عید امسال

سلام به همگی.
آخجون بچه ها تعطیل شدم! البته فردا رو هم باید می رفتم ولی همگی دسته جمعی رفتیم مرخصی نوشتیم گذاشتیم روی میز بنده خدا مدیر اون هم زنگ زد اداره گفت با ما چیکار کنه. مدیر ما از خط قانون این طرف تر نمیره و من تصور می کنم اگر تمام ایران مدیر هاش این شکلی بودن همه چیز یا دسته کم نصف چیز ها می رفتن سر جای خودشون. و اگر تمام ایرانی ها هر کدوم مدیر خودشون بودن و شبیه مدیر ما بودن دیگه قطعا تمام چیز ها می رفتن سر جای خودشون. خوب واقعیت اینه که شبیه های مدیر ما زیاد نیستن. ما یعنی خیلی از ما مدیر های بدی واسه خودمون هستیم. به خودمون که می رسیم روی دیوار قانون در های مخفی تبصره می سازیم تا از بنبستش رد بشیم. خودم رو میگم.
بیخیال.
بچه ها تعطیل شدم تااااا14. آخ جون. حالا از فردا صبح باید به خودم فحش بدم چون می دونم سر6بیدارم و خوابم نمی بره. خخخ!
از تصور تعطیل شدنم خوشم میاد ولی مثل گذشته ها هوارم نمیاد. نمی دونم چه مدلی توضیح بدم. شاید دلواپسم. دلواپس اینکه وسط تعطیلی و آرامش، … توضیحش رو بلد نیستم. طبق معمول.
گاهی1مدل دلواپسی نکبت میاد و نمیره. معمولا تا می خوام آرامش رو حس کنم میادش و معمولا من از پسش بر نمیام. این دفعه هم، بچه ها من1خورده، …
عید امسال واسه ما1خورده متفاوته. به خاطر بیماری برادرزادم و1سری اتفاق های مزخرف دیگه که از نظر و نگاه من حتی ارزش توضیح هم ندارن ما تنها هستیم. یعنی من و خونواده. به نظرم شبیه قرنتینه میاد. هرگز از خودم این تصور رو نداشتم ولی راستش موافق این اوضاع نیستم. من طرفدار تنهایی هستم ولی این، …
بچه ها واسه چی ما آدم ها اینهمه تاریک می بینیم؟ واسه چی هر لحظه و هر لحظه یادمون میره که شاید فردا دیگه نباشیم؟ باورم نمیشه که اینهمه فراموشی توی وجود هامون باشه. باورم نمیشه! واقعا اگر می شد بریم بالا و از بالا تماشا کنیم می دیدیم که تمام بحث های جهان به هیچ نمی ارزه زمانی که میشه دست در دست هم شاد بود و از ته دل و از سر خوشی صمیمیت ها خندید. احتمالا من زیادی طرف دل و احساسم. چون می بینم این حرف ها و این مدل دیدن ها دیگه توی جهان امروز جایی ندارن. بین خواهر و برادر ها سر موارد بسیار مسخره و پوچ آن چنان درگیری هایی میشه که طرف میاد صاف میگه من که مردم فلانی نیاد سر جنازهم و اون هم که مرد من نمیرم سر ختمش. وحشتناکه! گاهی حس می کنم روحم از اینهمه تاریکی دردش میاد. چه دردِ تاریکی!
سعی کردم درستش کنم ولی جواب ها همه تاریکن. به همین تاریکی که واستون گفتم. بچه ها به اینهمه تیرگی که فکر می کنم دلم خیلی می گیره. ما آدم ها کی اینهمه تاریک شدیم؟ اینهمه سیاهی از کی و از کجا اومد توی دل هامون؟ دل هایی که1زمانی جای محبت و جای درد های همدیگه و جای خدا بود، از کی اینهمه سیاه و سخت و تاریک شدن؟
عید امسال رو نمی دونم دوستش دارم یا نه؟ اگر بگم ندارم چنان شدید دلم می گیره که انگار صمیمیت1دوست بسیار عزیز رو رد کردم و من می مونم و اشک های واقعی. اگر هم بگم دوستش دارم، … بچه ها بهار و عید رو دوستش دارم ولی دلم می خواست اینهمه سکوت نداشت واسه من. به نظرم اطرافیانم بدشون نمیاد چون ظاهرا اصلا حواسشون نیست که میشه بدون خشم و حرص از دست همدیگه هم زندگی کرد. اتفاقا میگن این شکلی، یعنی این مدلی که امسال ما هستیم بهتره. راحتیم. خوبه. ولی من موافق نیستم. من شادی های دسته جمعی و عید دیدنی ها و تبریک گفتن ها و شلوغی های شاد و خنده های بی دلیل جمع های عید رو دوست دارم. من امسال تمامشون رو دلم می خواد و اون ها نیستن.
عید امسال رو سرد می بینم بچه ها. من از این سردی خوشم نمیاد و به هیچ منطقی بلد نیستم اطرافم رو قانع کنم که این درست نیست. اون ها مثل گذشته های من، از مردم فقط تاریکی هاشون رو می بینن. من گاهی از اینهمه تاریک دیدن های اطرافم خسته میشم. به تصور خودم، خودم آخر منفی دیدن بودم ولی حالا می بینم که تصورم اشتباه بود. بچه ها من از قهر متنفرم. از کدورت ها بدم میاد. از سردی سلام ها خسته میشم. چند هفته پیش2تا از همکار هام به شدت حرصیم کردن به طوری که هنوز دلم ازشون پاک نیست ولی هیچ مدلی نتونستم باهاشون قهر کنم. اون ها اولش هی گفتن و گفتن و بعدش چون دلم نخواست توضیحاتشون رو گوش بدم زدن به خشم و سکوتم رو گذاشتن به حساب قهر و سکوت کردن و من با اینکه هنوز مطمینم حق با خودم بوده حاضر نشدم قهر رو نگه دارم. باهاشون قاطی نشدم و نمیشم ولی سلام و خنده های هرچند کم باید باشن و هستن. زمانی که فهمیدم به1مشکل کوچیک خوردن خدا می دونه که دلم پیش گرفتاریشون جا موند و صبح فرداش تا طرف رو دیدم اولین چیزی که پرسیدم این بود که مشکل به کجا رسید. خیالم نیست اون2تا چه مدلی تصورم می کنن. برای من مهم اینه که دم تحویل سال می دونم که بینمون سکوت نبود. از اون سکوت های زشت و تاریک. این من هستم. کسی که1دفعه دیگه هم گفته بودم، همین جا گفته بودم که در تمام اطرافم دنبال1نکته مثبت حتی خیلی کوچولو می گردم که بشه طرف رو دوستش داشته باشم. حالا اگر این طرف از بستگان باشه که دیگه اصلا جای هیچ بحثی نیست. من این مدلی می بینم ولی نمی دونم واسه چی نمیشه که بقیه اطرافم هم این مدلی ببینن. اینهمه فاصله های سیاه رو نمی دونم چه مدلی باید پاکشون کنم.
نمی فهمم دلی که می تونه محبت من و محبت جیگیلک و محبت باقی خونواده رو توی خودش جا بده، پس مشکلی نداره. پس واسه چی بیرون از حصار خونواده اینهمه از مردم و از بستگان تاریکه؟ من پای صحبت اون طرف ماجرا هم نشستم و اون ها یا از سر سیاست یا از روی اخلاص میگن که دلتنگ دیروز ها هستن و مشکلی ندارن با پاک شدن این تاریکی های لعنتی. ولی، …
دلم این رو نمی خواد بچه ها. دلم این سکوت سرد رو نمی خواد. دلم1عید می خواد مدل عید های گذشته ها. کاش زورم می رسید. کاش دست هام این قدر توانا و این قدر بلند بودن که می رسیدن به تمام دل ها و تمام تاریکی ها رو ازشون پاک می کردم. کاش اینهمه توان در دست هام بود! اون قدر که درازشون می کردم و همه دل ها رو مثل1پرده بارون خورده می گرفتم و به شدت می تکوندم تا هرچی گرد و خاک روشون نشسته غبار بشه و بره به ناکجا و دیگه هم برنگرده! جدی داستان ما آدم ها خیلی مسخره هست. به اسم هم اخم می کنیم و فحش می فرستیم و سر خاک هم ضجه می زنیم. یادمه همین نزدیکی ها1کسی رو می شناختم هنوز هم می شناسم که با خواهرش به شدت درگیر شد و قهر کردن. از اون قهر های سنگین. خواهره می گفت دلش تنگ شده واسه خواهرش ولی این طرف ماجرا سفت می گفت خواهرش فلان بدی رو در حقش کرده و اون دیگه هرگز نمی خواد ببیندش. هرچی بهش گفتم بذار بدی کرده باشه باهاش صمیمی نباش ولی قهر نباشید قهر سیاهه پشیمونی میاره فایده نکرد و گوش نداد و قهرشون تموم نشد. زد و برای خونواده خواهره1مشکل مالی خیلی بد پیش اومد که در نتیجه اون ها1ضرر خیلی خیلی بزرگی کردن. این خواهر عصبانی که نمی خواست خواهرش رو دیگه ببینه نشست به زار زار گریه کردن. من اونجا بودم دیدم. بلند بلند گریه می کرد. من هم دردم اومده بود از این اتفاق وحشتناکی که برای اون خونواده افتاده بود. گریه هم یواشکی کردم. ولی اون خواهره داشت دلش می ترکید. بهش گفتم1زنگ به خواهرت بزن دلداریش بده. آدم ها توی غم ها و توی شادی ها پشت گرمی های هم رو می خوان. زنگ نزد. می گفت من واسشون ناراحتم خیلی هم زیاد ولی دیگه نمی خوام ببینمشون. اون رضایت نداد و قهر بینشون تموم نشد. نشست و دور از خواهر گرفتارش حسابی براش گریه کرد و این لکه تاریک بین اون2تا هم خون همچنان باقیه و شبیه1لکه گِل روی1پارچه سفید، چرک مرده شده و شاید با گذشت زمان ماندگار تر هم بشه. اون قدر که دیگه هرگز پاک شدنی نباشه. آخه واسه چی؟ واسه چی ما آدم ها اینهمه بد شدیم؟
عید امسال رو دوست دارم ولی می دونم که دم سال تحویل و در طول سکوت تعطیلات به شدت سردم میشه از اینهمه شب. بچه ها جدی هیچ راهی نیست که دست های آدم ها دوباره به هم برسن و گرمای نبض های صمیمی دوباره به جمع های ما برگردن؟
خدایا! خدایا1کاری کن! به مخلوقاتت این تدبیر رو بده که به خاطر داشته باشن ما موندگار نیستیم. سال آینده هم میاد و چه بسا که ما نباشیم یا افرادی از بین ما دیگه نباشن. خدایا! اجازه نده بنده هات زیر بارِ اون یادش به خیر های دردناک بعد از از دست دادن ها و از دست رفتن ها له بشن! خدایا! عید امسال اطرافم رو از این خواب تاریک بیدار کن! من هرچی کردم نتونستم خودت1طوری درستش کن! خدایا! خیلی این رو می خوام. لطفا. خدایا! لطفا!
ببخشید بچه ها که نوشتن های امشبم برخلاف تصورم شاد از آب در نیومد. اینجا نگم می ترکم از بس پر میشم. شما ببخشید.
خوب، دیگه نق زدن بسه. برم1خورده آرشیو موزیک های چند سال خاک خورده بدون استفاده داخل سیستمم رو بتکونم و پاک سازیش کنم. داخلش1عالمه موزیکه که باید حذف بشن و خلاصه تمیز کاری و خلوت کردن پوشه ها و از این چیز ها.
بچه ها! تمام این ها دست ماست. دل هامون رو میگم. دست ماست. دل ها جای چیز های خیلی خیلی قشنگن. به شب نبازیمشون.
ایام به کام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال و , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

32 دیدگاه دربارهٔ «عید امسال»

  1. یکی می‌گوید:

    پریسا این فقط تو خونواده شما نیس الان کموبیش همجاییه. ولی بنظرم اوضا تو خونواده شما خیلی خفنه. هی تو زورتو زدی بقیش با خودشون. حق داری خوشت نیاد ولی عوض ک نمیشه پ بیخیل. همشو راس میگی ولی وقتی نمیگوشن نمیگوشن دیگه. راسی تو زیادم منفی نمیبینی بنظر من تو فقط یوخده تحملت نرمش نداره. ینی سخته. ینی تحمل خالصه تاب نداره. تو تحمل میکنی تا تموم شه بعدش یدفه میترکی جای تمام سکوت کردنات میبری وقتیم ک بریدی دیگه بریدی هیچ زوریم زورش نمیرسه دیگه وصلت کنه حتی زور خودت. من اینجوری شناختمت درست و غلطشو بنویس بحساب اینجانوشتات. پریسا عید خونه و فامیل شاید واستو سرد باشه ولی تو یادت باشه ک اینجا من ی نفر اندازه تمام فامیلاتون منتظر اتفاقای خفن سالدیگه واستو دقه میشمرم و یادتم باشه بجز من خیلیا دیگم هستن ک یا نمیگن یا الان نیسن خلاصه هرکی نباشه من هستم. خودتم جیز نده اونا بلاخره بیدار میشن. شاید دیر شه ولی دیروزودش و بدوخوبش پای خودشون. عذابوجدانشم مال خودشون. اگه تونسی خودت پاشو برو خونه اونایی که اینا نمیخوان عیددیدنی اگم نتونسی ی زنگو بشون بزن اگم اینم نتونسی دعاشون کن و تو دلت باهاشون خوب باش. هی درست میشه عیدو دوسداشته باش تعطیلیاتم ذوقشو کن حالشو ببر. پریسا چسبیدن پستاتو کی شرو میکنی. بازم بنویس بینم در چه حالی. منتظرم

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. چه قدر درست گفتی تمامش رو! آره توی خونواده من اوضاع1خورده زیاد این مدلیه. به قول تو خفن. خخخ! یکی! می دونی چندتای دیگه هم دقیقا منو این شکلی که گفتی توصیفم کردن؟ یکیش مادرم بود یکیش هم یکی از دوست های بسیار عزیز بود که اتفاقا همین چند روز پیش بهم دقیقا همین ها رو گفت. تحمل می کنی و زمانی که تحملت تموم میشه1دفعه جای تمام تحمل هایی که کردی چنان می بری که دیگه هیچ طوری نمیشه درست بشه و درست بشی. دیگه بریدی و تموم شد. جدی من این طوریم؟ خخخ!
      توی دلم دعاشون می کنم یکی. تمام بستگان رو که عید امسال خونهم نمیان و خونهشون نمیرم. یکی! کاش این طور نمی شد!
      می دونی؟ گاهی1حرف، 1کلمه، 1جمله خیلی کوتاه و معمولی چنان آرامشی بهت میده که تکیه به1کوه نمی تونه بهت چنین آرامشی بده. بخش آخر کامنت تو الان اون حرف بود. ممنونتم یکی. واسه همه چیز امسال ممنونتم یکی. واسه ایمیل هات، واسه کامنت هات، واسه حضور هات، واسه اون2هفته وحشتناکی که از وحشت حال جیگیلک به خودم پیچیدم و تو اینجا کنارم بودی، واسه همه بودن هات ممنونتم یکی.
      ایام به کامت.

  2. رضا می‌گوید:

    سلاااااااااااام
    من اونقدی بزرگ نیستم و چیزی نمیدونم که نظر بدم فقط میتونم بگم بعضی آدم ها فراموش میکنن که توی این دنیا مسافرن و …
    بیخیالش من هیچی نمیدونم که بگم فقط اومدم تا اومده باشم خخخخخخخخخخخخخ
    عیدم داره کم کم صدای پاهاش میاد خخخ تولد منم داره با خودش میاره خخخخ
    باز بنویسید اینجا
    من اینجام هیچ جا نمیرم تا بازم بنویسید
    پست بزنیییییییییییییید بزنیییییییییییییییید بزنییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید
    فعلن باااااااییییییییییی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام رضا. تو این قدر بزرگ هستی که مسافر بودن ما آدم ها رو یادت بمونه. کاش آدم بزرگ ها هم قد تو بزرگ بودن و یادشون می موند! رضا! شما ها بچه های هم سری توی فامیل از همین الان با خودتون و با هم قرار بذارید بزرگ که شدید اجازه ندید سرمای بی مهری ها بینتون رو فاصله بندازه. صمیمیت ها خیلی قشنگن رضا. هر مدل که می تونید حفظشون کنید. جاشون با هیچی پر نمیشه و اگر نباشن، سرمای این نبودنشون رو هیچ گرمایی نمی تونه فراری بده.
      تو پس فردا تولدته. از همین الان بهت تبریک میگم. به امید1عمر بسیار عالی برای تو.
      شاد باشی تا همیشه.

  3. پریسیما می‌گوید:

    سلام پریسا
    ولشون کن به حال خودشون باشن برعکس تو من اصلا عید رو این مدلی که هست دوست ندارم یعنی چی که دوتا خانواده فقط عید هم دیگه رو میبینن بعد تموم میشه تا عید بعدی میخوام صد سال سیاه این عید دیدنیهای بیخود و بی مزه نباشه این از این.
    پریسا جان رک بهت میگم تو خودتم قهر بلدی خودت میدونی چیو میگم و کجا رو میگم پس قهر کننده ها رو درک کن چون خودتم دقیقا همونطوری هستی حواست به خودت نیست برو کارهایی که کردی رو یه مرور بکن بعد متوجه میشی چی میگم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام پری سیمای عزیز.
      خوب آخه زمانی که عید ها هم رو می دیدن، یعنی می دیدیم، خوب در باقی ایام سال هم پیش می اومد که هم رو می دیدیم دیگه! به حال خودشون باشن ولی آخه این حال به من هم خورده و باید1عید سرد و ساکت رو سپری کنم و…
      بیخیال.
      قهر و من و کار هایی که کردم. خوب مثل اینکه نمیشه من اینجا در موردش حرف نزنم. این رو دلم نمی خواست چون به نظرم درست نمی اومد و نمیاد چون جز من و شما افراد دیگه ای هم میان اینجا رو می خونن. ولی ظاهرا از نظر شما ها ایرادی نداره من اینجا از خودم دفاع کنم پس:
      قهر رو من نکردم. شما ها کردید. شما هایی که به خاطر فرستادن2تا کامنت از طرف من در جایی که موافقش نبودید2هفته تمام تحریمم کردید. من قهر نکردم. قهر هم بلد نیستم. اگر بلد بودم همون شبی که در توضیحات رفیق هام در جواب کامنت فرستادن هام و دفاعی که از خودم و عملم کرده بودم شنیدم که بچه ها، یعنی شبیه های من، شعورمون به خیرخواهی آگاه تر ها نمی رسه قهر می کردم و واقعا قهر می کردم. 1جایی توی سایت من از منطق گفتی. این منطقی بود که من واسه خاطر2تا کامنتی که داخلشون نه به کسی توهین کردم نه طرف کسی رو توی اون درگیری مسخره گرفتم به این شدت… نمیگم چی که نگید حرف بی خود می زنم. پس هیچ اسمی براش نمی ذارم. البته اینجا. بعد از اون شبی که سر کامنت فرستادنم در جای از نظر شما ها نباید بحثمون شد2هفته اگر اشتباه نکنم2هفته جواب هام سکوت بودن و اگر هم به اکراه طرف خطاب و جواب واقع می شدم به جای تو شما بودم. تا دیروز من پریسا بودم. ضمیر های مخاطب هم تو بود. ولی از فردای اون شب لعنتی یا سکوت بود یا من تون و شما شده بودم. قهر رو شما ها کردید به جرم اشتباهی که من اصلا به ارتکابش معتقد نیستم. تازه اگر اون5شنبه عصر خودم خودم رو حذف نمی کردم مشخص نبود این داستان تا کی ادامه داشت. بعدش البته شما ها همگی لطف کردید و از سر بزرگواری اون اشتباهم رو بهم بخشیدید و من بخشش خوردم که از تک تکتون ممنونم. ممنونم ولی من بخشش نمی خوام. من اشتباهی نکردم. هیچ اشتباهی. جز اینکه2تا کامنت فرستادم که داخلش هیچ کلام منفی نبود. پری سیما من پیغمبر بی خطا نیستم ولی در این مورد خاص هیچ اشتباهی نکرده بودم. من مجرم نبودم پشیمون هم نیستم. باز هم اگر حرفی واسه گفتن داشته باشم میرم اونجا و هر جا و می نویسم و میگم. خیالم هم نیست که شما ها، رفیق های دیروزم، عزیز های امروزم، سر این عملم باهام قهر کنید و آخرش هم بیایید اینجا، توی سایت خودم و بهم بگید قهر رو من کردم و سکوت رو من شروع کردم و درست شبیه اهل قهر هستم و به کار هایی که کردم توجه کنم و منطق این که من انجام میدم نیست. من باز هم حرف دارم ولی اینجا جاش نیست. هیچ کجای دیگه هم خیال بحث های این مدلی رو ندارم. اتفاقا زیاد هم حرف هست واسه گفتن اگر بخوام بگم که البته نمی خوام. حس و حال جدل ندارم. از بحث های چرخشی و بی نتیجه خستهم. درضمن، اگر اون زمان وارد این مدل بحث ها می شدم واسه این بود که نتیجه برام اهمیت داشت. منو ببخش پری سیما ولی دیگه برام مهم نیست. نتیجه رو میگم. از همون شبی که در جواب1تقاضای از نظر خودم کوچیک که سعی کردم توضیحش بدم فهمیدم که بقیه معتقدن تا اون شب روی ظرفیتم زیادی حساب باز کرده بودن و زمانی که گفتم این هم به خاطر محله ای که بهش عشق دارم بیخیال، محبتم رفت به حساب منتی که سر محله ریختم، دیگه نتیجه برام مهم نبود. اجازه بده من با بینش منفی و ظرفیت پایینم از این ماجرا ها کنار بمونیم. ولی از اونجایی که دیگه واقعا خیالم به نتیجه این بحث ها نیست، به قول1آشنای مشترک عزیز، چه مشکل از طرف من بود و چه مشکل از جای دیگه ای جز من بود، به هر حال من معذرت می خوام. من معذرت می خوام و باز هم معذرت می خوام که بینشم و ظرفیتم و معرفت و غیرت اینترنتیم و هرچی که احتمالا باید داشتم و به اندازه نبود، از دید شما ها به حد پذیرش نرسید. به خاطر تمام منت هایی که به نام محبت به محله ای که زمانی محله خودم می دونستمش به محله و بچه هاش روا داشتم معذرت می خوام. به خاطر تمام فشار هایی که از سر ناآگاهی به محله و به شما ها وارد کردم معذرت می خوام. ولی به خاطر اون2تا کامنت که سرش اونهمه از دستم حرصی شدید، اون قدر که در جواب هام یا سکوت می کردید و یا اینکه در صورت لزوم از ضمیر و فعل جمع استفاده می کردید،معذرت نمی خوام. اون کامنت ها رو فرستادم چون باید می فرستادم. باز هم می فرستم اگر لازم ببینم. و آخر هم معذرت می خوام به خاطر این کامنت طولانیم و محتواش که واقعا مایل نبودم اینجا باشه ولی هست چون زشت بود کامنت1دوست منتقد که برای اگر درست خاطرم باشه سومین بار اینجا اومد و ازم به خاطر سکوت کردنم انتقاد کرد بی جواب بمونه.
      خیالم نیست که باور نکنید ولی همون طور که در پیام آخرم بهتون گفتم همهتون رو به شدت دوست دارم. گوش کن رو فراموش نکردم فراموش هم نمی کنم و اگر دقیق این کامنتم رو خونده باشی می بینی که هنوز میام می خونمتون. همون طور که اینجا و هر جای دیگه گفتم، دوستان من همیشه جایگاه خودشون رو پیشم دارن. در خاطرم. در خاطراتم. توی دلم. اگر درست یادم باشه در جواب به1کامنت آقای چشمه بود که این رو اینجا گفتم و همه جا های دیگه هم گفتم و میگم. همون طور که اونجا توی اون پیامم گفتم، همیشه برام عزیز هستید. شما ها و محله ای که1زمانی محله من بود. همون طوری که اونجا نوشتم، دم سال تحویل یادتونم. وسط هر خنده رفیقانه ای یادتونم. زمان مرور خاطره های قشنگی که بهم دادید یادتونم. ولی دیگه نمی خوام بین شما ها باشم. اون محله ای که من می شناختمش دیگه نیست. اونجا دیگه هواش هوای من نیست. چیکار کنم؟ ظرفیتم بیشتر از حد انتظار پایینه. ببخشید!.
      دیگه بسه خسته شدم نمی تونم بنویسم.
      خنده هاتون پایدار، ایامت به کام.

  4. آریا می‌گوید:

    سلام پریسا جان

  5. آریا می‌گوید:

    بهاره عمرت رو آرزو مندم

    • پریسا می‌گوید:

      من هم برای تو همین رو از خدا می خوام. بهترین بهار و بهترین شروع ها رو در سالی که میاد از خدا برات می خوام. و چه قدر امیدوارم که خبر درخشیدن هات رو در جاده زندگی بشنوم و خیلی هم زود!

  6. آریا می‌گوید:

    ببخش که نمیتونم خوب کامنت بزارم

  7. آریا می‌گوید:

    وقت کردی دستی بر تکبال 2 ببر

    • پریسا می‌گوید:

      آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییییی! ماماااااآااااااآااااااآااااااآااااااآااااااآااااااآااااااآااااااآااااااآاااااان!

  8. آریا می‌گوید:

    اینم از تکلیفه عیدت

  9. یکی می‌گوید:

    خوبی پریسا? هی یچیزی واست میل کردم توپ. بیخیل ول کن بپر ایمیلت بیبین چی دادم برات. پریسا? بینمت. هستی?

  10. پریسیما می‌گوید:

    پریسا کاش یه بار دیگه اون روزها رو مرور میکردی!
    راستش من در جریان هیچ چیز نبودم اصلا تو خط گروه هم نبودم به قدری درگیر بودم که اصلا گروه رو یادم نمی اومد تا وقتی که یه دفعه پیام متنی تو رو خوندم چون صوتیها رو اصلا دانلود نمیکردم بعد متوجه شدم که اتفاقی افتاده و باهاشون صحبت کردم بعد متوجه همه چیز شدم و فهمیدم که کار از کار گذشته اتفاقها افتاده و من نبودم که درستشون کنم نبودم که هشدار آروم باشید بهتون بدم اما تو الآن میگی شماها…
    پریسا اونا دوستای من هستن اما منو شریک اتفاقهایی که افتاده نکن من واقعا خبر نداشتم که ای کاش داشتم و این جوری نمیشد!!!
    من نمیگم کدومتون مقصر بودید اما میدونم که خیلی بیش از حد داری تند میری اونا دوستت دارن و نمیخوان این شکلی بشه.
    دیگه در این مورد چیزی نمیگم چون اصلا فکر نمیکردم نوشته های من این جوری اثر منفی روت بذاره.
    شرمنده معذرت میخوام.

    • پریسا می‌گوید:

      هفته های نکبتی که گذشتن من جز مرور روز ها هیچ کاری نکردم. البته اگر گیج خوردن ها و گریه کردن های حاصل از فشار جهان واقعی رو به حساب نیارم.
      اتفاقا اینکه نبودی هشدار آروم باش بدی از نظر من مثبته. هشدار آروم باش1جا هایی بهتره که نیاد. به ضرب هشدار نمیشه همیشه پیش رفت.
      نوشته هات اثر منفی بهم ندادن پری سیما. فقط اینکه چند بار با وجود سکوت من باز هم پشت سر هم غیر مستقیم اینجا حرفش رو زدی این تصور رو بهم داد که باید جواب بدم وگرنه درست نیست. من فقط توضیح دادم.
      نمی خوان! من هم دلم این رو نمی خواست. و الان دیگه دلم هیچی نمی خواد. دلم هیچی نمی خواد پری توجه می کنی؟
      ممنونم که واسه سکوت و واسه غیبت من هم شبیه همه سکوت ها و غیبت های محله دلواپسی.
      ایام به کامت.

  11. آریا می‌گوید:

    خوب میدونی که منزورم چیه

    • پریسا می‌گوید:

      وایی آریا بهت خندیدم گرفتار شدم فایرفاکس و این افزونه بی معرفتش وبویسوم بیچارهم کردن ولی مثل اینکه بوی اصلاح میاد!

  12. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    چه شباهت عجیبی!
    در مورد عید میگم ما هم عید تنهایی خواهیم داشت طوری که تا الآن معلومه.
    من خیلی دلم میخواد مثل کتاب ها و فیلم ها و شاید هم جهان واقع که نمی دونم چون تا حالا تجربه اش نکردم مثل اون ها که شما گفتید عید دیدنی و دور هم بودن داشته باشیم البته دور هم بودن هایی که در طولِ سال هم هستند نه فقط ایام عید چون ما ایام عیدی ها رو در هر صورت داریم امسال هم خواهیم داشت ولی فقط همین عیدها هستند و میره تا سال بعد.
    از زمانی هم که یادم میاد همین طوری بوده.
    خیلی دلم میخواد دور هم بودن رو تجربه کنم خیلی.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من.
      من تجربه کردم و ای کاش اون زمان می دونستم که این ها گذرا هستن و قدرش رو بیشتر می فهمیدم. هرچند شاید اگر اون زمان می دونستم چه بسا که از درد این پایان زودرس اون لحظه ها رو هم از دست می دادم. کاش زورم به اصلاح اینهمه کدورت می رسید! سعی کردم ولی نشد. نتونستم. زورم نرسید. کاش1زمانی به قول یکی اون ها بیدار بشن ولی دیر نباشه! کاش!
      بیخیال.
      به امید روز های بهتر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *