دلم خواست حرف بزنم، این بود که…

سلام به همگی.
از بس پست نزدم مدلش یادم رفته. بیخیال هر آشی شد فرستادم بیاد دیگه.
خوب چه جوریایید بچه ها؟ کاش20باشید!
راستش، نمی دونم از کجا شروع کنم. شاید خیلی قابل نباشه اینجا بگم ولی…دلم خواست با یکی در موردش حرف بزنم و جایی بهتر از اینجا و نفر بهتر از شما ها نشناختم. اینجا یکی از جا هاییه که من خیلی لحظه ها توش داشتم و خیلی عزیز توش دارم و خیلی حرف ها رو می تونم توش بزنم و… بگذریم باز من گیر دادم به جاده خاکی.
راستش امروز اومدم قصه بگم. قصه که نه، ماجرایی از ماجرا های خودم رو بگم. می دونم که اگر چند بار بعد از نوشتن می خوندمش و دستکاری و اصلاحش می کردم چیز بهتری از کار در می اومد ولی واقعا دلم نمی خواد دوباره بخونمش و واسه اصلاحش بهش دقیق بشم و درستش کنم. اجازه بدید همین طوری که هست، پر از ایراد و اشتباه و پر از گیر هایی که وقتی سرحال تر بشم به خودم میگم کاش پیش از فرستادن برای انتشار رفعشون کرده بودم بذارمش اینجا تا هرچه زود تر گفته باشم و تموم بشه.
بیشتر از این طولش ندم. پس بزن بریم!
صبح که پا شدم دلم گیر داده بود بهم. آخه از شما چه پنهون، من اگر2روز پشت سر هم توی خونه گیر کنم حالم گرفته میشه. باید تا سر کوچه هم شده بزنم بیرون و مثلا1بسته دستمال جیبی هم شده بخرم بیام خونه تا حالم جا بیاد. عادت خوبی نیست ولی خوب این هم باشه در کنار باقی عادت های منفیم که به این سادگی ترک شدنی نیستن.
خلاصه، بلند شدم و روزم شروع شد. 2روزی بود که از خونه بیرون نزده بودم و حسابی پروازی بودم که بزنم بیرون. هوا گرم بود افتضاح و من هم از گرما فراریم وحشتناک ولی هرچی می کردم این حال و هوای کلافگی ول کن نبود. تا تونستم مغزم رو چلوندم و فکر کردم ببینم چه کاری بیرون دارم که برم انجامش بدم ولی هیچی که ارزش بیرون زدن وسط گرمای آزار دهنده رو داشته باشه به نظرم نرسید. پا شدم گشتم ببینم توی خونه چی کسر دارم که برم بخرم. بلاخره یکی2تا چیز لازم و غیر لازم پیدا کردم و آماده شدم و زدم بیرون. نزدیک خونه، خیلی نزدیک، 1فروشگاه بزرگ هست که من با وجود دردسر هایی که واسه1نابینای فضول مثل من توی فروشگاه ها پیش میاد و خیلی برام پیش اومده، با پر رویی تمام باز هم میرم اونجا و بنده های خدا مسؤولین اونجا هم هیچی بهم نمیگن. خلاصه زدم به در فروشگاه و رفتم داخل. تقریبا شلوغ بود. طبق معمول مشغول دستکاری یعنی ببخشید دستمالی محتویات قفسه ها شدم و چندتا خرابکاری ریز و درشت هم کردم که چون دفعه اولم نبود بیخیالی طی کردم و ادامه دادم. نفهمیدم چی شد که دیدم پا و پهلوم انگار بمب خورده باشه حسابی درد گرفت و آخم رو در آورد. از قرار معلوم1تصادف کوچولو کردم با1خانم محترم و سبد خریدش. نه خودش چیزیش شد نه سبدش ولی من حسابی دردم گرفت اما چون از این ضربه ها کم نخورده بودم به روی مبارک نیاوردم ولی طرف انگار توپش زیادی پر بود.
-آهای مگه کوری؟
خندم گرفت. مثل هر بار که اینطور وقت ها می خندم. برگشتم و عصای سفیدم رو گرفتم دستم که بهتر ببینه و با لبخند لعنتیم گفتم ببخشید ولی با اجازه شما بله.
زنه1دفعه مثل رادیویی که پلاکش رو از برق کشیده باشن ساکت شد. 1لحظه خیال کردم نفس هم نمی کشه. صدای1آقایی هم که نفهمیدم کیش می شد اومد که با سرزنشی آهسته بهش گفت:
-درست نمیشی تو؟ مگه ندیدی از اینا دستشه؟
به نظرم عصای سفیدم رو می گفت. نشونه ندیدنم!. نشونه ندیدن هامون!.
دقیقا نفهمیدم بعدش چی شد. به خودم که اومدم، دستم توی دست زنه بود و طرف حالش افتضاح. کشیدم کنار و بعد از کلی عذرخواهی که شرحش رو نه من حوصله دارم بنویسم نه شما حوصله دارید که بخونید، زدیم به جاده سوال و جواب. طرف چنان مات بود که انگار عجایب دیده.
-اصلا نمی بینی عزیزم؟
-نه اصلا.
-الهی بمیرم! جانم! جان دلم! فدات بشم من! چرا تنها اومدی پس؟
-خوب آخه لازم بود که بیام.
-خاک به سرم تو رو خدا ازم که ناراحت نیستی؟
-نه واسه چی؟
-خاک به سرم حلال کن الهی قربونت برم من! توی دلت نمونه نفرینم کنی؟ فدات بشم.
-خانم بیخیال چیزی نبود که! اتفاق بود پیش میاد. نفرین واسه چی؟
-آخ الهی فدای مهربونیت بشم. تو چیکار می کنی؟ این طوری سخت نیست؟
-خوب من،… نه زیاد. دیگه عادت کردم. تا زمانی که بتونم بخندم همه چیز درسته.
در تمام این لحظه ها که حرف می زدیم همچنان لبخندم رو حفظ کرده بودم و اون لحظه بی اختیار لبخندم شاید کمی پهن تر شد. مثل هر بار که این بحث های تکراری بین من و بینا ها پیش می اومد. ولی نتیجه این بار1خورده ترسناک بود.
-وای خداجونم! خانم شما خوبید؟
هیچ وقت اینهمه از لبخند زدن هام پشیمون نشده بودم. چشم که باز کردم خانمه رو بغل زده بودم و طرف داشت بیخیال فروشگاه و جمعیت و تمام تشکیلات زنده اطرافمون زار می زد. مونده بودم چی بگم. خیال کردم باز باید بخندم ولی…
-خانم!خانم تو رو خدا! آخه چی شد1دفعه؟
دیگه نمی شد خندید. طرف جدی1چیزیش بود. تمام احساساتش رو ول کرده بود روی شونه من و هقهق گریه می کرد. اون آقای همراهش هم شبیه خودش بود البته بدون هقهق.
-شما خیلی اذیت میشید مگه نه؟
-نه آقا نه خیلی. من واقعا عادت کردم.
-یعنی اصلا سخت نیست؟ اینطور زندگی رو میگم. همهش توی تاریکی؟
-خوب واقعیتش سخت که اگر بگم نیست راست نگفتم. ولی سعی کردم باهاش کنار بیام. تا حد خیلی زیادی موفق هم بودم.
-یعنی الان اصلا اذیتتون نمی کنه؟
-گاهی اذیت می کنه. زمان هایی که توی انجام کار های خیلی کوچیک که نگاه لازم داره گیر می کنم. ولی نه اون قدر که از زندگی بی افتم و اجازه بدم دیگران ببینن که گریه می کنم.
زنه گریه هاش بیشتر شد و من حسابی ترسیدم چون طرف جدی می لرزید. اون هم توی بغل من.
هرچی کردیم آروم نشد. با کمک1مسؤول فروشگاه و اون آقاهه رفتیم1گوشه نشستیم. زنه رو بغل زده بودم مثل بچه ها تکونش می دادم یواش یواش پشتش رو نوازش می کردم ولی هر کاری می کردم طرف عوض اینکه گریهش کم بشه هر چند دقیقه1بار مثل انار می ترکید و باز از اول. باید1کاری می کردم.
-خانم!خانمی! به من گوش بدید! زندگی برای همه سختی های خودش رو داره. شما که چشم هات سالم هستن هم واسه خودت1سری گرفتاری داری که اگر من بدونم شاید خیلی دردم بیاد از شنیدنش. من اینهمه اذیت نمیشم که شما الان داری تصور می کنی. اینطوری گریه نکن باور کن من وضعم خیلی بهتر از ترسیم شماست. درسته که نمی بینم و این واقعیت شاد و قشنگی نیست، ولی اگر بشه باهاش کنار بیاییم اینهمه هم غیر قابل تحمل نیست که شما واسهش اینطوری داری گریه می کنی. من باهاش کنار اومدم. اگر راهی باشه که ببینم بدم نمیاد ولی حالا که نمیشه پس زمان واسه گریه زاری از دست نمیدم. ببینید؟ من الان اینجام. وسط همه بینا ها. اومدم بیرون. اومدم خرید. مثل همه شما. الان هم میرم به باقی کار های خونه می رسم درست مثل شما. این زندگیه. زندگی با تمام سیاه و سفیدش. شما هم گریه نکن. اوضاع می شد بدتر باشه و من خوشحالم که نیست. من همه جام سالمه جز چشم هام. جز چشم هام باقی سلامتیم رو عشقه! بسه دیگه گریه نکن حسابی دلگیر میشم اگر شما همین طوری گریه کنی.
خانمه کم کم آروم تر شد و شروع کرد به سوال کردن. از همون سوال ها که همه ما باهاشون آشنا هستیم. وسط سوال و جواب هامون گاهی باز بغض می کرد و من همون طور محکم و شاد و مطمئن دلداریش می دادم و مطمئنش می کردم که با خودم، با چشم های بستهم و با تاریکی زندگیم درست و حسابی کنار اومدم. نفهمیدم چه قدر طول کشید.
-ما رو باش که تا فشار بهمون میاد دادمون میره به عرش. تو چطور تحمل می کنی؟
زنه با صدای گرفته این رو گفت و من با صدای باز و شاد جوابش رو دادم.
-با تکیه زدن به همون عرش که گفتید.
زنه نزدیک بود دوباره گریه کنه ولی به اصرار من و اون آقاهه خودش رو نگه داشت.
دیر شده بود. باید می رفتیم. دم رفتن خانمه محکم بغلم کرد و وسط بوسه هاش بهم گفت:
-اینکه امروز ببینمت خواست خدا بود. آخه این روز ها من خیلی ناشکری می کنم. ضعیف شدم. حواسم به لطف های خدا نیست. خدا خواست امروز من بیام اینجا ببینمت تا قوی باشم. تو خیلی قوی هستی و خیلی پاک! زندگی من در مقایسه با روز و شب های تو خیلی راحته و من ناشکرم. تو بهترین سرمشقی بودی که تا الان توی عمرم داشتم. از امروز حسابی قوی میشم. مثل تو.
خندیدم. دستش رو گرفتم و بلند و مطمئن بهش گفتم:
-زندگی شیرینه خانمی! با دیدن تیرگی هاش واسه خودت تلخش نکن. سعی کن روشنی هاش رو ببینی. مثل من که سعی می کنم، پیدا می کنم و می بینم.
آقاهه که انگار بد جوری حرف دلش رو زده بودم آهی از ته دل کشید و بدون اینکه بتونه لحنش رو جمع و جور کنه گفت:
-آخ بگو تو رو به خدا.
خندم گرفت. ازشون جدا شدم تا2تایی با هم حلش کنن.
از فروشگاه زدم بیرون. برگشتم طرف خونه. توی راه، مثل تموم وقت هایی که اشک های درد یکی رو که به خاطر رو به رو شدن با من و ندیدنم از چشم هاش پایین میاد پاک می کنم، درست مثل همه اون دفعه ها، ولی خیلی بیشتر از تمام اون دفعات قبلی، احساس خستگی، فریبکاری و تهی بودن می کردم.
ایام به کام همگی شما.
دیدگاه های پیشین: (7)
مهندس جنین
سه‌شنبه 2 تیر 1394 ساعت 18:30
زندگی شیرینه خانمی! با دیدن تیرگی هاش واسه خودت تلخش نکن. سعی کن روشنی هاش رو ببینی. مثل من که سعی می کنم، پیدا می کنم و می بینم. چقدر خوب بود. حرف دل منم بود. سوالای زیادی تو ذهنم هست که فکر کنم با خوندن صفحه درباره من برطرف بشن. ارادتمند
http://jenin.blogsky.com
پاسخ:
سلام.
امیدوارم در صفحات من به جواب هاتون رسیده باشید! اگر هم نرسیدید من اینجام. همینجا در خدمتم.
ممنونم از حضور شما.
کامیاب باشید.
حسین آگاهی
چهارشنبه 3 تیر 1394 ساعت 00:47
سلام. از این اتفاق ها زیاد برای من افتاده و فکر کنم در آینده هم بیفته.
چیزی دقیقاً شبیه حالتی که برای شما پیش اومده.
مسأله ای که هست من این ها رو فریبکاری نمی دونم شاید خودم دقیقاً چهره ای که برای شخص متصور میشم از خودم نباشم ولی ما وظیفه نداریم مردم رو با بدبختی ها و مصیبت هامون ناراحت کنیم من عقیده دارم این روز ها این قدر مشکلات هست که دیگه ما نباید به درد های مردم اضافه کنیم و چه بهتر به مردم امید و نشاط و انرژی بدیم حتی با نقش بازی کردن.
یه وقت شاید هم چیزی که برای اطرافیان تصور میشه واقعاً برای خودمون هم محقق شد خدا رو چه دیدین.
خیلی خوب شد که از خودتون نوشتید.
البته من و بقیه به شدت منتظر بقیه تکبال هم هستیم ها!
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله ما مجاز نیستیم بقیه رو با سیاهی های واقعیت های سیاه آزار بدیم ولی ای کاش اون ها هم ما رو با تکیه دادن ضعف های خودشون به توانایی ها و مدل های عجیبی که ازمون متصور میشن آزار نمی دادن. طرف صاف میگه تو رو که دیدم فهمیدم باید از این به بعد چنین و چنان باشم. راستش این از نظر من1خورده… بیخیال. همه رو که نمیشه عوض کرد.
تکبال هم میاد. رفته واسه جنگیدن آماده بشه و تکمار رو بخوره. حتما میاد اینجا رو به هم می ریزه.
شاد باشید دوست من.
آریا
چهارشنبه 3 تیر 1394 ساعت 21:33
سلام پریسا جان
تو گوشکنم گفتم
عالی بیانش کردی
خط به خط . کلمه به کلمه . حرف به حرف پستت رو درک کردم و فهمیدم
ی چیزایی در ظاهر آسونه اما در موقعیتش قرار بگیری میفهمی چه قدر سخته وای…. .. .
بیخیال
شاد باشی
http://gooshkon.ir/1394/04/01/دانلود-رمان-متنی-جایی-که-قلب-آن-جاست/#comments
پاسخ:
سلام آریای عزیز.
از دست این آدم های مدل به مدل خدا! چی بگم؟ کاش دسته کم طرف ماجرا رو یادش بمونه که بی خودی شونه و روز و روانم مفت تلف نشده باشن!
ممنونم که هستی آریا.
ایام به کامت.
مینا
پنج‌شنبه 4 تیر 1394 ساعت 12:52
عجیب میفهممتون فقط میتونم همینو بگم

پاسخ:
سلام میناجان. چی میشه گفت؟ واقعا حرفی نیست برای گفتن. همون طور که من فقط نوشتم و نتونستم چیزی جز خلاصه احساس خودم در سطر آخر بهش اضافه کنم. امیدوارم ایامت و احساست و لبخندت همیشه روشن، شاد و شیرین باشه.
ایام به کامت.
آزاد
پنج‌شنبه 4 تیر 1394 ساعت 17:29
سلام
طاعات و عبادات قبول

شرح شیرینی بود از واقعیتی تلخ …
ممنونم از اینکه قابل دونستید و نوشتید .

ایام به نیکی بانوی روشنایی

پاسخ:
سلام دوست بسیار عزیز!
خدای من! اگر می دونستم این نوشتنم اینهمه خیر داره خیلی زود تر می نوشتم و1ثانیه رو هم از دست نمی دادم. عبادات شما هم قبول دوست بسیار عزیز من. امیدوارم حالتون عالی باشه و آرامش روحتون به بالاترین حد ممکن رسیده باشه. خیلی خوشحالم دوباره اینجا می بینمتون. معذرت می خوام اینهمه دیر اومدم و جواب حضور عریز شما رو اینهمه دیر دارم میدم. باید مثل گذشته ها زود تر بیام. باید مثل گذشته ها سبک تر باشم. باید مثل گذشته ها…
باید صاف شد، شفاف شد، سبکبار شد مثل گذشته ها. کاش خدا دستم رو بگیره تا بشه!
ممنونم از حضور بسیار عزیز شما.
شاد باشید و شاد کام از حال تا ابد.
مینا
شنبه 6 تیر 1394 ساعت 15:21
سلام خوبین؟ میگم که ادامه تکبالرو نمیذارین؟ شکلک مینای منتظر یکییییییییییییییییییییی کجایییییییییییییییییییییییییی؟ بیا یه کمشلوغ کنیم بلکه این پریسا ادامه داستانرو زود تر بنویسه

پاسخ:
سلام میناجان.
شکلک خط و نشون کشیدن یواشکی واسه مینا. حالا دیگه واسه من داروقه میاری؟ میدم تکمار قورتت بده.
دارم روی باقیش کار می کنم. صحنه سازی هاش برام بیش از حد سخته. به نظرم آخرش هم درست و حسابی از کار در نیاد. کاش در بیاد!
وای میشه تموم بشه آخجون! شکلک آرزو.
ایام به کامت.
یکی
شنبه 6 تیر 1394 ساعت 15:49
من اینجام. راست میگه پریسا کوشی میری فروشگاهو بهم میریزی بیا اینجا بینم بشین بجای این کارا بنویس بقیشو. منو کاشتی اینجا میری فروشگاه واسه ملت سخنرانی میکنی؛ هیچجا نرو بشین سر کامپیوترت بقیه داستانو بنویس کفرمو درمیاری. زود باش پریسا بنویس من منتظرم علفای دوروبرم قد درخت شدن از بس اینجا منتظر شدم. ببین زود باش. باز نبینم رفتی بیرون دستمالجیبی بخریا, زود باش زود باش پریسا زود. بشین بنویسیا, نیام ببینم قبل از تکبال بعدی پست متفرق اینجا پروندیا, میام بسکویای وسط این جنگله آویزونت میکنما, فعلا بای

پاسخ:
سلام یکی.
عجب روزگاری شده تا میری1کوچولو دیر کنی میان دعوا می کنن آدم رو! بابا چرا می زنی یکی به خدا دارم می نویسم دیگه! تموم نمیشه چیکارش کنم؟
جدی ببین یکی توی قسمت های قبلی مثلا یکی2تا صحنه و اتفاق می ذاشتم و می شد به1جایی که رسید کاتش کنم تا دفعه بعد. بعضی قسمت ها طولانی تر می شدن چون صحنه ها طولانی تر بودن و نمی شد بریده بشن و بعضی قسمت ها کوتاه تر می شدن چون صحنه هاش تموم می شد. این قسمت رو که در حال نوشتنش هستم طوریه که نمی تونم کاتش کنم و مثلا نصف باقیش رو بذارم واسه دفعه بعد. یعنی میشه ولی به نظرم جالب نمیشه. اینه که باید بنویسم تا صحنه هایی که داخلش هستم تموم بشن و ببندمشون و1قسمت ازش درست بشه. لعنتی تا اینجا به نظرم20صفحه ای شده باشه. این رو هم در نظر بگیر که توضیح بعضی صحنه ها به مفهوم واقعی کلمه داره بیچارهم می کنه. اینه که طولانی شده انتظار تو. دستمال جیبی هم باور کن لازمه چون بعضی جا هاش از شما چه پنهون من دستمال لازم میشم شدییید. 1کوچولو دیگه مهلت بده. سکویا؟ خوب شد گفتی می خوایی بهش آویزونم کنی. الان میرم1صحنه ترتیب میدم که توش تکماری ها بیان، نه تکماری ها نیان. نمی دونم مثلا رعد و برق بزنه این درخته چیزیش بشه بی افته دیگه نتونی بهش آویزونم کنی.
شوخی کردم بابا بشین. وای دیر شد من برم ببینم کجای کارم.
ایام به کامت یکییی.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *