خوابِ بیداری

نشسته بودم وسط جایی که نه خیالم به ابتداش بود و نه به انتهاش. سکوت نبود. صدا هم نبود. تنها نبودم. همراهم زد روی شونم و خندید.
-چوب خشک تنبل نفله. پاشو بریم. اینجا نشستن نداره. این راه فقط با رفتنه که قشنگه.
نگاهش کردم. با اینکه نمی دیدم مثل الان، ولی انگار درک می کردم. تمام زوایای حضورش رو درک می کردم. طنین صداش. عطر آشناش. حرارت نبضش. فشار همیشه سفت و آشنای دست هاش. می شنیدم. می فهمیدم. می دیدم!. داشت می خندید. دستم رو گرفت بلند شدیم. همراه هام زیاد بودن. نمی دونم کی رسیده بودن ولی بودن. تمام اون هایی که هستن و تمام اون هایی که نیستن، همه بودن. داشتن می خندیدن. بلند و شاد و شاد و شاد داشتن می خندیدن. با سرعت می رفتیم. نمی دونم چه جوری مثل باد می رفتیم. انگار پرواز می کردیم. پرواز. داشتیم سوار باد می رفتیم. روز آروم و مهربون بود. نسیم می پیچید توی وجودمون و چه عشقی داشت این پروازِ سبک! من می ترسیدم از سقوط و همراهم به ترسم می خندید. چنان سرخوش می خندید که تردید داشتم خودش باشه. ولی1چیز رو بهش مطمئن بودم. این شیرین تر از اون بود که واقعی باشه. می دونستم. می دونستم!. دردِ حاصل از این آگاهیِ دردناک توی قلبم رو فشار می داد و کسی جز خودم خیالش به این واقعی نبودن نبود. هیچ کس جز من. همراهم به حال و هوای تاریک و دلواپسم خندید. نگاهش کردم. پرسشم رو خوند. ادام رو درآورد. مثل خودم زمان هایی که به چیزی تردید می کنم و می مونم بگمش یا نه، صداش رو عوض کرد و با مسخرگی گفت:
-تو واقعا خودتی؟
بعدش هم زد زیر خنده. من اما نمی خندیدم. بغض داشتم قد کوه. اشک هام توی چشم هام منتظر بودن که ببارن. دید. دیگه نخندید.
-چته هان؟ چی شده؟ چی می خوایی؟
دستش رو گرفتم. سفت گرفتم. نگاهم می کرد. همه چیز متوقف شده بود.
-چی شده؟ چی شده هان؟ تو چته؟
صدای خودم برام بیگانه می زد.
-تو، تو واقعی نیستی. تو، تو واقعی نیستی!
خندید. توی خنده هاش چیزی بود که باعث شد بغضم بترکه. بد ترکید. شدید ترکید. مثل الان. می باریدم مثل سیل. بارون گرفته بود. آسمون هم داشت می بارید. نگاهم کرد. دستم رو گرفت. بغلم کرد. شب شد. ستاره ها بودن ولی بارون می بارید. می خواست بره. می رفتن. خنده ها دیگه نبودن. داشتن آماده می شدن. داشتن می رفتن. باید می رفتن. باید می رفت. سفت دستش رو گرفتم و التماس کردم. با هم حرف می زدیم. مطمئن بودم این صحنه ها آشناست. خیلی آشنا. 1بار در بیداری و1000بار توی کابوس هام. تمامش رو از حفظ بودم. سعی کردم عوضش کنم. مثل همیشه سعی کردم عوضش کنم ولی نمی شد. مثل همیشه نمی شد. می دونستم نمیشه و باز تلاش می کردم. مثل همیشه تلاش می کردم.
-من اجازه نمیدم بری. من اجازه نمیدم بری. تو رو به خدا. تو رو به قرآن. به دین. به خاک به زمین به آسمون. من اجازه نمیدم. من نمی خوام. نه!
شب سنگین تر و سنگین تر می شد.
-آروم باش بچه. مگه نمی دونی این راه فقط با رفتنه که پایان داره.
شب، وحشت، هقهق، داشتم تموم می شدم. داشتم به انتها می رسیدم. داشتم می مردم از درد. بی حصار تر از همیشه و همیشه سفت بغلم کرد. سفت بغلش کردم. دیگه هیچی بینمون نبود. هیچ پروایی. هیچ فاصله ای. هیچ حصاری. هیچی بینمون نبود جز شب. شب و لرزش های شدید و بی توقفِ هقهق های من. سرم رو با دستی که فشارش آشنا بود فشار داد روی شونهش. من و گریه های نفسگیرم در لا به لای پیچ و خم شبی که صبح نداشت گم می شدیم. لای صافیِ1دستِ شب، اشک هام رها شدن. بین صافی1دستِ مو های بلندی که صاف مثل1جاده از زمین تا آسمون رها بودن روی شونه هایی که دستی با فشار سفت و آشنا سرم رو بهشون فشار می داد. دستم توی دستش بود. داشتم می شنیدم.
-آخر هیچ شبی1شب دیگه نیست. پشت سر شب همیشه صبح میاد. فراموشت نشه. خداحافظ پری!.
1ستاره درخشان، خیلی درخشان از وسط آسمون آتیش گرفت و پشت اشک هام شعله کشید. بارون هنوز می بارید. دنیا1دفعه شد از جنس صدا و گرد و خاک و آتیش. بارون می بارید. آسمون شعله می کشید. بارون می بارید. من شعله می کشیدم از درون. هوار می زدم و صدام نبود. جهنم روحم رو می خورد. تمام جهان رو می خورد. بارون می بارید. آسمون شعله می کشید. جهان غبار می شد و می رفت هوا و می ریخت پایین. شب بود. بارون می بارید. قیامت بود. رو به رو ترس و فریاد بیداد می کرد. وحشت سیاه به سنگینی پایان جهان پیشتاز میدون بود. بارون می بارید. آسمون شعله می کشید. نعره کشیدم. باید عوضش می کردم. ترس می خواست که عقب نگهم داره. موفق نشد. از جا کنده شدم و دویدم. نمی شد. سنگین بودم. هرچی می رفتم نمی رفتم انگار. رو به رو قیامت بود. اطرافم قیامت بود. دنیا قیامت بود. هوار زدم. هوار زدم هوار زدم هوار زدم. فایده نداشت. جهنم صدام رو می خورد. بارون می بارید. آسمون شعله می کشید. رو به رو آتیش بود که می رفت هوا. هوار زدم. صدایی نبود. صدام وسط جهنم گم شده بود. انفجار. تمام هستی منفجر شد. انفجار از رو به رو اومد و تمام هستی رو می خورد. بارون می بارید. رعد می زد. آسمون شعله می کشید. زمین شعله می کشید. تمام جهان شعله می کشید. تمام هستی شعله می کشید. من شعله می کشیدم. تمام هستی شعله می کشید. خدا شعله می کشید!.
چیزی، دستی، کسی تکونم می داد. کسی ضجه می زد. با تمام جونش ضجه می زد. دستی تکونم می داد. کسی ضجه می زد. ضجه هاش نفسم رو می گرفتن. ضجه های نفسگیر. ضجه های خودم! صدایی صدام می کرد. دستی تکونم می داد.
-پریسا! پریسا!
چشم هام از بس خیس بودن باز نمی شدن. شب بود. من1جایی بودم. 1جای امن. وارد جهان تاریک شب ساکت و امن می شدم. آهسته آهسته. تا آخرین ذره های درکم.
بیداری.
-بیدار شو پریسا! چیزی نیست! اینهمه هقهق رو از کجا می گیری. خفه میشی1خورده آب بخور. اینجا امنه. چیزی نیست. چیزی نیست.
هنوز سنگینی دود و نعره های انفجار رو حس می کردم. نفس هام هنوز از دویدن های ناکامم سریع بودن.
-پس کجاست؟ پس کجان؟
جوابم رو می دونستم مثل همیشه. ولی باز پرسیدم بلکه این دفعه متفاوت باشه. می دونستم که نیست ولی نتونستم نپرسم. مثل همیشه.
-اون ها نیستن! اون ها نیستن پریسا! نیستن! نیست!.
چه دردی بود این دفعه توی این صدا که نمی لرزید ولی خسته بود از پذیرش بار این نبودن تاریک! دردی سوزان مثل آتیش. درد داشت. خسته بود از پنهان نگه داشتنش. مثل من. خسته بودم از پنهان نگه داشتنش. دلم سست شدن می خواست. دلم باختن به سنگینی درد این نبودن ها رو می خواست. دلم بی تدبیری می خواست. دلم شکستن می خواست. دستی سرم رو به1شونه امن تکیه داد.
-راحت باش.
تمام بغضم رو ول کردم. فایده نداشت. دلم جیغ می خواست. دستم رو گذاشتم جلوی دهنم ولی زورم نرسید.
-اجازه بده من انجامش بدم. دستی قوی تر از دست های خودم راه ویرانی اون فریاد فرو خورده رو بست.
-حالا ولش کن. بزن. بزن پریسا. اون قدر جیغ بزن تا سبک بشی. دست من کنار نمیره راحت باش. آزادش کن کسی نمی شنوه.
و آزادش کردم. بدونه هیچ ملاحظه ای. بدونه هیچ تدبیری. خسته از هر تدبیر و هر تعبیری تمام دردم رو توی جیغ هایی که پشت سد1دست سفت محو می شدن آزادشون کردم. من پشت سد دستی که مثل همیشه سفت بود و نمی لرزید، روی شونه ای که برخلاف همیشه و همیشه، این بار به وضوح می لرزید، مثل آسمونی که تمام خودش رو بباره می باریدم و جیغ می کشیدم و اون ضربان سریع که نشان حضور واقعیت ها بود همراهیم می کرد. واقعیت ها. تمامشون. تلخ و شیرین در کنارم بودن و من کف اون دست های بازدارنده در دل نیمه شب تمامشون رو، تمام سنگینی بیداری و تمام وسعت کابوسم رو ضجه می زدم. مثل همیشه. مثل دیشب. مثل فردا شب. مثل شب های گذشته و آینده.

2 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

8 دیدگاه دربارهٔ «خوابِ بیداری»

  1. مهرداد چشمه می‌گوید:

    سلام پریسا.
    بازم یه کابوس در هم و بر هم.
    تو مگه قول نداده بودی که خوب بشی؟
    مگه قرار نذاشته بودی که دیگه اینطور قَر و قاطی نشی؟
    چی شده دوباره؟
    دو ماهی بود که داشتی آروم و بی صدا پیش میرفتی و رو به بهبودی داشتی که مسلما الآنم داری، ولی این فقط یه گریز بود به قبلا ها.
    راه فعلیت رو ادامه بده و به گذشته ها برنگرد، لطفا.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آقای چشمه. گاهی پیش میاد. زمان های، از شما چه پنهون، زمان های دلتنگی. گاهی پیش میاد. آخ خدای من! پیش میاد! ممنونم به خاطر همه چیز. طوری نیست من همچنان هستم. خیال عقبگرد هم ندارم. فقط گاهی سخت میشه. خیلی سخت. سخت ولی ممکن.
      ممنونم که هستید.
      ایام به کام.

  2. یکی می‌گوید:

    اینو همون پریشب خوندم ولی چیزی نگفتم. مونده بودم چی بگم. میگم پریسا ی سوال. بنظرت راهی هست ک بشه تو کله تو فرو کرد یچیزایی عوض کردنشون دست ما نیست? آخه
    تو چرا نمیفهمی. بیبین چی میگمت. تو, ی آدمی, با توان ی آدم. یچیزایی هست, ک دستای تو, زورشون نمیرسه عوضشون کنن, و این طبیعیه. ی بار دیگم گفته بودم بازم میگم.
    تو هرکاری ی آدم میشد کنه کردی. تازه تو اصلا چی میگی. تو عوضش کردی پریسا. بابا بخدا بپیر بپیغمبر تو عوضش کردی. دیگه چیکار میخواستی بکنی. تو ازت تا همینجا
    برومد خوبم برومد. ازین بیشتر دیگه چی میخواستی از خودت ک انجام بدی? خاطراتت تلخن قبول. هوات گرفتست گاهی قبول. دلت تنگ میشه قبول. ولی دیگه بسه هرچی خودتو
    وسط اون کثافت جریمه کردی. از بس تو نخ عوض کردنشی خواب میبینی و تو خوابم میدونی خوابه و میخوای عوضش کنی ک تو بیداری شاید داستان عوض شه? آخه واسچی اینقد
    خودتو دق میدی? دلم میخواد میشد اون همراه تو خوابت ی شبی بیاد تو خوابت بخاطر این اوضاعی ک واسخودت ساختی حسابی حالتو بگیره تا دیگه ازین بساطا سر اصابت درنیاری.
    پریسا. تو باید تو سرت بره. تو نمیتونستی اون بخششو عوض کنی. دست تو نبود کار تو نبود نمیشد نمیتونستی. گرفتی چی میگم? من ک این بیرونم گرفتم ک این شدنی نبود
    تو وسطش بودی هنوزم هستی چجوری تا الان ملتفت نشدی? تو نمیتونستی عوضش کنی. الانم دیگه نمیتونی. تموم شده رفته. باید اینو بفهمی. دستم میرسید بزور تفنگم میشد
    اینو تفهیمت میکردم و خفن دلم میخواد ی نفر پیدا شه بجای من این خیرو بره. هی بسه دیگه پست مرواریدتو ندیدم. خوابدیدنو بیخیل بیا بینم در چه حالی. پریسا اومدیا.
    ببینمت. زودتر ببینمت. پریسا ببینمتا

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی. پست مرواریدم رو زده بودم ولی از سر بی حواسی زمانبندیش رو اشتباه زدم و زمانی که فهمیدم خیلی دیر شده بود. این بود که برش داشتم تا شنبه آینده اگر
      خدا بخواد بزنم.
      یکی باید ویرایشت کنم. اینجا حمل هر گونه اسلحه ممنوعه. حالا ویرایش بمونه واسه بعد الان توی هواش نیستم. در حال حاضر کسی جرأت نمی کنه به من تفنگ بکشه چون
      خودم اینجا بین اطرافیانم دارم این کار رو واسه بقیه می کنم. فقط باید مواظب باشن. خخخ!
      وای اگر بدونی خواستم ویرایشت کنم و در این بین1آزمایش علمی تجربی هم اینجا کنم تمام کامنت های این پست رو ریختم به هم نمی دونم چی شد. خوبه که همه هستن و هیچی از دست نرفت ببینم میشه اصلاحش کنم یا نه. کاش بشه! از تو خودی تر اینجا گیر نیاوردم روی کامنتش آزمایش انجام بدم ببخش دیگه.
      یکی! به جای دعوا کردن من بیا۱لحظه خودت رو بذار جام. تو که میگی و مشخصه از خوندن اینجا همه چیز رو می دونی، فقط۱لحظه توی خیالت جای من باش. ببینم باز می تونی
      این مدلی بیخیال بگی عوض نشد و تموم شد رفت؟
      ممنونم که هستی یکی.
      ایام به کامت.

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    من این بار با شدت تمام و با قدرت تمام حرف های یکی رو لایک می کنم.
    واقعاً وقتی نمیشه نمیشه دیگه هر قدر هم که سخت باشه نشدنی ها نشدنی هستند و شما هم یک انسان هستید مثل همه انسان های معمولی دیگه.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من. بله نشد ها نمیشن ولی…!
      به نظرم اوضاعم اینجا داره خطرناک میشه. با هر جفتتون، شما و یکی نمی تونم در بیفتم. عاقلانه به نظر نمیاد. باید تک تک براتون1فکری کنم. شکلک افکار منفی.
      ممنونم که هستید.
      ایام به کام.

  4. نوکیا ان82 می‌گوید:

    بادرود@ توقع داری اونجا جواب بگیری… ولی من لجباز ترم و میام فقط اینجا اذیت میکنم…@

    • پریسا می‌گوید:

      سلام نوکیا. بیا همونجا جواب بده همونجا هم اذیت کن. این طوری نفرات هم واسه اذیت کردن هات بیشتره اینجا فقط من هستم که خیلی به کار اذیت نمیام دیدی که! بپر اون طرف ملت زیادن هم جواب هم اذیت هم همه چیز با هم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *