تکبال94

جنگل سرو غرق شکوفه و غرق بهار بود. پرنده ها انگار آسمون رو فتح کرده بودن. همه جا عطر بود و نور بود و آواز. زمستون حسابی نفس همه رو گرفته بود و حالا از رفتنش تمام جنگل داشت با تمام وجود نفس می کشید. رنگین پر و چلچله در حالی که مغز هم رو می خوردن دنبال خوشپرواز می گشتن و پیداش نمی کردن. چلچله حرص می خورد و رنگین پر می خندید. سرخ سر، کبوتر سر به هوا و همیشه در پرواز هم چند لحظه بعد بهشون ملحق شد و با شنیدن خبر غیب شدن خوشپرواز اول تعجب کرد بعد نگاهی یواشکی به چلچله انداخت که رنگین پر دید و با قیافه خیلی عادی خودش رو کج کرد و بدون اینکه چلچله ببینه پر های دم سرخ سر رو محکم کشید. به طوری که سرخ سر توی هوا چند قدمی عقب پرت شد و به سرعت برگشت ببینه چی بهش حمله کرده. رنگین پر زد زیر خنده، سرخ سر حرص خورد و چلچله گیج و خسته از پرواز و از گشتن و پیدا نکردن خوشپرواز، موند به این2تا چی بگه.
در منطقه سکویا بهار خواهان نداشت. کسی درخت های سفید پوش و خوش عطر رو انگار نمی دید. لونه بسته بالای سکویا بین شکوفه های خوشبو رویایی دیده می شد ولی اگر اون طور متروک و بسته نبود، …
درخت نارنج شکوفه نداشت. لونه بسته خورشید بدون پر های سیاهی که کسی بهش نزده بود، به اندازه کافی غمناک و تاریک بود. کسی از شکوفه ندادن درخت نارنجی که مأوای خورشید بود حیرت نکرد. روز آفتابی قشنگی بود ولی منطقه سکویا و لونه بالای سکویا و درخت نارنج بی شکوفه به همراه اون لونه سرد بین شاخه هاش، مثل شبی بی صبح، راه رو به ورود بهار بسته بودن. توی منطقه سکویا، توی وجود سکویایی ها، هنوز زمستون بود.
زمستون!.
منطقه مرداب تاریک انگار از تمام جهان جدا و تکه ای از جهنم بود. تاریک و سرد و مرطوب و ترسناک. خوشپرواز بالای نی های در هم پیچیده پرواز می کرد و سعی می کرد در کمترین ارتفاع بچرخه و تمام وجودش شده بود چشم تا هر حرکت مخفی رو در زیر نی ها ببینه. چندین روز بود که این کارش شده و تمومی هم نداشت. چند بار هم حرکت هایی رو دیده بود ولی اونی که می خواست نبودن. سعی کرده بود سر حرف رو با مرغ های مرداب باز کنه و در مورد هیولای مرداب چیز هایی ازشون بفهمه ولی اون ها ناآگاه و وحشتزده بودن. شایعاتی که توی مرداب و توی جنگل سرو در مورد این هیولای نادیدنی پیچیده بود و می پیچید، بر حسب طبیعت شایعات، روز به روز بزرگ تر و ترسناک تر می شد. اینکه هیولای مرداب روح شیطان رو در جسمش داره، اینکه هیولای مرداب اصلا جسم نداره و1شبحه، اینکه هیولای مرداب شبح1موجود ناکامه که بر اثر1ماجرای عجیب توی مرداب غرق شده و خیلی هم زجر کشیده تا مرده و حالا روحش در اطراف مرداب تاریک می چرخه و سرگردون و انتقامجو به دنبال مجازات زنده هاست، اینکه هیولای مرداب خود ابلیسه که از مأوای ترسناکش یعنی از اعماق مرداب بیرون میاد و شب ها برای گمراه کردن و کشیدن زنده ها به مرداب چرخ می زنه و روز ها ناپدید میشه و …
خوشپرواز به تمام این ها و تمام قصه های مشابه فقط گوش می داد و در جواب اصرار گوینده ها که ازش تأیید می خواستن یا سکوت می کرد و یا فقط1جمله می گفت.
-من نظری ندارم.
خوشپرواز دیگه سعی نمی کرد چلچله رو قانع کنه که هیولای مردابی در کار نیست. تلاشی هم برای بند آوردن خنده های رنگین پر نداشت. خوشپرواز در سکوتی عمیق بالای منطقه مردابی چرخ می زد و باز هم چرخ می زد تا تکبال رو باز هم کشف کنه. خوشپرواز با سماجت می چرخید و مطمئن بود که بلاخره موفق میشه.
-آهای!تویی که اونجا گیر کردی! بیا بیرون ببینمت!
صبح بود و تکبال تازه داشت به خواب نا آروم همیشگیش می رفت. تکبال همیشه شب ها بیدار بود و روز ها در کابوس های خارستان شنا می کرد. مگر اینکه اتفاقی یا عامل مزاحمی باعث می شد که بیدار بشه و امروز صبح، 1زنبور شلوغ و سمج این عامل مزاحم بود.
-آهای!بهت میگم بیا بیرون. می خوام ببینمت. زود باش بیا دیگه!
تکبال اعتنا نکرد ولی زنبور دست بردار نبود.
-آهااااااییی!کر که نیستی؟ بیا بیرون از اونجاااا!
تکبال بدون اینکه سرش رو از غار بیرون بیاره با صدایی سرد و بی حالت زمزمه کرد:
-چی می خوایی؟
زنبور با سماجت علف هایبالای سرش رو تاب داد.
-هیچی نمی خوام. من زنبورم. تو کی هستی؟
تکبال بی حوصله جواب رو جوید.
-من کسی نیستم. دست از سرم بردار.
زنبور از رو نرفت.
-ببین من می دونم تو نه هیولایی نه هیچ کس. این چیز هایی که ازت میگن هم جفنگه. بیا بیرون تا ببینی با1نظر می فهمم از چه تیره ای هستی و باید بهم آفرین بگی.
تکبال داشت عصبانی می شد.
-واسه چی تمومش نمی کنی؟ برو با1با حوصله تر بپر. من دیدنی نیستم.
زنبور خیال نداشت از میدون در بره.
-من دیدم اون جوجه رو نجاتش دادی. بیا بیرون با هم حرف بزنیم. خسته شدم از بس اینجا ها بی خودی گشتم.
تکبال سرد ولی مواظب زمزمه کرد:
-اینجا جای مناسبی واسه حوصله کردن نیست. باید بری جای بهتر.
سعی می کرد ماجرای سنجاقک تکرار نشه ولی زنبور ول کن نبود.
-چرا؟ تو که هستی. خوب بیا بیرون دیگه. اون وقت نه من تنهام نه تو.
تکبال کمی تند تر و کمی بلند تر از پیش جواب رو پرت کرد.
-من تنهایی هام رو دوست دارم. به درد نشستن و حرف زدن هم نمی خورم. چون دلم نمی خواد.
زنبور مکث نکرد.
-طرف مقابلت باید تشخیص بده که به درد می خوری یا نمی خوری. حالا تو بیا بیرون ببینم موافقتم یا نه.
تکبال داشت به مرحله انفجار می رسید ولی خودش رو نگه داشت.
-ببین! من دلم نمی خواد. من حرفی ندارم با کسی بزنم. من موافق شکستن تنهاییم نیستم. من همین طوری که هستم رضایت دارم و نمی خوام مدل دیگه ای باشم. تو هم مدلت اینه که خوشت میاد بشینی با کسی حرف بزنی. خوب برو بزن. ولی نه با من. من هیچ حرفی که به کار تو بیاد بلد نیستم. تو هم همین طور. دیگه بسه.
زنبور فکری کرد و دوباره علف های بالای سرش رو با حرکت بال هاش تاب داد و تکبال رو کلافه کرد.
-چقدر تو تلخی! حالا چی میشه1کمی بیایی بیرون از اونجا؟ ازت که کم نمیاد. اینهمه چونه زدی به جاش1کوچولو از سوراخت در می اومدی. تا حالا کلی صمیمی شده بودیم.
تکبال حس می کرد صدای زنگ کشدار و تیزی داره شروع می کنه توی سرش سوت کشیدن. سعی کرد نشنیده بگیره.
-ببین موجود عزیز!
زنبور حرفش رو برید.
-من زنبورم.
تکبال نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-ببین زنبور عزیز! من بلد نیستم با کسی صمیمی بشم. موافقش هم نیستم. از صمیمیت خوشم نمیاد. از هم صحبتی خوشم نمیاد. از هرچی تو خوشت میاد خوشم نمیاد. تو باید این رو باور کنی و دست از سر من برداری.
زنبور خوشش نیومد ولی عقبنشینی نکرد.
-حالا تو1امتحانی بکن شاید اینهمه بدت هم نیاد.
تکبال تقریبا داد زد:
-من بدم میاد. حتی از امتحان کردنش.
زنبور خواست باز حرفی بزنه ولی صدای رعدی که از بالای نی های در هم پیچیده به گوش رسید مانع شد. بلافاصله بعد از اون صدا که به خاطر وجود نیزار در بالای سرشون خفه شنیده می شد، قطره های درشت بارون شروع کردن به باریدن. زنبور بال هاش رو حرکتی داد و با عجله گفت:
-داره بارون میاد. من نمی تونم الان اینجا بمونم. باید برم ولی باز بر می گردم. دفعه بعد حتما بیا از اونجا بیرون و باهام حرف بزن باشه؟ فعلا خداحافظ.
زنبور پرید و رفت. تکبال نفس راحتی کشید و با حس سپاس عمیق نسبت به ابر های بالای سرش که به موقع شروع کرده بودن به باریدن، توی خودش مچاله شد و چشم های همیشه تب گرفتهش رو بست تا دوباره به عالم تاریک و تنهای خودش فرو بره. بارون خیلی سریع شدت گرفت و لحظاتی بعد، منطقه مرداب رو حسابی به هم ریخت. وسط اون هیاهوی باد و بارون و رعد و برق تکبال دوباره شنید.
جیر، جیر، جیرررررر، جیررررر، …
صدا خفیف، آزاردهنده و حقیقی بود!.
بهار می گذشت و به فصل گرم تابستون نزدیک و نزدیک تر می شد و تکبال این گذشتن رو نمی فهمید. زندگی سرد زیر نیزار تاریک و گلآلود رو پذیرفته و خیال تغییرش رو هم نداشت. صدا های جیر جیر جیررر بار ها و بار ها تکرار شده بودن و تکبال گاهی از سر کلافگی برای ساکت کردنش کمی گشته بود بلکه این منبع مزاحم اعصاب خورد کن رو پیدا کنه و به حسابش برسه ولی هر بار زود بیخیال شده و دست از گشتن برداشته بود و حالا دیگه این صدا براش مثل سکوت تاریک منطقه مرداب، به صورتی در اومده بود که راحت ندیدش می گرفت. زنبور چندین بار دیگه اومد، روی لبه بالایی غار سیاه تکبال نشست و سعی کرد راضیش کنه که1نظر بره بیرون و مستقیم باهاش حرف بزنه ولی تکبال در سکوت مطلق صدای زنبور رو هم ندید گرفته و حتی دیگه سعی نمی کرد قانعش کنه. زنبور گفته بود و باز هم گفته بود ولی از تکبال هیچ صدایی در نمی اومد.
-یعنی می خوایی بگی نیستی؟ چقدر مسخره ای! آهای تو خیلی تلخی. واقعا تلخی. این اصلا خوب نیست. اینهمه من اومدم دارم بهت اصرار می کنم قیافه کج و کولهت رو1لحظه نشون بدی خوب چی میشه اگر بیایی بیرون؟ ازت که کم نمیاد. من فقط می خوام باهات حرف بزنم. من می دونم تو اونجایی. بیا بیرون. بیا دیگه!.
تکبال نشنیده گرفت. خودش بود و سکوتش و کابوس های شب خارستان که تمام خواب هاش و حتی بیداریش رو پر می کرد. زنبور بهش گفته بود تلخ. چه کلام آشنایی! کمی به ذهن تاریکش فشار آورد تا منشأ این آشنایی رو پیدا کرد. خورشید همیشه تلخ بود. همه و همه این رو می گفتن.
تکبال لحظه ای به سقف سیاه و لجن گرفته غار تاریک نظر انداخت و بعد آه کشید. به خودش که اومد در کمال شرمندگی فهمید که داره از این تشبیه با رضایت لبخند می زنه. خیلی می خواست در چیزی یا چیز هایی شبیه خورشید باشه. حتی در تلخ بودن. ذهنش مثل نگاهی یا دستی که خط ممتدی رو دنبال کنه پیش رفت تا به پایان خورشید رسید. به اون شب تاریک خارستان. سوالی که همیشه تکبال رو به جهان کابوس ها می برد، برای بار بی نهایت توی سرش پیچید.
-یعنی کدوم یکی زود تر تمومش کرد؟ خاک یا آتیش؟ خورشید اون شب به وسیله کدوم یکی از این ها از زجر دومی خلاص شد؟ توی شعله ها سوخت یا زیر خاک تموم شد؟ یعنی زمانی که اون تپه روی سرش آوار شد خورشید هنوز زنده بود؟ یعنی زنده دفن شد؟ یعنی اون زیر بین شعله ها زنده بود؟ آیا پیش از سوختن خفه شده بود یا پیش از خفگی سوخته بود؟
دردی توی سرش پیچید و مثل1آتشفشان لجن جاری، اومد پایین و رسید به قفسه سینهش و توی تمام دل و اندرونش پیچید و تمام وجودش رو گرفت. چنان حالش بد شده بود که حتی نمی تونست سر تکون بده بلکه این کابوس بیداری دست از سرش برداره. فایده ای هم نداشت. خلاصی ممکن نبود. تکبال هر لحظه ای که به خواب می رفت در اون شب جهنمی فرود می اومد و هر لحظه ای که بیدار می شد بی اختیار دنبال اون قیامت وحشتناک در اطرافش بود. نفسش تنگ می شد. آرزویی دردناک مثل آتیشی که تا مغز استخونش رو می سوزوند، توی دلش شعله کشید.
-کاش زجر نکشیده باشه! کاش زود تموم شده باشه! کاش پایانش سریع رسیده باشه!
چقدر دلش می خواست می شد گریه کنه بلکه سبک تر بشه ولی نمی شد. از مدت ها پیش، دیگه اشکی نریخته بود. اشک با نگاهش انگار بیگانه شده بود. حالا شاید خورشید رو می فهمید که با اونهمه درد برای هیچ کدوم از بخش های از دست رفته وجودش گریه نمی کرد. یا می کرد و کسی نمی دید. تکبال حس می کرد چیزی که پیش از این ها، خیلی پیش از این ها توی سینهش داغ می شد و کمک می کرد تا اشک ها به کمکش بیان و سبک بارش کنن، حالا به سفتی سنگ و به سردی یخ توی سینهش می تپید و خیالش به اینهمه سنگینی وجود صاحبش نبود. تکبال حس می کرد این تیکه سنگ سرد می تونه بشکنه و خورد بشه اگر درد از حد تحملش بگذره ولی دیگه نرم نمیشه. اشکی در کار نبود. چشم هاش داغ می شدن ولی اشکی نبود. تب نگاهش پلک های خستهش رو می سوزوند ولی اشکی نبود. تب در تمام وجودش می پیچید ولی اشکی نبود. صدای هذیون های خودش رو می شنید بدون این که توان متوقف کردنش رو داشته باشه ولی اشکی در کار نبود. هیچ اشکی. حتی1قطره برای کمتر کردن شعله های سرکشی که از وجود ملتهبش انگار می رفت تا به اون طرف آسمون برسه.
شب سردی بود. تکبال اما تب داشت. تبش چنان زیاد بود که از عالم بیداری جداش می کرد و در مرز بین هشیاری و ناهشیاری می چرخوندش. تکبال نالهش رو خورد. درد توی تمام استخون هاش پیچید. کاش اینهمه تنها وسط این رطوبت لعنتی و اینهمه نکبت گرفتار نبود. تب داشت. تشنهش بود. دلش گرفته بود. چقدر دلش دستی رو می خواست که روی پر هاش بچرخه و صدایی که بهش بگه خیالت راحت باشه من اینجام. هیچ دستی نبود. هیچ صدایی نبود. تکبال تنها بود. تنهای تنها!.
نیمه های شب، تب تکبال بالا و بالا تر رفت. تکبال مثل کوره می سوخت.
-آخ! آخ!دارم میمیرم!.
کرکس دستی به سرش کشید و آروم توی گوشش خندید.
-نترس فسقلی خودم. تو نمیمیری. مثل باد رو به راه میشی. خاطرت جمع. من اینجام.
خورشید با نارضایتی دوست داشتنی و آشناش زمزمه کرد:
-اینهمه شبیه جوجه های تازه از تخم در اومده باهاش رفتار نکن کرکس. از قد و قواره نحسش من خجالت می کشم وقتی این بازی رو در میارید.
کرکس مهربون خندید.
-بیخیال شو خورشید. مگه نمی بینی حالش خوب نیست؟
خورشید ناراضی خندید.
-می بینم. ولی فردا درست میشه. و تو همچنان آشغالی کرکس.
تکبال داغ بود. خورشید دستش رو گرفت و بهش لبخند زد. لبخندش تلخ بود. چه تلخی عزیزی!
-آهای تکی! واسه خودت حسابی بازارگرمی می کنی. جمع کن خودت رو فردا صبح مثل اولت میشی.
تکبال خواست بگه نمیشم ولی نفسش بالا نیومد. خورشید فهمید و این دفعه با اطمینانی شیرین نوازشش کرد و خندید.
-جوجه گنده دیوونه. معلومه که میشی. بخواب و به چیزی فکر نکن. ما همینجاییم. همینجا بالای سرت.
کرکس خندید.
-بله. و تا خود صبح با هم دعوا می کنیم تا تو خاطر جمع و مطمئن باشی.
خورشید با خوش اخلاقی گفت خفه شو کرکس. کرکس با محبت خندید. تکبال بی رمق لبخند زد و به خوابی به سنگینی مرگ فرو رفت. بی هوشیش چندین روز طول کشید.
زمان حتی در منطقه مرداب تاریک هم از رفتن متوقف نمی شد. با همون آهستگی و بیخیالی می گذشت و نه تند و نه کند به این گذشتن ادامه می داد. تکبال بیخیال این گذشتن و بیخیال همه چیز، فقط زنده بود. فقط زنده بود بدون اینکه زندگی کنه.
جیر، جیر، جیررررر …
-لعنت به همتون چرا خفه نمیشید؟
تکبال سعی کرد تا حد امکان زیر علف های لجنی فرو بره بلکه کمتر بشنوه و کمتر آزار ببینه ولی این بار صدا خیلی قوی تر و حقیقی تر بود. چشم باز کرد و اطراف رو زیر نگاه گرفت. شب بود. تا صبح هم خیلی زمان باقی بود و این صدا ها معمولا توی روز شنیده می شدن. تکبال متحیر گوش داد.
-جیر، جیر، جیر، جیر، جیررررر، جیررررررر، …
تکبال نمی فهمید چرا احساس می کرد1جایی در اطرافش باید دردسری پیش اومده باشه.
-به من چه؟ به جهنم!.
اعصابش کشیده شده بودن. اون روز زنبور بالای غار تاریکش اومده و پشت سر هم حرف زده و بهش اصرار کرده بود که از مخفیگاهش بیرون بره و باهاش حرف بزنه و در نتیجه خواب تبدار تکبال رو خراب کرده و اعصابش رو به هم ریخته بود. تکبال سکوت کرده بود ولی زنبور1بند حرف می زد و تکبال مجبور شد اونقدر بیدار و هشیار باقی بمونه تا زنبور خسته بشه و دلخور و عصبانی از اونجا بره. بعدش هم دیگه عصر شده بود و تکبال باید واسه شکار یواشکی شبانه آماده می شد تا از گرسنگی نمیره. بعد از اینکه خودش رو سیر کرد اومد که استراحت کنه تا اعصاب خوردی زنبور سمج فراموشش بشه ولی این صدا… این جیر جیر های آزار دهنده مزاحم…
جیر، جیر، جیر، جیرررر، جیرررر، جیرررر، …
-لعنت!
تکبال با خشم از جا پرید. امشب باید تکلیف این صدای نکبت رو مشخص می کرد. از پناه گاهش زد بیرون و اطراف رو گشت. چیزی برای دیدن نبود. صدا بلند تر می شد. تکبال تصمیم گرفت هر طور شده حلش کنه پس با دقتی که تا اون لحظه صرف این صدا نکرده بود گوش داد. صدا ها شبیه صدای معترض جوجه پرنده هایی بود که ترسیده یا به نوعی اذیت شده بودن. ولی در عین شباهت، با صدای جوجه های عادی متفاوت بود. تکبال نمی فهمید.
-اگر صدای جوجه هستن چرا اینهمه گرفته و خشدارن؟ اگر صدای جوجه پرنده نیستن پس چی هستن که اینهمه به جیر جیر های سرما و گرسنگی شبیهن و… به صدای ترس! این صدا امشب صدای ترسه. این صدا امشب صدای اعتراض ترسه. 1چیزی داره خطر درست می کنه!.
صدا داشت بلند تر می شد. تکبال با سرعت و دقت بیشتری گشت. از کناره لجنی مرداب دوید و به طرف صدا راه باز کرد. لحظه ای ایستاد تا بفهمه جهت رو درست میره یا نه. چیزی متفاوت همراه صدای جیر جیر های وحشتزده به گوشش خورد. چیزی بی نهایت آشنا و بی اندازه ناخوشآیند که تکبال برخلاف میلش خیلی خوب می شناختش. تمام پر های لجن گرفتهش سیخ شدن. صدایی که می شنید صدایی بود که خشمش رو مثل1جونور وحشی خفته بیدار می کرد. هیس هیس های طمعکارانه1مار که برای بلعیدن بلند و بلند تر می شد!.
-این یکی رو دیگه نمی تونم تحمل کنم.
تکبال با تمام وجود به طرف صدا شیرجه زد. هنوز چیزی نمی دید. با تمرکزی2برابر به جهت صدا دقیق شد. صدا های جیر جیر و هیس های عصبانی داشت بلند تر و کشیده تر می شد. تکبال نی ها و علف ها رو با ضربه های داس مانند از سر راهش کنار می زد و پیش می رفت. عجیب بود که چیزی نمی دید.
-کی اونجاست؟
صدا ها قطع نشدن. تکبال هوار زد:
-گفتم کی اونجاست؟
صدا ها بالاتر رفتن. تکبال از روی1دسته بوته لجن آلود پرید و اون طرفش خورد زمین ولی بدون مکث از جا پرید و روی پا هاش ایستاد. اما لازم نبود برای جستجو وقت تلف کنه. در لحظه ای که اون طرف بوته ها روی زمین ولو شد، پیش از بلند شدن، فهمید که پیدا کرده. از همونجا که افتاده بود صحنه رو دید. روی1نیلوفر مردابی، جوجه هایی که توی تاریکی تنها شبحی ازشون پیدا بود، و1مار2متری که پیروزمندانه و آزمند به طرفشون می رفت و چیزی نمونده بود که بهشون برسه. تکبال از دل تاریک اون فاصله هم می تونست مار بیابون رو تشخیص بده. پس تکمار واقعا از مار های بیابون نفر گرفته بود!. تکبال از درک این موضوع که تکماری های جنگل سرو همه در اون شب خارستان تار و مار شده بودن خوشحال شد و به خودش که اومد دید داره لبخند می زنه.
-الان زمان خندیدنه؟
تکبال مدل خورشیدی به خودش این نهیب رو زد و به مقابل نظر انداخت. حالا که نزدیک تر پریده بود و همچنان با نهایت سرعت داشت نزدیک تر می رفت بهتر و بیشتر می دید. مار به نیلوفر پیچید و خودش رو بالا می کشید. تکبال دید که شبح جوجه ها خودشون رو عقب و عقب تر کشیدن . تکبال دید که مار خیز برداشت و جوجه ها عقب رفتن و یکیشون از اون طرف نیلوفر وسط لجن های مرداب افتاد. تکبال دیگه تماشا نکرد.
-اُهُه!
صحنه بلافاصله ثابت شد. انگار دستی به ناگاه حرکت رو از صحنه گرفته بود. تمام صحنه جز تکبال که می دونست حتی کسری از ثانیه رو هم نباید از دست بده. جوجه پرت شده از نیلوفر داشت به سرعت فرو می رفت. تکبال به سرعت باد وسط لجن های مرداب شیرجه زد، جوجه گرفتار رو بیرون کشید و با خشونت و سرعت لای علف های امن پرتش کرد. جوجه های روی نیلوفر در همون حالتی که بودن باقی موندن. مار وحشتزده وسط زمین و هوا موند و ثانیه ای بعد با حیرتی وحشتآلود برگشت.
-خورشید؟!؟
تکبال از لای نی هایی که حایل بین خودش و نگاه جستجو گر مار شده بودن، مطمئن و بلند هوار زد.
-بله، خورشید. امری باشه؟
مار برای دیدن خورشید با نگاهی سراسر ترس به اطراف نظر انداخت. تکبال خیال استطار خودش رو نداشت. با سرعتی جنون آمیز از لای نی های بلند بیرون جهید و به طرف نیلوفر و گرفتار های بالاش خیز برداشت. جوجه ها از ترس جیغ می کشیدن. مار حواسش جمع شد، چشمش به تکبال افتاد و با خباستی مخصوص تیره خودش، از سر رضایت هیس بلندی کشید.
-تو خورشید نیستی عوضی. تو هیچی نیستی جز1موجود کوچیک و بی مصرف.
تکبال بلافاصله برگشت و درست به موقع حمله مار رو دفع کرد. چرخی زد و رو در روی مار راضی و مطمئن ایستاد.
-درست دیدی خزنده زیرزمینی به درد نخور. من خورشید نیستم. ولی بهت اطمینان میدم این آخرین چیزی بود که توی عمر بی ارزشت دیدی.
جنگ بلافاصله شروع شد. مار هیس می کشید و خیز بر می داشت. تکبال می پرید و جاخالی می داد و در عین حال هرچی عقب تر می رفت تا مار از نیلوفر و جوجه های وحشتزده هرچی دور تر بشه و ظاهرا داشت موفق می شد. جنگ عقب تر و عقب تر می رفت و از نیلوفر و از جوجه های گرفتار دور و دور تر می شد. مار خیال داشت به هر قیمتی شده به حساب تکبال برسه و تکبال خیال باختن نداشت. مار هیسی کشید و دوباره حمله کرد.
-من لهت می کنم و بر می گردم کوچولوی لجنی. و2تا خبر خوش واسه تکمار می برم. یکی اینکه تو دیگه نیستی و دیگه اینکه اون خورشید لعنتی در اون شب کارش تموم شد و تمام این مدت تو متقلب کوچولو خودت رو به جای خورشید جا زدی و اینهمه معطلش کردی. مطمئن باش بهم پاداش میده.
تکبال حمله مار رو با1ضربه کاری که مار انتظارش رو نداشت دفع کرد و بلند خندید.
-اول1راهی واسه نجات جون بی مقدارت پیدا کن بعد اگر تکمار رو زنده دیدی هرچی دلت می خواد بهش بگو.
مار که با ضربه چنگال تکبال غافلگیر و به کنار لجنی مرداب پرتاب شده بود، عصبانی و با دهن کاملا باز حمله کرد. برای بلعیدن، برای کشتن، برای نابود کردن. تکبال آماده بود. هر2با هم عربده های مرگبار کشیدن. چنگال به ظاهر کوچیک تکبال همراه1بالش هم زمان رفت بالا. در1لحظه مار نعره ای از درد کشید و عقب رفت. تکبال مثل اینکه بهش چسبیده بود، همراهش به جلو پرت شد. مار نمی فهمید چی توی چشمش فرو رفته و اینهمه درد1دفعه از کجا اومده و گرمای این خون که از حدقه خالی چشم چپش فوران می کرد داستانش چی بود. سرش رو با نعره ای دیوانه عقب کشید. سر و بدن تکبال با چابکی وحشتناکی همراهش جلو رفت. مار منقار تکبال رو توی جای خالی چشمش احساس کرد که به سرعت و تا حد امکان باز و بسته می شد و می چرخید و چنگال های به ظاهر کوچیک ولی بی نهایت تیز و قوی رو که بهش چسبیده بود و جدا نمی شد. منقار توی حدقه خالی به شدت و سرعت چرخید و با فشاری وحشی به طرف عمق سوراخ توی سر مار راه باز کرد. مار از درد نعره می زد. تکبال برای حفظ تعادل و برای اینکه بتونه بهش چسبیده باقی بمونه به شدت پر و بال می زد. مار تقلا می کرد، با دم کلفتش به این طرف و اون طرف ضربه می زد و سعی می کرد تکبال رو از خودش جدا کنه ولی تکبال انگار با چیزی که دیده نمی شد، چیزی قوی تر از1منقار کوچیک و2تا چنگال ریز، به مار چسبیده بود و جدا نمی شد. مار با خشمی وحشی دور جسم تکبال که در رویارویی با مار کوچیک تر به نظر می رسید پیچید و بی اراده از دردی که تحمل می کرد خواست با1فشار خوردش کنه ولی…
-این دقیقا همون کاری بود که نباید می کردی موجود بی مغز. جهنم خوش بگذره!.
درست در همون زمان منقار خون چکان تکبال از حدقه ای که سوراخش حالا خیلی بزرگ تر از جای1چشم ترکیده بود بیرون اومد و بلافاصله چیزی شبیه انفجار، خونی که به هوا پاشید، علف هایی که از لزجی های نفرت انگیز لهیده پوشیده شده بود و تکبال که با نفس های عمیق و جسمی کثیف تر از پیش در محلی که تا چند لحظه پیش میدون جنگش با مار بود ایستاده و با نگاهی بی حالت مثل همیشه به هیچ خیره مونده بود.
مار های بیابون به منطقه مرداب اومده بودن. پس توی جنگل سرو هم بودن. این یعنی تکمار دوباره آماده می شد که کار ناتمومش رو با جنگل سرو و با سکویایی ها تموم کنه. تکبال در1لحظه تمام این ها رو فهمید.
با صدای جیر جیر های ترسیده به خودش اومد. آهسته برگشت و بی اون که برای پاک کردن پر های لزجش تلاشی کنه، با قدم های سنگین و بی شتاب به طرف نیلوفر و علف های اطرافش رفت. اون جوجه که لای علف ها پرت کرده بود رو از صدای ناله هاش پیدا کرد. تاریک بود و درست نمی دید. نزدیک تر رفت. باد مرطوبی وزید و نی های بالای سرشون برای1لحظه کوتاه کنار رفتن و تکبال زیر نور کم جون مهتاب، صحنه مقابلش رو دید.
-وای! وای خدای من!
جوجه لای علف ها در فاصله چندین قدمی افتاده بود و تمرکز لازم نبود تا از همون فاصله ببینه که اون برای تمام عمر بی پرواز باقی می مونه. تکبال لحظه ای به جوجه خیس و خسته خیره موند و لرزید. بال های شکستهش تا جایی که تکبال عقلش می رسید، درست شدنی نبودن. تکبال مات به دیروز های خودش خیره مونده بود. جوجه سعی می کرد روی پا هاش بلند شه ولی بدون کمک گرفتن از بال های بی مصرفش موفق نمی شد. دوباره زمین می خورد و بلند تر و معترض تر جیغ می کشید. تکبال جلو رفت، زیر بال های کج شدهش رو گرفت و روی پا های ضعیفش بلندش کرد.
-یعنی من این بلا رو سرش آوردم؟ خدایا این طوری نباشه!
چیزی نمونده بود از شدت وحشت دیوونه بشه. چطور ممکن بود تونسته باشه همچین معامله ای با چندتا جوجه کنه؟ تکبال اون جوجه رو زیر نیلوفر کشید و باقی جوجه ها رو هم از بالای نیلوفر پایین آورد و همه رو1جا جمعشون کرد. خیلی طول کشید تا تونست از شوک اول در بیاد و تیر نازک کمان رو لای بال های شکسته جوجه بعدی ببینه. نفسی از سر آرامش کشید.
-پس کار من نبود!. کمان خوردن!.
ولی این وسط1جای کار ایراد داشت. ایرادی که از نظر تکبال ترسناک بود.
-این اوضاع زیادی عجیبه. این ها همشون1چیزیشون هست. ولی این ممکن نیست!.
تکبال با دقت بیشتری نگاه کرد. بال های یکی از جوجه ها با تیر نازک به هم چسبیده بودن.
-می دونی جوجه! اینطوری هیچ فایده ای نداره. تمام عمرت زجرکش میشی. یا الان یا هیچ وقت.
تکبال جوجه ضعیف رو بدون هیچ ملایمت و هیچ شفقتی بغل کرد، بال های دردناکش رو نوازش کرد، ته تیر رو به چنگ گرفت، چشم هاش رو بست و با1ضربه سفت و قاطع تیر رو بیرون کشید. جوجه جیغی از ته دل کشید و بی حرکت توی بغل تکبال ولو شد. تکبال بدون تأسف بهش خیره شد. به جوجه داقون هیچ حس محبتی نداشت. به هیچ کدومشون هیچ احساسی نداشت. نه محبت، نه نفرت، فقط چیزی شاید شبیه ترحم.
از جای تیر روی بال های جوجه خون می اومد. جوجه از حال رفته بود. تکبال با1دسته علف زخم ها رو پاک کرد، بعد علف های به خصوصی رو جمع کرد و فشار داد و آبش رو توی1برگ گود نی ریخت و باهاش زخم بال های جوجه رو تمیز کرد و علف های له شده رو گذاشت روشون و با برگ نی زخم ها رو بست. جوجه آروم ناله می کرد ولی چشم هاش بسته بود. بال های زخمیش حالا دیگه از هم جدا بودن ولی جای انکار نبود که این جوجه هرگز در تمام عمرش پروازی نمی شد. تکبال این رو درک کرد و آه بسیار عمیقی از ته دل کشید. باز هم محبتی احساس نکرد. فقط درد بود و دیگه هیچ!.
با احساس آزار دهنده کشیده شدن پر های زیر سینهش به خودش اومد. یکی از جوجه ها که کمی بزرگ تر بود داشت با اعتراض به پر های کثیفش نوک می زد. تکبال کلافه و شاید با حسی شبیه نفرت خودش رو عقب کشید. جوجه ول کن نبود. تکبال بهش نگاه کرد. بال هاش کوتاه بودن. خیلی کوتاه تر از بال های خودش در زمانی که جوجه بود.
-چی این بلا رو سر شما ها آورده؟
تکبال با تأثری نه از جنس مهربونی بهشون خیره شد. یکیشون بال های خیلی کوتاهی داشت. یکیشون رو کمان داقون کرده بود. یکیشون معلوم نبود کی و از کجا سقوط کرده و اگر همون زمان کسی به فکر درمون بال های شکستهش می افتاد شاید چیزی می شد شبیه افرایی های قدیم که اگرچه ممکن بود هرگز نتونن کامل بپرن، ولی شبیه این ها داقون هم نبودن. از یاد افرا و افرایی ها و صدای خنده هایی که توی ذهنش پیچید دردی توی قلبش حس کرد ولی اشکی در کار نبود. برای1لحظه احساس کرد هوای سنگین اطرافش لطیف شد، صدای ظریفی توی سرش پیچید و گرمای آشنایی از جنس بهشت توی وجودش رو گرم کرد.
-تکی!سردمه. میشه بیام زیر پر هات؟ بله که میشه بیام. زود بازشون کن که اومدم.
تکبال با احساس نفس تنگی شدید به خودش اومد. هوا همچنان سنگین و گرفته بود. قلبش سنگین می زد. درد توی وجودش پیچید. پنجه هاش رو مشت کرد و در خودش فشرده شد. اشکی اما در کار نبود.
جوجه سمج دوباره پر هاش رو می کشید. تکبال کلافه و عصبانی کشید عقب و این دفعه تقریبا به شدت جوجه رو پرت کرد کنار. جوجه خورد زمین و جیغش در اومد. تکبال بعد از مکثی کوتاه و دردناک رفت و بلندش کرد. اون2تا دیگه رو هم برداشت و لجن های پر و بال هاشون رو پاک کرد.
-باید از اینجا بریم.
هر3تا جوجه لای پر هاش جا شدن. تکبال آهسته، طوری که زخم بال های خستهشون اذیتشون نکنه به راه افتاد در حالی که مونده بود این مزاحم های بی پناه رو کجا باید ببره.
محال بود توی پناه گاه امن و تاریک خودش شریکشون کنه. باید1جایی جاشون می داد. جایی که از خطر حمله دوباره مار ها در امان باشن. ولی چرا؟
-واسه چی باید زور بزنم تا زنده بمونن؟ مگه چی منتظرشونه؟ بذار1دفعه برای همیشه خلاص بشن. اگر ماره می خوردشون دیگه زجر نمی کشیدن. اگر اون شبی که کرکس نجاتم داد ماره می خوردم من هم دیگه زجر نمی کشیدم. تموم می شدم. خلاص می شدم. این ها از من بیچاره ترن. افتضاحن. واقعا اینهمه زجر لازم نیست.
تکبال ایستاد. برگشت و به مرداب سیاه که انگار خواب بود نظر انداخت. چند قدم بلند برداشت و لب مرداب ایستاد. جوجه های زخمی روی شونه های لجن گرفتهش خواب بودن. تکبال به مرداب خیره شد. چه قدر طول می کشید تا جوجه بی جونی که حتی زور تقلا کردن هم نداشت توی لجن های مرداب فرو بره و چه قدر اون پایین از نبود هوا دست و پا می زد تا از این درد طولانی و همیشگی خلاص بشه؟ زیاد که طول نمی کشید. شاید چند لحظه. این ها زود راحت می شدن. دستی به پر های صاف جوجه کمان خورده کشید. جوجه با رضایت خودش رو جمع کرد و آروم توی خواب جیر جیر خفه و گرفتهش رو سر داد و زود ساکت شد و دوباره به خواب رفت. تکبال جوجه رو از روی شونهش برداشت و با هر2تا دست نگهش داشت، چشم هاش رو بست و آماده پرتاب شد. جوجه1بار دیگه جیر جیر آرومی کرد، سرش رو لای بال های دردناکش فرو برد، از درد ناله ضعیفی کرد و بین دست های تکبال به خواب رفت. چیزی آرامش ترسناک و مرگبار شب مرداب رو درست در بالای سر تکبال به هم ریخت. خیلی سریع، خیلی نزدیک و خیلی واقعی. تکبال به ناخواه چشم باز کرد و به جوجه و به مرداب خیره شد. ابر ها برای1لحظه کنار رفتن. در1لحظه، فقط برای1لحظه کوتاه چیزی به شدت از جا پروندش. نوری در تاریکی. چیزی شبیه برق1سراب. تصویر1دسته ستاره سرخ و درخشان روی آب های تاریک. شاید1دسته پر سرخ! شاید1پرواز آشنا! شاید! …
-خورشید!
این فریادی بود که هرگز متولد نشد. توی دل و توی وجودش پیچید و منعکس شد و سوزوند و تموم شد. تکبال به سرعت چشم هاش رو بست و دوباره باز کرد. هیچی نبود. مرداب به طرز آزار دهنده ای آروم و بی حرکت بود. ابر ها و نی ها دوباره راه رو به ورود مهتاب بسته بودن. تکبال ناکام و خسته به جوجه زخمی که توی خواب از درد ناله می کرد خیره شد. ناله هاش از جنس خواهندگی بودن.
آب!.
تکبال آهی از سر دردی بی توصیف کشید، عقب رفت و از مرداب فاصله گرفت. کنار گودال کوچیکی پر از آب گلآلود نشست، با1برگ نیلوفر بزرگ که با نوک زدن های ریز و دقیق سوراخ های بسیار ریزی وسطش درست کرد گل های داخل آب رو عقب نگه داشت و به جوجه های تبدار و تشنه آب داد. جوجه ها سیراب شدن و دوباره به خواب رفتن. تکبال جوجه ها رو روی شونهش گذاشت، آهسته بلند شد، به مرداب تاریک پشت کرد و به طرف جایی که نمی دونست کجاست به راه افتاد.
پیش از رسیدن صبح تاریک مرداب به ورودی ترسناک منطقه جهنمی رسید. زیر1درخت بلند که توی تاریکی نمی دونست چیه ایستاد و به بالا نظر انداخت. خیلی بلند بود.
-آخه من چه جوری ببرمتون اون بالا؟ من نه پروازی هستم نه پرواز خواه. لعنت به همتون! واسه چی دردسر من شدید؟
تکبال با حرص این ها رو توی دلش غرید ولی چه فایده ای داشت؟ جوجه ها خسته، زخمی، تشنه و گرسنه بودن. تکبال توفان های مرداب رو می شناخت و می دونست هر کدوم از این موجودات داقون ممکنه در1حادثه توفانی یا1سقوط ناگهانی یا هر چیز دیگه اینطوری شده باشن. ولی هرچی فکر می کرد سر در نمی آورد که چطور ممکنه این ها بر حسب تصادف روی اون نیلوفر شل و ول با هم جمع شده باشن. یادش اومد که افرایی ها هم روی افرا بر حسب تصادف جمع شده بودن. ولی این ها فرق داشتن. افرایی ها فقط1کمی توفان زده بودن و این ها واقعا داقون بودن و هیچ وقت هم رو به راه نمی شدن.
این افکار تکبال رو خسته تر می کرد. با نارضایتی سری تکون داد.
-اصلا به من چه!
هیچ دلش نمی خواست موقع طلوع روز اونجا باشه. نور اذیتش می کرد حتی نور تیره صبح منطقه مرداب. به سرعت دست به کار شد. با علف های نرم و خاک و گل مرطوب جای امنی درست کرد، جوجه ها رو یکی یکی لای بستر امن گذاشت، دسته های بزرگ علف رو تا حد امکان ریز کرد به طوری که برای منقار های ضعیف جوجه های زخمی قابل برچیدن و خوردن باشن، با چنگال و منقار چند جای خاک رو نه به اندازه ای که خطرساز بشه، بلکه به اندازه ای که بشه آب داخلش بمونه گود کرد و با دیدن بارونی که همون لحظه قطره قطره باریدن گرفت با رضایت خندید، بال های خاکیش رو از خستگی تکونی داد و بی مکث به راه افتاد، رفت و از جوجه ها دور و دور تر شد بدون اینکه برگرده و نگاهشون کنه. جوجه ها در آرامش بستر امنشون خواب بودن. تکبال بدون نگاهی به پشت سرش، به داخل منطقه تاریک فرو رفت و محو شد.
روز ها می گذشت. بهار هنوز روح موجودات جنگل سرو رو تازه می کرد، منطقه سکویا هنوز سرد و ساکت بود، اون درخت نارنج بی شکوفه با اون لونه متروک بین شاخه هاش هنوز پا بر جا بود، خوشپرواز همچنان بالای مرداب تاریک می چرخید، هیولای مرداب بدون اینکه بخواد و بدونه همچنان در نظر بقیه به خاطر عدم شناخت و آگاهیشون بزرگ تر و ترسناک تر و البته مرموز تر می شد، و تکبال بدون اعتنا به اینهمه، هر چند1بار نیمه شب به ورودی منطقه می رفت تا اطراف جوجه های بی پرواز رو با آب و علف تازه پر کنه و از سلامت و استطارشون مطمئن بشه. و شبی که جوجه ها رو در محل همیشگیشون پیدا نکرد تمام وجودش لرزید. با حیرت فهمید که هرچند هیچ مهری بهشون احساس نمی کنه ولی بی نهایت نگرانشونه. شاید اون سایه سرخ اون شب روی مرداب تاریک وظیفه ای روی دوشش گذاشته بود که تکبال نمی تونست رهاش کنه. به سرعت برای پیدا کردن جوجه های گم شده گشت و وقتی صداشون رو از بالای سرش شنید متعجب شد.
-لعنت! چه جوری رفتید اون بالا؟ من که نمی تونم بیام اونجا!
تکبال در حال فرستادن این لعنت سر بالا کرد و در جا خشکش زد. تازه فهمیده بود اون درخت چیه.
-بید مجنون! کدوم ناقص عقلی این بی پرواز های داقون رو برده گذاشته اون بالا!؟ اون شاخه ها اصلا قابل اعتماد نیستن!
جوجه ها از بالای شاخه ها بی توجه به حرص و وحشت تکبال با شادی جیر جیر می کردن و ناشیانه بین شاخه هایی که توی باد شبانه می رقصیدن تاب می خوردن بدون اینکه بتونن بفهمن چه خطر وحشتناکی تهدیدشون می کنه و اگر سقوط کنن به چه شکلی در میان.
-دیوونه های مسخره! همونجا بی حرکت بمونید! این شاخه ها اصلا مطمئن نیستن! الانه که با این دیوونه بازی هاتون پرت بشید پایین!
ولی جوجه ها گوششون بدهکار نبود. فارغ از جهان منطقی اطرافشون از زندگی لذت می بردن.
تکبال چند لحظه ای متفکر و عمیق به نقطه ای که صدا های شاد ازش شنیده می شد خیره موند. و بعد با تمام وجود از اینکه اون شب این موجودات ناقص و بیخیال رو به مرداب تاریک نسپرده بود احساس سبکباری کرد.
-اون ها نمی دونن چه دردی دارن. اون ها زندگیشون رو همین مدلی که هست دوست دارن. اون ها نمی خوان تموم بشن. اون ها شادن و لذت می برن. من درد رو می فهمیدم ولی این ها چیزی ازش نمی فهمن. نه به این شکل که ما می فهمیمش. این ها شادی رو حس می کنن و زندگی رو. بهار رو و آسمون رو و باد رو و تاب خوردن روی شاخه ها رو. پس چرا نباید حس کنن؟ چرا نباید زندگی کنن؟ چرا نباید لذت ببرن؟ کاش هیچ مانعی براشون پیش نیاد!کاش بتونن تا آخر دنیا همین طوری لذت ببرن!.
آهی از سر حسرتی دردناک خط این حال و هوا رو برید.
-کاش من هم می تونستم شبیه این ها لذت ببرم! کاش شبیه این ها بودم!
صدایی از بالای سرش، دور ولی واضح از جا پروندش. پروازی جستجو گر و آشنا. تکبال مثل برق داخل نیزار مخفی شد. خوشپرواز چرخی زد و برای استراحت دادن بال ها و چشم هاش روی1نی کلفت نشست. تکبال چشم هاش رو تنگ کرد. هرچند شب بود ولی تکبال که بخش بزرگ عمرش با خفاش ها سپری شده بود با این تاریکی از میدون در نمی رفت. دیده هاش به شب بینی عادت داشتن. بر عکس خوشپرواز که هنوز پرنده روز بود و هنوز روزبین. برای همین بود که حتی از اون فاصله نزدیک، حرکت خطرناکی که درست در پشت سرش شکل گرفت رو ندید و نفهمید. ولی تکبال از همون فاصله دور دید و فهمید. در لحظه اول فقط خواست مطمئن بشه که مار نیست و خیلی سریع مطمئن شد. مار نبود ولی به همون اندازه تکبال رو به وحشت انداخت. تکبال لحظه ای با چشم های گشاد از وحشت به عامل حرکت خیره موند. 1رتیل بزرگ و سیاه که امکان نداشت هیچ زنده ای از زهر نیشش بچشه و صبح فردا رو ببینه. خوشپرواز نمی دید. بیخیال با نگاه جستجوگر داخل نی هایی که حرکت مرموزی رو بینشون دیده بود می گشت. رتیل داشت بهش می رسید. تکبال با1تحلیل کوتاه به این واقعیت ترسناک پی برد که به هیچ وسیله ای نمی تونه به موقع به خوشپرواز برسه. حتی با پرواز کردن. رتیل رسیده بود. خوشپرواز تماسش رو با انتهای دم خودش احساس نکرد. تکبال ولی به وضوح این تماس رو و نیش بلندی که برای ضربه زدن بیرون اومده بود رو دید. خوشپرواز داشت با نگاه دقیق لای نی ها رو می گشت. تکبال با صدایی که از بس سکوت کرده بود داشت از دستش می داد هوار کشید:
-خوشپرواز!
آوای هشدار دهنده برای آگاهی خوشپرواز کافی بود. خوشپرواز بلافاصله با نهایت سرعت پرید. رتیل در حال خیز برداشتن، با نیشی که برای گزیدن تا انتها بیرون اومده بود از انتهای دم خوشپرواز لیز خورد، توی هوا چرخید و به پشت وسط لجن های زیر نیزار افتاد و در1لحظه ناپدید شد. تکبال که دلش خنک شده بود نفس راحتی کشید و با بدجنسی رو به نقطه ای که حباب های ریز ازش بیرون می اومد زیر لب زمزمه کرد:
-حالا اون زیر حسابی سیر شو عوضی. دیگه نفس کشیدن لازم نداری. من به جای تو نفس می کشم. خوش به حالم!
تکبال با خشمی خبیس به طرف لجن ها شکلک درآورد و هرچند می دونست رتیل سیاه نمی بیندش از این کارش لذت برد و از تصور اینکه اون موجود ناکس از پشت زن در اون لحظه در حال خفه شدنه کیف کرد. لبخندش فورا محو شد. خوشپرواز لحظه ای وسط آسمون مردد موند و بعد چرخید و باز هم چرخید و حالا داشت1راست به طرف محل اختفای تکبال پرواز می کرد. تکبال بی معطلی عقب کشید و به میان تیرگی نیزار های لجن گرفته و مرموز فرار کرد و ناپدید شد. خوشپرواز مطمئن بود اون پایین چیزی رو دیده که دنبالش بود. حرکتی سریع، مخفی و آشنا.
تکبال نفهمید چند روز گذشت. نمی فهمید روز ها چطور و کی می گذشتن. براش هم مهم نبود که بفهمه. از زمانی که اون مار رو دیده بود به شدت مراقب بود و دقیق. به همه چیز. به اطرافش و به همه چیز. منتظر بود و آماده تا به محض بروز اتفاقی که مقابله لازم داشت بجنبه و دفعش کنه. دفع می کرد. تا جایی که از دستش بر می اومد اتفاقات رو دفع می کرد و شایعه حضور هیولای مرداب رو ناخواسته و نادانسته بزرگ و بزرگ تر می کرد و جنگل رو در التهابی کنجکاوانه فرو می برد و خودش بی اطلاع از اینهمه، در ماجرای خودش پیش می رفت. بی اشک، بی وحشت و بی همراه.
تاریکی.
تکمار با جسمی پر از زخم های نیمه بهبود یافته، عصبانی و به شدت ملتهب، در زیر زمین تاریک و غبار آلود هیس می کشید و مار های بی شمار اطرافش هم به پیروی ازش به خودشون می پیچیدن و هیس می کشیدن.
-خورشید زنده رو کسی ندیده ولی اون لعنتی نه تنها ما رو دیده، بلکه تونسته تلفات هم بهمون بزنه. این رو من تحمل نمی کنم. این جونور در منطقه سکویا نیست، در جنگل نیست، در اطراف رودخونه نیست، در آسمون جنگل نیست، این لعنتی مزاحم در هیچ کجا نیست ولی من و افرادم رو محدود می کنه و بهمون تلفات می زنه. همه جا و همه وقت. حتی توی مرداب تاریک. یکی از ما رو اونجا مثل1دسته علف پوسیده لهش کرد و پاشید روی لجن ها. یکی دیگه رو در اطراف رودخونه موقع صید کبک گیر آورد و چیزی ازش باقی نذاشت جز1دسته گوشت لهیده و خورده استخون. دفعه پیش هم2تا از ما برای پیدا کردن اون کبوتر بی پرواز لعنتی رفتن و چیزی جز خون سیاه ازشون باقی نموند. این ها خجالت آوره. و از ما هیچ کس خورشید رو ندیده. حتی1پر ازش دیده نشده و اون لعنتی همه جا مواظب ما و مواظب جنگل و مواظب مرداب و منطقه سکویا و همه جاست. این خجالت آوره. این غیر قابل تحمله. این نباید ادامه پیدا کنه. اگر لازم بشه برای دفع این ننگ همتون رو زنده زنده به نیش می کشم. خورشید رو پیدا کنید! بگیریدش! نابودش کنید! خوردش کنید! لهش کنید!. هرچه زودتر!
صدای هیس های خشمگین و وحشی با نعره های تکمار همراه می شدن و دیوار های زیر زمین غبار گرفته به خودش می لرزید.
-تکمار!این ها شاید کار خورشید نباشه. جنگلی ها از هیولای مرداب تاریک میگن. مثل اینکه1چیزی توی مرداب هست که تازگی ها نشونه های حضورش توی جنگل هم پیدا شده. همه ازش می ترسن و کسی ندیدتش و با اینهمه هیچ خبری که بگه اون جز نفرات ما به کسی توی مرداب یا توی جنگل صدمه زده به هیچ کجا نرسیده.
تکمار از سر خشم و ناکامی، بلند و وحشی قهقهه سر داد. تمام دیوار های محل تاریک از ضربه های دم کلفتش غبار پس دادن و از زمین گرد و خاک غلیظی بلند شد. انگار زمین و دیوار ها داشتن از تنوره خشم تکمار دود می کردن، چون همه جا زیر غبار تاریک تر و غیر قابل نفوذ تر شده بود. انگار هوا هم دیگه به سادگی توی اون دخمه وحشتناک نمی چرخید.
-هیولای مرداب؟ به نظرت از ما ترسناک تر هم چیزی توی این منطقه هست؟ این جونور هیچی نیست. ضعیف های بیچاره و بی اطلاع اینهمه بزرگش کردن. چند وقت دیگه هم میشه قهرمانشون. به جای اون کرکس مزاحم که رفته به عدم.
تکمار این دفعه از سر لذتی خبیس قهقهه زد.
-هیولایی جز من توی جنگل سرو وجود نداره احمق ها! این جونور خورشیده. برید وجب به وجب اون مرداب لعنتی رو بگردید، این سرخ پر خائن رو بگیرید و توی همون مرداب خفهش کنید!.
صدای هیس های دیوانه وار و لرزه و غبار حاصل از ضربه های خشمگین تمام فضا رو گرفت و بار ها و بار ها در محدوده تاریک خالی از هوای تنفس پیچید و طنین انداخت و منعکس شد و فضای جهنم رو تداعی کرد.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1394 ساعت 00:12
سلام. وای که چه قدر این قسمت وحشتناک بود.
شک ندارم از اون قسمت ها بود که باید براش زیاد زحمت کشیده باشید خسته نباشید.
حق زندگی رو ما نمی تونیم و حق نداریم از کسی بگیریم به هر شکلی هم که باشه هر کس حق زندگی کردن داره.
تکبال کار درستی انجام داد.
حالا مار های بیابون هم اومدن داخل ماجرا.
بیا و درستش کن.
کرکس کجاست؟ هنوز قرار نیست برگرده؟
باید بیاد و اون هم در غم های تکبال شریک بشه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
تقریبا بیچارهم کرد تا شکل گرفت.
بله تکبال خوب کاری کرد اون جوجه ها رو ننداخت توی مرداب. البته باید بگیم اشتباهاتش رو بیشتر نکرد. خدا خیر بده خاطره خورشید رو! کرکس، کاش بود! کاش بود و اینهمه سنگینی روی شونه های تکبال فشار نمی آورد. راستی، به نظر شما چه حالی میشه کرکس زمانی که بفهمه خورشید رفته؟ آخه هنوز نمی دونه. کاش تکبال این توان رو پیدا کنه که بهش بگه! سخته! خیلی خیلی سخته! شاید اندازه تحمل و باور رفتن خورشید این گفتن سخته.
ممنونم که هستید دوست من.
پیروز باشید!.
آریا
پنج‌شنبه 24 اردیبهشت 1394 ساعت 01:01
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
ممنونم از داستان و قلم زیبایت عالی بود
کمی تا قسمتی زیاد غمگین شده اما چه میشه کرد
کاش میشد سر نوشت رو از سر نوشت ……
ببخش دیر کامنت دادم
مشکلات اینترنت ایران تمومی نداره
ممنونتم عزیز
امیدوارم همیشه شاد. سلامت. و استوار باشی
خدا نگهدارت
پخ پخ
http://www.gooshkon.ir
پاسخ:
سلاااآاااآااام آریای عزیز.
دلمون تنگ شده بود آریا کجا بودی؟ دیگه داشتم فکر می کردم یکی از این پروازی ها رو بفرستم دنبالت پیدات کنه.
اگر می شد سرنوشت رو از سر نوشت من خیلی چیز ها داشتم واسه نوشتن آریا. خیلی هاش رو پاک می کردم، خیلی چیز ها بهش اضافه می کردم و خیلی خیلی خیلی زیاد جاهایی بودن که ویرایش لازم داشتن. آخ که ای کاش می شد!
خوب نمیشه دیگه. بیخیال! کاش راهی بود تا1کپی ازش بدیم دست عقب تر ها که دیگه ویرایش لازم نشن. از دست ما آدم ها که تا تجربه نکنیم ول کن نیستیم.
ول کن بیخیال. امیدوارم مشکلات کمتر شده باشن.
ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام از حال تا همیشه.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *