تکبال76

روز ها و شب ها تیره و بی صدا می گذشتن. درگیری های سکویایی ها با افراد تکمار داشت بیشتر و خطرناک تر می شد. تکمار مثل دیوانه ها بی تاب بود. واسه رسیدن به اونچه می خواست به هر دری می زد. دیگه فاصله های بین درگیری ها، شبیخون ها و حمله ها و دردسر های2طرف خیلی کم شده بود. گاهی پیش می اومد که چند روز پشت سر هم هر روز یا هر شب درگیر می شدن. این وسط سکویایی ها حسابی خسته می شدن و تکماری ها حسابی تلفات می دادن. تکبال قوی تر و قوی تر می شد و در چند مبارزه آخر عملا نقش داشت. کرکس دیگه نمی تونست موافق نباشه چون این اواخر خود تکبال مستقیم در خطر گرفتار شدن بود و کرکس با وجود تلاشش موفق نمی شد کاملا مدافعش باشه و آخرش هم خودش بود که خودش و کرکس رو نجات می داد. تکبال قوی بود ولی فقط در جنگ. خورشید سکوت و در خود رفتگی شدیدش رو می دید و دیوانه وار تلاش می کرد بلکه بتونه بفهمه چی اینطوریش کرده ولی به جایی نمی رسید. مشکی حسابی راه افتاده بود. تکبال با دیدنش لبخند زد.
-خوشحالم بلند شدی مشکی!
مشکی دلواپس نگاهش کرد.
-ولی من نگرانتم فسقلی. تو چی شدی؟ رو به راهی؟
تکبال با صدایی بی حالت جواب داد.
-کاملا.
خورشید آه کشید. مشکی مجبور شد خیلی سریع بره چون کرکس صداش زد و بعدش لازم شد که دسته جمعی برای دفع1نقشه از طرف تکماری ها به اطراف مرداب تاریک پرواز کنن و حمله موش های جونده که قرار بود نیمه های شب صورت بگیره رو با قتل عام موش ها دفع کنن. تکبال همراهشون رفت ولی لازم نشد نزدیک بشه. به فرمان کرکس روی یکی از پایین ترین شاخه ها که می شد در صورت لزوم مخفی بمونه نشست و شروع کرد به تاب خوردن. کرکس بهش گفت هرچی که شد کاری نکنه تا خودش بیاد و بهش بگه و تکبال انجام داد. نفهمید چقدر گذشت. همون طور تاب می خورد.
-آهای کبوتر یواشکی! تکبال! تاب می خوری؟
تکبال سر بلند کرد.
-سلام آقای خوشپرواز.
خوشپرواز نگاهش کرد. اومد و نزدیکش وسط زمین و هوا معلق موند.
-چرا این شکلی شدی؟ من دیروز روی افرا بودم. ندیدمت. اون ها گفتن دیگه اونجا نمیری. راست میگن؟ دیگه نمیری به افرا؟ دیگه نمیری به افرا؟
خوشپرواز این ها رو با آواز می گفت و در حالی که با شیطنت و به صورت موزون توی هوا بالا و پایین می رفت می گفت و می خندید. تکبال بهش نگاه کرد و لبخندی گنگ زد.
-نه. دیگه نمیرم به افرا.
خوشپرواز1لحظه با حیرت بهش خیره موند. بعد خودش رو جمع و جور کرد و خندید.
-چرا نمیری به افرا؟ چرا نمیری به افرا؟
تکبال به بالا پایین رفتنش نگاه کرد، به آواز خوندنش خندید و هیچی نگفت. خوشپرواز لحظه ای ادامه داد و بعد، آهسته و کمی متفکر اومد و کمی نزدیک تر روی شاخه نشست.
-تو چه عوض شدی! از دور که دیدمت نفهمیدم تویی. چرا این پایین نشستی. انگار مرغ خونگی هستی که بال هات زیاد بلند شدن پریدی اومدی روی شاخه. قدیم که می دیدمت هرچی بالا تر می رفتی هرچند بدون پرواز.
تکبال فقط نگاهش کرد. خوشپرواز ول کن نبود.
-نمی خوایی بری بالا؟
تکبال1دفعه عقب کشید.
-نه! نه نمی خوام.
خوشپرواز تعجب کرد.
-خوب باشه نخواه! همینجا بشین تاب بخور. افرایی ها خوب بودن. تو نپرسیدی ولی خوب بودن. پرواز می کردن. یکی هم اونجا بود که مثل اینکه کمی بینتون ماجرا پیش اومد و می خواست بدونه کجا میشه پیدات کنه. به نظرم می خواد ببیندت. تو چی؟
تکبال چنان عادی و بی حالت نگاهش می کرد که انگار هرگز در گذشته هم رو ندیده بودن و انگار هیچ وقت مدل دیگه ای بهش نگاه نکرده، باهاش حرف نزده و نخندیده بود.
-من میگم که نمی خوام اون1نفر رو ببینم.
خوشپرواز بهش خیره شد.
-ولی تو فاخته رو دوستش داری مگه نه؟ بینتون حرف شده، به نظرم اون می خواد که شما2تا با هم حرف بزنید. تو هم که خاطرش رو می خوایی. یعنی دیگه نمی خوایی؟
تکبال انگار به عادی ترین پرسش دنیا جواب می داد، بی حالت و بیخیال، نه شاد و نه غمگین گفت:
-نه.
خوشپرواز دیگه نه آواز یادش بود نه شیطنت.
-یعنی دیگه خاطرش رو نمی خوایی؟ اصلا؟
تکبال به هیچ خیره شد.
-نه. دیگه نمی خوام. اصلا. حرف هم نمی زنیم. ما هم رو نمی بینیم. من نمی خوام ببینمش. اون هم نباید بخواد ببیندم. من حرف باهاش نمی زنم. اون هم حرفی نداره بهم بزنه.
خوشپرواز لحظه ای به نگاه تهی تکبال نظر انداخت.
-ولی اون دوستته مگه نه؟
تکبال با صدایی مثل نگاهش تهی جواب داد:
-نه.
صدای رنگین پر خوشپرواز رو به خودش آورد.
-بیا از اینجا بریم خوشپرواز. از این فضا خوشم نمیاد. زیادی مرطوبه. ببین با پر هام چیکار کرد!
خوشپرواز آروم بلند شد، نگاهی به تکبال انداخت و دید که تکبال دوباره مشغول تاب خوردن شده. انگار که اون ها اونجا نبودن.
-تکبال! خداحافظ.
تکبال بدون اینکه نگاهش کنه با همون صدای تهی گفت:
-خداحافظ.
خوشپرواز دم رفتن نفهمید چی شد که صدای خودش رو شنید.
-باز هم می بینمت. حتما. فعلا.
تکبال گنگ لبخند زد. خوشپرواز مطمئن بود که تکبال بدون آگاهی از اینکه به چی لبخند می زنه خندیده بود. دور شده بودن و خوشپرواز متفکر پرواز می کرد. از شیطنت و سر زندگی ساعتی پیش اثری درش نبود. رنگین پر بهش رسید و شونه به شونهش پرواز کرد.
-چی شده خوشپرواز! چرا توی فکری؟
خوشپرواز نگاهش کرد.
-این کبوتره1چیزیش بود رنگین پر. من نمی دونم اطرافش کسی هست یا نه. اگر هست حتما باید تا حالا فهمیده باشه. حالش اصلا عادی نیست.
رنگین پر بیخیال خندید.
-چرا این رو میگی؟
خوشپرواز لحظه ای به فکر فرو رفت.
-این کبوتره حالش بد بود رنگین پر. کور هم اگر بودم می فهمیدم. این1طوریش شده و خیلی هم بد شده. نمی دونی چقدر دلم می خواد بفهمم.
رنگین پر لحظه ای سکوت کرد، بعد از جا پرید و نقطه ای رو نشون داد.
-اونجا رو! سرخ سر داره مثل همیشه توی آسمون گیج می زنه. جدی خوشپرواز تا به حال کبوتر به این گیجی دیده بودی؟ میمیرم واسه اذیت کردنش. بیا بریم.
خوشپرواز سوتی کشید.
-آهای سرخ سر! سرخ سر ما اینجاییم. اینجا. کبوتر بوق! این طرف.
رنگین پر به گیج خوردن کبوتر جوونی با پر های قرمز روی سرش نگاه کرد و پقی زد زیر خنده. خوشپرواز بال هاش رو تکون داد و در حالی که همراه رنگین پر می خندید به طرف سرخ سر پرواز کرد. تکبال و حال عجیبش ظاهرا فراموش شد.
اون ها رفتن و ندیدن. خوشپرواز ندید که درست در لحظه ناپدید شدنش از نظر تکبال، اون لبخند گنگ آهسته محو شد، نگاه تکبال به مسیر افرا خیره موند و آروم، خیلی آروم، پرده نازکی از اشک روی نگاهش رو پوشوند. اشک هایی که انگار برای چکیدن تردید و وحشت داشتن. تکبال بغضش رو می خورد ولی اشک ها به زور توی صفی باریک و پشت سر هم راه باز می کردن و عاقبت دونه دونه جاری شدن و چکیدن. سکوت اطراف رو هیچ صدایی نمی شکست. تکبال دیگه تاب نمی خورد. سرش رو کرد زیر پر هاش و بی صدا اشک هاش رو توی پر های خودش رها کرد.
-تکی! هی تکی! تو داری چیکار… تکی! برای چی گریه می کردی؟
تکبال انگار نشنید. خورشید سرش رو از زیر پر هاش کشید بیرون و به نگاه گنگ و خیسش خیره شد. تکبال مقاومت نکرد ولی هیچی نگفت.
-تکی! حرف بزن! خاطرت نیست؟ خودمم. خورشید. چی شده تکی؟
تکبال بی حرف و بی صدا فقط چشم هاش باریدن. خورشید بغلش کرد و تکبال بی گریه بارید. خورشید نوازشش کرد و تکبال بارید. خورشید هیچی نگفت و فقط اشک هاش رو، پر های خیسش رو، شونه های جمع شدهش رو نوازش کرد و تکبال فقط بارید و بارید. شهپر رسید و فقط تماشا کرد. خورشید رو که با چشم های بسته و سری که به طرف آسمون بود، کبوتر کرکس رو محکم بغل کرده و نوازش می کرد. خواست بره نزدیک و دست بذاره روی شونه خورشید ولی منصرف شد. خورشید رو در این مدت اونقدر شناخته بود که بدونه الان هیچ دلش نمی خواد تماشاچی داشته باشه. دلش نمی خواد چشم باز کنه. دلش نمی خواد سرش رو بیاره پایین و شهپر یا هر کس دیگه ای ببینه که چقدر برای عقب نگه داشتن اونچه تکبال به راحتی وسط پر های خورشید آزادش می کرد، تلاش می کنه. شهپر با آگاهی به این نخواستن ها، لحظه ای متفکر به تماشا ایستاد و بعد، بی صدا پرواز کرد و رفت.
-خورشید!اینجا وا رفتی که چی؟
خورشید به سرعت از جا پرید ولی خودش رو نباخت. با چابکی آثار مبارزه بی صداش رو پاک کرد و به کرکس که از دور می رسید نظر انداخت. تکبال توی بغلش مچاله شد و به وضوح لرزید.
-وا رفته خودتی! مگه نگفتی بیام مواظب باشم؟
کرکس خندید.
-گفتم مواظب باش و تو ظاهرا در طلب ستاره گم شدهت داشتی آسمون رو با نگاه پاره می کردی.
خورشید با حرصی از جنس چیزی شبیه نفرت شونه بالا انداخت.
-خفه شو!
کرکس رسید.
-چیزی گفتی؟
خورشید بی حوصله به علامت نفی سر تکون داد.
-گفتم خفه شو.
کرکس خندید.
-ببینم فسقلیِ من چشه؟
خورشید فوری و همچنان بی حوصله جوابش رو داد.
-خوابش برده.
کرکس تعجب کرد.
-خواب؟ توی بغل تو؟ اینجا؟
خورشید نگاهش نمی کرد.
-آره. شب ها که تو واسهش زمان استراحت نمی ذاری. از بس که نکبتی.
کرکس بلند خندید.
-خوب باشم. این به تو چه مربوطه؟
خورشید هیچی نگفت و در عوض به بقیه که ریز می خندیدن چشم غره رفت.
-زهر مار!جون به جونتون کنن1مشت علف بیشتر نیستید.
کرکس قهقهه زد.
-بذار ببینم! فسقلی! ببینمت! واسه چی اینجا خوابیدی؟ اینجا که جای خواب نیست. اگر طوری می شد چی؟ پاشو ببینم! پاشو! بیا اینجا! نترس بالا نمی پرم. از چی می ترسی؟ من اینجام. اصلا بیخیال شو! بخواب. توی بغلم بخواب. هر زمان لازم شد خودم بیدارت می کنم. بخواب و مطمئن باش چیزی از ارتفاع گرفتنم حس نمی کنی.
تکبال توی بغل کرکس به خواب رفت و کرکس بیخیال نگاه خشمگین خورشید پرواز کرد و به طرف منطقه سکویا رفت. شهپر شونه به شونه خورشید می پرید.
-باهاش مثل1مجسمه گلی یا با تخفیف مثل1جوجه نابالغ رفتار می کنه درسته؟
خورشید با نفرت پر و بال تکون داد.
-چیزی نمونده عقل از سرم بره شهپر. دیگه واقعا نمی تونم تحمل کنم. این وسط1چیزی هست که من نمی فهمم. باید بفهممش. باید هر طور شده بفهممش.
شهپر به خورشید نظر انداخت که گفتارش مخاطب نداشت. انگار وجود شهپر رو حس نمی کرد. شهپر لحظه ای بهش خیره موند ولی خورشید سرش به کار خودش بود. شهپر شونه ای بالا انداخت.
-عجب! همه روان ها پاک شدن!
خورشید بی اراده پرسید:
-چی گفتی؟
شهپر نگاهش کرد. خورشید اصلا حواسش بهش نبود. شهپر تستش کرد.
-گفتم روانت پاک شده.
خورشید با حواس پرتی سر تکون داد.
-هان؟ آهان! آره!.
شهپر با چشم های گشاد شده از تعجب بهش خیره موند.
ضربه ای شدید از پهلو، صدای1آخ و برخورد شدید شهپر با خورشید تعادل همهشون رو به هم زد. خورشید که انگار تازه حواسش جمع شده بود با حرص بهش نگاه کرد.
-شهپر!مگه کوری؟ این چه جور پرواز کردنه؟
شهپر در جواب حرص خورشید برگشت و به کلاغ بزرگی که بهش برخورد کرده و این دردسر رو به وجود آورده بود نگاه کرد. سرزنش آمیز ولی نه عصبانی مخاطب قرارش داد.
-این چه مدلشه؟ چرا اینطوری می پری؟ من با این قد و قواره رو ندیدی؟
کلاغ با شرمندگی به خورشید عصبانی و به شهپر نگاه کرد.
-ببخشید شهپر ولی تقصیر خودت شد. من مونده بودم تو چرا کنار نمیری. خواستم تغییر مسیر بدم که تو هم منحرف شدی و من نتونستم متوقف بشم. خوب تو چرا به پهلو پرواز می کنی و نگاهت به مسیرت نیست؟
خورشید با حرص برگشت و پرواز کرد. شهپر لحظه ای به خورشید و بعد به کلاغ منتظر و به خودش نظر انداخت.
-ولش کن چیزی نشد. بیا! باید بریم.
کلاغ پرواز کرد و شهپر هم پرید تا از بقیه جا نمونه.
افرا.
دیگه نه ابر بود و نه بارون. آسمون صاف ولی بی خورشید و تیره بالای سر جنگل سرو بود. افرایی ها با وجود سوز گزنده هوا پرواز می کردن. اوضاع روی افرا بد نبود. سرما چیزی بود که افرایی ها کم و بیش بهش عادت داشتن و باهاش کنار می اومدن. فاخته تماشا می کرد. سردش بود. با این سرمای بی مهار نمی تونست کنار بیاد. به مسیری که تکبال همیشه از اونجا می اومد نظری گذرا انداخت. تکبال نبود. مسیر خالی و خلوت بود. فاخته حس می کرد از دست تکبال دیوانه وار عصبانیه. هرچی سرما بیشتر اذیتش می کرد عصبانی تر می شد.
-موجود عوضی! کثافت! فقط1دفعه دیگه من دستم بهت برسه، اگر گیرت بیارم، کاریت کنم که عبرت همه دیوونه ها بشی. حالا باش تا بهت بگم.
چند روز دیگه هم اومد و رفت. منطقه سکویا حالا دیگه رسما منطقه جنگی به حساب می اومد. تکمار با قوی تر شدن تکبال برای گرفتنش حریص تر می شد و تکبال بیخیال همه چیز، سرش به تمرین و تعلیم و هیچ گرم بود. تکبال انگار توی خواب زندگی می کرد. مثل روحی سرگردان، مثل جسمی خوابزده، به وظایفش می رسید، انجامشون می داد و دیگه هیچ. با کرکس دیگه نمی جنگید. نه در شب و نه در روز. این کرکس رو عصبانی تر می کرد. کرکس جنگخواه بود. کامجویی هاش بدون درگیری براش کامل نمی شدن. تکبال دیگه خیالش نبود ولی کرکس هیچ خوشش نمی اومد. تکبال، بی صدا، تسلیم، مات، منتظر می موند تا کرکس هر مدلی که دلش می خواست باهاش تا کنه و زمانی که فرمان کرکس تموم می شد، توی خودش مچاله می شد و خسته از لرزیدن و زجر کشیدن هاش به خواب می رفت. خواب هاش هم عادی نبودن. انگار می ترسید از خوابیدن. شاید از خواب دیدن. پریشون از خواب می پرید و مثل کسی که کابوس مرگ دیده باشه ضجه می زد.
-به خدا دست خودم، دست خودم، دست خودم نبود، به خدا، دست من نیست، تقصیر من نیست، به خدا…
کرکس سعی می کرد آرومش کنه.
-فسقلی!چی دست تو نیست؟ اتفاقی که نیفتاده. تو خواب بودی. ببینم خواب دیدی؟
تکبال آشکارا تا مرز سکته واقعی می ترسید.
-خواب؟ نه. نه. ندیدم. ندیدم هیچی ندیدم هیچی ندیدم هیچی هیچی ندیدم…
کرکس بغلش می کرد و تکبال مثل تمام این مدت، مثل تمام زمان های نوبالغی و جوونیش، خواه ناخواه دوباره به خواب می رفت.
زمان آروم، اندیشمند و خاموش به تماشای اینهمه نشسته بود.
-آهای!کرکس! رودخونه دوباره یخ زده!
این صدا در1عصر سرد منطقه سکویا رو از جا پروند. کرکس از بالای سکویا فرود اومد و عصبانی به آورنده خبر نظر انداخت.
-پس شما ها چه غلطی می کردید؟ مگه نگفتم پیش از یخ زدنش بهم اطلاع بدید؟
کلاغ به خودش لرزید و بی اختیار وسط آسمون خودش رو کمی عقب کشید.
-کرکس باور کن نمی شد. آخه ما هم نفهمیدیم. می دونی؟ از صبح امروز ما ماجرا داشتیم. دم صبح بود یعنی صبح تازه درست و حسابی بالا اومده بود. ما تازه جامون رو با قبلی ها عوض کرده و جاگیر شده بودیم که داستان شروع شد. اونجا1پلیکانی بهمون گفت که باید بریم کمک افراد1لونه. گفت مثل اینکه یکی2تا مار دارن به لونه1جغد حمله می کنن. ما نفهمیدیم اون جغده داستانش چی بود ولی مثل اینکه تکمار از حرصش می خواست خدمتش برسه. نمی دونیم جغده چیکارش کرده بود ولی به هر حال پلیکانه می گفت این جغده موجود با ارزشیه. راه دور بود و باید می جنبیدیم. دیگه فرصت نشد بیاییم بهت بگیم. همه با هم پشت سر پلیکان پریدیم رفتیم تا رسیدیم به لونه جغده طرف های1درخت سرو خیلی بلند دیدیم اوضاع خیته. مار ها از درخت کشیده بودن بالا خیلی هم بزرگ بودن. جغده نیمه خواب نیمه بیدار نیمه کور می جنگید و یکی از مار ها رسیده بود بهش و3تای دیگه هم چندتا خزیدنِ دیگه می خواست تا بهش برسن. حمله کردیم و درگیر شدیم. خیلی طول کشید. حسابی زدیم و خوردیم و آخرش داشتیم نفله می شدیم که پلیکان ناقافل جیغ کشید1دفعه1دسته بزرگ زنبور نفهمیدیم از کجا سبز شدن هم مار ها رو حسابی مهمون کردن هم ما رو. مار ها نفله شدن ما هم همینطور. پلیکان بهمون رسید تا تونستیم خودمون رو برسونیم نزدیک رودخونه و اوضاعمون اینقدر بد بود که مجبور شدیم تا رودخونه روی زمین با پا هامون راه بریم. وقتی رسیدیم دیگه کلی از روز گذشته بود و دیدیم اوضاع رودخونه اینطوریه. خواستیم زود تر برسیم اینجا ولی زنبور ها حسابی نفلهمون کرده بودن. پلیکان حسابی درمونمون کرد تا من تونستم به هر زحمتی بود بلند شم و به زور پرواز کنم و بیام اینجا. توی راه هم اینقدر حالم بی ریخت شد که مجبور شدم چندین جا روی درخت ها بشینم تا بشه پرواز کنم و اینطوری شد که الان…
کرکس با وجود خشمش، بر عکس حالتش که بیننده رو مطمئن می کرد الانه که کلاغ رو تیکه پاره کنه، منتظر ایستاد و صبورانه گوش کرد و تا آخرش رو شنید. کلاغ تند تند می گفت مبادا1دفعه عمرش توی پنجه های صاحب اون نگاه عصبانی به آخر برسه و فرصت توضیح و دفاع نداشته باشه ولی کرکس تمامش رو تا کلام آخر شنید.
-خوب دیگه بسه فهمیدم. بگو ببینم! باقی رفیق هات چی شدن؟
کلاغ که کمی آروم تر شده بود به کرکس نگاه کرد و بال های دردناکش رو تکون داد که نیفته ولی فایده نداشت. کرکس در آخرین لحظه با احتیاط گرفتش و در حالی که مواظب بود ورم دردناک بال ها و پهلو هاش رو فشار نده، آهسته گذاشتش روی1شاخه کلفت و امن و به2تا شاخه نازک تر تکیهش داد. کلاغ نفسی از سر آرامش کشید.
-ممنونم کرکس. اون ها هم مثل من زخمی شدن ولی اوضاعشون خطری نیست. پلیکان به موقع جنبید و اینطور که می گفت، اون ها فقط الان نمی تونن پرواز کنن چون همه جاشون خیلی درد می کنه و ورم کرده.
کلاغ بعد از این مکث کوتاهی کرد و خیلی آروم، به آرومی نجوا زیر لب نالید:
-مثل من.
کرکس آهسته دستی به پر های پریشون و بال زخمی کلاغ کشید. اینقدر آروم و مهربون که انگار اون دست ها مال کرکس نبودن.
-چیزی نیست. درست میشی. شما ها حرف نداشتید! جغده چی شد؟ حالش خوبه؟
کلاغ از خوشی چشم هاش رو بست.
-بله کرکس. جغده هیچیش نشد. زنبور ها بعد از کور کردن و نفله کردن مار ها و رسیدن به خدمت ما، جغده رو بلند کردن با خودشون بردنش. نفهمیدیم کجا. ولی بردنش و پلیکان می گفت جای جغده دیگه امنه.
کرکس از سر رضایت دوباره کلاغ رو نوازش کرد. کلاغ از خستگی داشت می افتاد. چشم هاش بسته شدن و تقریبا بی هوش شد.
کرکس بلافاصله خورشید، شهپر و مشکی رو احضار کرد. به خورشید فرمان داد هرچه سریع تر اون کلاغ رو سر و سامون بده، بهش برسه و فورا برگرده. مشکی رو برای اطلاع رسانی و جمع سریع نفرات برای شکستن یخ رودخونه فرستاد و شهپر رو گذاشت تا مواظب منطقه سکویا باشه. خودش هم مثل فشنگ از جا در رفت و لحظه ای بعد در حالی که کبوترش رو زیر پر گرفته بود، همراه مشکی و خورشید و بقیه به طرف رودخونه پرواز کرد.
-تکی رو بذار بمونه کرکس.
کرکس بدون اینکه به خورشید معترض نگاه کنه خندید.
-در این صورت به شهپر عوضی زیادی خوش می گذره. فسقلی جایی هست که من هستم.
خورشید خواست حرفی بزنه ولی نگاه هشدار دهنده کرکس منصرفش کرد.
-سرت به کار خودت باشه خورشید! این روز ها اصلا حوصله ندارم دقیق بشم ببینم مجازات هام چند درصد قابل جبران هستن.
خورشید با دیدن چشم های گشاد از وحشت تکبال سکوت کرد و ماجرا تموم شد.
با سرعتی که داشتن، خیلی زود به رودخونه رسیدن. پلیکان اونجا نبود. خورشید بلافاصله کلاغ های زخمی رو پیدا کرد و به فرمان کرکس مشغول درمون اون ها شد. مشکی، تیزرو و تکرو مأمور شدن کلاغ ها رو یکی یکی به منطقه سکویا برسونن و به شهپر بسپارن. کرکس همراه بقیه که کم هم نبودن، مشغول جنگ با یخ ها شد. به دلیل غیبت شهپر و موندنش در منطقه برای حفظ امنیت اونجا، و به دلیل گرفتار بودن خورشید بالای سر زخمی ها، کرکس مجبور بود از هر2تا پنجه هاش استفاده کنه. این یعنی تکبال مهلت داشت از زیر پر و بالش بیرون بخزه، روی یخ ها راه بره، از سرما بلرزه و1چرخی در جهان بیرون از بغل کرکس بزنه بلکه یادش بیاد چیز هایی رو که از مدت ها پیش فراموشش شده بود.
تکبال کمی ایستاد و تماشا کرد. بعد از اونجایی که کرکس بهش فرمان بی حرکت بمون نداده بود، چون احتمالا یادش رفته بود که بده، حرکت کرد و به طرف درخت های کنار رودخونه رفت. نفهمید چقدر رفت و نفهمید کی از رودخونه دور و دور تر شد. آروم روی زمین می رفت و واسه خودش دونه می چید. سرش پایین بود و برای خودش می رفت.
-آخ سرم!
با برخورد به چیز سفتی پرت شد عقب. سر دردناکش رو مالید و به مقابل نگاه کرد. تنه کلفت1درخت توت بزرگ راهش رو سد کرده بود. بلند شد و خاک پر هاش رو تکوند. همه جاش حسابی درد گرفته بود. گریهش گرفت. به درخت نظر انداخت. سر بالا کرد و ارتفاعش رو دید. سرش گیج رفت. از تصور اینکه اون بالا باشه حالش بد شد. خواست برگرده ولی دید که خیلی دور شده. وقتی مطمئن شد راه برگشت رو بلده بیخیال از درخت توت رد شد و باز هم پیش رفت. روی زمین پر بود از علف های جنگلی که با وجود زمستون به اون سردی، باز هم وجود داشتن. تکبال تفاوت بین دسته های علف رو تماشا می کرد، از هر کدوم1تار می چید و می خورد و فرق بین مزه هاشون رو می سنجید، گل های کوچولوشون رو نوک می زد و می چشید و اگر خوشش می اومد ازشون می خورد و خلاصه بهش بد نمی گذشت. نفهمید چقدر راه رفته. پا هاش خسته شدن. وسط1دسته بوته کوچیک رنگی نشست. اطرافش رو علف ها و بوته ها گرفته بودن. تکبال لا به لای اون ها جا شد و با خودش خندید. بوی خاک، بوی علف های بارون خورده، بوی هوای آزاد و درخت ها و…پرواز، شاخه های بالا، آسمون!
تکبال حس کرد چیزی شبیه سر گیجه آمیخته با ترس و حسرت با هم، اشتیاق و نفرت با هم، خواهندگی و ناکامی با هم، به سینهش و به ذهنش و به روحش چنگ زد. تار علفی که لحظه ای پیش داشت از خوردنش لذت می برد رو رها کرد و با گوشه بال هاش اشک هاش رو گرفت.
صدایی درست از بالای سرش! خیال کرد خواب می بینه. چنان یکه ای خورد که انگار اعصابش1دفعه جرقه زدن.
-تکی! هی تکی! من اینجام! این بالا! بیا باهات کار دارم.
فاخته!
تکبال در جا خشکید. انگار مرد. فاخته پر زد و تا جایی که ممکن بود اومد پایین.
-تکی!ببین! نگاهم کن کارت دارم. تکی! دیوونه می خوام باهات حرف بزنم. مسخره! کجا میری وایسا! بهت میگم وایسا بی مغز روانی وایسا دیگه!
تکبال بدون اینکه سر بالا کنه، آروم و مثل علفی که روی آب بی اراده پیش بره، توی راه برگشت پیش می رفت. فاخته با حرص پر زد، پایین پرید و مقابلش ایستاد.
-مسخرگی نکن تکی. تو که نمی خوایی بگی واقعا تموم شدیم می خوایی؟ ببین! بیا بریم اون بالا اینجا رو من دوست ندارم. اینهمه دیوونه نباش. بیا برگردیم، خوب؟
تکبال آروم خودش رو کشید عقب تا دست فاخته به شونهش نرسه. فاخته نفرتش رو قورت داد ولی تکبال اون سایه کدر رو توی نگاهش دید. نگاه تکبال به سردی یخ به چشم های شفاف و زیبای فاخته خیره شد.
-نه. دیگه نمی خوام. خاطرم هست که بهم گفتی دیگه نمی خوایی ببینیم. پس نبین! من رفتم تا دیگه نبینیم. دیگه هم نمی خوام برگردم. دیگه نمی خوام تو منو ببینی. دیگه نمی خوام ببینمت.
تکبال صدای خشک و بیگانه ای که از حنجره خودش بیرون می اومد رو شنید و نشناخت. بعد بدون اینکه سر بالا کنه از کنار فاخته عصبانی گذشت و با قدم های آروم و خسته از اونجا دور شد. تکبال بر نگشت که ببینه. نگاه خشمگین و تحقیر آمیز فاخته رو ندید که به پشت سرش دوخته شده بود.
-خاکی لعنتی! ببین به کجا رسیدم که شدم ناز کش این! برو به جهنم! لیاقتت همون خاکه که توش بلولی عوضی. مرده شورت ببرن. مرده شور این بهار رو ببرن که نمیاد و این سرمای نکبت من رو کرده منت کش این! این! این بی خاصیت خاکی آشغال بی مصرف روانی سیرکی نفهم بوق! اه!
تکبال نشنید چون فاخته نگفت. فاخته هم ندید. اشک هایی که از چشم های غمگین تکبال روی خاک می چکید رو ندید. هقهق فرو خورده تکبال رو موقع رفتن نشنید. حسرت بر گشتن و نگاه کردن به پشت سرش رو که سینهش رو میسوزوند و آتیشش می زد رو فاخته احساس نکرد. خشمی که تکبال برای اولین بار به کرکس حس کرد رو فاخته نفهمید. تکبال با تمام وجودش گوش می داد. صدای پر زدن فاخته رو نشنید. فاخته هنوز اونجا بود. روی زمین. پشت سر تکبال. چقدر دلش می خواست برگرده، بغلش کنه، لمسش کنه و بهش بگه بیخیال. اصلا تمامش بیخیال. اون صبح عصبانی بودم. به دلت توهین کردم. واسه خاطر دل خودم. واسه خاطر خودم. معذرت می خوام عزیز! بیا حرف بزنیم. بیا اونقدر حرف بزنیم که هر2تامون قانع و آروم بشیم. بعدش هم دست هم رو بگیریم بریم بالای شاخه ها و همه چیز از اول. از اولِ اولِ اول.
ولی تصویر وحشتی بی نهایت از1شب توفانی در ارتفاعی بیرون از حد تصور، زوزه های وحشی باد، صدایی که بی شفقت و جنون زده تهدید می کرد،
-اگر همراهش ببینمت، پاره پارهش می کنم.
تکبال حس کرد قلبش از حرکت ایستاد. اشک برنده شد و پهنای صورتش رو خیس کرد. تکبال بر نگشت. اونقدر رفتنش رو طول داد که صدای پر های ظریف فاخته رو شنید که پر زد و بالای شاخه های امن رفت. تکبال بیخیال کرکس و بیخیال تمام جهان، بغضش ترکید و هقهق گریهش دل سکوت سرد جنگل رو شکافت.
-تکی!تکییی! کجا هستی تکی؟
خورشید که از دور صداش زد تکبال جواب نداد. دیگه نمی تونست بره. پا هاش دیگه حس رفتن نداشتن. ایستاد، نشست، ولو شد، سرش رو به درخت توتی که موقع اومدن بهش خورده بود تکیه داد و زار زد.
-خدا! خدا جان خدا! ای خدا!
خورشید بلاخره پیداش کرد.
-تکی!اینجایی؟ برای چی هرچی صدات می زنم جواب نمیدی؟ تکی! چیزی شده؟ وای تکی برای چی اینطوری گریه می کنی؟ آخه تو چته؟ چرا نمیگی؟ تکی! با من حرف بزن. باور کن من می تونم کمکت کنم. هرچی که باشه من از پس حلش بر میام. بر هم نیام می تونم کاری کنم که اینطوری اذیت نشی. تکی! محض رضای خدا بگو! به من بگو!
چقدر دلش می خواست همون طور که توی بغل خورشید، سر روی شونهش داشت می بارید، زبون باز کنه و این راز ترسناک رو از اول تا آخر براش بگه. می گفت، اگر اون تهدید های تاریک1لحظه از خاطرش می رفتن.
-اگر به کسی بگی از این بالا پرتت می کنم پایین. و پیش از اون، زبون خودت و گوش هر کسی که این رو شنید رو می برم. مطمئن باش!.
تکبال به شدت می لرزید و گریه می کرد. خورشید با مهربونی1فرشته بغلش کرده بود و نوازشش می کرد. تکبال چنان درگیر درد خودش بود که حیرت نکرد. اگر زمان دیگه ای بود حتما متعجب می شد. خورشیدی که بقیه می شناختن، خورشیدی که خودش می شناخت، مگه بلد بود اینهمه مهربون باشه؟! توی ذهن تکبال در اون لحظه این سوال نبود. توی ذهن تکبال در اون لحظه هیچی نبود به جز تصویر فاخته عزیزش. عزیزی که بی اعتنا و سرد، پشت سر خودش جاش گذاشته و رفته بود. تکبال در اون لحظه هیچی نمی خواست جز اینکه بتونه برگرده، دست های سرد فاخته رو بگیره، بغلش کنه و از این سرمای جهنمی نجاتش بده. برای خاطر دل خودش. قلبش یخ زده بود. به گرمای حضور اون موجود کوچیک و ظریف مثل تشنه محتضری که آب بخواد احتیاج داشت. خورشید بی حرف محکم توی بغلش به سینه فشارش می داد، سرش رو به شونه خودش تکیه داده و با تمام وجود نوازشش می کرد و هیچی نمی گفت. تکبال چنان بد حال بود که هیچی از خورشید و حال و هواش نمی فهمید. اگر می تونست بفهمه، حتما لرزش شونه هاش رو می فهمید. پرده شفافی رو که بین نگاهش و آسمون حائل شد رو می دید. آه عمیقش رو می شنید. تکبال نه دید، نه شنید، نه فهمید.
آسمون، آروم، صاف و صبور، تماشا می کرد. فقط تماشا می کرد.
دیدگاه های پیشین: (9)
آریا
پنج‌شنبه 23 بهمن 1393 ساعت 18:26
سلاااام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
مثل همیشه عالی بود ممنونم یه دنیا ممنونم
سلامت و شاد کام باشیی عزیز

پاسخ:
سلام آریا جان.
ممنونم دوست عزیز.
وسط دعا هات دعا کن این زود تر تموم بشه همه هم رو بخورن من خلاص بشم از جفت و جور کردنش.
ایام به کامت.
آریا
جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 08:55
به روی چشم
انشا الله تمام میشه
خسته نباشی عزیز میدونم خیلی سخت شده اما اینم میدونم که قلم توانا ات از پسش بر میاد
شاد کام باشی عزیز

پاسخ:
ممنونم آریا. قلم گاهی می تونه بره به شرط اینکه دست توانایی باشه واسه بردنش. کاش خدا هرچه سریع تر مصلحت به رسیدن صبح ببینه! هرچی خودش بخواد همون میشه. من فقط دعا می کنم. دعا می کنم. دعا می کنم.
ایام به کام.
آریا
شنبه 25 بهمن 1393 ساعت 01:16
دعا کن عزیز منم تو این کار هم راهیت میکنم
به خودت سخت نگیر پریسا برای اون چه که میخوای تلاشه خودت رو بکن هیچ وقت نا امید نشو میدونم سخته همه این چیزا رو میدونم اما سعی کن امید خودت رو از دست ندی
صبح عزیزت هم میرسه پریسا جان باور کن میرسه غصه نخور.
درست میشه. همه چی درست میشه. شاد باش زندگی کن برای خودت دوست ندارم شعار بدم اما به خدا به حرفایی که میزنم ایمان دارم
شاد و سر زنده باشی دوست عزیزم

پاسخ:
ممنونم آریا. ممنونم به خاطر همه چیز. هرچی خدا بخواد.
شاد باشی.
ک.عباسی
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 03:34
با سلام بر خانم جهانشاهی نویسنده ارجمند داستان زیبای تک بال
این قسمت از داستان را هم 2بار خواندم توصیفهای زیبا و تصویر سازیهای کاملا گویا به داستان زیبایی دو چندان می بخشد حداقل من این قلم شیوا و روان را می پسندم و امیدوارم حتی بعد از اتمام این داستان شما باز هم بنویسید و باز هم دنیای کلمات را نقاشی کنید.

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
اینقدر ممنونم از لطف شما که قادر نیستم به توصیفش. ای کاش بتونم بهتر و هرچی بهتر بنویسم. آخه من که نویسنده نیستم. همین طوری واسه خاطر دلم می نویسم می ذارم اینجا. خوشحالم از حضور پر ارزش شما.
کاش بهتر بشم. در نوشتن، در فهمیدن، در زندگی کردن.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 12:43
سلام. کاش این فاخته رو می دادید یه کفتاری چیزی بخوردش تا هم خیال تکبال راحت بشه و هم کرکس و بقیه.
احساس می کنم جنگ سختی در راهه.
یه جنگ سرنوشت ساز.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
فاخته چه تقصیری داره این تکبال هنوز سر عقل نیومده؟ تنبیه مال اینه نه مال اون.
ولی جدی فاخته رو بذارید باشه. راستش رو بخوایید به نظرم فاخته و اون جناب باز جفت های خوبی هستن برای هم. تا1هفته پیش شاید موافق نبودم این طوری فکر کنم ولی اگر بخوام1خورده عاقل و البته واقع بین باشم به اینجا می رسم که اتفاقا انتخاب فاخته هیچ اشتباه نبوده. این2تا اتفاقا با هم جور در میان. یکی1دریچه رو از بیرون چفت می کنه تا به هدفش برسه و درضمن موانع سر راهش رو ضایع کنه، اون یکی هم تمام زمستون رو در هیبت1همراه موافق و عزیز در میاد و…خدایا! ای خدای من!
با اینهمه من تنبیهی رو متوجه باز و فاخته نمی بینم. مجازات از طرف من فقط برای این کبوتر نفهمه که هنوز هم نفهمیده و اگر تهدید کرکس نبود، دوباره اشتباه می کرد و خدا می دونه دفعه بعد چی می شد. وای این ها رو نباید می گفتم. آخه من خیر سرم نویسنده داستانم باید بی طرفی و بی نظریم رو حفظ می کردم و هیچی نمی گفتم. به نظرم الان دیگه زمانش رسیده که در برم تا1چیزی از ناکجا نیومده نخورده توی سرم.
ایام به کام.
مینا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 14:29
سلام منم می خواستم نظر آقای آگاهیرو بدم ولی نمی دونستم چه جوری بگم.
امیدوارم که این جنگ آخرش خوب تموم بشه

پاسخ:
سلام مینا جان.
ای شیطون موافق پیدا کردی داری پنبه فاخته بنده خدا رو می زنی؟ بذار باز بفهمه میاد باهات صحبت می کنه.
شوخی کردم. من هم امیدوارم این جنگ آخرش خوب تموم بشه. هرچند پایان های مثبت مجانی به دست نمیان و تا از دست ندیم به دست نمیاریمشون. کاش اونچه این وسط از دست میره ارزشش بیشتر از چیزی که به دست میاد نباشه!
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 20:12
سلام هم سفر
امیدوارم سلامت باشی
آمدم سلامی ارز کنم و بگم من هستم
بگم سکوتم از رضایت نیست
یه کامیون آب زرشک پیدا کردم سرم با همونا گرمه خخخ
شبیه دبه آب زرشک شدم خخخ
شاد باشی عزیز

پاسخ:
سلام آریا.
سفر خوش گذشت؟
تو1کامیون آب زرشک پیدا کردی و سکوتت از رضایت نیست؟! بابا عجبی ها! چی؟ تو1کامیون آب زرشک های من…
آآآییی به داد برسید بیچارهم کرد! به جان خودم خودش رو هم بیچارهش کرد بیایید من و این و آب زرشک و همه ارکان3گانه این داستان رو نجات بدید باباااااآاااااآاااااا!
ایام به کامت.
مینا
یکشنبه 26 بهمن 1393 ساعت 20:20
دوباره سلام میگم که نمیخواین ادامه داستانرو بذارین؟

بابا ما همش منتظریم.
تا همین امشب وقت دارین ادامه داتسانرو بذارینو. در صورت ندیدن هیچگونه بخش جدیدی از داستان با جناب نه ببخشید با یکی متحدمی شم و در اون صورت …………………………. به هر حال هشدار میدم که بهتره که امشب ادامه داستانرو بذارید. در غیر این صورت هیچ مسوولیتی متوجه ما نیست.

پاسخ:
سلام مینا جان. بابا1کمی شفقت داشته باشید این قسمتش سخته خوب بذارید بنویسم دیگه! خداییش تمدید کنید به جان خودم مغزم دیگه هیچی توش نیست از بس فشرده شد! صبر کن ببینم اصلا شما چرا اینهمه روی مودت حرصی بودی؟ شکلک احتضار از شدت فضولی. دیدی؟ من هم بلدم به چه قشنگی. آخ جون.
جان هرچی دشمنه با یکی طرفم نکن اصلا دلم مردن نمی خواد.
راستی این طرف ها نمی دونم سوراخ موش پیدا میشه یا نه. برم بگردم بلکه1دونه پیدا کنم. ایام به کاااآاااآااام.
آریا
دوشنبه 27 بهمن 1393 ساعت 00:44
ممنونم پریساجان
هنوز در سفرم بر نگشتم تا به حال خوب بوده خدارو شکر
امروزم رفتم محمد رضا خوشی رو دیدم خوش گذشت
میگم من یه سوراخ موش سراغ دارم دوبلکس استخر و جکوزی هم داره
کلا برات بگم اکاذیون عالیی
ماله خانوم دکتری بوده که همش متبش بوده وقت نمیکرده بیاد سوراخ موشش دست نخورده خخخ
سلامت باشی عزیز

پاسخ:
آخجون عجب جاییه! کو کجاست؟ می خوامش. وای چه با حال1گوش کنی1گوش کنی دیگه رو دید! امیدوارم همیشه خوش باشید. خودت و محمد رضا و همه اهل محل.
ایام به کامت.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *