیدگاه دربارهٔ «بیخیال عنوانش فکرم خالیه از هر عنوانی»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    فکر کنم یه خورده برم منبر.
    تمام حرفاتون طبق معمول درسته و من فقط تأیید می کنم.
    قدم اول و آخر که گفتید رو هم تجربه دارم ازشون سخت ترین قسمت های هر ماجرایی همین دوتا هستند؛ دوستتون درست گفته.
    نمیخوام نا امیدتون کنم ولی وابسته نشدن و رد شدن خیلی خیلی سخته.
    بار ها تمرین کردم بار ها شکست خوردم بار ها از اول شروع کردم ولی همیشه شکست خورده من بودم چون یاد نگرفتم وابسته نشم.
    آخه مگه میشه وابسته نبود؟
    به نظر من اون هایی هم که میگن من وابسته نمیشم یا دروغ میگن یا نوع وابستگیشون فرق می کنه با وابستگی های ما ولی اگر به هیچ چیز وابسته نمیشن به عقیده من اون ها بلانسبت جناب شما آدم نیستند.
    اصلاً آدم یعنی وابستگی.
    تمام وسایل خونه هامون رو که باهاشون سر و کار داریم در نظر بگیرید برای هر کدومشون که اتفاقی می افته تا مدتی فکرمون رو به خودش مشغول می کنه. حتی اگر یه لیوان باشه که بشکنه باز هم اگه شبیهش رو بخریم اون اولیه نمیشه و یادش می افتیم.
    دیگه رابطه آدم ها با هم که هر چی باشه از وسایل که عمیق تره.
    مگه میشه در یک رابطه ای همیشه حواسمون باشه که وابسته نشیم و بدونیم همیشگی نیست و یه روزی قراره به هر دلیلی از هم جدا بشیم؟
    نمیشه.
    به تمام مقدساتی که قبول دارم این نشدنیه.
    فقط باید سعی کنیم نوع وابستگیمون رو تغییر بدیم وگرنه این که وابسته نشیم من که میگم نشدنیه.
    خیلی هم از کار های دنیا لجم می گیره که همیشه در رابطه ها طرف مقابل یا به کلی متوجه این وابستگی عمیق ما نسبت به خودش نیست و یا اگر هم هست درگیر کلی ناز و ادا و نوازش های بی خود میشه که تا بیاییم با هم بودن رو بفهمیم فرصت ها تموم میشن و لحظه تلخ جدایی می رسه و ما می مونیم و یک جهان وابستگی و خاطرات پراکنده که معلوم هم نیست چه زمانی قراره دست از سرمون بر دارند.
    اصلاً کار دل و احساس که عقلی نیست که بگیم خب از این جا به بعد کلید خاموش کردن رو می زنیم و احساسات رو کنترل می کنیم این جا که بحث دو دوتا چارتا نیست.
    بسه دیگه!
    این بحث رو هر چی کش بدم کش میاد و حرف هام هم به درد خودم هم نمی خورند چه برسه به بقیه.
    آرزو می کنم کمتر یادتون بیاد چون نمیشه که فراموش کنید. همین دوست من.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. آشنای مثبت. همراه مهربون همیشگی. تمامش لایک. شما ها هم شبیه من هستید آیا؟ با وسایل خونه حس آشنایی دارید؟ من خیلی دارم. خیال می کردم فقط خودِ پریشانم این شکلی هستم. خخخ. من خیلی این تعهد رو به خودم کردم ولی نشد. می دونم که باز هم نمیشه ولی دسته کم میشه گاهی بشه. یعنی هر جایی به هر چیزی بسته نباشم که کار بده دستم. ناشناس و یکی و خیلی های دیگه راست میگن من با خودم بد تا می کنم. کار درستی نیست باید انجامش ندم. کاش بلد بشم! کاش بشه! راستی شما امکان نداره منبرتون به مال من برسه. رکورد مال خودمه و تمام. خخخ!
      ممنونم که هستید. ممنونم خیلی زیاد. ممنونم که هستید.

  2. یکی می‌گوید:

    این اولین باره ک پستتو ک خوندم فوری نکامنتیدم. کلیاتو گرفتم ولی اصل مطلبو ملتفت بودم. باس میرفتم بینم چیکار کردی. اتفاقا خیلیم نگشتم برقی رسیدم بش. پریسا خودتو اذیت نکن. بیبین چی میگمت. تموم شد دیگه. خوب کردی. بلاخره ک چی. اون ریفیقتم راس گف آدم مگه چقد خودشو خاکیخوکی میکنه باس بس میکردی دیگه. دیگه یسره شد خلاص. توم یخده تاب بیار همچی اوکی میشی خودت خودتو نشناسی. کارت درسته. رمزارو بردار. خودت باش. بیخیل نظرات بقیه. تو پریسایی. لازم نیس اسمورسمت پس دنبالش باشه. اعتبار خودت پیش دوسات اینقده هس ک اسمونشونت بقیه نخواد. اگه از من میشنوی تو هرچی میشد کردی. من بودم تا اینجاشم نمیرفتم و تو رفتی. دیگه بهش فک نکن. بیا واسمون پستای بعدیتو بزن. رمزاتم پاک کن. این حالت اوکی میشه. راحت باش. چند روز دیگه راحت میشی. من بهت قول میدم. هی بیبینیمتا نری ک بری. زود بیا منتظریم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. من هیچ آدرسی ندادم تو چه جوری رفتی پیدا کردی زود هم رسیدی؟ خخخ! یکی! به نظرم تو درست بگی. تو و همه. الان حس می کنم چند روز دیگه زیادی به قول شما ها اوکی بشم اینقدر شدید باشه این اوکی شدنم که از شدت شرمندگی های این روز هام بمیرم. عه راستی1چیزی به ناشناس نگفته بودم برم بهش بگم. اگر حالش باشه. کی حوصله داره ویرایش کنه؟ ممنونم که هستی یکی.

  3. آریا می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    امیدوارم بهتر باشی
    سخته پریسا سخته. اما غیر ممکن نیست
    میتونی رها بشی تلاش کن
    بیخیاله کد گذاری شو
    اینقدر خودت رو اذیت نکن
    اینقدر به خودت سخت نگیر
    همه چی درست شدنیه.
    پریسا گزشته دیگه گذشته

    سعی کن پریسا سعی کن از گذشته دل بکنی
    آیندت رو به خاطر گذشتت خراب نکن
    ر همیشه گفتم ارزش آرامش بالاتر از این حرفاست که بخواییم برهمش بزنیم
    زندگیتو سخت نگیر
    تو هیچ تقسیری نداری که بخوایی اینقدر خودت رو مجازات کنی
    با خودت مهربون تر باش
    شااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریای عزیز.
      درست میگی ارزش آرامش بالاست. کاش بشه که حفظش کنم. آریا گاهی سخت میشه. خیلی سخت. دارم سعی می کنم. دارم واسه حفظ خیلی چیز ها سعی می کنم و پاک کردن خیلی چیز ها. کاش بتونم. کاش بتونم!

  4. ناشناس می‌گوید:

    سلام.
    پریسا یکی داره درست میگه. با تمامش موافقم. با کاری که تو کردی هم همینطور. ببین! شاید اذیت شده باشی و داری میشی ولی اینطوری دیگه بلاتکلیف نیستی. الان دیگه تکلیفت و فرمانی که به دلت میدی مشخصه. دیگه جایی واسه تردید کردنها نیست و این کمک میکنه تا قدمها به جلو سفت باشن. چه فایده داشت اینهمه تردید و اینهمه آخه و اما و متعلقاتش. دیگه تموم شد. به قول خودت آخرین در هم بسته شد و پایان. دیگه بسه. آروم باش و اجازه بده این ساعتهای اولیه بگذرن و تموم بشن. هیچ کاری نکن. بیتابی نکن. با هوار و حرص توانترو تلف نکن. واسه خلاصی از فشاری که بهت میاد بیخودی تلاش نکن. پریسا هیچ کاری نکن. فقط آروم باش تا اوایلش بگذره و بره. بذار بره پریسا. بذار بره. بهت اطمینان میدم که مثل باد میره و تو دوباره از ته دلت میخندی. شاید یادت نره ولی دردش کم میشه. شاید هم چند وقت دیگه همونطور که خودت گفتی مایه خنده باشه. حتی واسه خودت. اونقدر از یادآوریش بخندی که احتمالش باشه بری اون جهان. کسی بهت نمیخنده پریسا. از بین اطرافیانت اونها که براشون ارزشمندی ابدا بهت نمیخندن. شاید واسه بقیه این اتفاق اصلا جدی نباشه ولی اونها میفهمن که این واسه تو هم جدی بود هم خیلی مهم. به اهمیت از دست دادن باغی که یک درخت توی خاکش ریشه داشت. ابدا تردید نکن که کسی به درد تو نمیخنده. اطرافترو ببین! خیلیها هستن که اگر این واسه خودشون بود ابدا در حساب هم نمیومد ولی درک میکنن که واسه تو چه اندازه جدی بوده و دربست آمادن که باشن و کمکت بشن. دیگه بسه. خب؟ تو هم باید کمک کنی. به اونها و به خودت باید کمک کنی. باید سپری کنی تا سپری بشه. میشه بهت قول میدم. حالا دیگه بلند شو. پاشو یک کاری کن. هر کاری جز گیر دادن به اینترنت و نفس بریدن. بزن از خونه بیرون. مروارید بباف. موزیک شاد گوش بده. با یک نفر از اطرافت که خیلی بیشتر هوای هواترو داره بشین حرف بزن بگو بخند قهوه بخور برنامه هاترو فیکس کن برید یک جایی تفریح و همراهی و همه چیز. چنان از سرت میپره که باورت نمیشه. تو هم عاقلی هم مثبت. فقط با خودت بد تا میکنی. دلم میخواد و خیلی دلم میخواد و خیلی منتظرم که در پست بعدی شادتر ببینمت.

    • اون یکی می‌گوید:

      س.
      خیلی جالبه که با اسم ناشناس خودت واسه خودت کامنت میذاری.
      خیلی تعجب نکن. انقدر این کار رو تابلو انجام دادی که مطمئنم همه با من در این مورد موافقن.
      هرچی که هست، نشون میده تو نیاز به جلب توجه داری و حتی خودت هم به خودت توجه میکنی و واسه خودت کامنت میذاری.
      اینجور آدمها همیشه غیر قابل اعتماد هستن و هیچ وقت نمیشه روشون حساب کرد. نه رو رفاقتشون، نه رو صداقتشون و حتی نه رو سلامت روحیشون.
      فقط نوشتم که گفته باشم شاید از پشت کوه اومده باشیم. ولی با هواپیما اومدیم. دفه ی بعد یه کم لا اقل سبک نوشتنتو عوض کن که انقدر ضایع نشی.
      شاید این کامنتو بخونی و پاکش کنی. برام مهم نیست. برام مهم اینه که خودت بخونی که خوندیش. من از کسی که تعادل روحی نداره توقع کار عاقلانه هم ندارم.

      • پریسا می‌گوید:

        اوه سلام درمونگر من! چه عجب این طرف ها! خیلی زمان بود نمی دیدمت الان هم با اسم و رسم و ایمیل جعلی میایی. آخه این درسته؟ البته در مرام شما بله که درسته. خوب بهت می بخشم آخه ازت توقع بیشتر نمیره. البته از طرف من. خوب حالا بریم سر بررسیِ کامنتت. می بینی که منتشرش کردم. حالا جوابت رو بدم که شرمندهت نشم.
        میگم تو هم خیلی شبیه خودم نوشتی زمان هایی که من عصبانی میشم. نکنه تو هم منی! بعید نیست که باشی ها! من دیدم اینجا درگیری و مزاحمت نیست دلم ماجرا خواسته باشه تو رو ساختم به جات کامنت دادم که با خودم درگیر بشم. هان؟ نمیشه؟ میشه ها! خوب مثل اینکه نمیشه. آخه من از تو بهترم. دسته کم معترفم که عاقل نیستم و ادای عاقل های درمونگر همه جا خیر رو در نمیارم. نه نه من تو نیستم خوشم نمیاد که باشم تو زیادی وا رفته ای شخصیتت رو نمی پسندم. این از تو. خوب حالا خودم.
        من روانم درد می کنه و تو حضرت آقای آگاه سلامت قرار بود درمونم کنی یادته سوپرمن شده بودی افتاده بودی وسط چه مزخرفاتی که نمی گفتی؟ می خوایی بگمشون؟ نه بابا نمیگم. فقط گفتم که بدونی جز خودت بقیه هم بلدن حدس های آنتیک بزنن با این تفاوت که مال من به واقعیت نزدیک تره.
        خوب حالا بذار ببینم تو چیچی گفتی؟ ناشناس خودمم بله؟ خوب باشم. تو واسه چی آتیش گرفتی؟ حضرت آقا تو خیال کن من عشقم باشه واسه خودم قطار قطار شخصیت بتراشم توی سایت خودم واسه خودم کامنت بزنم تو مشکل داری؟ دردت میاد نیا نخون تا به خیال خودت فهمت رو کسی به بازی نگیره. هان چی خیال کردی الان میام زنگ می زنم بهت گریه که تو رو به خدا باور کن این شکلی نیست و اون من نیستم و من اون نیستش و بیا باز بخواه که بخوام تو درمونم کنی دلواپسم بشی باز بگم چی و چی یا بسه؟ ببین من دیگه خسته شدم خیالم نیست همه جهان چه مدلی تصورم کنن. تا جایی که به کسی آسیب و ضرر نمی زنم هر غلطی دلم بخواد می کنم خوشت نمیاد به جهنم که نمیاد. اصلا هم خیال ندارم واسه خیالات خام تو که از سر فرو بردن نمی دونم چه مدل ناکامیی از حلقت در میاد برم بچرخم این ناشناس رو گیرش بیارم پس گردنش رو بگیرم بنشونمش جلوی تو بگم ببین اینه حالا جان کس و کار هات منو باور کن. ببین. من واقعا نمی دونم این ناشناس کیه. ولی تو باورم نکن. به جهنم. چون من هرگز باورت نداشتم. حتی زمان هایی که اونهمه جفنگ پشت هم می بستی فرو می کردی پشت خط تلفنم. واقعا که موجود…ای هستی. تا زمانی که مثل احمق ها وانمود می کردم بوق حرف هات شدم رفیق بودم و الان که آخرش هم جرأت نکردی معلوم کنی سر چیچی باهام چپ افتادی تازه خاطرت رسیده که من1چیزیم هست! تو آدم… از تمام رفیق نما هایی که تا الان دیدم سیاه تری. حتی از من که توی پرونده عملم لکه هایی دارم که حتی پیش خدا هم به زبونشون نمیارم چون می ترسم بعدش از شدت شرمندگی از درگاه پروردگار دود بشم برم جهنم. دفعه دیگه مواظب خودت و زبونت و حدسیاتت و البته دماغ جستجوگرت باش. دیگه تمومش کن خوب؟ دیگه نمی خوام ازت کامنت اینجا ببینم نه واسه اینکه ازت بترسم. خوشم نمیاد. از مدلت، از شخصیتت، از نگاهت، از حس و حالت، از هیچ چیزت خوشم نمیاد. هر زمان جرأت داشتی مثل مرد با اسم اصلیت و ایمیل اصلیت و شخصیت خودت بیایی و البته قبلش هم برام بگی سر چی1دفعه بی خود و بی توضیح باهام تاریک شدی اون زمان قابل اینی که طرف صحبتم بشی ولی تا اون زمان دیگه این طرف ها نبینمت. تمام.

      • رضا می‌گوید:

        سلام به آقای بزاهر محترم
        مواظب حرف زدنت باش فقط همین اگه مردی با اسمه خودت بیا
        البته نگفته میدونم کیی هستی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام ناشناس. این دفعه از آخر جواب میدم میرم اول. شکلک ایجاد تنوع از راه های سالم. تو درست میگی احتمالا سریع تر از زمانی که خودم تصور می کنم درست میشم. ولی این، آخه این، چی بگم بیخیال. جدی الان حس مثبت تری دارم. هر لحظه که پیش تر میره بیشتر دلیل پیدا می کنم که مثبت تر باشم. یکیش همین الان توی راه که می اومدم اینجا افتاده بود جلوی پام شوتش کردم اون طرف. خخخ! برات نمیگم چی بود چون ایمیلی که زدی اینجا به احتمال بسیااار قوی جعلیه و ایمیل راستکی نداری پس حقته ندونی و جا بمونی. باز هم خخخ!
      ممنونم که میگی مثبتم. جدی سعی می کنم مثبت باشم ولی نمی فهمم کجا گیر داره که نمیشه. آخرش منفی در میام. باز هم خخخ! می بینی؟ از اون طرف بوم خورده توی سرم. دیروز همش گریه می کردم امروز همش می خندم و خلاصه شکلک جنون.
      من خوبم ناشناس. ممنونم از حضورت. راستی همه شما بهم میگید بیخیال باشم می دونی1گاهی هایی پیش میاد که1کوچولو سخت میشه؟ دلت می خواد همچین تمیییز خیالاتت رو جار بزنی و هیچی باقی نذاری و دلت خنک بشه! دیگه نمیگم خخخ می ترسم بزنی با1چیزی نصفم کنی. ولی نه خداییش این دفعه روی این بیخیال که گفتم می مونم. سعی می کنم که بمونم. دارم سعی می کنم دیگه. ببین1دفعه دیگه بگم خخخ؟ فقط1دفعه. خخخ!
      خوب بسه من در برم تا ضربهت نیومد. راستی ببین! خخخ! فرااااااااار!
      شکلک یواشکی دوباره اومدم. خدا بگم چیکارت کنه ناشناس ببین چه بساطی درست می کنی برام! میگم قرار بود من از شدت خنده ملت رو بفرستم اون جهان نه خودم برم که! این توصیف و لفظ و کلا این گفتنه مال من بود که تو کش رفتی. واسه همین1نکته با ارزش اومدم کامنتم رو ویرایش کردم الان نباید بهم صدمه بزنی چون ویرایش کردنش برام سخت بود و به شدت تنبلیم می اومد. خوب این کار ها رو نکنید دیگه! جدی من رفتم الان1بلایی سرم میاد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *