خودمونی های نصفه شبانه

سلام به همگی. اوضاع چطوره؟ رو به راهید؟ بچه ها هوا اینجا غیر عادیه. زیاد گرمه. مثل هوای خردادماهه و با توجه به اینکه در آستانه ماه دوم زمستون هستیم این هیچ عادی نیست. از شما چه پنهون خوشم نمیاد. کلا سرما رو ترجیح میدم و از گرما خوشم نمیاد مخصوصا اینکه در زمانی که زمانش نیست برسه و عرض اندام هم کنه. همین الان، نصفه شب، به شدت دلم بستنی خواست و از اونجایی که بستنی در دسترسم نیست، فکرم پرواز کرد و رفت به جا هایی که ردی از بستنی هست ولی در عین حال هیچ ربطی به بستنی نداره. خاطراتی به شیرینی بستنی و… بیخیال. بین خاطرات بستنی دارم که می گشتم1چیزی پیدا کردم که سال ها ازش گذشته ولی هنوز که یادش می افتم از شدت خجالت گوش هام داغ میشه و در همون حال هم بی اختیار می زنم زیر خنده. نمی دونم باید درصد خجالتم بیشتر باشه یا درصد خندیدنم. حالا من واسه شما میگم شما خودتون درصد هاش رو حلش کنید.
خیلی سال پیش بود. درست یادم نیست چند سال پیش و اگر بخوام تاریخ بدم دقیق نیست پس بیخیال تاریخ. فقط اینکه من حسابی سرم پر بود از هوای ریسک های جوونی که متأسفانه توی کارنامه عمرم تا اینجا کم هم نبودن. خلاصه در یکی از این ریسک ها که البته یکی از کوچیک کوچیک هاش بود، با رفیق ممنوع زدم بیرون. چیه؟ بابا چرا ما تا حرف از رفیق ممنوع میاد وسط یاد جنس ناموافق می کنیم؟ اصلا داستان این ممنوع بودن سر جنسیت نبود ماجرا جای دیگه گیر داشت که خیلی هم گیر بود. به جان خودم! ای بابا! حالا داستانش باشه بعد. اصلا ممنوعیتش رو بیخیال با رفیق راه زدیم بیرون.
بگذریم. اون زمان نابینای مطلق نبودم ولی دیدم هم قابل اطمینان نبود. مخصوصا غروب و شب.
عصر شده بود و ما داشتیم می چرخیدیم و بهمون خوش می گذشت. من طبق معمول نق زدنم گرفت. آره درسته من از زمانی که خودم رو شناختم به قول اطرافیان به جای خون توی رگ هام نق جاریه. هنوز هم ترک نکردم. خلاصه من زدم به در نق که تشنمه. همراهم که می دونست اگر بیخیال باشه و به نق هام ترتیب اثر نده وسط خیابون چه صحنه های دردناکی منتظرشه فوری حلش کرد.
-بیا می برمت کافه بستنی. فقط صدات رو ببر.
مثل1فرشته معصوم باشه ای گفتم و راه افتادم.
هوا سرد بود. زمستون بود. زمستون هم زمستون های قدیم!
توی کافه گرم و راحت بود و داشت بهم خوش می گذشت. رفیقم عادت داشت هرچی و هرچی که می دید رو واسه من توضیح می داد به طوری که گاهی که تصویر ها سریع و پشت سر هم عوض می شدن این بنده خدا نفسش می گرفت و یا خودش متوقف می شد یا تصویر ها رو اگر می تونست متوقف می کرد و می گفت آخ توقف نفسم.
اون عصر زمستونی توی کافه نشسته بودیم و من داشتم واسه خودم بستنی می خوردم و همزمان نق هم می زدم. جامون درست رو به روی در شیشه ای بزرگ کافه بود و پیاده رو زیر نگاه همراه بینای من. این بنده خدا هم داشت طبق عادت هر چیزی که می دید رو واسه من توضیح می داد. سیر تصاویر آهسته بود و جا نمی موند و روونی توضیحاتش چنان بود که می تونستیم در باره بعضی تصویر ها و توصیفاتش بحث و تبادل نظر کوچیکی هم داشته باشیم.
-بذار ببینم! این1دوچرخه سوار بی نذاکت که زده از پیاده رو میره و بله با این موافقم که داشت می خورد زمین و بسیار حقش بود، 1آقایی که1بغل نون دستشه انگار می خواد1مجلس رو نون بده داره میره، 3تا دختره که یکیشون از بس چاقه به دراکولا میگه جوجه ولی کله اعتماد به نفسش خورده به آسمون و چنان آرایش چند طبقه ای کرده که صورتش1وجب اومده بالا، 2تا پسر بچه که از همینجا مشخصه در حال پیش بردن1بحث داغ هستن و دارن میرن، 1خانم که ابرو هاش رو تاتو کرده، اه چه قیافه ای هم ساخته واسه خودش، جدی مدلش درد بر انگیز شده، آخ این دست به ابرو هاش نمی زد قشنگ بود روانی!
با شروع نظریه پردازی من بحث سر این ماجرا گیر کرد.
-تاتو کرده؟ وایی چه بدم میاد از این کثافت کاری ها! آخه چرا؟
-چی بگم؟ محتویات داخل سرش زیادی کسر بوده دلش خواسته بزنه خودش رو نافرم کنه.
-تو که کامل می بینی، تاتو خیلی مذخرفه نه؟
-به نظر من آره. البته این مزخرف هم مثل تمام مزخرف های این مدلی اگر در جای خودش به کار بره قابل تحمله ولی بعضی ها دیگه شورش رو در میارن.
-مثل این خانمه که الان گفتی؟
-بله دقیقا مثل این سبک مخ که چهره و ابرو های سالم و طبیعیش رو زده داقون کرده.
-من که هیچ خوشم نمیاد. درکشون هم نمی کنم. به نظرم این ها بیمارن. آخه کی حاضر میشه همچین کاری با خودش کنه مگه اینکه طرف روانی باشه و بخواد جلب توجه کنه حتی با زشت کردن خودش.
رفیق من مدل خیلی معمولی همیشگیش رو به لحنش داد و شروع کرد.
-خوب گاهی این مدلی میشه. زمانی که کله اشخاص از مغز تهی باشه و از شدت سبکی روی گردن نمونه و بخواد مثل بادکنک بره هوا. اون زمان طرف میره سر آینه و حس می کنه دلش می خواد این قیافه منحوسش رو1تغییری بده که عوض بشه. و از اونجایی که ایرادی توی دماغش پیدا نمی کنه واسه جراحی، گیر میده به ابرو هاش، دستکاریش می کنه، داقونش می کنه و با ارائه1تصویر ایکبیر از خودش دل اطرافیانی شبیه ما2تا رو شاد می کنه و بعضی ها رو هم می ترسونه.
-وایی بسه دلم درد گرفت از بس خندیدم. نتیجه اینکه این ها موجودات خلی هستن. درست نتیجه گرفتم؟
-بله2وجبی وز وزو آفرین بهت که بلاخره ایجاز رو یاد گرفتی! آآآخخخ واااخ!
این آخ و واخ آخریش حسابی غافلگیرم کرد و حسابی هم جا رفتم. رفیقم از زیر میز دستم رو گرفته بود فشار می داد و هیچی نمی گفت. اولین چیزی که به سرم زد بلافاصله خون رو توی تمام رگ هام منجمد کرد.
-به نظرت پول بستنی هامون رو حساب می کنه؟
-کی؟
-مادرم.
رفیقم بلافاصله از شوک در اومد و چنان از جا پرید که کم مونده بود جفتمون با صندلی هامون پرت بشیم عقب.
-کو؟
-کی؟
-مادرت.
-من نمی دونم تو دیدیش.
طرف فحشی به من داد و همزمان زد زیر خنده.
-حساب کردنش رو نمی دونم. چون اینجا نیست.
-پس میشه بگی تو چی دیدی که داری دستم رو می شکنی؟
رفیقم چندتا نفس عمیق کشید و فشار دستش رو کمی کمتر کرد و بعد،
-ببین! واخ ببین! این خانمه که بغل دست ما روی میز کناری نشسته بود هم تاتو کرده بود. هرچی ما2تا پروندیم رو هم بدونه سانسور و پارازیت شنید.
بچه ها شما بگید خداییش اون لحظه من باید چه حسی بهم دست می داد؟
-میگم که، داره میاد؟
-واسه چی؟
-واسه اینکه جفتمون رو بزنه له کنه!
-نه بابا حسابش رو کرد رفت.
از سنگینی شوک وارده تمام عضلات درون و بیرونم از عضلات صورت گرفته تا دل و روده هام فلج شده بود.
-چی شدی؟ گفتم رفت!
ثدام رو اول از همه پیدا کردم.
-پس چرا رفت؟ واسه چی هیچی نگفت؟ به ما2تا!
رفیقم با لحنی کاملا قانع کننده و در کمال صداقت جوابم رو داد.
-چی باید می گفت؟ به نظرت به2تا آدم بی شعور چی می تونست بگه؟
این توضیح چنان عادی و چنان کامل بود که1دفعه جفتمون با هم کنترلمون رو از دست دادیم و چنان بلند زدیم زیر خنده که مجبور شدیم خیلی سریع بلند شیم از اونجا فرار کنیم بیرون. سرمای هوا با نزدیک تر شدن شب بیشتر می شد. توی روپوش نه چندان زمستونیم از سرما مچاله می شدم و همراه همراهم از ته دل می خندیدیم. ما می خندیدیم و من و مطمئنا اون همراهم جدا جدا توی ذهنمون ثبت می کردیم که دفعه بعد با احتیاط بیشتری افراد رو نقد کنیم.
هیچی دیگه دلم خواست1جایی1چیزی بگم اومدم اینجا گفتم الان تخلیه روانی شدم دیگه برم بخوابم.
شب همگی به خیر، ایام همگی به کام.

3 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

16 دیدگاه دربارهٔ «خودمونی های نصفه شبانه»

  1. پریسیما می‌گوید:

    سلام عزیزم
    خیلی وقته که این ورا هستم حالا گفتم بیام ظاهر بشم تو منو ببینی و یاد اون بستنی یواشکیمون بیفتی که به یاد آوردنش باعث میشه دلم برات یه عالمه تنگ بشه و باز هوای بستنی یواشکی بزنه به سرم اما نه رفقام پیشم هستن نه دیگه هوا اون هواست!!!
    مثل تو سرما رو عاشقم و از گرما به شدت فرار میکنم خودت که کاملا مطلعی از این اوضاعم مگه نه؟!!!
    رفیق ممنوعه هم جای خودشو داره و هیچ وقت رفیق نمیتونه ممنوعه باشه وقتی رفیقه!!! ممنوعه باید رفیق نباشه و دشمنت باشه تا ممنوعه باشه پس با هر کسی میخوای بزن بیرون چون کسی که با تو میزنه بیرون رفیقته و ممنوعه نیست مگر اینکه…
    ببین اون حالی که اون موقع بهت دست داد باید همین الآن هم بهت دست بده چون من یکی از اون خلهایی هستم که ازشون نام بردی خخخ
    یعنی کاش الآن اونجا پیشت بودم تا میدیدم چه حسی بهت دست میده و چه حالی میشی!
    الآن تخلیه ی روانی شدی آیا؟ بابا من رو سرت خراب میشم که! خخخ
    تاتو همیشه هم بد نیست عزیزم برای منی که نمیتونم مدام آرایش بکنم تاتو اتفاقا مثبته و من حس میکنم دختر یه کم باید آرایش کم رنگ و معمولی داشته باشه
    آی آی آی فکرشو بکن الان میخوای بری همینو به همون رفیقت تعریف کنی آی میخندید آی میخندید! جای من خالی اساسی.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام پری سیمای عزیز. همراه عزیز من. یعنی این طرف ها هستی و یواش میایی یواش میری؟ دلت میاد شلوغ نکنی بری؟ خخخ! تو بیا، بی صدا و با صداش با خودت. هر مدل که عشق می کنی بیا قدمت روی چشم.
      وایی آخجون بستنی یواشکی! چرا هوات دیگه اون هوا نیست عزیز؟ رفقات هستن. اگر خدا بخواد باز1جا جمع میشید. باز سفر میرید مثل نجفآباد و بستنیه. باز بستنی یواشکی و باز خنده و باز1دفتر خاطره های سفید و شاد.
      از خدا می خوام هرچه زودتر و با بهترین کیفیت برات پیش بیاد. میاد پری سیما. می دونم که میاد.
      تو به طرز دردناکی شبیه منی. همون چیزی که خودت گفتی. دارم بهش فکر می کنم. ممکنه تو مدل ساکت و بی صدای من باشیی. شاید تو اون روی شخصیت آرومم باشی که در خود من دیده نمیشه. خخخ!
      آخ خداجونم! پری سیمااا خدا می دونه این طوری نییییست من معذرت می خواام. پری به خدا این مال سال ها پیشه اون زمان هم تاتو و ملزوماتش اصلا جایگاه الان رو نداشتن شکل الان هم نبودن درضمن اون خانمه توی پیاده رو به گفته رفیقم حسابی اوضاع خودش رو دیدنی کرده بود وایی اینجا توصیفش نمی کنم می ترسم1آشنای دیگه بیاد بگه من درست همون مدلی هستم که داری میگییییی خخخ!
      رفیق ممنوعه! پری سیما! شده هیچ وقت این حس الانم رو از1درک و توصیف این مدلی تجربه کنی؟ کاش شده باشه! عالیه. مثل بهشت. ازت ممنونم. کاش این ها که برام از رفیق و مدل بینشت گفتی حرف دلت بوده باشه نه واسه دلداری من. البته تقریبا مطمئنم که تو بی خودی دلداری نمیدی و هرچی به نظرت درست بیاد رو میگی. با این مدلت هم زیاد موافقم خیلی زیاد. پری سیما ازم دلگیر نشده باشی به خدا من…
      راستی در مورد آرایش ملایم و خیلی چیز های دیگه باهات به شدت موافقم. کلا من باهات موافقم و تمام قد لایکت می کنم. خخخ!
      کاش دلت ازم نگرفته باشه!
      کاش دفعه های دیگه اگر خواستی و حوصله داشتی اینهمه بی صدا نباشی! دلم تنگ میشه برات پری سیما. خنده هامون، …
      شاد باشی عزیز من خیلی شاد.

  2. شما این پست را پسندیدید.
    خخخخخ، خخخخخ، خخخخخخ. خیلی جالب بود پریسا خانم. راستی سلااام. میگم چرا خجالت میکشی خُب؟ ما پسرا یکی رو همونجوری ببینیم قصداً بلند بلند نقدش میکنیم خخخخ.

    • پریسا می‌گوید:

      وایی خدا آشنای قدیمی ایول! سلام آقای خیر اندیش! چه عالی! همسر محترم چطورن؟ بهشون سلام برسونید حسابی.
      نقد که چه عرض کنم ما طرف رو رسما با خاک یکیش کردیم آخه. گناه داشت آخه! زشت بود کارمون آخه! خوب نمی دونستیم آخه! خخخ! وایی شکلک شرمندگی شدید.
      آقای خیر اندیش! خیلی شاد شدم اینجا دیدمتون.
      شاد باشید همیشه شاد.

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    وااااااااای که چه قدر خندیدم!
    من هم از این سوتی ها دقیقاً همین شکلیش رو در آرایشگاه داشتم؛ کلی از زیر ابرو برداشتن آقایون با آرایشگر که دیگه دوست شده بودیم بعد سال ها انتقاد می کردیم و با تمام کلمات نسبتاً مؤدبانه ای که می شد در اون جا به کار برد به زیر ابرو بردار ها فحش نثار می کردیم که یک دفعه ای آرایشگر که کار یک نفر رو راه انداخت برگشت و دید که یک نفر که روی صندلی ها منتظره دقیقاً زیر ابرو هاش رو برداشته و مشخصه که مدت هاست اون کارو داره انجام میده آرایشگر ناگهان به من گفت: به قول مهدی فرجی که یک بار شعرش رو خوندی یه مصرعی داشت که می گفت:
    موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو
    دیگه چه خبر! دانشگاه چی می خونی اون جا هم مشق می نویسید!
    با تعجب و خنده به آرایشگر گفتم: واه شما که اولین بارت نیست که من رو می بینی تازه اولین بار هم نیست که با یک دانشجو مواجه میشی؟ توی دانشگاه مشق کجا بوده؟ تازشم شما که داداشت دانشگاه میره و خودت هم که دیپلم ریاضی هستی دیگه چرا میگی مشق می نویسید؟
    داشتیم از زیر ابرو بردار های دیوانه ای حرف می زدیم که واقعاً انگار جنسیتشون عوض شده باشه و به مرد بودنشون راضی نباشند می گفتیم که یه دفعه ای شما هوای شعر و شاعری برداشت که مرد کناری من با عجله و قبل این که کارش راه بیفته مغازه رو ترک کرد و اون جا بود که جریان رو آرایشگر توضیح داد و هم شرمنده شدیم یه جورایی و هم از ته دل خندیدیم.
    این خاطره رو که گفتید یاد جریان بستنی خوردن دسته جمعیتون که اشتباهی رفته بودید طبقه بالا و بعد هم شما یک نفر رو هل داده بودید و از روی صندلی انداخته بودیدش افتادم.
    امیدوارم همیشه از این جور گشت زدن ها برامون پیش بیاد و حتی یه جورایی آرزوی این نوع سوتی دادن ها رو هم لا اقل برای خودم که دارم شما رو نمی دونم دوست داشته باشید تکرار بشن این جور سوتی ها یا نه!؟
    موفق باشید.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. آخ آخ آرایشگاه و اون بنده خدا که بلاخره بلند شد رفت وااایییی خداااا دلم واااییی خفه شدم از خندههه! ولی انصافا گناه داشت اون آرایشگره هم گناه داشت هرچی نخ می داد شما نگرفتید و آخرش هم مشتریش رو پروندید. خخخ!
      نمی دونم اون خانمه بغلدستیمون الان کجاست ولی هر جا که هست ای کاش یادش نباشه و ای کاش مارو بخشیده باشه! تقصیر اون خانمه توی پیاده رو بود. واسه چی باید اون بساط رو سر چهرهش در می آورد؟ شکلک توجیه.
      سوتی همیشه سوتیه و همیشه میشه بهش خندید و بدم نمیاد باز هم بخندم به شرط اینکه مطمئن باشم کسی از دست خودم و خندیدنم دلگیر نمیشه و خندیدن هام واسه هیچ دلی تاریکی نمیاره. اگر این شرط باشه کاملا موافقم بذار پیش بیاد.
      ممنونم که هستید.
      ایام به کام.

  4. رضا می‌گوید:

    سلاام فقط مردم از خنده خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
    من هم چند باری این اطفاقات برام افتاده و خیلی هم خندیدم به این جور خاطرات ولی آدم باید مواظب نقد کردن خودش باشه که جوری نقد کنه که طرفه مقابل هم زیاد ازش نرنجه بازم میام فعلن بای

    • پریسا می‌گوید:

      سلام رضا. خداییش اون لحظه من دیدنی بودم واااییی! ما2تا نقد نمی کردیم رضا داشتیم چرت و پرت می گفتیم. خدا واسه کسی نیاره حس وحشتناکی بود ولی الان دیگه اثر ترسش رفته و میشه بهش بخندم. پس خخخ!
      هر زمان خواستی بیا. امیدوارم همیشه بخندی.
      ایام به کامت.

  5. پریسیما می‌گوید:

    دلگیر نیستم عزیزم
    ببین گفتم که باز بخندی و باز بشه برات یه خاطره تا بهش بخندی.
    رفیق رو دقیقا درست گفتم و این طرز فکرم بود.
    الآن غرق تک‍بال هستم و دیگه گریه نمیکنم امروز دیگه حس نمیکنم که تک‍بالم
    قسمتهای اولش احساساتیم کرد اما هر چقدر پیش میرم احساسم تفاوت میکنه.
    بیشتر میام عزیزم.

    • پریسا می‌گوید:

      خدا کنه هرگز دلت تاریک نباشه عزیز.
      تو تکبال نیستی. مطمئنم که نیستی. تکبال فقط خودش می تونست و می تونه اینهمه وحشتناک دیوونه باشه و شبیه هم نداره. هیچ موجودی شبیه این کبوتر احمق… باقیش رو نمیگم که بی مزه تر از اینکه هست نشه.
      احتمالا به وسط هاش که برسی دیگه نه تنها براش گریه نمی کنی بلکه ازش متنفر هم میشی.
      هر زمان دلت خواست بیا. هر مدل که دلت خواست بیا. هر شکلی دلت خواست باش. فقط شاد باش.
      پاینده باشی.

  6. مهرداد چشمه می‌گوید:

    سلام پریسا.
    خخخ، منم ازین سوتیها زیاد دادم.
    یکیشون اینه که من سر درس ادبیات توی دبیرستان از دبیر خیلی خوشم نمیومد و به خاطر اینکه اون زیاد به من محبت میکرد بسیار عصبانی میشدم، چیه، خب خل بودم دیگه.
    تا اینکه یه روز توی راهروی دبیرستان از روی دیوانگی و سرمستی روم به دیوار داشتم به همون دبیر فحش زن و بچه میدادم که اون دبیر بغل دستم ظاهر شد و گفت که من وصف حال تو رو برای خانمم تعریف کردم و اون خیلی بهت سلام رسونده و از من خواسته که یه روز ناهار ببرمت خونمون.
    دیگه باقیش با خودت، حال منو درک کن لطفا.
    دیگه چیزی ندارم که بگم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلاااااام آقای چشمههههههه وااااااییی این وحشتناکههههه جدی از درکش حالم خطری شد به جان خودم این سوتیه شما از مال خودم بسیاااار خطرناک تر بوووود وایی حالم خوب نیست برم آب زرشک بخورم یکی2تا شیشه بندازم بالا بلکه نفسم بالا بیااااااد آخ آخ آخ حالا ناهار رفتید خونه اون بنده خدا یا نه؟
      مثل اینکه نمیشه نگم. خخخ!
      وااایی خخخ! دست خودم نیست اصلا نیست ابدا نیست خخخ!
      ایام به کام شما.

  7. مهرداد چشمه می‌گوید:

    سلامی دوباره.
    شماها به جای من بودید میرفتید؟
    اون خواست یه چوب حسابی به من بزنه که زد.
    تازه آخر سال نمره ی من 15 هم نمیشد به من نمره ی 19 داد.
    احتمالا هم همسرش سفارش منو کرده بوده خخخ.

    • پریسا می‌گوید:

      علیکی دوباره. من اگر جای شما بودم، خوب، هوم، چه عرض کنم! بله دست محبت خیلی جا ها چوب هاش دردناک تر از ضربات خشم هستن. ولی تجربه بهم گفته نه همه جا. به هر حال اینجا که مؤثر بوده. امیدوارم دیگه هرگز واسه شما پیش نیاد. شما هم محض رضای خدا بیشتر مواظب باشید آخه این که نشد که!
      ایام به کام.

  8. یکی می‌گوید:

    واهاهاها پریسا. دلم میخواست اونجا بودم خیلی دیدن داشتی هم تو هم رفیقت. هی ازین خاطرات بازم داری بنویس خیلی باحالن. زود باش این تاریخش داره کهنه میشه چرا اینجا بروز نیست بنویس دیگه. هی زود باش منتظرم. فعلا بای

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. کجا بودی؟ یکی! دسته کم اندازه1مداد تراشیدن بهم زمان بده آخه! وایی نه اصلا هم دیدن نداشتیم نگو!
      شاد باشی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *