دقیقا چی شده؟!

سلام به همگی. بچه ها من عاشق تعطیلاتم و الان دارم توی آخر هفته تعطیل شنا می کنم و کلی خوشم میاد.
دیروز4شنبه خوبی بود. آخرین روز کاری هفته بی دردسر تموم شد و بعدش هم، تولد برادرزاده من با چند روز تأخیر امروزه. من و مادرم توی اسباب بازی فروشی ها واسه پیدا کردن1کادوی مناسب تا دیروز می چرخیدیم و وای می دونم می خندید ولی من خیلی خوشم میاد. چیکار کنم هنوز عروسک دوست دارم. وای خیلی قشنگن خوب دوست دارم دیگه! اصلا ایرادش چیه من که هیچ زمانی دلم نمی خواد زیاد بزرگ باشم. چند روز پیش در جریان جستجو هام براش1عروسک خیلی بزرگ خریدم که هر روز میرم1ناخنکی بهش می زنم. امروز دیگه باید کادوش کنم و ببرم تحویلش بدم.
گفتم عروسک دوست دارم. بچه ها بخندید طوری نیست راحت باشید من1کمد دارم پر از باربی. مدل به مدل. باربی و وسایل کوچولوش از نظرم خیلی قشنگه. یعنی عاشقشم. شکلک تلاش برای حفظ شجاعت ادامه اعترافات. خخخ!
تا1مدت پیش سر باربی با مادرم ماجرا داشتم. پول که دستم می رسید باید توی عروسک فروشی ها پیدام می کرد و بنده خدا کلی حرصش در می اومد از دستم. معتقده این کار برای من ول خرجی بسیار مزخرفیه. البته درست میگه ولی من واقعا، اگر1عروسک نظرم رو بگیره و نخرمش حالم خراب میشه. خخخ! البته باید فعل ها رو برگردونم به گذشته. آخه الان خیلی زمانه که از این کار ها نکردم. باور کنید راست میگم واقعا خیلی گذشته و من عروسک نخریدم و مادرم رو کلی شادش کردم.
داشتم می گفتم. دیروز رفتیم به1عروسک فروشی که باربی های اصل و عالی داشت. من مشغول دست کاری شدم. مادرم دنبال کادو می گشت چون من مال خودم رو خریده بودم و حالا خیالم تخت بود. توی گشت و سیرم به چندتا باربی رسیدم که بدون جعبه ردیف نشسته بودن و مو های بلندشون پشتشون ریخته بود. لمسشون کردم و مثل همیشه از دست هام تا مغز سرم شروع کرد به مورمور شدن از شدت خوشی. ولی، این وسط1چیزی ایراد داشت. این مورمور چرا مثل همیشه نبود؟! منتظر شدم ولی شبیه همیشه نشد. با حیرت سر جام موندم. من چم شده؟ این ها که خیلی قشنگن. کاش یکیشون رو…
-چیکار می کنی؟ این ها رو گرفتی دستت اینجا عروسک بازی می کنی. بذار سر جاش دختر!
گذاشتمشون سر جاشون ولی یکیشون واقعا قشنگ بود. مو های صاف آخ خیلی دوست دارم با1لباس آستین بلند لطیف! جنس پارچهش رو نمی دونم آخه من هیچ زمانی جنس پارچه ها رو یاد نگرفتم. یعنی نه اینکه اصلا بلد نباشم. ولی همیشه در تشخیصش درصد خطا هام زیاده. بهتون که گفته بودم. یادتونه؟
خلاصه باربی توی دستم موند. مادرم کادویی که نظرش رو بگیره پیدا نکرد.
-کجایی؟ برگرد به دنیای خودمون. بیا باید بریم. هان! چیه! این رو می خوایی؟ می خوایی بخریش؟
حواسم جمع شد. سر بلند کردم. مادرم بر عکس گذشته خیال منصرف کردنم رو نداشت. فقط منتظر بود.
-نه.
متعجب از این نه ی مطمئن که گفته بودم همونجا باقی موندم.
-پس بذارش و بیا بریم چند جای دیگه رو هم ببینیم.
-باشه کاغذ کادو هم یادمون نره.
مادرم با رضایت تأیید کرد.
-نمیره.
عروسک رو گذاشتم سر جاش و راه افتادم بریم. برخلاف دفعه های این مدلی، نه دلم بهش بود و نه از شدت خواهندگی مخم مورمورش می شد. چی به سرم اومده بود؟ اون چیز واقعا قشنگ بود!
توی راه بودیم.
-این طرف ها1اسباب بازی فروشی بزرگ دیگه هم هست. هوالی لوازم کامپیوتری… راستی1سری اونجا بزنیم من فلش برای گوشی می خوام.
-باشه ولی تو خوبی؟
-آره مادری حرف ندارم.
اون حس خوشی عجیب حالا اومده بود. درکش می کردم. زبونش رو می فهمیدم. دلم اون فلش های ریز مسخره رو وحشتناک می خواست. به همون شدتی که در گذشته هام پیش اون عروسک ها جا می موند. خندم گرفت.
-تو به چی می خندی؟ اون هم وسط اینهمه شلوغی اعصاب خورد کن؟
مادرم به شدت از شلوغی کلافه بود. بیشتر خندم گرفت.
-به هیچی مادری. به عصبانی شدن های تو.
-دستت درد نکنه. حالا دیگه من شدم مایه خنده تو؟
دیگه نمی تونستم جلوی خندم رو بگیرم. وای خدای من!
-نه مادری این فقط1توضیح سردستی بود که دادم بهت تا بی جواب نمونم.
-توضیح سردستی دیگه چیه؟ تو اصلا معلومه که… آی خانم حواست کجاست؟ وسط راه وایستادی برو کنار!
دست مادرم رو فشار دادم و هنوز می خندیدم.
بلاخره کادو و کاغذ کادو و همه چیز حل شد. من که از گشتن دنبال کادوی این بچه سابقه بدی سراغ داشتم، همین دیروز عیدیش رو هم براش خریدم و مادرم رو هم متقاعد کردم که همین کار رو کنه و موفق شدم.
دیشب توی خونه در غیبت مادرم و توی بغل تنهایی های دوست داشتنیم می شد که آزاد بخندم. ولی خنده دیگه نبود و تفکری شاید عمیق آهسته آهسته جاش رو می گرفت.
-من چم شده؟ آیا واقعا سنگ شدم؟ آیا علاقه داشتن ها یادم رفته؟ یعنی دیگه نمیشه چیزی رو مثل گذشته ها دوست داشته باشم؟ یعنی همون طور که بعضی ها دارن بهم میگن من مدلم، …
-چی شده پریسا؟ باز امروز عاشق1عروسک شدی و با مادرت گیر کردی و توی سرت دنبال1مهلتی که بپری بری بگیریش و توی کمدت مخفیش کنی و حالش رو ببری؟
-هان؟ کی نصفه شب شد؟
-نصفه شب رو ول کن نشده هنوز. بگو چی شده؟ آدرسش کجاست؟ چه مدلیه؟
راهت رو کوتاه می کنم چون تو دست بردار نیستی. آدرس رو بده.
هنوز گیج بودم.
-آدرس چی رو بدم؟
تک خنده ای شبیه اون هایی که بزرگ تر های عاقل و به شدت عاقل به حیرت1بچه تحویل میدن.
-آدرس عروسک فروشی مربوطه رو. خوب می گفتی. کجاست؟
خنده ای که اومد و مهمون چهرهم شد کوتاه بود. کمی بیشتر از1لبخند.
-آدرس سر راسته. مهلت هم دارم. تو هم مطمئنم که این کار رو می کنی. ولی من1مشکلی دارم. من پیش هیچ عروسکی جا نموندم. وسط1مشت فلش هستم و وسط1سری سوال.
-فلش! عجب! فلش ها رو که الان نمیشه آوردشون اینجا واسه تو. دیره. ولی واسه سوال هات میشه بیشتر از1فکر کرد. واسه تمامش. خوب، سوال اول. بگو.
-من چمه؟
-اینهمه اطلاعات واقعا زیاده پریسا. ترکیدم.
خنده هایی که بلند نشدن ولی خنده بودن. دلم تنگ شده بود واسه خندیدن های آشنا که خودم هم هم صداش می شدم. آخ خدایا شکرت!
-بگو ببینم چی شده. از اول اول اولش بگو.
-از اول اول اولش خیلی طول می کشه.
-پریسا! محض فهمیدن کامل من و محض اینکه تو حسابی گفتن و من حسابی شنیدن لازم داریم و محض اینکه من دلم می خواد، بهت فرمان میدم به شدت پر حرفی کنی. درست الان. حالا، 1، 2، 3. شروع کن.
شروع کردم و گفتم. از اول اول اولش تا آخر.
-حالا حس می کنم خودم رو غافلگیر کردم. یعنی بقیه درست میگن و من واقعا… خیال می کردم این رو میگن چون فکر می کنن من از این گفتن خوشم میاد و باهاشون بیشتر راه میام ولی… من خودم رو نمی فهمم. تشبیهات بقیه واقعا فریبنده هستن ولی من… ترجیح میدم هیچ زمانی اون قدر بزرگ نشم. از پسش بر نمیام. چه جوری بگم؟ بیشتر ترجیح میدم خودم باشم. دلم حس ها و حال و هوای خودم رو می خواد نه مال کس دیگه رو. نه اینکه اون کسی برام عزیز نباشه! نه! فقط، واقعا نمی دونم چه مدلی توضیحش بدم. بلد نیستم. خوب واقعیتش، جلد داقون خودم رو ترجیح میدم. خودم رو، احساسات مسخره بچگونهم رو و خواهندگی های آتیشیم رو به عروسک ها و اون آتیش مسخره که تشویقم می کنه مادرم رو دور بزنم و یواشکی برم عروسک بخرم رو دوست دارم. بهم احساس کیف میده. یعنی می داد ولی الان… تو چرا می خندی؟
-معذرت پریسا مسخرهت نمی کنم. خندیدنم به خاطر اینه که می بینم تو همچنان خودتی. اتفاقا تو کاملا خودتی هر احمقی هم که میگه کس دیگه ای شدی غلط بی خودی می کنه.
-من که نفهمیدم چی شد.
-آخ پریسا هر کلمه به کلمهت تأییدم می کنه. بسیار موافقم با این.
-بهت5دقیقه زمان میدم که بخندی و با تأییداتت موافق باشی بعدش باید تمامش رو برام توضیح بدی. بعد از5دقیقه اگر1ثانیه تأخیر باشه با قهوه داغ آتیشت می زنم فهمیدی؟ تایم زدم5دقیقت از همین الان شروع شد.
خنده هایی که رفت بالا و رفت بالا و… نرسید!
-پریسا! تو هیچیت نشده. تو خودتی. اون گفتن ها رو هم ول کن جفنگن. تو نه کس دیگه ای شدی، نه هیچ روحی در هیچ زمان مشخص و نامشخصی به جلدت میره، نه چیزیت عوض شده. تو فقط و فقط کمی از خامی گذشته هات فاصله گرفتی. مطمئن باش اگر زمان و زمانه بهت اجازه بدن باز هم دلت پیش عروسک ها گیر می کنه و باز هم من باید راهت رو کوتاه کنم. ولی الان تو در کنار علاقه هات، علاقه هایی که باید مطمئن باشی کاملا زنده و اتفاقا هدایت شده و در اختیارت هستن، آگاهی هم داری. آگاهی به اینکه الان به چیز های جدی تری نیاز داری که باید بهشون برسی. تو فقط آگاه تر شدی. نه سنگ شدی، نه سرد شدی. فقط آگاه شدی. حالا دیگه می تونی از چیز های دیگه هم اندازه عروسک شاد بشی. چیز هایی که جدی تر باشن و به کارت بیان. مثل فلش. مثل1مدم ناشناس و مثل1انگشتر بدلی با1مروارید درشت روی نگینش و2تا توپ براق کوچیک در2طرفش. این ایراد نداره پریسا. اتفاقا تو اوضاعت عالیه. اینکه داری یاد می گیری که چی رو چه زمانی بخوایی. اینکه درک می کنی دوست داشتن هات باید هر کدوم در جای خودشون باشن. اینکه صرفا واسه خاطر عزیز بودن1کسی حاضر نیستی خودت رو کورکورانه عوض کنی و بشی مدل بدلیش یا اجازه بدی از نظر بقیه اون مدلی دیده بشی چون طرف برات ارزشش بالاست. تو یاد گرفتی هر کسی باید خودش باشه. تو درک کردی که در جلد خودت هم میشه به ارزش های آشنات برسی. تو نمی خوایی کس دیگه ای باشی هرچند خاطر طرف برات بی ارزه. پریسا باور کن این ها خیلی مثبتن. این نه ترسناکه و نه بد. اتفاقا خیلی هم مثبته. پریسا! بزرگ شدن همیشه هم بد نیست. میشه که تو در عالم بزرگی هم خودت باشی. بزرگ شدن برای تو به این معنی نیست که1نفر دیگه بشی. کسی که هرچند خیلی خیلی خاطر و خاطره هاش رو می خوایی ولی تو اون نیستی. تو مجبور نیستی جای کسی باشی. میشه در جلد خودت بزرگ بشی و بزرگ باشی. میشه بزرگ باشی و بچگی کنی. میشه در دنیای واقعیت باشی و هر اندازه که دست های خودت دراز میشن، تلخی ها و تاریکی های جهان واقعیت های اطرافت رو بزنی کنار. میشه در عالم بزرگی هم نشست و عروسک بازی کرد. میشه که تو اون فسقلی هات رو یواشکی لمس نکنی و میشه که باور کنی لازم نیست نزدیک آخر شب بپری مخفیشون کنی که دیده نشن. اون هم چه مخفی کردنی. من دارم پر لباس یکیشون رو از کنار مبل گوشه اتاق می بینم. پدرسوخته چه قشنگ هم هست!
-هی! این عادلانه نیست! تو! آخ تو! این، لعنتی!
کتک زدن های من مثل همیشه به هیچ کجا نرسیدن. خنده هایی که رفت بالا و رفت بالا و بالا و… رسید! بلاخره به اوج های آشنای دیروز ها رسید! آخ جون! وای خدایا آخ جون!!!
سبک شده بودم. با حس سبکی که همیشه خیلی خیلی دوستش دارم به خاطر آوردم که اون عروسک ها چه قشنگ بودن. که فردا، یعنی امروز، تولد جیگیلک عزیز ماست و من بیچاره باید بلند شم برم آرایشگاه و آماده باشم تا برخلاف نظرم توی جشنش حاضر بشم. پارسال از دستش در رفتم ولی این دفعه دیگه قانع نشد. ترجیح می دادم این مدلی نشه ولی دیگه نشد که سر جلب رضایتش زمان و توان بذارم. من1واقعیت تاریکم و هیچ دلم نمی خواست و نمی خواد دوست های این بچه ببیننم و با تعجب های معصومانه شون از جیگیلک من سوال های تاریک بپرسن و روحش رو کدر کنن. واسه رضایت این بچه هر کاری از دستم بر بیاد حاضرم کنم ولی این از دستم بر نمیاد. چشم هام رو نمی تونم بینا کنم. پارسال به جشنش نرفتم. امسال هم نمی رفتم اگر موافق می شد ولی نشد. جیگیلک همین مدلی که هستم احضارم کرده و نه هم توی سرش نمیره. خدایا من واقعا میمیرم واسه این بچه. بهش زنگ نمی زنم. باهاش از پشت تلفن هم بازی نمیشم. کنارش خیلی به دلش پیش نمی برم چون حوصلهم زیاد نیست. ولی به طرز بی توصیفی دوستش دارم. خدا می دونه و شاید خودش هم بدونه. شرح احساسات من به شرکتم توی جشن تولد جیگیلک خودش میشه1پست دیگه که اگر خدا بخواد و خودم حالش رو داشتم می نویسم و می زنم اینجا. فعلا باید بلند شم. آخه صبح اومده بالا و من هنوز وسط رختخواب ولو باقی موندم و دارم می نویسم. مادرم الان هاست که یا بیاد یا زنگ بزنه. احتمال دومیش بیشتره ولی من باید بلند شم. صبح شده و صبح زمان حرکته. وای صبح! چه صبح قشنگی!
سلام صبح! چطوری؟ مطمئنم خوبی. عالی! مگه نه؟
ایام به کام همگی

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «دقیقا چی شده؟!»

  1. رضا می‌گوید:

    سللاام
    خانوم پریسا خیلی خوب میمینویسید خیلی
    منتظر پست تولد جیگیلگتون هستم پس بزارینش
    یکی!!
    کجایی نیستی بیا رمز پست بقلی رو به من بگو خخخخ این ایمیلم
    khoros442@gmeil.com
    اینم شمارم 09014533439
    خانوم پریسا یکی رمز رو بمن میده خخخخ خخخخخ میرم میخونم منتظر پست جیگیلگ هستم خخخ من آموزشگاه هستم با گوشی تا این جا هم نمیدونم دوروست نوشتم یا نه خخخ معتادم دیگه خخخ این جا هم نمیتونم ول کنم اینترنت رو خخخخ
    یکی بودو به ده!!
    من رفتم فعلن

    • پریسا می‌گوید:

      سلام رضا. از دست این جیگیلک من که حسابی پدر درآورده ازم! با اینهمه من خیلی دوستش دارم. میمیرم برای این بچه.
      یکی هم اگر تونستی برو هرچی دلت می خواد ازش بگیر. جدا از این تو و یکی اگر متحد بشید واسه من دردسر بزرگی هستید باید با حد اکثر امکانات موجود و ناموجود از اتحاد شما2تا پیشگیری کنم.
      ممنونم از لطفت.
      ایام به کامت.

  2. یکی می‌گوید:

    دقیقا چیزی نشد دقیقا این عنکبوتخان درونت راس میگه دقیقا هرچند ازش خوشم نمیاد ولی انگار اینجارو باید لاکش بزنم دقیقا پریسا این نافرمه دقیقا تو باید حرفای اون خانمعاقله دوستت بودا توی پست قبلیا میگوشیدی الانم باید بگوشی بکشی عقب این ی خط راس تو هیجای داخلماخلش نیس مواظب باش. رضا خیلی شرمنده من خودم رفتم بالای سرش بزور تفنگ ازش رمزو گرفتم تفنگمم فقط همون یفشنگو داشت الان نداره ولی خودتو جیز نده این اگه گفته نمیده پ نمیده. خیلی یکلامه اپسش برنمیای بیخیل

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. اینهمه حرصی نباش یکی. زهر کلام رو آزاد کردن که کاری نداره. نکن. ممنونم که دلواپسم هستی. ولی اینهمه خشم لازم نیست. من بیدارم یکی. مطمئن باش که چشم هام بسته نشدن. خانم عاقله! پری سیمارو میگی؟ آره اون هم عاقله هم آگاه. همه میگن تنها تو نیستی. آهای یکی اون تفنگت رو بذار کنار فشنگ هم که نداره برداشتیش که چی بشه؟
      ممنونم از حضورت و دلواپسیت و… ممنونم یکی.
      ایام به کامت.

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    خب من فقط باید تأیید کنم دیگه همه چیز رو که لازم بود نوشتید یه سؤال اول از یکی و بعد هم از شما و بعد هم از هر کس که این رو می فهمه دارم. این که یکی نوشته یعنی چی؟:
    این ی خط راس تو هیجای داخلماخلش نیس
    واقعاً خیلی خیلی در موردش فکر کردم و با نرم افزار حرف به حرف و کلمه به کلمه خوندمش ولی هیچی دستگیرم نشد.
    تولد ها؛ چه احساس مشترکی!
    من معمولاً در تولد هایی که برای افراد بینا گرفته میشن حالا اون بینا ها هر کس که میخوان باشند اصلاً راحت نیستم چون بیشتر توجهات غریبه هایی که من رو تا حالا ندیدند به جای شادی کردن و لذت بردن از تولد به من جلب میشه و انواع سؤالات جورواجور به سمت من روانه میشن و من هم مجبور به جواب هستم حالا بعضی ها جواب های درست و قانع کننده و بعضی ها هم فقط رفع مسؤولیت.
    واسه همین تا بتونم در تولد های این چنینی شرکت نمی کنم مخصوصاً تولد های بچه ها که دیگه اصلاً
    امسال اولین خواهرزاده من به دنیا اومد و من هم رسماً دایی شدم یعنی یه روزی برای اون هم تولد خواهند گرفت و من هم چنین وضعی خواهم داشت؟
    جوابش قطعاً بله است ولی الآن به هیچ وجه دلم نمیخواد به این که اون موقع چه کاری انجام خواهم داد فکر کنم.
    موفق باشید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. اول جواب سوال شما. البته خواستم منتظر بشم این یکیه چی نشده بیاد خودش توضیح بده تا جریمه بشه و نوشتنش رو با صفحه خوان های ما هماهنگ کنه ولی دیدم این یکی که من شناختم با این مشق کردن ها جریمه نمیشه پس خودم اومدم. یکی مگه دستم بهت نرسه. به جان خودم داستانی هستی تو1نفر.
      این توصیف یکی به نظر من یعنی اینکه فرد مورد نظر ایشون در هیچ صورت و هیچ موردی راست و درست نیست. اگر درست متوجه شده باشم یکی منظورش این بوده که فرد یا موضوع مورد نظرش نادرست و خطرناکه و باید مواظب باشم. یکی اگر این مدلی نیست بیا خودت حلش کن.
      تولد. راستش بله شما هم در آینده ای که میاد دقیقا همین دردسر رو خواهید داشت البته مشروط بر اینکه خواهرزاده شما چه قدر اهل گیر دادن بهتون باشه و زورش برسه بکشوندتون به جشنش یا نه. جیگیلک من که حسابی زورش بهم می رسه. تمام خونواده امسال بعد از پایان ماجرا می گفتن و ازم گله مند بودن که اینهمه ما گفتیم و گفتیم حرف هممون رو هیچ کردی فقط باید این جیگیلک بهت گیر می داد تا گوش بهش بدی؟ یعنی اینهمه خواهش و اصرار ما هیچ دیگه! و من فقط خندیدم و جیگیلک هم حسابی واسشون قیافه گرفت. آخ که چی کشیدم! تصور کنید1جماعت متشکل از1عالمه بچه. اون هم بچه های شاد و شیطون که مثل1دسته پرستوی شلوغ ریخته بودن وسط و تمام وجود معصومشون چشم بود و دنبال واقعیت های عجیب و کشف نشده می گشت. و ما برای بچه هایی که تا اینجای عمر کوچولوشون نابینا ندیدن چی هستیم؟ دقیقا همون واقعیت کشف نشده! و واااییی! خیلی دوستشون داشتم ولی طرفشون نرفتم. نمی شد. اگر می رفتم، … بیخیال.
      امیدوارم تا زمانی که نوبت شما برسه اوضاع از هر نظر بهتر باشه!
      ایام تا همیشه ایام به کام شما.

  4. پریسیما می‌گوید:

    سلام پریسا
    بازم دیر رسیدم ببخش
    این روزا واقعا وقت کم میارم خودمم نمیدونم دارم چه کار میکنم ولی خب پیش میاد دیگه.
    پریسا به نظر منم تو باید خودت باشی اگه بخوای نقش یه عزیز رو بازی کنی هیچ وقت خوشگل از آب در نمیاد خودت رو هم از دست میدی و اون لذتی که از زندگی باید ببری رو نمیبری و میشی یه آدم افسرده که از هیچی تو زندگیش راضی نیست و فقط میخواد و میخواد و وقتی به دست آورد میبینه که قانع نشده و باز میخواد و باز نهضت ادامه داره! پس خودت باش
    عروسک اگه دوست داری باید بخریش باید بغلش کنی اگه میخوای وقتی بغض داری یکی رو بغل کنی و باهاش حرف بزنی و اون یه نفر عروسکت باشه چه اشکالی داره حتما این کارو بکن
    اگه میخوای حتی باهاشون بازی بکنی باز اشکالی نداره.
    پریسا راحت زندگی کن سخت نگیر عزیزم.
    درباره صحبتهای جناب یکی و خودت درباره خودمم ممنونم نظر لطفتونه.
    تیکه ی آخر حرفامم اینه که:
    اصلا با مهمونی نرفتنت موافق نیستم یعنی چی؟ مگه الآن عصر حجره که نابیناها خودشونو قایم میکردن که کسی نبینه و نپرسه هااان؟
    پریسا جان, آقای آگاهی هر جفتتونو میگم سعی کنید باشید نمیگم مدام هم تو چشم باشیداا اما نرفتنتون کارو بدتر میکنه.
    نابینا نباید قایم بشه اون وقت چطور شناخته بشه؟
    میتونید با کارهای خوبتون تو جمع حاضر بشید میتونید گوشه ای از کارها رو به عهده بگیرید و باشید بذارید بچه های معصوم مثل بزرگترهایی که هیچ وقت بهشون اجازه داده نشده نابینایی رو ببینن و تواناییهاشو بشناسن بار نیاد. به کوچولوها باید توضیح داده بشه اونا باید تفاوتها رو ببینن تا بزرگهای جاهل نشن.
    وراجیهام تموم شد.
    باز عذر تأخیر منو بپذیر عزیزم.
    ها راستی با این پست قفل دارت اصلا موافق نیستم درسته سایت مال خودته اما گذاشتن یه پست وسط راه این همه مراجعه کننده یه کم یه جورایی نا فرمه.
    باای تا هاای

    • پریسا می‌گوید:

      سلام پری سیمای عزیز. تو هر زمان هر مدلی که باشه عزیزی. سخت نگیر. ولی کاش شلوغی های سرت خیر باشه و ازش حسااابی لذت ببری.
      به نظرم این زمان ها دلم بخواد خودم باشم. با تمام مسخرگی های پریسایی که پریساست. کاش بقیه این اجازه رو بدن! عروسک آخجون! حسابی دوست دارم. شکلک خجالت همراه با قلدری از جنس دست پیش گرفتم پس نیفتم. خوب چیکار کنم دوست دارم دیگه!
      پری سیما خیالم نیست که از نگاه بقیه اصلا عاقل نیستم پس بذار اعتراف کنم تا همون1خورده تردید به عاقل نبودنم اگر هست بپره بره. من با در و دیوار هم حرف می زنم. مسخره هست ولی این کار رو می کنم. زمانی که وارد خونه میشم سلام می کنم با اینکه می دونم کسی خونه نیست. خیلی زمان ها پیش میاد که بیشتر از سلام هم میگم و مدت هاست از این کارم و از اینکه دارم اینجا میگمش هیچ خجالت نمی کشم. حتی با این تصور که از نظر آشنا ها چه مدلی تصور میشم بعد از خوندن این خط ها. خخخ!
      بچه های کوچولو! وایی پری سیما باور کن این وظیفه زیادی سخته. تو درست میگی ولی کاش من به آگاه کردن بزرگ تر ها ادامه بدم و آگاهی دادن به کوچولو ها بمونه واسه بقیه! باز هم خخخ!
      پست قفل دارم هم، واسه محافظت از روان گاهی لازم میشه. گاهی نه ظرفیت سکوت دارم نه دردسر های گفتن ها رو دلم می خواد اینه که می نویسم اینجا و1قفل هم می زنم بهش تا هم گفته باشم و هم نگفته باشم. عاقل که نیستم که! دیگه نگم خخخ چون تکراری میشه.
      من و یکی هم واقعیت رو گفتیم. پری سیما اینکه گفتم تعریف نبود که ازت کردم. اتفاقا دردناکه. آگاه بودن دردناکه پری سیما و کاش تو این درد رو نداشتی! کاش می شد که نه عاقل بودی و نه آگاه! مطمئنم که اون زمان شونه هات و دلت سبک تر از خیلی چیز ها بود که گفتنی نیستن.
      حرف های تو وراجی نیستن. این شکلی نگو. بلاخره1زمانی1جایی من می بینمت و به تلافی حسابی قلقلکت میدم و آخ جون.
      چه قدر من حرف می زنم! وایی پر حرفیم رو عشقه. اینجا من کلا حس آزادی در هر امر ناحسابی از جمله پرحرفی می کنم.
      ممنونم از حضور عزیزت.
      شاد باشی تا همیشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *