من و دیروز و امروزم

سلام به همگی.
چطورید؟ شبیه من خورد و خمیر که نیستید؟ خدا نکنه!
البته ناشکر نباشم من خوبم فقط… آی آی آآآآییی پدرم در اومد به جان خودم الان کمپوت لازمم.
امروز۳شنبه بود و الان در آستانه۴شنبه هستیم و این یعنی دیروز۲شنبه بوده و من در دل این جناب۲شنبه حسابی واسه خودم داستان درست کردم.
دیروز صبح مثل جناب تارزان پریدم روی صندلی از اونجا پریدم بالای طبقه کمد چوبی که دستم برسه به اون بالا بالا هاش. بگذریم از اینکه طبقهه نازک بود کم مونده بود بشکنه پرتم کنه روی سر۱عالمه ظرف شکستنی که زیرش بود و بعدش هم بفرستدم روی زمین که ولو بشم و خاک نوش جان کنم.
خلاصه رفتم اون بالا که اونچه از مروارید های سال های پیشین تر از باستان برام مونده و قاتی شده بودن رو بکشم پایین ببینم کجای کارم. دستم هم به کیف داقونی که اون چیز ها توش بودن رسید. البته اون ساک موجود بود اما زیر۱مشت چیز های تاریخی. گفتم بیخیال باید بیارمش پایین. کشیدم که در بیاد و وااااییی جای تمام دشمن هام خالی!
ساکه داقون بود و اطرافش شلوغ. من هم که تخس. به نظرم دیگه لازم نیست زیاد توضیح بدم خودتون تا آخرش رو خوندید.
بله درسته جایزه همه۱بتری خالی آب زرشک. خخخ!
چیه خیال کردید بتری پر می بخشم؟ فوتینا!
دردسرتون ندم. ساکه پوسیده بود و من بی اطلاع. دستم رو گرفتم به کنارش و دِ بکش. که دیدم۱دفعه۱چیزی گفت قرج و۱چیز های دیگه هم گفتن تر تر تق تق تاق پخ و…
خدا سر صبحی واسه کسی نخواد!
ساکه زیپش در رفت، از هم باز شد، جعبه های بالا و کنارش هم با تغییر شکل ساکه جا به جا شدن و تا بیام به خودم و به اون بالا مسلط بشم۱خروار چیز های بی سر و ته بود که از اون بالا می ریخت روی سرم و این وسط، ۱دفعه۱مشت بزرگ خاطره شبیه۱آسمون پر لطیف پاشید روی سرم و ریخت وسط اتاق و…
وا رفتم. اومدم پایین. اینهمه صدا از کجا اومده بود! اینهمه صدای خنده و فریاد و جیک جیک! تمام اتاق پر بود از صدا! تمام من پر بودم از صدا. ولی من تنها بودم! اتاق بود و من! دیوار ها بودن و من و۱دنیا ویرانی! این صدا ها، اتاق ساکت بود. صدا ها توی سر من بودن. توی اتاق پر از ویرانی و پر از خاطره های پراکنده کسی نبود. صدایی نبود. هیچی نبود جز من. من بودم و۱دنیا ویرانی!جای مکث نبود. آهسته رفتم وسط ماجرا. به هر چیزی که دستم می خورد۱جهان شیرینی های آتیشی و تلخ، بی نهایت تلخ بود که توی وجودم شعله می کشید. خدایا من الان باید چیکار کنم؟
پا شدم موزیک شاد گذاشتم و سر صبح صداش رو بردم بالا، بالا، خیلی بالا، اونقدر بالا که دیگه اون صدا ها توی سرم نباشن. بعدش مشغول جمع و جور کردن شدم. موزیک می زد و می زد و من، … از سنگینی نفس هام فهمیدم که در حال خفگی هستم. آخ که دلم چه قدر گریه می خواست. ولی نباید. نباید شروع می شد. اگر حالا شروع می شد من از تمام روزم جا می موندم.
-تو گریه نمی کنی!
این حکم رو خیلی سفت به خودم صادر کردم و اجرا شد.
باید می جنبیدم. سر کارم دیر می شد.
بلند شدم. از اون اتاق وحشتناک زدم بیرون و رفتم سر کار.
۲شنبه ها روز بیکاری معلم اصلی کلاسه. یادتون که نرفته من امسال کمکی شدم. بچه ها هم این۲شنبه نیومده بودن. هر کدوم به۱دلیلی. من توی کلاس تنها بودم. توی مدرسه پر از صدا بود. همه داشتن برای زنگ تفریح آماده می شدن. دیروز توی مدرسه ما روز تغذیه سالم بود. مادر های داوطلب غذا می آوردن می فروختن و بقیه می خریدن.
من از داخل سکوت کلاس گوش می کردم. خاطره ها با تمام حرارت و وضوحشون هنوز توی وجودم شعله می زدن. سخت بود نفس کشیدن. سخت بود خندیدن. سخت بود سکوت!
صدای زنگ تفریح. چه قیامتی! چند لحظه دفتر نشستم. حالم رو به راه نبود. از خندیدن گذشته بودم. بلند شدم رفتم کلاس. باید۱کاری می کردم. زنگ زدم به۱دوست عزیز که ازش۱چیزی بپرسم. بهانه نبود. واقعا سوال داشتم. جواب نداد. چند لحظه بعد خودش زنگ زد. سعی کردم بخندم. نگفتم حالم چه افتضاحیه. نگفتم به زور نفس می کشم. نگفتم چیزی نمونده زیر آوار خاطره هایی که از اون بالا ریختن روی سرم تموم بشم.
حرف زدیم و زدیم و زدیم. رسیدم به خودم. گریه و خنده و شوخی و جدی و همه چیز.
تموم که شد دیدم وقت رفتنه. زمان گذشته بود و من نفهمیده بودم.
برگشتم خونه. خاطره ها توی اون اتاق ویران منتظرم بودن. مادرم زنگ زد و به خاطرم آورد که در چه موقعیتی بودم. باید ویرانی ها رو جمع می کردم. خاطره ها چه شیرین بودن و چه تلخ! دیگه نمی شد عقبش انداخت.
برشون داشتم. نازشون کردم. بغلشون کردم. بوسیدمشون. گریه کردم. گریه کردم. گریه کردم! کسی نبود. هیچ کسی نبود که ببینه. من آزاد بودم. من بودم و خاطره ها و گریه. من و۱دنیا ویرانی.
بلاخره انجام شد. خاطره های عزیز من، یادگار های تلخ و شیرینم همه شدن۱نایلون که توی بغلم جا می شد. باید می جنبیدم. هرچی بیشتر طولش می دادم سخت تر می شد. مثل تمام این سال های تاریک. نایلون سر بسته رو۱دل سیر توی بغلم فشار دادم. سر گذاشتم بهش و از شدت هقهق تمام گرد و خاک چند سالهش رو خوردم. اشک هام گوشهش رو خیس می کردن و من خیالم نبود.
داشت دیر می شد. بلند شدم. نایلون عزیز رو باید می بردم قبرستون. ولی که چی؟ اینهمه ماه اینهمه مقید مونده بودم به هیچ. که چی بشه؟ چه فایده ای داشت؟ دفنش کنم که چی بشه؟ این فیلم ها رو واسه خودم در میارم که چی بشه؟ دیگه بسه. دیگه نمیرم قبرستون. دیگه این بازی ها بسه.
نایلون هنوز توی بغلم بود. گریه تمومی نداشت. رفتم توی آشپزخونه. نایلون عزیز رو۱۰۰۰تا بوسیدم و همون طور خیس اشک آهسته و مواظب سپردمش به سطل بازیافت. روش رو هم حسابی با کاغذ باطله های توی سطل بستم که موقع تخلیه سطل دیده نشه. قصد پنهان کاری نداشتم. فقط در خودم نمی دیدم مادرم بگه این چیه و من بتونم باز داستان خاطره ها رو بهش توضیح بدم. نایلون عزیز من وسط کاغذ باطله ها جا موند. مثل دلم که۱جایی بین گرد و خاک گذشته جاش گذاشته بودم.
برگشتم توی اتاق و از ته دلم حس کردم که چه قدر خسته و چه قدر سنگین و چه قدر دلتنگم. چه قدر درد داشت این دلتنگی که دیگه یقین داشتم و دارم هیچ پایان مثبتی براش نیست. دست هام رو توی هم فشار دادم و گریه کردم. اونقدر فشار دادم که جفت دست هام درد گرفت. به یاد تمام یادگار هایی که توی سطل بازیافت در انتظار تخلیه بودن. به یاد دست های عزیزی که دیگه هرگز جاشون وسط دست من نیست. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
عصر بود. واسه بریدن تنها۱تلنگر لازم داشتم. بچه های محله بهم دادنش. البته از سر محبت. معذرت می خوام یکی گفتی جواب ندم حل بشه ولی من چه جوری می تونم افرادی رو که اونهمه دوستشون دارم بدون جواب ول کنم و منتظر باشم که در نتیجه سکوتم فراموشم کنن؟ پیام که اومد هرچند لحنش جدی نبود ولی دوباره بارونی شدم. این دفعه بدون صدا. فقط اشک بود. بدون هقهق. سردم بود انگار. دلم می خواست مثل بچه ها از سرما اشک هام رو ول کنم بیان. انجامش دادم چون زورم نمی رسید جز این رفتار کنم. پیام ها اومدن و رفتن. سرما بود و اشک بود و دلتنگی بود و من.
از شب۲شنبه مادرم رو یادمه. خونواده برادرم رو و دست های کوچیک برادرزاده کوچولوم رو که روی دست ها و شونه هام می چرخید و صدای کوچولوش توی گوشم حرف می زد. از کارتون. از باربی. از آهنگ. از خاطره های توی مدرسه و بچه های کلاسش و از هر چیز شادی که برای خودش شاد و مثبت بود و حس می کرد میشه باهاش سر حالم بیاره. فقط تونستم بهش بگم دوستت دارم جیگیلک. خندید و گفت من هم دوستت دارم.
اشک های وقت نشناس لعنتی! برادرزادم خیالش نبود. شروع کرد به قلقلک دادنم. خنده هاش بود که۱خورده بعد با خنده های من یکی شدن و رفتن آسمون.
صبح۳شنبه با سری سنگین و دلی سنگین ولی شونه هایی سبک بلند شدم زدم بیرون. بعد از ظهر که رسیدم خونه پیام های دیروزی هنوز مثل۱رشته باریک ولی مستقیم ادامه داشتن. من سعی می کردم اون طرف رو متقاعد کنم که دیگه ادامه نده. اون طرف سعی می کرد من متقاعد بشم اشتباه می کنم. هوای این بحث چه آشنا بود. از جنس محله. از جنس گوش کنِ من. بریدم. خوابم برد از خستگی.
مادرم که رسید پشت در اصلا نفهمیدم. بنده خدا حسابی دلواپس شد ولی شلوغش نکرد. گوشیم زنگ خورد و بیدارم کرد. مادرم. از پشت در. با صدای دلواپسش. آخ طفلک مادرم! تا کی باید بکشه از دست من؟
از خودم و دلم هیچی بهش نگفتم. مادرم نپرسید. اونقدر نپرسید تا هوالی۷شب بعد از۱سری پیام بازی و۱سری تلفن های طولانی اومد پیشم و گفت خوب۱کمی حرف بزنیم.
حرف زدیم. من گفتم. از خودم. از محله. از این تلفن ها و پیام بازی ها که ادامه داشتن و من هر بار وسطشون قیافم دیدنی می شد. از خاطره هام نگفتم. از سطل بازیافت نگفتم. محله رو گفتم. بچه های محله رو گفتم. بریدنم از محله رو گفتم. گریه هام روی اون نایلون عزیز رو نگفتم. دلتنگی های دیروز و امروز و همیشهم رو نگفتم. بغل کردن اون نایلون عزیز رو نگفتم. دست هام رو نگفتم. سرما رو نگفتم.
مادرم توی ماجرای محله طرف من نبود. می گفت این کار درست نیست. می گفت باید تمومش کنم. می گفت این زشته و به شدت نادرست. می گفت این خلاف قانون دله که من همیشه مدعی هستم بهش معتقدم. می گفت من مجاز نیستم دلی رو بشکنم حتی اگر با هیچ چیز صاحب اون دل موافق نباشم. می گفت همین الان بلند شو برو این سکوتت رو تمومش کن. بهش توضیحکی دادم که شبنشینی های محله ساعت۹شب هست و الان نیست. مادرم گفت همون۹برو این لجبازیت رو خاتمه بده.
مادرم که رفت دیگه نای پیام و آه کشیدن و تفکر نداشتم. مغزم از شدت این سرمای نکبت اعصاب خورد کنی که معلوم نبود از چه جنسیه فلج شده بود.
ساعت۹و۱۰-۱۵دقیقه بود که رفتم محله. همه اونجا بودن. بچه های آشنای محله. من هم اونجا بودم. بین بچه ها. توی محله. تا۱۱سر به سر هم گذاشتیم و من خندیدم و امیدوارم تونسته باشم۱لبخند کوچولو هم شده بهشون بدم.
شبنشینی که تموم شد زدم به نوشتن اینجا.
الان هنوز دارم می نویسم. و تازه یادم افتاده که هوا شب های پاییز امسال۱خورده سرده. فقط۱خورده سرد تر از پاییز سال پیش نه بیشتر.
این بود شرح ماوقع دیروز و امروز من. ساعتم زنگ۱۲رو زد و من الان باید برم تمام دیروز ها رو اینجا کنم پریروز و امروز ها رو کنم دیروز و دیشب ها رو کنم پریشب و الی آخر. ولی باور کنید حالش نیست. خوابم میاد. حسابی گیج خوابم امشب. دیر وقته و من فردا باید بلند شم تا خیلی دیر به سر کار نرسم. دیگه چیزی یادم نیست جز اینکه زندگی با تمام دلتنگی هاش هم قشنگه. خیلی قشنگ تر از اونی که تاریک ببینیمش.
ایام همگی تا همیشه ایام به کام.

۴ نفر این پست را پسندیدند.
این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

18 پاسخ به من و دیروز و امروزم

  1. مهرداد چشمه می‌گوید:

    سلام پریسا.
    من بشدت با خداحافظی با او کیسه ی نایلونی موافقم و همچنین با بازگشتت به محله.
    با مذاکراتت هم با مادرت موافقم ولی با گریه هات و دلخوریات مخالفم.
    ضمنا با شروع کارهای دستی و نوشیدن یک بطری آب زرشک هم موافقم.
    اصلا تو بگو موافقتها و مخالفتهای من چه اهمیتی داره، علآن میگی خب باش تا اموراتت بگذره.
    البته من با این حرفت هم موافقم.
    اگه با چیز دیگه ای هم موافق یا مخالف بودم در کامنت بعدی اعلام خواهم کرد.
    پس تا کامنت احتمالی بعدی خدا نگهدار.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آقای چشمه عزیز. من با بخش آخر کامنت شما به شدت ناموافقم. تأکید می کنم. نا موافقم. موافقت ها و مخالفت های۱دوست خیلی هم برای من مهمه. شما و نظرات شما برای من ارزش دارن. حتی اگر موافق نباشن. ولی آب زرشک هام مال خودمه تنها تنها می نوشم به کسی هم نمیدم. بفرما هم نمی زنم چون تعارف اومد نیومد داره. خخخ!
      ممنونم که هستید. خیلی ممنونم که هستید. ممنونم و حسابی خوشحال از حضور شما.
      پیروز باشید.

  2. یکی می‌گوید:

    عجب جای خطریه این محله شما. حسابی گانگسترن. فراریاشون دور نمیرن اینا پسشون میگیرن دوباره میبرن تو. این جریان رفتنت از اون پست اعتماد اعتقادت شرو شد اینا بلاخره زدن رفتنتو تصمیمتو هرچیتو صاف باطل کردن رفت. خب دیگه مث اینکه دررو بیدررو بیخودی خسته نشو. هی الان که اونجایی بودنتو با حرص خوردن ازدست سیاسفید نفله نکن. راستی کلی حال کردم اونچیزاتو زدی تنگ بازیافت. قبرستون ینی چی? تا گربه صدا میده میری قبرستون که چی شه? قبرستون مال کسیه ک تو خاکش عزیز داره. تو ک نداری نباید بری. بقول خودت این فیلمارم سر روانت درنیار. گیر ک میکنی همش میگی خدا. گیرتم ک وا میشه بازم میگی خدا. ولی اینجا خدارو یادت میره بگی. عقلت برسه پریسا همون خدا بدش میاد تو همچین میکنی. اون عزیزاتو نبرده اونجا و تو میزنه بسرت میری اونجا گریه زاری. بشین خونت گریتو ک کردی پاشو برو سر زندگیت دیگم قبرستون نرو. اونچیزاتم اگه باز گوشکنار خونه پیدا کردی همین کارو باهاش کن ک با اینا کردی. بذار بازیافتی. اصلا گریه چرا میکنی? پریسا بدت نیاد ولی زیادی ارزش زدی تنگش. تو و دلت ی اشتبی کردین تموم شد رفت دیگه. طرف خیالش نیست تو داری میمیری. هردفه ی چیزی ی گوشه پیدا میکنی میشینی عزا میگیری. ول کن. چشاتم گرد نشه اسامی زنده هارو از همینجا ک نوشتی خوندم. هی اون رفتنارو بیخیل. اونی ک رفت دیگه رفت. همون خدابیامرزه و دیگه تموم. هی اون جزوه هاتو بردار بیار من ببینم. پریسا یادم نمیره اینقد میگم ک ریختت بشه جزوه قاب شی سردیوار اینجا. بیار جزوه هاتو نشونم بده. هی بنویس. من دوس دارم میخونم. هنوزم یکی اینجام. زود بیا اخبار بده. جزوههاتم بیار. پریسا ببینمتا, نری ی هفته دیگه بیایا, میام دادوبیداد میکنما, فعلا بای

    • پریسا می‌گوید:

      سلام یکی.
      این نشان محبت بچه های محله ماست. بله دقیقا از همون زمان شروع کردم و به نظر خودم خیلی بی صدا کشیدم عقب ولی ظاهرا نشد که دیده نشه. از اینکه به قول تو پسم گرفتن بردنم داخل خوشحالم. نه واسه اینکه خوشم بیاد اصرارم کنن. خوشحالم چون اصرار های اون ها در این مدتِ به نظرِ خودم طولانی و در این اندازه به نظر خودم شدید بهم ثابت می کنه محبت من به اون ها۱طرفه نیست و اون ها هم۱گوشه ای از یادشون جای منه. مثل من که امکان نداشت و نداره بتونم هیچ کدومشون رو فراموش کنم. کاش تونسته باشم درست توضیح بدم!
      تو درست میگی این قبرستون رفتن هام ناشکریه. خیلی هم ناشکریه بدیه. دیگه انجامش نمیدم و از خدا می خوام به خاطر این مدت که انجامش می دادم ببخشدم. این حماقتم رو و باقی حماقت هام رو. خدا خیلی مهربونه. خیلی زیاد. کاش ازم دلگیر نباشه! درست میگی عزیز های من اونجا نیستن. خدا رو بی نهایت شکر. امیدوارم هیچ عزیزی از هیچ آغوشی به خاک نره. و امیدوارم دل هایی که عزیزی اونجا دارن به لطف خدا صبور و آروم تر بشن!.
      دیگه نمی دونم چی بگم یکی. تا امروز این مدلی نگاهش نکرده بودم و الان دارم از خجالتی که از خدا می کشم آب میشم میرم توی زمین. من بنده مثبتی نیستم. هیچ وقت نبودم. کاش خدا بذاره پای نفهمیم. مثل همه نفهمی هام.
      چشم هام گرد نشدن یکی. این دفعه دیگه تعجب نکردم. یادمه که نوشتم. جزوه هام. به خدا یکی من جزوه ندارم تمامش از بین رفت فقط چندتا فایل صوتی ازش باقی مونده که اگر بخوام به کسی یاد بدم باید از روی این فایل ها جزوه بنویسم. تو هم خدا نکنه به۱چیزی گیر بدی ول کن نیستی. از دست تو یکی.
      تو یکیه اینجایی. خوشحالم که این طوریه. خوشحالم اینجایی یکی. اینکه تو یکیه اینجایی از نظر من عالیه. باش و یکیه اینجا باقی بمون.
      ایام حسابی به کامت.

  3. حسین آگاهی می‌گوید:

    سلام.
    امیدوارم بتونید با گذشته و حال و آینده همون قدر که ارزش دارند یعنی گذشته ای که دیگه تموم شده و فقط خاطرات و البته مهم تر از خاطرات، تجربه هاش باقی موندند و آینده که هنوز نیومده و به قول معروف تا فردا کی زنده کی مرده و اما حال که زمانِ زندگی کردنه و چیزیه که همین الآن بالاترین ارزش ها رو داره کنار بیایید.
    حالا با هر روش و الگویی که دوست دارید ولی حتماً ارزش سه زمان گذشته، حال و آینده رو به قدر خودشون بدونید و البته من نیز چنین باشم که نیستم ولی خب باید بشم.
    راستی گفتم روش و الگو یاد جزوه های مروارید بافی افتادم بیاریدشون ها!

    • پریسا می‌گوید:

      سلام دوست من.
      آآآآآییییی خدااااا شکلک گریههه شکلک دستم رو گذاشتم روی سرم شکلک سرم رو کج کردم۱طرف۱کمی هم بالایی گرفتمش دارم با دهن کااااملا باااز و با بلند ترین صدا گریههههه می کنم یکیییی خدا بگم چیکارت کنه به جان خودم مگه دستم بهت نرسههههه به جان خودم جزوه های من نابود شدن رفتن اصلا به من چه برید از اونی که داقون کرد بگیرید آخه من جزوه ندارم کههه اگر اون چندتا فایلک رو هم ضبط نمی کردم الان هیچی نداشتم این ها تمامش تقصیر شهروزه نه ببخشید شهروز اینجا نیستش که تقصیر یکیه یکی باور کن واسه خاطر تلافی بلا های تو هم شده۱داستان می نویسم تو رو می ذارم بشی نقش منفیش بعدش۱عالمه بلا سرت در میارممممم.
      وایی چه حرف زدم۱نفس! خخخ! آیی نفسم گرفت! ه.ه.ه.ه.ه.ه.ه! ببخشید این صفحه خوان ها شکلک نفس نفس زدن ندارن مدلش این شکلی شد معذرت.
      ما اکثرا همیشه یا در گذشته ها هستیم یا در آینده. اگر بشه که به جای تمام این ها در حال باقی بمونیم کلی برنده ایم. خودم رو میگم. کاش زمانی این هنر رو یاد بگیرم. زمانی که خیلی دیر نشده باشه. و کاش یاد بگیرم به هر چیزی قد عیارش ارزش بدم. چیزی که یکی به خاطرش بهم ایراد گرفته و کاملا این ایرادش بهم وارده.
      ممنونم که هستید دوست من.
      ایام به کام شما.

  4. بهار می‌گوید:

    سلام پریسا.اشکمو در آوردی با این حرفا!وقتی برمیگردیم به خاطرات گذشتمونو اشتباهاتمون فکر میکنیم واقعا درد آوره.اما خب غصه خوردن فایده نداره مهم در حال زندگی کردنه.تو هم کار خوبی کردی اونارو از خودت دور کردی.شاد باش و به گذشته و بدیهاش فکر نکن.موفق باشی.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام بهارم. خوبی عزیز من؟ ببخش بهاری ببخشم. اینجا هم از دست من بارونی شدی. لبخند هات رو بهت بدهکارم عزیز. لبخند های همه شما ها رو به همه تون بدهکارم عزیز. بهار! اینجا راحت تر میشه بگم. اینجا راحت تر میشه حرف بزنم. پس بذار بگم خدا حساب تمام بدهی هام رو که به شما ها داشتم ازم گرفت. دارم مجازات میشم بهاری. بد هم دارم مجازات میشم. هر لحظه دلتنگی هام. هر خاطره. هر آه. هر شب سکوت و هر بیداری بعد از خواب های شیرینی که دیگه تعبیر ندارن. تمامش اون قدر سخت و تلخ هست که تنبیهم باشه. به کسی نمیگم ولی اینجا میشه که بگم. هنوز دلم تنگ میشه. هنوز دست هام از شدت فشاری که بهشون میدم تیر می کشن. هنوز دارم مجازات میشم. منو ببخش بهار به خاطر اشک هایی که گفتی. به خاطر دیروزت. به خاطر لبخند هایی که دیروز هات اونهمه بیخیال ازت گرفتم از بس خودخواه بودم. معذرت می خوام. کاش بتونی ببخشی. تو و نسیم و بقیه. راستی نسیم کو؟ از طرف من یکی بزنش. نه ببوسش. بهش بگو من هنوز یادمه مروارید هاش رو ریختم ولی خیال کردم آشغال ریختم کف اتاق در رفتم اون بنده خدا مجبور شد همه رو جمع کنه. خدا رو چه دیدی شاید وسط خاطره ها۱زمانی این رو هم۱جایی جاش دادم زدم اینجا.
      باز هم راستی، این پیشنهاد نبات داغت رو خوب شد گفتی. فعلا که حسابی نجاتم داد. ممنون زیاد.
      اگر خدا بخواد و اوضاع جسمیم اجازه بده خیلی زود می بینمت. ۱دسته بوس می فرستم برات با نسیم تقسیمش کنید. تقلب نکنی سرش کلاه بذاری گناه داره.
      ایام به کامت.

  5. بهار می‌گوید:

    سلام پریسایی.من از تو جز خاطره خوب ندارم.عزیزم باور کن دل من از تو صافه صافه.دوستهای زیادی دارم.باهاشون صمیمیم.اما وقتی پیش تو ام یه آرامش خاصی دارم.وقتی پیشتم هنوزم فکر میکنم بچه ام،دوست دارم مثل بچه کوچولو ها بغلم کنی.دیگه دوست ندارم غمتو ببینم.

  6. آریا می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    امیدوارم رو به راه باشی
    اون کیسه خاطراتو خوب کردی
    کم کم باید از گذشتت فاسله بگیری
    امیدوارم راهی که میری هموار باشه
    پریسا جان
    سعی کن به گذشتهات زیاد فکر نکنی
    عزیز خودت خوب میدونی تقسیری نداری پس خودت رو اذیت نکن
    پریسا جان تو سعی خودت رو کردی هرکس توانایی هاش مهدوده پریسا هیچکس نمیتونه از پس همه کارا بر بیاد عزیز به خودت سخت نگیر
    شاد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریاجان. با گرفتاری ها چه می کنی؟ بیاییم دسته جمعی کمک پدرشون رو بیاریم جلوی دیدگانشون؟
      گذشته های من. کاش بشه ازشون جدا بشم آریا. خدا می دونه چه قدر این رو می خوام. توانایی هام محدوده. ای کاش نبود! کاش زورم می رسید! کاش می تونستم اجازه ندم۱چیز هایی بشه! نتونستم. زورم نرسید. نشد!.
      موج مثبت هایی که توی کامنت های شما ها هست عجیب قدرت پرتابش بالاست آریا می دونستی؟ چنان پرت میشم بالا و از هر عاملی که هوارم رو در میاره قوی تر میشم که خودم هم باورم نمیشه.
      شاد باشی خیلی شاد.

  7. آریا می‌گوید:

    سلام عزیز
    انشا الله همه چی اوکی میشه و ازشون فاسله میگیری
    درسته نشده پریسا اما دلت باید گرم باشه که همه ی تلاش خودت رو کردی دست رو دست نزاشتی
    پریسا به خودت سخت نگیر اون هادسه فراتر از توانایی های تو بود پریسا تو نمیتونستی اون ستونی که باید باشی پس بیخیال دلت میخاست ستون باشی تا چیزی خراب نشه اما…. … بیخیال عزیز
    هم خودت هم خدای خودت آگاه هستش که تلاشت رو کردی
    پریسا وژدانت آرومه که کم کاری نکردی عزیز
    پس آبجیمو اذیت نکن

    شاااد باشی

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آریای عزیز.
      بله من هرچی تونستم کردم. شاید مدل تلاش کردنم درست نبود ولی فقط همون مدلی بلد بودم. خدا می دونه که بیشتر از این از دستم بر نمی اومد. باید قوی تر می شدم ولی نشدم. من فقط سعی کردم بقیه رو از هر چیزی که حس می کردم باید حفظ بشن حفظ کنم. من سعی کردم ولی نشد. توان من. خیلی کم بود آریا. به خدا زورم نرسید. له شدم ولی خراب شد و من… از توانایی من فراتر بود این ویرانی. نتونستم متوقفش کنم. اومد و فاجعه درست کرد و گذشت. خدا خودش…
      نمی دونم. خدا. فقط خدا.
      پیروز باشی.

  8. آریا می‌گوید:

    گرفتاری های من فعلا به خودم چسبیدن جز خودم کسی از پسشون بر نمیاد
    ممنونم عزیز
    شاد باش و بخند

    • پریسا می‌گوید:

      من شاید نشه در حلش کمک کنم ولی میشه که باشم و تشویقت کنم که بزنی پدرشون رو دربیاری. پس بزن! بزن تو زورت می رسه بزن! تشویقت می کنم بدون شکلک های شوخی. بدون توقف با بلند ترین صدای دلم.
      موفق باشی آریا.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *