تو نيستي كه ببيني!.

تو نيستي كه ببيني بهار آمده باز،
سحر به سِيرِ گل و سبزه زار آمده باز.

تو نيستي كه ببيني جهان گل افشان است،
تو نيستي كه ببيني خزان پريشان است.

تو نيستي كه ببيني شكوفه مي خندد،
سمن به فرقِ مَه و مهر، تاق مي بندد.

تو نيستي كه ببيني شميم جاري شد،
تو نيستي كه ببيني خزان فراري شد.

تو نيستي كه ببيني بنفشه ها شادند،
ز بندِ سوزِ زمستانِ سرد، آزادند.

تو نيستي كه ببيني!.

به شهرِ ما گهِ شور و هَزار و خورشيد است،
گهِ شكوفه و صبح و ترانه و عيد است.

هَزارها به دلِ سبزه زار مي خوانند،
ز باغ و از سحر و نوبهار مي خوانند.

جهان به دستِ بهاران، شكوفه باران شد،
خزانِ تيره ز دشت و دمن گريزان شد.

به خاكِ سردِ زمين، مهرِ مهربان خنديد،
به باغ، نسترن و ياس و ارغوان خنديد.

بهار سر زد و گل در برِ زمين وا شد،
گلِ سُرور شكفت و انيسِ دل ها شد.

تو نيستي كه ببيني!.

شبِ وداعِ تو روحم پر از شرر مي شد،
تمام عشق، ز بغضِ ترانه تر مي شد.

سكوتِ تلخِ شبان گه سياه و سنگين بود،
ز خونِ ديده ي تارَم سپيده رنگين بود.

ميانِ جاده ي ترديد و ترس و تنهايي،
به كامِ شام گهي بي كران و يلدايي.

رهي دراز و سرشكم چراغِ اين ره بود،
ز سوزِ جانِ خموشم ستاره آگه بود.

دلم به گاهِ بهاران، اسيرِ پاييز است،
ز سوز و حسرت و درد و شرار، لبريز است.

تو نيستي كه ببيني!.

تو نيستي كه ببيني كنون خزانِ من است،
بهار در غمِ هجرت، خزانِ جانِ من است.

تو نيستي كه ببيني چو غنچه پژمردم،
به قعرِ سردِ سياهي، ز غيبتت مُردَم.

تو نيستي كه ببيني سراي گل خاك است،
تو نيستي كه ببيني بهار، غمناك است.

تو نيستي كه ببيني خموش بشكستم،
تو نيستي كه ببيني به خاك بنشستم.

شبِ سياهِ نگاهم ستاره باران شد،
دلم ز داغِ فراقت شكست و ويران شد.

تو نيستي كه ببيني!.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «تو نيستي كه ببيني!.»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    فقط همین یک جمله از دکتر شریعتی به نظرم می رسه که بهتون بگم:
    اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم و این زندگی من است.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. 1جهان معذرت می خوام که اینهمه دیر کردم. امروز صبح داشتم جواب می دادم که بقیه رسیدن و دیگه حتی1ثانیه هم زمان برای مکث نبود و باید می رفتیم تا به باقی عید دیدنی های امسال برسیم این بود که تا حالا طول کشید.
      چی بگم! چی میشه گفت جز سکوت، و سطر هایی که هر چند گاه سیاه می کنیم و نمی کنیم! سطر هایی مه گرفته و اگر مهلتی باشد، خیس!

  2. یکی می‌گوید:

    نمیدونم چی بگم پریسا. میدونی دلم میخواس منم بودم. خعلی دلم میخواس. پدربزرگم بچگیامون میگف اونا هسن ما نیمیبینیم. پریسا لازم نیس طرف رو خاک باشه تا اینا ک شمردیرو بیبینه. اونا میبینن. ما سیرشون نمیکنیم. چشامون قد این حرفا نیس ولی اونا. پریسا. نمیدونم چی بگم. کاش منم بودم. خعلی دلم میخواس

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. کاش پدربزرگ ها بودن و باز هم به ما می گفتن! یکی! دلم پدربزرگم رو می خواد که باشه و از جهان باقی و از این توضیحاتی که الان واسم گفتی برام بگه بلکه دلم، این دل زبون نفهم روانیم1خورده بس کنه! یکی! بیخیال امشب روضه نخونم.
      لازم نبود تو باشی یکی. تو جات در این زمانه. در زمان حال. اگر تو بودی، اگر… یکی اگر تو بودی و الان اینجا نبودی من، … یکی! تو مال الان هستی. مال اینجا. مال آن سوی شب. می دونم که می فهمی پس توضیح لازم نیست. ممنونم که اینجایی یکی. ممنونم که هستی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *