به نظرت1روز نچسب چه مدلیه؟ می دونی؟ نمی دونی؟ بیا بهت بگم!

سلام به همگی. شکلک یواش اومدم نشستم1گوشه اینجا اول مات تماشا می کنم بعدش می گردم1چیز پیدا کنم بشکنم گیرم نمیاد بعدش مثل بچه آدم1نفس عمیق می کشم2دقیقه وا میرم بعدش هم پا میشم خودم رو1کوچولو تحویل می گیرم1لیوان آب سرد می خورم میرم سراغ نق زدن. از همون اولش باید می رسیدم به همینجا.
خوب حالا واسه اینکه توی دلم نمونه، خخخ.
خخخ. نمیشه من درست بشو نیستم حتی امشب. پس خخخ.
خخخ!
بچه ها مهدی رو یادتونه؟ بچه کوچولو و بی حرف کلاس من که خونوادش بد حرصم می دادن خودش هم البته همین طور ولی خونوادش واقعا عصبانیم می کردن. هرچی توی مدت5سال بهشون می گفتم با این بچه بیشتر باید کار بشه همش واسه من فلسفه و سخنرانی می آوردن که این گوش به ما نمیده و نمیشه و چنینه و چنانه. تا اینکه پارسال خسته شدم و دیگه نگفتم و امسال شدم کمکی همون کلاس و مربی اصلی تازه نفس اومد و این قدر گفت و گفت و از حذف بچه از مدرسه ترسوندشون که1خورده خیلی خیلی کم خواستن زور بزنن که البته زیاد زور هم نذاشتن و مربی اصلی کلاس هم گفت حالا که اینطوره اصلا خونوادش باید از محیط آموزش این بچه حذف بشن. نباید همراهش بیان توی مدرسه بمونن و کار هاش رو انجام بدن اصلا حضورشون لازم نیست که البته اون ها هم از خدا خواسته فورا این رو انجامش دادن و مهدی الان فقط به وسیله یکی از اعضای خونواده تا دم در کلاس همراهی میشه و آخر وقت هم میان می برنش. بگذریم از اینکه زمان های غیبت یا روز های تعطیل مربی اصلی یا مهدی نیست یا خونواده هم هستن. که البته دلیلش رو دیگه می دونید. چون من نمی بینم و خخخ! من نگفتم که رضایت ندارم. دیگه حوصله این جماعت رو نمی کنم. این ها توان بچه خودشون رو باور نکردن من واسه چی باید سر باور هاشون نفس خرج کنم که باورشون بشه من می تونم تنها مواظب بچهشون باشم؟ به زبون ساده و خلاصه و خودمونی، به جهنم. خخخ!
ولی امشب واسه این نیومدم اینجا. مهدی، با1کیف سنگین روی دوشش از پله های خونه می رفت بالا که خورد زمین و دندون جلوش شکست. طفلکی مهدیِ بی حرف و کوچولو! دلم گرفت. یعنی واقعا اینهمه سخت بود هواش رو داشته باشن که نیفته؟ دلیل هاشون حرصیم می کنه. بهانه هاشون متنفرم می کنه. به جهنم که شاید1زمانی بیان اینجا رو بخونن. این ها به مهدی ظلم کردن اگر لازم باشه به خودشون هم میگم. به مادرش، مادر بزرگ هاش و به همه و همه. شاید مهدی هرگز بریل خوان نشه و سوادش بالا نره ولی تا حالا باید یاد گرفته باشه پنجه های پا هاش رو درست بذاره و درست راه بره. که البته از نظر من، به لطف خونواده مهدی یاد نگرفته و این امشب بسیار واسه من مایه درد و خشمه. خشم خدایا خشم! خشم واقعی!
امروز بی حوصله رفتم سر کلاس. خبر رو دیروز شنیدم ولی به مادرش زنگ نزدم. واقعا حوصله هیچ صحبتی با هیچ دلیل پردازی رو نداشتم و هنوز هم ندارم. مهدی امروز نبود و من کلا حوصله نداشتم. به خاطر کمی ناپرهیز شدنم در عدم کنترل روان پریشانم سر گیجه روی اعصابم بود، امیرعلی هم روی اعصابم بود، دلواپس مهدی بودم، از دست خونواده که سر دل درد های این بچه به هم و به بچه و به همه دنیا استرس میدن و بی نهایت ضعیف و داقون برخورد می کنن و از اوضاع و از همدیگه و از همه چیز ناراضی هستن حرصی بودم، از دست خودم که کلافه شده بودم عصبانی بودم، دلم هم، خوب شما ها که می دونید، دلم … از دست این نق نق های دلم! و …
خلاصه صبح سر حس نبودم. این امیرعلی، بچه ها در هر وضعیتی باشن جهانی هستن برای خودشون. زنگ که خورد و زمان تعطیل شدن که رسید، امیرعلی می خندید و من هم همراهش می خندیدم. نه خیلی بلند ولی خنده بود. صدام از صبح باز تر شده بود، خنده هام رو می شد فهمید و امیرعلی بهم گفت مواظب خودت باش باشه؟
گفتم باشه. فقط گفتم باشه. خندید و رفت.
به خونه که رسیدم، باز دردسر های عزیز های عزیز و باز کلاف درهم و گره دار این بنده های خدا که آخرش امروز بعد از ظهر توانم رو تا تهش برد و هوارم در اومد. به خدا دست خودم نبود دیگه واقعا تحمل نداشتم. بنده خدا مادرم! یادم باشه فردا مطمئن بشم که از دستم دلگیر نیست. آخه به خدا تقصیر داشتن. این هم شد کار؟ بیخیال الان اگر تمامش رو توضیح بدم جیغ می کشم از اون جیغ های همسایه آزااار. خخخ پری سیما اگر هستی باید یادت باشه.
امشب هم که، بچه ها گاهی1چیز هایی مثل پتک می خوره توی سر اعصاب آدم که تا1مدتی می مونی از کجا خوردی اینهمه منگ شدی.
خبر خیلی بدی از بیماری1دوست بهم رسید. باهاش خیلی صمیمی و حرفی نیستم ولی طرف از اون آشنا هاییه که برای من خیلی محترمه و من واقعا دوستش دارم. شنیدم اوضاعش خوب نیست و ممکنه بد تر هم بشه. تصور نمی کردم این رو بشنوم و تصور نمی کردم اینهمه شدید ناراحت بشم. کم و بیش می دونستم بیماره ولی انگار در تصورم نبود این قدر بد باشه. امشب بهمون گفتن خیلی از تصور من بد تره.
نمی دونم چه حسیه ولی انگار تازه الان باورم شد این آشنا حالش واقعا خوش نیست. داره گریهم در میاد. کاش این طوری نباشه! آخه خدایا!
چی باید بگم الان؟ واقعا جای هیچ حرفی نیست. کسی که این خبر رو داد داشت می گفت که باید عبرت بگیریم و با هم مهربون تر باشیم تا بعد ها یادش به خیر هامون خیلی رنگ ای کاش نگیرن. بچه ها در کنار غصه ای که حال این آشنا بهم داد، همین طوری دارم به خودم دقیق میشم ببینم کجای امروزم می تونه فردا هام رو رنگ ای کاش بزنه. به خدا زیاد نمی دونم. من همیشه سعی کردم و سعی می کنم حتی در افرادی که اصلا برام جذاب نیستن1دلیل برای دوست داشتنشون پیدا کنم که بهم این حس رو بده که مثلا فلانی اینجا در فلان مورد چه حس و حال قشنگی داشت! با فلان موضوع چه مثبت برخورد کرد و با فلان مورد چه روشن و چه عالی رو به رو شد! پس این آدم خوبیه و میشه که من توی دلم بهش مهر داشته باشم هرچند به هم نزدیک و با هم صمیمی نباشیم. پس این رو دوستش داشته باشم. حالا نه خیلی زیاد ولی ازش خوشم بیاد چون به خاطر فلان موارد این آدم در نظرم مثبته.
بچه ها من با بیگانه های از نظر خودم منفی تا بتونم این مدلی هستم چه جوریه که تصور میشه با عزیز هام مدل دیگه ای باشم؟ مدل دیگه ای ببینم و مدل دیگه ای تا کنم؟ واسه چی داخل ای کاش هایی که فردا ها شاید پیش بیاد تقصیر ها تمامش می خوره به نام من؟ درسته من1خورده بیشتر از1خورده عاقل نیستم. تلخ هم هستم. حس و حوصله هم ندارم زمان هایی که منفی ها اذیتم می کنن هوای منطق و زبونم رو نگه دارم و به اصطلاح همه، سیاست رو حفظ کنم. اگر چیزی اذیتم کنه یا هوارم در میاد یا1مدلی نارضایتیم از1جایی می زنه بیرون. بلد نیستم ظاهر رو خیلی نگه دارم. به هر کسی میگم یا نمیگم و یا خودش می فهمه یا بقیه در موردم میگن، طرف بر می گرده میگه خوب اینکه خیلی خوبه اصلا عالیه تو نباید عوض بشی من که خیلی موافقم و و و و … ولی نوبت خودش که میشه معترضه و چه معترضی!
اگر هم بگم تقصیر من نبود اصلا انگار نه انگار. زمانی هم که میرم توی هوای بیخیالش و سکوت و بیخیالی باز میشم فاعل منفی.
محض رضای خدا بچه ها نیایید تأییدم کنید که خصوصیتت مثبته و ما هم همین طوریم و باید همین طوری باشی و باشیم و از این چیز ها. اصلا نگید هیچی نگید ولی این ها رو نگید به خدا خیلی… ببخشید نمیشه متمدن رفتار کنم باشید برم1لیوانی فنجونی چیزی بزنم نصف کنم الان میام.
شکلک1دیزی سنگی رو بردم بالای سرم خواستم بزنم زمین ول شد افتاد روی سرم دارم گیج میرم الان!
من کجام اینجا کجاست این چیه اون کیه من کیم تو کی هستی چند به اضافه چند میشه ما اعشار این جمع تا کجا ضربش تقسیم میشه پس کو علامت مساویش و …
خدایا چرا من نمی تونم مثل آدم2تا کلمه بنویسم آخه؟ این چه بیماری لاعلاجیه من گرفتارشم؟
خلاصه بچه ها امشب و من و این حرص های چندگانه مسخرهم که آخرش با ضربه خبر حال اون آشنام به ناکجا رسید و من واقعا از خدا می خوام امشب دیگه داستان های من ادامه نداشته باشه چون کم مونده1نفس جیغ بزنم و از این بالا پرتاب بشم وسط خیابون و اگر چیزی ازم باقی موند از دست همه چیز و واقعا همه چیز سر به بیابون بزنم.
آخ تازه دارم حس می کنم. بعد از اینکه اینجا نوشتم تازه شوک حاصل از امروز و سنگینی هاش رو دارم حس می کنم. حس بدی نیست اتفاقا. مثل عضوی که از شدت درد و فشار حسش رفته باشه و آهسته آهسته با سبک تر شدن عامل درد حسش همراه احساس دردش داره بر می گرده، من دارم حس اعصابم رو پیدا می کنم. این وسط، حال اون آشنای بد حال داره پشت پلک هام رو فشار میده.
خیلی هاتون می شناسیدش ولی من اینجا به خیلی دلیل ها معرفیش نمی کنم و تقریبا مطمئنم که خودش هم موافقه.
به طرز خیلی بدی دلم رو انگار فشار داد خبر از حالش! توضیحش رو مثل همیشه بلد نیستم. اشکم هنوز نمیاد ولی …
بچه ها! براش دعا کنید باشه؟ دیگه دلم نمی خواد بنویسم. نمیرم گریه کنم ولی تا این لحظه دلم می خواست بنویسم و الان دیگه می خوام ادامه ندم. شکلک لبخند غمگین به حیرت بقیه. هنوز مونده من دیوونه و خیلی دیوونه رو بشناسید. کلی از جهان عاقل ها جدام. حالا باشه یواش یواش باور می کنید.
دیگه بسه خسته شدم می خوام برم کتاب بخونم بلکه این روز نچسب سنگین رو1کوچولو یادم بره.
آهان راستی! زندگی قشنگه حتی با روز های نچسبش. جدی میگم. اگر همه روز ها شیرین و شاد باشن که1نواختی پدرمون رو در میاره! گاهی هم باید روز ها نچسب باشن تا از رسیدن لحظه های شاد و روشن احساس لذت کنیم.
هرچی فحش بدی خودتی!
به خدا اینکه گفتم باور و اعتقادم بود و هست. فقط کاش این نچسبی ها و سنگینی ها و تاریکی ها اون قدر نباشن که نشه تحملشون کرد. مثل درد این آشنای آشنا که خدا می دونه چه قدر تاریکم از حالش!
دیگه جدی رفتم.
به امید فردا های بهتر.
ایام به کام همگی.

2 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «به نظرت1روز نچسب چه مدلیه؟ می دونی؟ نمی دونی؟ بیا بهت بگم!»

  1. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    در حال خوندن که بودم کلی چیز به ذهنم می اومد که وقتی خوندن تموم شد توی کامنت بنویسمشون ولی هی که جلو تر رفتم از قسمت هاییش پشیمون شدم تا این که هیچی نموند مخصوصاً قسمت آخر نوشته رو می خواستم بگم که زندگی همینه دیگه پستی بلندی داره که خودتون گفتید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. سکوت ها گاهی پر از فریادن. حرف های ناگفته ای که سکوت واسه گفتنشون از هر کلامی گویا تره. تمامش رو شنیدم. ممنونم از حضور شما.
      ایام به کام.

  2. رضا می‌گوید:

    سللللللااااام
    خخخخخ چی بگم همچیز رو شما گفتدید فقط ی لااااااااااااااااااااااااااااییییییییییییییییییییککککککککککککککککککک بزرگ میزنم به پست شما
    خوبه باز بنویسید خخخخخ راه اوفتادید خخخخخ
    فقط اون رمز رو من از شما میگیرم و میرم میخونم اون پست رو خخخخ موتمعن باشید که میگیرم رمز رو!
    خخخخخ فعلن باااای!

    • پریسا می‌گوید:

      سلام رضا خخخ ممنونم از لایکت خخخ خدا بگم یکی رو چیکارش کنه جرأت نمی کنم اینجا رو1روز آروم نگهش دارم خخخ رمز رو نمیدم خخخ به همین خیال باش خخخ عمراً خخخ مال خودمه خخخ حالا دیدی خخخ های من از مال تو بیشتر شدن خخخ ولی رمز بهت نمیدم ایام به کامت.

  3. پریسیما می‌گوید:

    پریساااا باز خوبه که تو میتونی بنویسی برو قدر خودتو بدون.
    نوشتن واقعا زمانی که درد داری مؤثره پس همیشه برامون بنویس.
    بیخیال بذار هرکس هر فکری میکنه بکنه.
    مهدی رو با یه خاطره همیشه یادمه و به اون خاطره و اون صحنه و خودت میخندم و براش آرزو میکنم حواس خانواده یه کم بهش جمعتر باشه و بتونن کمکش کنن تا مهدی مورد نظر ما بشه تا شاید یه کم بتونه به یه انسان تبدیل بشه! ببخش این مدلی مینویسم منم مثل تو حرصی میشم وقتی اون جور بیمهریها رو میبینم.
    اون دوست رو هم براش دعا میکنم وقتی اون شب درباره ش شنیدم منم به هم ریختم تو رو هم درک میکنم تو هم بیشتر دعاش کن همه چیز به امید خدا درست میشه.
    درباره روزها هم نظرتو کاملا قبول دارم چون همیشه شاد بودن دل آدمو میزنه.
    دیگه آهان پریسا واقعا وسایل میشکنی آیا؟ خخخ بهت نمیاد.
    دیگه اون حرفهایی که گفتی نگم رو میگم و با لبخند تحویلت میدم تا نتونی بهم چیزی بگی خخخ.
    الآن فکر کنم آرومتری همیشه سعی کن آروم باش و به چیزهای منفی فکر نکن

    • پریسا می‌گوید:

      سلااام پری سیما. شکلک می چرخم1چیز بی خطر پیدا کنم پرتاب کنم بهش ولی هرچی می گردم چیز دلخواه نیست خخخ!
      مهدی آخ آخ از اون صحنه ها که اگر من نجنبم باز هم به سرم میااااد! طفلک مهدی! باورت میشه پری سیما این بچه هنوز بلد نیست دمپایی هاش رو پا کنه؟ چه قدر میشه پنجه های پا هاش رو گرفت گذاشت داخل دمپایی؟ من انجام دادم باز هم میدم ولی… بیخیال ترکیدم از بس گله این ها رو به اطرافم و اینجا و خدا کردم و چیزی هم عوض نشد. مهدی شیطون! امروز اومده بود سرم بازی در می آورد.
      تقصیر ها هم. پری سیما خداییش گاهی به خودم که تردید می کنم می گردم توی خودم تا پیدا کنم ایراد از کجاست ولی به جان خودم1جا هایی واقعا تقصیر من نیست جز اینکه تحمل نمی کنم زور بهم بگن. گاهی پیش میاد که هیچ مدلی نمیشه توی کتم بره که تقصیر داشتم و این یکی از اون گاهی هاست. ما مردم جالبی هستیم. تیر پرتاب می کنیم و بلافاصله گوش هامون رو می چسبیم که صدای سفیرش اذیتمون نکنه. فقط کمان رو می کشیم و… تیر ها پرتاب میشن و به هدف هم می خورن و چه مستقیم هم میرن و می رسن و تویی که خوردی اگر دردت بیاد و معترض باشی مجرمی که اصلا به خودت گرفتی و اصلا حرف زدی. من بدم پری. خیلی هم بدم. واسه خاطر اشتباه نکرده نه کوتاه میام نه معذرت می خوام. همینجا سفت میگم باز هم میرم و باز هم انجام میدم و باز هم هر جایی حرفی واسه گفتن باشه که من باید بگمش میرم میگم اگر هم این از نگاه عزیز ها جرمه پس من مجرمم از حالا هم اگر لازم باشه باز هم مرتکب این میشم. گفتم که دفعه بعد و دفعه های بعد کسی غافلگیر نشه.
      وسایل هم، گاهی اگر دستم برسه بدم نمیاد1جیرینگ جیرینگی راه بندازم خخخ! نه جدی چیز نمی شکنم فقط گاهی که واقعا از دستم در بره که دیگه اون زمان دیگه تا بعد از فاجعه چیزی یادم نیست.
      روز های نچسب هم میان و میرن. این روز ها میرن، تموم میشن، من بهتر میشم، حالم جا میاد، دلم دست از نق زدن هاش بر می داره، عادت می کنه، عادت می کنم، درست میشه، درست میشم، فقط اینکه این وسط شاید به قول1دوست مشترک عزیز که دیشب از یادش به خیر های آینده می گفت، احتمالا این دفعه، همین1دفعه، به جای من بقیه باشن که میگن یادش به خیر1پریسا بود که عقل نداشت ولی توی راه دلش تا آخر خریت می رفت و از بس دیوونه بود این هوای جدی ازش به چشم نمی اومد جز حالا که گذشته و رفته. بیخیال. درست میشه. مطمئنم که میشه. مطمئنم که میشم. ممنونم از حضورت.
      شاد باشی.

  4. یکی می‌گوید:

    هی پریسا هرچی بخانماقله گفتی لاکیدم. تو ازونایی ک من اگه باهات باشم بدش بیخیلت شم خاطرتم نخوام بخاطر خودم حالم گرفته میشه اخه اگه پای دل بیاد وسط تو تا اندش دیوونهی. تا اندش پریسا من الان بیشتر میفهمم کاش دیگه بیشتر ازین ک فهمیدم نباشه وگرنه من میپکم. تو واسه دلت تا اندش میری خوشبحال محتویاتی ک تو دلت جامیشن. اینارو جدی گفتم پریسا البت این درست نیسا ولی تو اینجوریایی بدجوریم اینجوریایی. کارت درسته اگه میدونی خطا نزدی پ سرجات چفت شو پایینم نیا. کلا بیخیل. پریسا بهتر میشی تحمل کن بخدا حله. راسی آدرستم رفتم دیدم. اتفاقا بدک نبود من کلی چیز ازشما سردراوردم بازم میرم. خاطرجم باش یواش رفتم یواش اومدم خرابکاریم نکردم گذاشتم واسه همینجا. ولی ادرسه خیلی ادرس بود ازمن میشنوی بازم برو. پریسا باز بنویس زودزود بنویس زودباش منتظرم

  5. پریسا می‌گوید:

    سلام یکی. درست شناختیم من تا آخرش احمقم. احمق و نفهم و بوقم یکی. اگر دلم با چیزی یا کسی باشه و اون توی دلم جا بشه واسه خاطرش تا هر جا که قدم هام یاری کنن میرم. تا آخر توانم. یکی! من1احمق واقعیم. از دست خودم حرصیم یکی. دیگه دلم نمی خواد این مدلی باشم. دیگه دلم نمی خواد می فهمی؟ دیگه دلم نمی خواد زمانی که دلم رو جوابش می کنم سردم بشه چنان شدید بلرزم که همه ببینن و بفهمن1چیزیم هست. یکی! دیگه اینکه هستم رو دلم نمی خواد!
    بیخیال. معذرت می خوام این روز ها1خورده کلا شبیه فشارم از بس داره از2جهان واقعی و مجازی به روانم فشار میاد. اشتباه نکن کسی اذیتم نکرده من خودم اذیت میشم. سپردمش دست بابا زمان که این درد لعنتی رو درمونش کنه. تجربه میگه طول می کشه و عقل میگه تحمل داشته باش. من فقط میگم آخ.
    صبح جمعه ای زده به سرم. خخخ! جز توی جواب کامنت های تو که نمی تونم دیوونگی بپاشم یکی. بذار بپاشم باشه؟ وای یکی اینترنت ندارم با داده های گوشیم اومدم. اینترنت خونه1چیزیش شده. مدمم رو الان میرم1خورده نازش می کنم بعدش خاموشش می کنم ببینم به کجا می رسم. آره آره همه بدونن من روانم پاکه میرم مدمم رو نازش می کنم باهاش حرف هم می زنم. من اینم!
    بیخیال.
    عه یکی رفتی دیدی؟ اکثر آدرس هایی که بهت داده بودم1جا هاییش دردسر داخلش بود این آخری که فرستادمت از این چیز ها نداشت مگه نه؟ من پیدا نکردم. هواش اتفاقا زیاد آروم بود از اون مدل ها که من زیاد باهاش هماهنگ نیستم ولی به نظرم این آروم بودن مثبته. دردسر گوشه کنار هاش پیدا نکردم. یعنی من پیدا نکردم. شاید چون اونجا دنبال هیچ ماجرایی نگشتم پس ندیدم. ولی جای آرومیه. خوب کردی یواش رفتی یواش اومدی. تو مدلت فقط به اینجا می خوره. اونجا ها باید یواش باشی. خخخ. دیگه چیچی بود یادم رفت از بس حرف زدم باقیش رو یادم رفت چی بودش.
    ممنونم یکی به خاطر حضور هات، به خاطر تشویق هات و به خاطر تمام ابعاد هواداری هات و امیدواری دادن هات و روحیه دادن هات و تمام بودن هات. از ایمیل هات گرفته تا حضور و کامنت ها و گفته های آشکارت در اینجا. یکی باور کن خیلی کمکی. ایمیل آخریت رو که گرفتم وضعیتم وحشتناک بود. شده بودم1تیکه یخ آخه1خورده پیشش برگ آخر رو، … ایمیل میدم برات. خلاصه ایمیلت که رسید انگار یخی که داشت دلم رو فشار می داد باز شد. مثل بچه ها با آستینم اشک پاک می کردم و واسه خودم می خوندمت. بعدش خندم گرفت و بعدش هم ادامهش بود با… عطر تلخ و قهوه و… یکی! ممنونم که هستی. راستی جواب سوالم رو ندادی. خیالی نیست همینجا هم اگر شد بیا بده لازم نیست ایمیلی باشه. وای یکی این خودش1پست شد که!
    رفتم رفتم ایام به کامت خخخ ایام به کامت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *