تکبال73

پیشبینی کرکس درست بود. خورشید بعد از بازگشتش حسابی نفس تکبال رو گرفت. تکبال بی حرف و بی شکایت و بی ناله انجام می داد، جا می موند، مثل دشمن های اسیر شده کتک می خورد، از خستگی می افتاد و بلند می شد و دوباره انجام می داد و… خورشید چنان سخت می گرفت که گاهی تکبال حس می کرد واقعا نفس های آخرشه. ولی دیگه معترض نبود. حوصله اعتراض نداشت. وحشت از خطر گرفتار شدنش به وسیله تکمار، فشار های کرکس که داشت بیشتر می شد، ماجرای فاخته، شهپر و حضورش، خستگی شدید از تمرین ها و از جنگ ها و از التهاب دایمی و از وحشت از دست دادن ها و از همه چیز این داستان سیاه که توش گیر کرده بود، همه و همه این فشار ها باعث شده بودن که تکبال به1مدل کرختی دردناک برسه. انگار احساساتش از شدت فشار داشتن فلج می شدن. معمولا دیده می شد که در زمان های بیکاریش که زیاد هم نبود، بی حرف و بی حرکت1گوشه می نشست و خیره به ناکجا اونقدر باقی می موند که عاملی باعث تکون خوردن و بلند شدنش بشه. مثل خورشید یا کرکس یا1ماجرای ناگهانی، حمله ای، دردسری یا اتفاق غیر منتظره ای.
-تکی! بد پیش نمیری. ولی دقیق نیستی. هدف گیریت ایراد داره. تصور کن وسط1جنگ شدید بخوایی1مهاجم رو هدف بگیری که پرتش کنی عقب، اما احتمالش میره که فاجعه درست کنی. اون وسط دوست و دشمن توی هم می چرخن و فاصله ها زیاد نیست. باید دقیق تر باشی تا به جای مهاجم مدافع رو نفله نکنی. تکی! شنیدی؟
تکبال آهسته سر تکون داد. خورشید خوشش نیومد.
-مگه زبون نداری؟ حرف بزن.
تکبال مثل خوابزده ها گفت:
-بله شنیدم.
خورشید بهش نگاه کرد. تکبال به مفهوم حقیقی داقون بود. داقون! خورشید لحظه ای بهش خیره موند. چیزی شبیه شفقت در نگاهش سایه زد که تکبال ندید.
-تکی! می دونی کرکس رو کجا میشه ببینم؟
تکبال نگاهش نکرد.
-نه.
خورشید مکث کرد.
-تکی کرکس حالت رو می بینه؟
تکبال بی حالت و بلافاصله جواب داد.
-نه.
خورشید از حرص شکلک درآورد. تکبال ندید.
-مشخصه که نمی بینه. شب ها که در استراحت هستید اون بالا چیکار می کنید؟ یعنی کرکس چیکار می کنه؟
تکبال انگار توی خواب حرف می زد.
-عشق می کنه.
خورشید پنجه هاش رو به هم فشرد.
-چه جوری عشق می کنه؟
تکبال آه کشید و خودش رو جمع کرد. خورشید بهش نظر انداخت.
-تو چی؟
تکبال توی خودش مچاله شد. خورشید بال هاش رو باز کرد و انداخت روی شونه های تکبال.
-تکی! چی شده؟
تکبال سرش رو کرد لای پر هاش.
-سردمه.
خورشید محکم زیر پر و بال گرفتش.
-تکی! من باید کرکس رو ببینمش. تو هیچ خوب نیستی.
تکبال از لای پر های خودش و از زیر پر های خورشید زمزمه کرد:
-باشه. برو ببینش.
لحن تکبال چنان بود که گویا تر از اون نمی شد.
-هیچ فایده ای نداره.-
این چیزی بود که خورشید دریافت کرد و بدبختانه خودش هم بهش باور داشت.
-تکی! اون رفیقت، فاخته، هنوز گرد و خاک بینتون نخوابیده؟
تکبال جواب نداد. در عوض خورشید لرزش ضعیفی رو زیر بال هاش حس کرد که لحظه به لحظه بیشتر شد و آخرش به هقهق دردناکی تبدیل شد که خورشید بیشتر از چند لحظه نتونست تحملش کنه.
-تکی! تو واقعا باید این حس رو درستش کنی. اون پرنده1موجود مستقل و جدا از توِ. تو باید احتمال رفتنش رو بپذیری. فاخته ها بومی این منطقه نیستن تکی. تو باید از همون اول منتظر امروز می شدی. ببین! جوجه هایی که زیر پر های پرنده های مادر از تخم در میان و همونجا بزرگ میشن هم برای همیشه زیر پر و بال مادر هاشون نمی مونن. بزرگ میشن، پرواز می کنن و میرن. اینکه1پرنده غیر بومیه. خودت رو اینهمه سر1قاعده طبیعی تغییر ناپذیر اذیت می کنی! تکی! اون جوجه دیروزی حالا دیگه بزرگ شده. تو نمی تونی انتظار داشته باشی که باهات بمونه. معلومه که باید بره. مثل خود تو. راهی که عزیز های ما میرن رو شاید ما نپسندیم. ولی اون ها هرچی هم برای ما عزیز باشن، باز هم وجودی جدا از ما هستن. اون ها به راهی میرن که خودشون می خوان. مثل تو. افرادی که تو براشون اونهمه عزیز بودی موافق نبودن که تو الان اینجا باشی ولی تو الان اینجایی. تو پرورده بال و پرشون بودی. اون فاخته که جای خود داره. نه پرورده پر هاته و نه اصلا مال این منطقه. هر کسی باید به جایی بره که بهش تعلق داره. اون هم دیر یا زود باید بپره و بره. تکی! می شنوی؟
تکبال می شنید. می خواست فریاد بزنه. می خواست بگه فاخته عزیزش حق نداره متعلق به کام باز باشه. می خواست جیغ بکشه، گریه کنه، پر هاش رو بریزه و حنجرهش رو از فریاد جر بده و بگه فاخته ها بومی این منطقه نیستن ولی این1فاخته بومیِ دلِ تکباله و هیچ بازی حق نداره برای صیدش نقشه های عوضی طرح کنه. تکبال می خواست ضجه بزنه و بخواد، از تمام جهان بخواد که یکی بیاد بهش بگه چجوری به فاخته بفهمونه که داره اشتباه میره. تکبال خیلی چیز ها می خواست بگه ولی نگفت. فقط توی پر های خودش، زیر بال خورشید زار زد و هیچی نگفت. خورشید باهاش حرف زد و حرف زد. نوازشش کرد و حرف زد، سیل اشک هاش رو پاک کرد و حرف زد، بغلش کرد و حرف زد و باز هم حرف زد. تکبال شنید، فهمید ولی عمل نکرد.
غروب منطقه سکویا، سرد، تاریک و مثل تمام عصر های زمستون، غمگین بود.
-خورشید!چی شده؟
خورشید با شنیدن صدای کرکس آهسته سر بالا کرد.
-چیزی نشده.
کرکس به تمسخری نه چندان موافق خندید.
-چیزی نشده؟ کبوتر من توی پر های تو داره گریه می کنه. واسه چی؟
خورشید بی حوصله نگاهش کرد.
-ببین کرکس! دست از مسخره بازی بردار که اصلا خوشم نمیاد. من نه شهپرم که بخوام به نفع خودم از راه به درش کنم نه فاخته ام که تو بتونی به نفع خودت از میدون به درم کنی. پس به خودت لطف کن و خفه شو! الان هم اینجا نمون چون ترکیبت توی چشمم می زنه و خوشم نمیاد.
کرکس زد زیر خنده.
-عجب عجب!پس تمام قصه رو می دونی. خوب ببینم! الان فسقلیِ من واسه کدوم بخشش داره اشک حروم می کنه؟ واسه بخش اولش؟ دومش؟ یا شاید هم سومی داره که من بی اطلاعم. بگو ببینم!
خورشید با حرص بهش نظر انداخت.
-کرکس!میشه بس کنی؟ تا کی می خوایی ادامه بدی؟ واقعا خسته نشدی؟ به نظرت وقتش نشده به این نتیجه برسی که همه چیز با جنگ پیش نمیره و باید راه رسیدن هات رو1کمی عوض کنی؟ آخه موجود ناحسابی! با دل که اینطوری طرف نمیشن. تو با زور و تهدید موفق نمیشی بقیه رو از دل جفتت بفرستی بیرون. محض رضای خدا ببین چی به سرش آوردی؟ بسه دیگه!تمومش کن لعنتی!
کرکس دوباره خندید ولی این دفعه خنده هاش خطرناک بودن.
-خورشید!می بینم که حسابی مدافع دلی. پس اجازه بده واسهت توضیح بدم که این دل، گاهی جفنگیات خطرناکی می پرونه که اگر صاحبش بخواد بهش گوش بده اتفاق هایی که می افته قشنگ نیست. دل من از این گاهی ها زیاد داره. یکیش اینکه همیشه بهم میگه افرادی که می خوان بهم بگن در حریم خودم، با جفت خودم چه رفتاری کنم حسابی مجازات لازم دارن. به نظرت باید به دلم گوش بدم؟
خورشید از جا پرید و بهش خیره شد. برق خشم توی نگاهش مثل آذرخش شب های زمستون درخشید.
-لعنت به تو کرکس! برای چی نمی فهمی؟ این موجود دیگه بیشتر از این تحمل نداره وجودش رو فشارش بدی. نکبت سیرکی! دارم بهت میگم، این افتضاحه. بفهم!
کرکس مهلت پیدا نکرد حرفی بزنه. حتی نتونست به حالت ستیزه جوی خورشید جواب بده.
-آهای کرکس! چندتا شاهین در حالی که1دسته مار روی شونه هاشون گرفتن از لا به لای نیزار های مرداب تاریک پریدن بیرون و به خیال خودشون از راه مخفی بین شاخه ها دارن میان این طرف. شهپر گفت بهت بگم و برم خورشید رو هم پیدا کنم و بهش اطلاع بدم.
کرکس و خورشید بلافاصله مثل فنر از جا پریدن. خورشید در حال اوج گرفتن بلند گفت:
-لازم نیست جایی بری تیزپرواز من خودم اینجام. برو به کلاغ ها و اگر بیدار هستن خفاش ها آماده باش بده و منتظر باشید!
خورشید بلافاصله وسط زمین و آسمون به کرکس نگاه کرد. کرکس فورا با حرکت سر تعییدش کرد و بعد، با فریاد خطاب به تیزپرواز که دور می شد داد زد:
-به شهپر بگو همینجا بمونه و مراقب منطقه باشه. اگر لازم شد خودت رو بفرسته تا بهمون اطلاع بدی!.
تیزپرواز همه رو شنید و دور شد. کرکس و خورشید در1چشم به هم زدن اوج گرفتن و از نظر ناپدید شدن. تکبال تنها لای شاخه هایی که کرکس دم رفتن به سرعت ولی ماهرانه مخفیش کرده بود باقی موند. با نگاه کاملا هشیار و جستجو گر از اون بالا اطراف رو زیر نظر گرفت. تکاپوی پنهان اما سریع افراد منطقه سکویا رو می دید که به سرعت آماده می شدن تا اگر اتفاقی افتاد غافلگیر نشن. تکبال تماشا می کرد و فرصت داشت به شنیده هاش فکر کنه. تمام جسمش درد می کرد. دیگه به تنگ اومده بود. شب ها از دست کرکس و روز ها از فشار تمرین هاش دیگه جای سالم در هیچ کجای جسمش نمی شناخت. چقدر دلش می خواست از تمام این ها خلاص بشه! چقدر دلش می خواست جنگی در کار نبود، خودش توانایی های عجیب و غیر معمول نداشت تا به خاطرش هدف اول تکمار باشه، تمرین هم لازمش نمی شد، کرکس هم اینهمه کامجو و وحشی نبود، خورشید و باقی سکویایی ها هم خارج از هر مدل ماجرایی در اطرافش زندگی می کردن، توی سر و کول هم می زدن، جفت گیری می کردن، بچه دار می شدن و زندگی به روال آرام و بی ماجرا برای خودش و اطرافیانش ادامه داشت! آخ که چقدر دلش می خواست می شد که اینطور بود! شهپر از دور پرواز کرد، اومد و اومد و در1دایره بزرگ درست از کنار درختی که تکبال بین شاخه هاش مخفی شده بود چرخید و باز هم چرخید و وقتی تمام اون اطراف رو کامل و دقیق از نظر گذروند، پرواز کرد و رفت. تکبال بی حرکت و بی صدا تماشاش کرد. حتی پروازش با کرکس فرق داشت. آروم، ملایم و مراقب. شهپر رو تکبال بارها در صحنه های خشن دیده بود. زمان هایی که تأخیر فاجعه به بار می آورد. شهپر در اون موقعیت ها اصلا مهربان نبود. نه مهربان و نه آرام. شهپر در اون موقعیت ها1شکاری وحشی بود که همه به حق از مقابلش فرار می کردن و امکان نداشت موجودی رو نشون کنه و اون موجود، مار یا شاهین یا هر دشمن دیگه ای، بتونه سالم از دستش در بره. ولی این فقط در صحنه های درگیری و در برابر دشمن ها و مهاجم ها اتفاق می افتاد و دیگه هیچ. تکبال رفتنش رو تماشا می کرد. شهپر چنان در آرامش پرواز می کرد که انگار برای تفریح اومده وسط آسمون. لحظه ای بعد، تکبال در حالی به خودش اومد که…
-وای! وای خدای من! عجب احمقی هستم! این2تا با هم متفاوتن. شهپر و کرکس با هم تفاوت دارن. هر کسی مثل خودشه. این مزخرفات واسه چی زده به سر من؟!
تکبال آهسته خودش رو عقب کشید و از ادامه تماشا دست برداشت. شهپر رو دیگه نمی دید ولی تصویر واضحی ازش درست وسط پرده ذهنش نقش بسته بود. سعی کرد کنارش بزنه ولی موفق نشد. به شدت سر تکون داد تا از افکار مزاحم خلاص بشه ولی…
-من خل شدم! کرکس موافق نیست اینهمه مثبت ببینمش. کرکس. ولی کرکس با خیلی چیز ها موافق نیست. خیلی چیز ها که واقعا لازمه باهاشون موافق باشه. کرکس موافق نیست من زیاد بفهمم. کرکس موافق نیست من بدون حضور خودش بتونم ادامه بدم. به هیچ چیز. به حرکت، به درک، به زندگی. کرکس بارها به وضوح بهم گفته مایل نیست بیشتر از اونچه خودش می خواد بفهمم. لازم نیست خیلی بفهمی. اصلا لازم نیست تو بفهمی. من خودم به جای تو می فهمم. تو فقط کبوتر من باش! فقط فسقلیِ احمق من باش!
تکبال از خشمی خاموش به خودش لرزید.
-ولی من نمی خوام فقط کبوتر احمق1کرکس باشم. هرچند که اون کرکس جفت من باشه. من خیلی بیشتر از این هستم و می تونم بیشتر هم باشم. هرچند بدون پرواز. من بیشتر از1آلت ساده مسخره برای ارضای کامجویی های وحشی1کرکس جنگخواه بیمارم.
تکبال حس کرد به هیچ عنوان نمی تونه از پس هجوم این افکار آزار دهنده که ذهنش رو پر می کردن بر بیاد. وحشت تمام وجودش رو گرفت.
-خدایا!خدایا کمک کن! این چیز ها از کجا اومده توی سر من؟! خدایا کمک کن این ها از سرم بره!
شهپر دوباره از دور پیدا شد. پروازش آروم، ملایم و محتاط بود. اومد و باز چرخید و رفت و دور شد. تکبال زمانی به خودش اومد که محو شدنش رو تماشا می کرد. خودش رو چنان به شدت عقب کشید که کم مونده بود از پشت سر پرت بشه پایین. دلش می خواست خودش رو مجازات کنه. از دست شهپر عصبانی بود. از دست خودش عصبانی بود. از دست کرکس عصبانی بود.
-این2تا چقدر با هم متفاوتن! یعنی شهپر در تمام مواردش همین مدلیه که ما می بینیم؟ یعنی اونی که در کنارشه واقعا در کنارشه؟ با احساس حضور داشتن و موجود بودن؟ یا زیر سایهشه در حالی که حس می کنه هیچی نیست جز1سایه که به مرور اون هم محو میشه و دیگه اصلا نیست؟ مثل من در زیر سایه کرکس!.
تکبال حس کرد دلش می خواد از شدت درموندگی و نفرت سرش رو بکوبه به شاخه و خلاص بشه ولی به جای این کار، به گریه ای بی صدا و تلخ بسنده کرد.
-لعنت به تو کرکس! لعنت به تو شهپر! لعنت به خودم!
نفهمید چقدر گذشت.
-تکبال!باز هم که گریه می کنی! آخه تو کی می خوایی دست از زجر دادن خودت برداری؟
تکبال از جا در رفت و تمام خشمش از همه چیز و همه چیز رو پاشید سر شهپر.
-تو واسه چی خفه نمیشی؟ تو واسه چی دست از سر من بر نمی داری؟ تو واسه چی هر لحظه که من تنها میشم هستی؟ تو واسه چی نمیری به جهنم؟ لعنتی! لعنت به تو! لعنتی لعنتی لعنتی!همهش تقصیر توِ لعنتی! تمامش تقصیر توِ تمامش تمامش تقصیر توِ قوش عوضی! می خوام بری. می خوام دیگه نبینمت. می خوام بری گم شی من دیگه نبینمت عوضی فقط می خوام تو بری جایی که من دیگه نبینمت.
تکبال از شدت حرص به خودش می پیچید و حس می کرد هرچی جیغ می کشه و به شهپر فحش میده آروم نمیشه. آخرش هم زد به گریه. گریه نبود. ضجه هایی بود که مهلت نفس کشیدن نمی دادن. شهپر در تمام این مدت نگاهش کرده و گوش داده بود و وقتی سیل اشک راه باز کرد، شهپر بی حرف بغلش کرد و آروم آروم شونه هاش رو مالش می داد.
-تکبال!ازت ممنونم. به جان خودت من الان می تونم تا آخر آسمون پرواز کنم از بس سبک شدم. تو اصلا خوشت نمیاد ولی من دارم می بینم چیزی رو که دلم می خواست ببینم. تو از دست من عصبانی هستی چون مطمئنی دیدم درسته. این حرصت از خودته. تو با خودت درگیری تکبال. تو باهام موافقی و نمی خوایی که باشی. داری به خودت می بازی. داری عاقل تر میشی و خیال می کنی این خطاست ولی نیست. تکبال! تو جنایتکار نیستی اگر به فرمان عقلت گوش کنی. کرکس نابودت می کنه. تو باید بفهمی. این بستگی کوری که بهش داری باطله. تو هم دیگه این رو می دونی. ولی نمی خوایی باورش کنی و از دست خودت و کرکس و از دست من که به عقل خواب رفتهت سیخونک زدم عصبانی هستی. هرچی دلت می خواد فحشم بده. من جایی نمیرم. مطمئن باش!.
شهپر این ها رو به زبون نیاورد و تکبال نه شنید و نه فهمید. حال آشفته خودش براش کافی بود و دیگه جایی برای خوندن حرف دل یکی دیگه نداشت. تکبال توی پر های شهپر زار می زد و با خودش فکر می کرد که چی می شد اگر1دفعه عمرش تموم بشه و دیگه ادامهش رو نبینه!این تصور در اون زمان سیاه براش رویایی شیرین بود. رویایی شیرین و دست نیافتنی و در عین شیرینی، ترسناک، ناشناس، تلخ.
افرا.
افرایی ها در پوشش مه گرفته صبح زمستون خواب بودن. تکبال خیلی آهسته بلند شد و زد بیرون. هنوز شب کاملا پردهش رو از چهره تاریک صبح برنداشته بود. تکبال نگاهی به اطراف کرد و همونجا کنار لونه نشست. سرمای آزار دهنده نمی خواست جنگل سرو رو رها کنه. تکبال دیگه عادت کرده بود، مثل همه افراد جنگل سرو.
مه عجیبی روی جنگل نشسته بود. تکبال به لونه نظر انداخت. افرایی ها داخلش خواب بودن و کی می دونست هر کدوم چه رویایی می بینن؟ تکبال به خاطر آورد که فاخته دم صبح از سرما توی خودش جمع شده بود. چشم هاش خیس شدن. به طرف دریچه نظر انداخت. چنان سفت بسته شده بود که افرایی ها نتونسته بودن هیچ مدلی بازش کنن. بلند شد و رفت طرف دریچه. مثل سنگ سفت و سخت ایستاده بود. تکبال شونه و هر2پنجه هاش رو بهش تکیه داد و با تمام قدرت فشار آورد. دریچه از جاش حرکت نکرد. تکبال هرچی زور داشت داد به شونه هاش، چشم هاش رو بست و فشار آورد، فشار آورد، باز هم فشار آورد. دریچه باز نشد که نشد. تکبال از شدت فشار به نفس نفس افتاد. سرما از یادش رفته و تمام وجودش داغ شده بود. باز هم تلاش کرد ولی دریچه از جاش تکون نخورد. تکبال ایستاد و بهش خیره شد.
-بازِ کثافت! کثافت! کثافت!
خشمی تیز و آزار دهنده توی وجودش جوشید. دریچه همچنان بسته بود. چرا باید بسته می موند؟ به یاد حرف های شهپر افتاد. حالا که فکرش رو می کرد، شهپر درست می گفت. این ها تمامش نقش و نقشه بودن. با توجه به گفته های شهپر، تکبال می دونست که قهر باز نمایشیه و دیر یا زود بر می گرده. این رو هم می دونست که باز می خواد این دریچه بسته بمونه تا فاخته در لونه رو به روش باز کنه و اون وقت…تکبال از این فکر به خودش لرزید. باید به هر طریق ممکن دریچه رو کنار می زد تا نقشه خطرناک باز باطل می شد. غیبت باز طول کشیده و هر لحظه، هر روز، هر صبح ممکن بود که بشکنه و هیچ بعید نبود که فاخته تسلیم دلتنگیش بپره بره در رو باز کنه و…
-نه!
تکبال با صدای خودش از جا پرید. به دریچه حمله برد و باز فشار آورد. دریچه حرکت نکرد. تکبال ایستاد و بهش خیره شد.
-لعنتی!من کنارت می زنم.
حس می کرد اختیارش رو از دست میده. چنان خواهان باز شدن دریچه بود که حس می کرد این خواستن داره مثل شعله از وجودش می زنه بیرون. باید عجله می کرد. افرایی ها هر لحظه ممکن بود از خواب بیدار بشن. تا روشن شدن هوا هنوز زمان باقی بود ولی فاخته شاید به امید دیدن باز زود تر بیدار می شد و از لونه می زد بیرون و اون وقت چه بسا که باز…
-نه! نه!کثافت لعنتی! نه!
تکبال با نگاهی خطرناک به دریچه بسته نظر انداخت. دستش رو آهسته بالا برد و روی دریچه گذاشت. ولی این کار درست نبود. خورشید تأکید کرده بود که هرگز نباید این کار رو در زندگی عادی انجام بده. تکبال لحظه ای متوقف موند. زندگی عادی تکبال تا کجا بود؟!کجا بود مرز بین زندگی عادی و موقعیت هایی که تکبال مجاز بود غیر عادی رفتار کنه و از توانایی های عجیب و غیر معمولش کمک بگیره؟! آیا نجات فاخته که اونهمه براش می ارزید یکی از اون موقعیت ها نبود؟ از نظر خورشید نه. ولی خورشید الان اونجا نبود. اونجا کسی جز تکبال نبود. تکبال و1دریچه بسته و آگاهی از1نیت شوم و هوای تاریک و مه گرفته دم صبح سرد زمستون.
تکبال به شاخه نازک سمت چپ تکیه زد، پنجه دیگهش رو هم بالا برد و روی دریچه گذاشت، چشم هاش رو بست و آهسته به طرف دریچه متمایل شد.
کسی نفهمید چه اتفاقی افتاد. در1لحظه صدای وحشتناکی بلند شد، دریچه به همراه تکه بزرگی از دیوار لونه روی افرا با صدایی شبیه1انفجار بلند به شکل گرد و غبار چوب و کاه و علف در اومد، شاخه نازکی که تکبال بهش تکیه زده بود مثل1مشت خاک خشک خورد شد و تکبال انگار دستی قوی به عقب پرتش کرده باشه، به ضرب تمام به عقب پرتاب شد و از بالای افرا به زمین سقوط کرد. چنان ناگهانی پیش اومد و چنان خسته و بی رمق بود که اصلا نفهمید چی داره میشه. در حال سقوط1لحظه سوراخ بزرگ روی دیوار رو دید و چیزی شبیه احساس پیروزی دلش رو گرم کرد. مثل باد به زمین رسید و درست پیش از برخورد جسم درهم شکستهش با خاک، 2تا دست که تقریبا از خاک گرفتنش. 2تا دست ناشناس و صدای آه عمیقی که تکبال شنید و نشنید.
-آه! با خودت چیکار کردی کبوتر؟ آه کبوتر! راهت خیلی سخته! دلت می کشدت! طفلک بیچاره!کبوتر بیچاره! آه گرفتار بیچاره!
تکبال دیگه چیزی نفهمید.
چشم که باز کرد چنان خسته بود که جسمش رو احساس نمی کرد.
-سلام فسقلی.
به زحمت خواست به خودش حرکتی بده و به طرف کرکس نگاه کنه ولی چنان دردی توی دنده هاش پیچید که نفسش بند اومد.
-آروم باش فسقلی. حرکت نکن. من اینجام. چیزی نیست. مثل باد درست میشی. من خودم پیشتم. کفترک عزیز خودم! طوری نشده. سقوط کردی. اون افرای لعنتی! در اولین فرصت حلش می کنم. واسه همیشه حلش می کنم. الان همه چیز درسته. من کنارتم. بخواب. خیلی خسته ای!بخواب کبوترم! بخواب.
تکبال سعی کرد در جهان بیداری و هشیاری باقی بمونه ولی خیلی زود باخت. چشم هاش بسته شدن و به خوابی بسیار عمیق فرو رفت.
دفعه بعد که تونست صدا هایی از جهان بیداری بشنوه نمی دونست چه زمانیه. پلک هاش چنان سنگین بودن که انگار با صمغ مژه هاش رو به هم چسبونده بودن. طول کشید تا بتونه مفهوم کلماتی که می شنید رو درک کنه.
-دیگه تحملش رو ندارم خورشید. دیگه بسه! هرچی پیش رفتی و پیش بردیش دیگه بسه! من خودم در برابر تکمار یا هر عوضی دیگه ای می تونم مواظبش باشم. اصلا چی باید بپردازم که جفت من دیگه عجیب نباشه؟ من کبوتر خودم رو می خوام. من می خوام فقط کبوتر بوق من باشه. همینطور که همه می بیننش. بی پرواز و بی فهم و بوق. می فهمی؟
-کرکس!اینهمه جفنگ گفتی که به اینجا برسی؟ ببین! بفهم! من کاری نکردم پرت بشه پایین. این موجود بی شعور توی اون کله پوکش نمی دونم چی پرورده بود که بالای افرا هوس قدرتنمایی زد به سرش و اتفاقا چنان آتیشی بود که نه تنظیم فاصلهش درست بوده، نه هدف گرفتنش دقیق بوده و نه تنظیم ضربه ای که می خواست بزنه. هرچی زورش رسید ول کرد و ویرانی به بار آورد. نتیجهش هم شد اون افتضاح بالای افرا که بچه ها بیچاره شدن تا بتونن سر و تهش رو هم بیارن و چندتا از دنده های داقون خودش. در مورد سوالت هم باید بهت بگم که تو لازم نکرده هیچی بپردازی چون این شدنی نیست. تکی رو من اینطوریش نکردم که حالا من معمولیش کنم. درضمن، تکی بوق نیست. تو بلایی سرش آوردی که مدلش اینطوری دیده بشه حتی در باور خودش. کرکس! دیگه تمومش کن!
تکبال به زحمت پلک هاش رو از هم باز کرد. چشم هاش می سوخت. خواست حرف بزنه ولی صداش در نیومد. خواست بیشتر تلاش کنه ولی دردی فراگیر از پهلو هاش شروع شد و تمام جسمش رو گرفت.
-بس کنید دیگه! بیدارش کردید. برید جای دیگه عربده بزنید!
در1لحظه3تا سایه سیاه بزرگ بین نگاه تبدار تکبال و نور تیره و آزار دهنده روز زمستونی حائل شدن و خوشحالش کردن.
-سلام فسقلیِ خودم. ببین چیکار با خودت می کنی؟ نزدیک بود خودت رو نفله کنی. البته اگر اسم این که به سرت اومد نفله شدن نباشه.
خورشید با خشم و نفرت چشم تنگ کرد.
-واقعا موجود نفهمی هستی تکی! عاقل تر از این ها تصورت می کردم. این چه غلطی بود کردی؟ می دونی چی ممکن بود سرت بیاد؟ تکی! تو! تو!
صدای آروم شهپر متوقفش کرد.
-خورشید!تو عصبانی هستی. حق هم داری. ولی به نظرت الان این حرص و این توبیخ هات کمکی می کنه؟ نمی کنه. نه به خودت، نه به تکبال. آروم باش! این که به خیر گذشته عالیه. برای توبیخ زمان هست.
خورشید بی توجه به حال تکبال نیمه هشیار تقریبا داد زد:
-شهپر!گاهی برای هیچ جبرانی زمان نیست. گاهی فرصت ها مهلت آخرن. و اتفاقا خیلی هم کوتاهن. ممکن بود الان زنده نباشه می فهمی؟
خورشید به شدت پریشون بود زمانی که این جمله ها رو، به خصوص جمله آخری رو می گفت. دیدن چهرهش لازم نبود برای فهمیدن اینکه تکبال چقدر واسهش عزیزه. شهپر تسلی بخش دست روی شونه هاش گذاشت و تعییدش کرد.
-می فهمم. تو درست میگی. ولی این دفعه از اون دفعه هایی که میگی نبوده. و چقدر عالی که اینطور نبوده. اشتباه خطرناکی بود ولی خوشبختانه زمان برای توبیخ در این مورد هست. چون تکبال زنده هست و به محض خوب شدن دنده های داقونش می تونی در این مورد حسابی باهاش صحبت کنی. چندتا دنده شکسته هم چیزی نیست که درست نشه. به خصوص واسه تو که دستت روونه و بلد کار هستی. حالا آروم باش و مثبت هاش رو ببین. اینهمه مثبت فقط در برابر چندتا دنده شکسته. بد نیست خورشید! اینطوری خودت رو اذیت نکن! همه چیز درسته. تکبال هم درست تر میشه. با وجود تو امکان نداره جز این باشه.
کرکس مشغول تکبال بود. شهپر موفق شد خورشید رو هرچند به ظاهر، ولی آرومش کنه. تکبال توان نداشت بپرسه چی به سرش اومده ولی از لا به لای شنیده هاش کم و بیش می فهمید.
از بالای افرا سقوط کرده بود. نیرویی که برای کنار زدن دریچه صرف کرد خیلی بیشتر از اندازه لازم و کاملا بدون مهار رها شده و علاوه بر ویرانی که به بار آورده بود، خود تکبال رو به ضرب پرتاب کرده و باعث سقوطش شده بود. ضربه چنان شدید بود که3تا از دنده های تکبال شکست و حالا خورشید و بقیه منتظر و در تلاش درمونش بودن. تکبال این رو فهمید و دیگه نتونست بیشتر بفهمه. توانش ته کشید، چشم هاش دوباره بسته شدن و دوباره به خواب رفت.
1هفته طول کشید تا اوضاع تکبال دوباره رو به راه بشه. تکبال درست شد و تونست بلند شه ولی کرکس نه. حرفی نمی زد اما از سکوتش هم می شد به سادگی فهمید که توی سرش هیچی نیست جز انتظار برای1فرصت. کرکس می خواست هر طور شده داستان افرا برای تکبال تموم بشه و دیگه خیالش نبود که چطوری.
-کرکس!کجا به سلامتی؟
-ببینم شهپر تو سرشتت تمیز نمیشه؟ همیشه باید جایی دیده بشی که نباید باشی؟
-دقیقا. مثلا الان باید اینجا دیده بشم و ببینمت که یواشکی می خوایی بری جایی که نباید بری.
-احمق درمون ناپذیر من جایی نمیرم.
-خوب البته شاید من اشتباه کرده باشم. تو که نمی خوایی بری طرف افرا تا باز ماجرا درست کنی مگه نه کرکس؟
-نه. لازم نیست من ماجرا درست کنم. اینطور که شنیدم1باز شکاری نوبالغ میره که ماجرا درست کنه. اون هم از مدلی که من عاشقشم.
-کرکس!نباید اینطوری بگی. تکبال داره دق می کنه.
-تکبال بی خود می کنه. اصولا من به باز جماعت عشق می ورزم. البته نه از خیلی پیش. از زمانی که این داستان رو شنیدم. فقط دلم می خواد این جوونک بجنبه و خیالم رو از بیخ راحت کنه.
-واقعا که جونوری هستی تو کرکس.
-خیلی ممنونم قوش مزاحم. تعریف به جایی بود. ازت به یادگار نگه می دارم.
-اُهُ!شما2تا! دست از سر هم بردارید و بجنبید! مار ها در هوالی منطقه دارکوب های جنگل دیده شدن. هنوز چیزی نشده ولی رفت و آمد های پنهانیِ موش ها بعدش هم حضور چندتا مار رو اونجا اطلاع دادن.
دعوای بین کرکس و شهپر بلافاصله تموم شد و هر2بی مکث و بی تردید همراه خورشید برای اقدام به پیشگیری از نقشه احتمالی مارها به طرف وسط منطقه سکویا پرواز کردن.
افرا.
تکبال بعد از چند روز در حالی که درست نمی تونست وایسته خودش رو به افرا رسوند. فاخته با دیدن مدل راه رفتنش چشم تنگ کرد.
-حالا می خواد بگه من1ماجرای ترسناک جدید داشتم که حتما داخلش1چیزیم شد یا1جفنگی شبیه این. خیال کرده. احمق وراج! کشته خودش رو که بپرسم چی شده تا بعد از کلی ادای تفره رفتن و ناز کردن و نقش معصوم ناآگاه زدن، با اشک و آه و مثلا در خلصه اندوه یا هر نکبت دیگه، منت سرم بذاره و واسهم جفنگ بگه. بره بمیره! هیچ حوصلهش رو ندارم. بی خاصیت روانی!.
کسی از ذهنیات فاخته خبردار نشد. مثل همیشه. تکبال هم چیزی نفهمید. سرش به کار خودش بود. تماشای افرایی ها، تلاش برای اینکه حقیقت غمگین و بیمارش رو نبینن، تلاش برای اینکه نفهمن چقدر دلتنگه، تلاش برای اینکه ندونن دنده های تازه جوش خوردهش چه دردی داره، تلاش برای اینکه نفهمن چقدر دلواپسه برای فاخته ای که زمانی تا تکبال می رسید، جاش توی بغلش بود.
-تکبال!این اشکه؟ از کجا میاد اینهمه!
تکبال پرپری رو بغل کرد و به نگاه متحیرش خندید.
دریچه روی دیوار لونه تعمیر شده بود. حالا دیگه باز می شد و افرایی ها هنوز گه گاهی در مورد اون روز که دریچه ترکید حرف می زدن و هیچ کدوم نمی تونستن درست و حسابی بگن که چی شد. دیگه خیالشون هم نبود. این ماجرا گذشته بود و معمولا از چیزی که نمیشه درست کشفش کرد ساده تر میشه گذشت، به خصوص در زمان هایی که چیز های جالب تر و قابل فهم تری در اطرافمون باشن. افرایی ها پرواز رو داشتن و آسمونی رو که با وجود تیرگی، بعد از مدت ها نمی بارید و می شد زیرش پرواز کرد.
افرایی ها روز گذشته تا خود شب پرواز و شیطنت کرده و حالا که داشت صبح می شد، چنان خسته بودن که انگار با طلسم خوابشون برده بود. هیچ نشانی از بیداری نداشتن. تکبال کنار در لونه نشسته و شاید در نهان برای پیشگیری از نزدیک شدن باز، اونجا منتظر بود. کمی بعد، باید به طرف منطقه سکویا می رفت و چقدر دلواپس بود از اینکه بعد رفتنش باز سر برسه!.
پرواز افرایی ها با گذشت زمان داشت بی نقص تر می شد. فاخته برخلاف بقیه نمی پرید. چند روزی بود که حوصله پرواز نداشت. تکبال سایهش رو دید که به دریچه نزدیک شد، بازش کرد و با دیدن فضای خالی و لحظه ای بعد، با دیدن تکبال در کنار لونه، با حرص بستش. تکبال در رو باز کرد و به فاخته که اون طرف در، داخل لونه به دیوار تکیه زده بود نظر انداخت.
-سلام فاخته! صبح به خیر!
فاخته فقط سر تکون داد بدون اینکه نگاهش کنه. تکبال اصرار نکرد.
-عجب پروازی کردن دیروز این وروجک ها! ولی بدون تو! معطل چی هستی فاخته؟ تو نمی خوایی بپری؟
فاخته به تکبال نگاه نکرد.
-نه.
تکبال از رو نرفت.
-برای چی؟ تو پرنده ای؟ آسمونی هایی که می تونن پرواز کنن درست نیست درخت نشین باقی بمونن.
فاخته با نفرتی آشکار شونه بالا انداخت.
-درست نباشه. من حوصله پریدن ندارم.
تکبال نگاهش کرد. فاخته نگاهش رو ندید.
-پرواز همه چیز پروازی هاست. تو باید ادامه بدی.
فاخته اعتنا نکرد. تکبال دست بردار نبود.
-اینجا نشستن حالت رو جا نمیاره. بلند شو!
فاخته کشید عقب تا دست تکبال به شونهش نرسه.
-حالا نه. حالش رو ندارم. باشه واسه بعد.
تکبال خشمش رو خورد.
-اون پروازی که منتظرشی همین طرف هاست. واسه تشنه تر کردن توِ که فعلا نمیاد. خاطرت جمع باشه که پیداش میشه.
فاخته از جا در رفت. مثل همیشه با خشمی بی هوار
-ببینم!تو چرا اینهمه سمجی؟ چرا ول کن نیستی؟ گفتم دلم نمی خواد ولم کن دیگه!
تکبال با صدایی که نمی لرزید ولی شاد هم نبود جوابش رو داد.
-آخه در قواعد کبوتری نیست که پروازی های بی حوصله روی درخت ها رها بشن. حتی اگر اون پروازی ها به خاطر1شکاری عوضی نخوان دیگه ببیننت.
فاخته از حرص لرزید.
-زبونت چرا اینهمه مرض داره. اون هم مال قواعد کبوتریه؟
تکبال با همون لحن جوابش رو داد.
-نه. اون مال دل نفهممه که به هیچ زبونی نمی تونم قانعش کنم که دست از سرم برداره و بذاره تو خودت رو بدی به کام اون موجود آشغال.
فاخته صاف نگاهش کرد. بعد از مدت ها این بار اول بود. نگاهی سرد مثل یخ! ولی تکبال همون نگاه سرد رو تماشا کرد. دلش تنگ شده بود.
-ببین کبوتره! قواعدت و دلت و همه چیزت به جهنم. دیگه از دستت خسته شدم می فهمی؟
تکبال هنوز محو نگاه یخزده فاخته بود.
-از دست من خسته باش ولی بپر. با پر های خودت جنگیدن به جایی نمی بردت.
فاخته با نفرت دستی تکون داد.
-الان که خیالش رو ندارم. باشه بعدا.
تکبال نتونست نگه.
-اگر من جای تو بودم، حساب پرواز هام رو از رویای هم پرواز هام جدا می کردم. اینطوری بیشتر نتیجه میده.
تکبال این رو گفت و راه افتاد که بره. یادش نبود چند قدم رفت. چندتا قدم، چندتا شاخه، چندتا درخت.
-تکبال!آهای تکبال!
فاخته.
تکبال متوقف شد. حس می کرد اونقدر خسته هست که توان نداره برگرده و پشت سرش رو نگاه کنه. فاخته پرید، بهش رسید و رو به روی نگاه بی فروغش ایستاد.
-تکبال!اگر ازت1چیزی بخوام حاضری برام انجامش بدی؟
تکبال لبخند نزد. هیچ حالتی توی نگاهش و توی لحنش و توی جوابش نبود. شاد نبود، غمگین نبود، وحشت نداشت، فقط بی حس بود. مثل عضوی که بعد از تحمل1ضربه خیلی سنگین کرخت شده باشه، قلبش سنگین و بی حس بود. مثل1تیکه سنگ!.
-بله انجام میدم. هرچی که باشه. فقط بگو.
فاخته مکث نکرد. توی نگاهش جز انجماد هیچی نبود.
-تکبال!دیگه نمی خوام ببینمت. تمام ابعاد حضور منو از تمام ابعاد وجودت پاک کن!
تکبال تردید نکرد.
-باشه. خداحافظ.
تکبال بدون حتی ثانیه ای مکث، بعد از اون خداحافظی بی حالت، دوباره به راه افتاد. باید ادامه می داد!. باید می رفت!. فاخته پرید و به سرعت به افرا برگشت. تکبال سر بالا نکرد که تماشاش کنه. مکث هم نکرد تا از سکوت سنگین اطراف دردش بیاد. دوباره به راه افتاد و به طرف منطقه سکویا پیش رفت. از خودش متحیر بود. چرا هیچی جز سنگینی آشکاری که داشت پرتش می کرد پایین حس نمی کرد. به خودش که دقیق شد، فهمید این چیزی بود که از مدت ها پیش انتظارش رو می کشید. تکبال از خیلی پیش می دونست این اتفاق می افته. شاید از همون زمانی که برای اولین بار، باز رو اون طرف دریچه لونه روی افرا در حال صحبت کردن با فاخته دیده بود. تکبال آروم و بی اشک به طرف منطقه سکویا می رفت و از افرا دور و دور تر می شد، در حالی که حتی به سرش نزد برای1لحظه برگرده و لونه روی افرا رو برای بار آخر ببینه.
روشنایی گرفته و کم رنگی در افق به آرومی پخش می شد. 1صبح تیره زمستونیِ دیگه در حال دمیدن بود!.
دیدگاه های پیشین: (3)
آریا
شنبه 18 بهمن 1393 ساعت 23:16
سلام پریسا جان
ممنونم از زحمتت عالی نوشتی
خسته نباشی دوست عزیز
از انسان هایی که زحمات و الاقه دیگران براشون مهم نیست و بهشون توجه نمیکنن دلم میگیره مثل شخصیت فاخته
سلامت باشی دوسته من
خداوند نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان.
فاخته ها رو نباید متهم کرد. باید عبرت گرفت. باید مواظب شد. تقصیر فاخته نیست اگر تکبال در نظرش مثبت نمیاد. این کبوتر نا آگاه باید مواظب دلش می شد که به قول خورشید آویزون فاخته نشه.
ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 11:24
سلام. این قسمت رو هم خیلی عالی نوشته بودید.
اما یک مسأله زمستون خیلی طول کشیده و این باعث میشه داستانتون با ضعف روبرو بشه چون تا حالا همه چیزش واقعی بوده و زمستون غیر طبیعی باعث غیر طبیعی شدن داستان میشه.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله موافقم زمستون دیگه یواش یواش باید بره. ولی نمی فهمم چرا نمیره. کاش بهار سریع تر برسه بلکه دردسر ها توی روشنایی روز های آفتابی بهتر حل بشن!.
ایام به کام.
مینا
یکشنبه 19 بهمن 1393 ساعت 14:52
سلام. به نظر من نمیشه گفت فاخته ها بی تقصیرن. اگه فاخته به دروغ کاری نمی کرد که تکبال فکر کنه فاخته هم بهش علاقه داره و این حس دو طرفست, تکبال هیچ وقت انقدر دل نمی بست.
انقدر اذیت نمیشد.
امیدوارم یه روز فاخته ها یا بهتره بگم انسان های فاخته صفت بفهمن, بازی با احساس بد ترین نوع بازی هست, که آدم می تونه با کسی بکنه.
خیلی متشکرم از داستان زیباتون

پاسخ:
سلام مینا جان.
بله موافقم این بلای بدیه که میشه سر کسی بیاد. ولی فاخته،
مینا جان! فاخته1جوجه نابالغ بی پرواز بود وقتی این کبوتر بهش رسید. فاخته گفت من همراهم و تکبال همراهش شد. چرا باید اینطوری می شد؟ این کبوتر بزرگ تر بود. خیر سرش ادعای تجربهش می شد. رفته بود که مواظبشون باشه نه اینکه از بینشون همراه پیدا کنه. چرا این کبوتر بالغ باید اجازه می داد خودش و اون جوجه فاخته به اینجا برسن؟ فاخته ها همیشه هستن. پس خود ما چی؟ عقل و منطق ما باید کمک کنه یا نه؟ تکبال اشتباه کرد مینا جان. اشتباه! این رودست سنگین رو تکبال از دل خودش خورد نه از فاخته. فاخته ها گناهی ندارن زمانی که ما به این سادگی درِ باور هامون رو به روی هر کسی که میگه من1همراه متفاوت هستم باز می کنیم. این ها تجربه هستن عزیز من. این فاخته کاری خلاف طبیعتش نکرده. ولی کبوتر بالغ ما باید فهمش رو بیشتر از این به کار می گرفت که نگرفت و نتیجهش هم شد این. اذیت شدنش هم نتیجه غفلتیه که در حق خودش کرد. حتی اگر هیچ دلیلی هم برای احتیاط خودش در برابر فاخته نمی دید، اونهمه هشدار که بهش رسید باید کمی تکونش می داد که نداد و حالا با عرض معذرت اذیت شدن هاش تازه شروع شده و اگر این اندازه که خودش تصور می کنه اهل دل باشه، تمام عمرش رو باید اذیت بشه از این باری که روی دلش و روی شونهش می بره و هیچ دستی هم قادر نیست کمکش کنه. کاش هیچ شونه ای متحمل همچین بار وحشتناکی نشه که واقعا حملش سخته!.
ممنونم که هستی عزیز. از دست فاخته کوچیک من هم عصبانی نباش. گناه روی شونه هاش نذار مینا! تکبال دل نداره فاختهش متهم بشه. نخند! راست میگم. باور کن.
ایام به کامت.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *