تکبال67

اون شب توی تمام منطقه سکویا هیچ چشمی خواب رو به خودش ندید. همه در نهایت پریشونی به سر می بردن. کرکس با نهیب شهپر به خودش اومده و ظاهرا به خودش و بعد به اوضاع مسلط تر می شد. مشکی رو از بقیه جدا کرده بود تا مبادا اتفاقی پیش بیاد که نشه جبرانش کرد و چه کار درستی! برای چاره جویی تقریبا دیر بود ولی باید تلاششون رو می کردن. همه روی تاک بزرگ در اطراف کرکس جمع بودن. شاید انصاف نبود تکبال اونجا باشه و بشنوه چه پیشنهاداتی رد و بدل می شد ولی تکبال بود و می شنید. مثل همیشه که بود و می شنید و کسی بودنش رو در وسط بحث های جدی نمی دید. و اون شب، کسی حتی روی حضور خودش هم چندان تمرکز نداشت، چه برسه به تکبال.
بحث، کند و ناخوشآیند پیش می رفت. هر کسی چیزی می گفت. کرکس ساکت و متفکر تکبال وحشتزده رو بغل کرده و نوازش می کرد. بقیه قاعده و احتیاط و پرهیز رو فراموش کرده و هرچی به ذهن پریشونشون می رسید می گفتن بلکه به جایی برسن.
-شاید بشه کلک بزنیم. یعنی فسقلی رو طعمه بذاریم و بعد…
-به نظرت تکمار اینقدر احمقه که بشه بعدش فسقلی رو نجاتش داد؟
-اگر واقعا خورشید رو بهمون تحویل بده، …
-و تو خیال می کنی که میده؟ واقعا که ایراد داری اگر همچین خیالی کنی.
-بچه ها1چیزی رو می دونید؟ بیایید واقعبین باشیم! من اصلا فکر نمی کنم خورشید الان زنده باشه. تکمار این حقه رو سوار کرده تا دستش به فسقلی برسه. خورشید رو اسم برد که ما باورش کنیم. وگرنه به نظر من همون اول کار خورشید رو از بین برده و فسقلی رو هم لازمش داره.
-من با تیزبین موافقم. این از تکمار بر میاد. شما ها خیال کردید به همین سادگی این رو تحویل می گیره خورشید رو تحویل میده؟ چه خوش خیال!
-پس با این حساب هر کاری که ما کنیم بی فایده هست.
-به نظر من، بله. هر کاری جز اینکه قید اونچه از دست دادیم رو بزنیم. اینطوری نقشهش باطل میشه.
-ولی حتی اگر1درصد هم احتمال بره که خورشید زنده باشه، اگر بشه اینطوری تحویلش گرفت، …
-نمیشه تکرو. مطمئن باش که نمیشه. گیریم هم که بشه. خورشید که خورشیده نتونست با تکمار و حیله ها و فشار هاش طرف بشه. به نظرت فسقلی بره اونجا چقدر شانس داره که از پسش بر بیاد؟ از این گذشته، مگه حواستون نیست که تکمار این کبوتر رو برای چی می خوادش؟ هیچ تصور کردید اگر تکمار به هر وسیله ای بتونه توانایی هاش رو در اختیار بگیره و اون شکلی که خودش می خواد بسازه و تعلیمش بده چه دردسری برای ما درست میشه؟ فکرش رو کردید چه مدلی میشه با1همچین چیزی طرف شد؟ نگاه به خورشید نکنید که تا دم آخر ارادهش رو حفظ کرد. فسقلی در رویارویی با کرکس نشون داده که در اختیار گرفتنش واسه کسی که به قدرت تکمار باشه چندان هم سخت نیست. اون عوضی با قدرت چشم مار و دیگه نمی دونم چه قدرت های مزخرف دیگه ای که مخصوص مار هاست هر کاری می کنه. به نظرت به فرمان گرفتن ذهن1کبوتر بی تجربه چقدر براش سخته؟ من که موافق عاقبتش نیستم.
-خوشبین درست میگه. خورشید خیلی تواناست ولی قبول کنید هیچ کدوم از ما نمی دونیم اون توی وجود فسقلی چی دیده که معتقده فسقلی می تونه روی دستش بلند شه البته اگر تعلیم درست و حسابی ببینه. و تکمار بلده چجوری تعلیم بده که از تمام زور1موجود بهره بگیره. به نظر من این کار خطرناکه. شاید از دید شما ظالمانه باشه ولی اگر نظر من رو بخوایید، حتی با از دست دادن خورشید هم نباید همچین معامله ای رو بپذیریم. به خصوص اینکه همه می دونیم خورشید با تحویل دادن فسقلی به دست ما نمی رسه.
-اصلا شما ها چی میگید؟ مثل اینکه یادتون رفته. فسقلی جفت کرکسه. می خوام بدونم کدوم یکی از شما ها جرات می کنه برای تحویلش اقدام کنه.
-دیدی که مشکی جرات کرد و این ماجرا شروع شد.
این جمله آخر مثل انبار باروط وسط جمع ترکید.
-مشکی؟ بله مشکی جرات کرد و این ماجرا شروع شد چون ما هیچ کدوم نمی دونستیم.
-راست میگه. اگر می دونستیم امکان نداشت جرات کنه و شروع بشه.
-درست میگه حالا هم دیر نیست.
-من موافقم.
-به اکثریت آرای گفته و نگفته، من میگم دارش بزنیم!.
-بله درسته.
-آره موافقم.
-چرا آرای نگفته؟ ما همه داریم رأی میدیم دیگه! من که رأیم مثبته.
-من هم همین طور.
-آره آره من هم.
… … …
لحن قاطع کرکس چنان سریع سکوت رو به جمع حکمفرما کرد که انگار دستی صدای صحنه رو قطع کرده بود.
-نه!
هر کسی در هر حالتی که بود باقی موند. اون هایی که به نشانه خشم و نفرت نیم خیز شده بودن، اون هایی که دستشون رو برای نشون دادن اعتراض بالا گرفته بودن و اون هایی که بالا و پایین می پریدن و هوار می زدن. سکوت به سرعت همه صدا ها رو ضربه کرد.
-مشکی شروعش نکرد. گفته های اون موش فقط1جنگ روانی مزخرفه. مشکی همون اندازه تکماریه که من هستم. من الان هیچ توضیحی ندارم ولی مطمئنم که مشکی بی گناهه.
-ولی کرکس! فقط گفته های اون موش نبوده. فسقلی هم…
کرکس دستش رو به نشانه فرمان سکوت بالا برد و تیزپرک بلافاصله ساکت شد.
-واسه رسیدگی به جرم احتمالی مشکی الان زمان مناسبی نیست. الان باید واسه نجات خورشید1فکری کنیم. چیزی به صبح نمونده. تکمار گفت در روشنایی روز و روی زمین اعدامش می کنه. و چه درست گفته باشه و چه نقشه داشته باشه، من فردا اونجام. هر کسی می خواد میاد و من هیچ تضمینی برای زنده موندن همراه هام نمیدم. تکمار هر نقشه ای ممکنه داشته باشه.
سکوت1دفعه شکست و صدا ها که انگار فقط منتظر پایان حرف کرکس بودن، 1دفعه از حنجره ها پریدن بیرون.
-من میام.
-من هستم.
-کرکس! من باهاتم.
-من همراهت میام.
-من باید باشم. بی من مگه میشه؟
-هرچی می خواد بشه من که میام.
… … …
کرکس نگاهشون کرد و هیچی نگفت. از اون جمع، حتی1نفر هم از همراهی کرکس در ماجرای فردا انصراف نداد.
-کرکس! من جات میرم. اگر هم اصرار داری خودت باشی من باید مثل همیشه شونه به شونهت باشم.
صدای آروم مشکی تمام فریاد ها رو خاموش کرد. تکبال سر بالا کرد و نگاهی نفرتبار بهش انداخت. لازم نبود کسی چیزی بگه. کرکس به سرعت راه رو به هر ناگفتنی بست.
-مشکی!شاید لازم باشه تو اینجا بمونی. تعداد ما به اندازه کافی زیاده.
مشکی با نگاه1پاکباخته بهش نظر انداخت. نگاه بی شفقت و مردد بقیه به خودش رو دید و ندید گرفت.
-کرکس! من باید اونجا باشم. خیالی نیست شما ها چی در موردم فکر می کنید. من باید باشم. خورشید احتمالا با همون حیله ای گرفتار شد که من شدم. اگر میگید دنبال من می گشته پس بهش گفتن من اونجا گیر کردم و اون رفته که نجاتم بده. من نمی تونم1عمر بهش بدهکار زندگی کنم و اجازه هم بدم که این بدهی2برابر بشه. کرکس! من باید همراهت بیام. اگر نبریم زنده نمی مونم.
تکبال هوار زد:
-بی خود میگه. این تکماری می خواد که اونجا همهمون رو بده به فنا. برای چی باورش می کنید؟
مشکی هیچی نگفت. انگار تکبال رو نه می دید، نه می شنید. کرکس پرخاش نکرد. تکبال همچنان هوار می زد و اگر کرکس رهاش می کرد به طرف مشکی حمله می برد و خدا می دونست می خواست چیکارش کنه. کرکس بدون خشم ولی سفت جلوی دهنش رو چسبید و عقب نگهش داشت. شهپر لحظه ای تماشا کرد و بعد به کمک اومد.
-از اینجا ببرش کرکس. بقیه با من. اومدنی ها رو آمادهشون می کنم. پیش از طلوع صبح حرکت می کنیم تا اطراف تپه مستقر بشیم.
خفاش ها در هم لولیدن ولی به خاطر نارضایتی کرکس دیگه چیزی به مشکی نگفتن.
-ولی ما با نور روز چیکار کنیم؟ این تکمار لعنتی عمدا ماجرا رو گذاشته واسه روز که ما درست نبینیم.
-تکرو درست میگه. هرچند این روز ها تاریکه ولی تپه سیاه لعنتی1فضای بی درخته که ما هر طرفش باشیم نور درست توی چشم هامونه.
-راست میگه. تکمار کارش رو بلده. حالا چیکار کنیم؟
کرکس همچنان درگیر تکبال بود که با تمام خشمش سعی می کرد خودش رو آزاد کنه و به مشکی آسیب برسونه. مشکی انگار که نمی دید، ایستاده بود و ماتزده تکبال و بقیه رو تماشا می کرد ولی واقعا مشخص نبود می بیندشون یا نه. شهپر نگاهی به خفاش های مردد انداخت.
-واسه چشم های شما1فکری می کنم. نگران نباشید. تکمار از پس ما بر نمیاد. تا زمان حرکت برسه هر طور شده1کمی استراحت کنید.
کرکس بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
-این شب ها آسمون ستاره نداره. زمان پیش از طلوع صبح رو من بدون ستاره ها نمی تونم بفهمم.
شهپر خیلی عادی گفت:
-من می فهمم. به همهتون اطلاع میدم. این کبوترت رو از اینجا ببر تا از حرص دق نکرده. باقیش رو تا زمان حرکت بذار به عهده من.
کرکس بی اون که حرفی بزنه به مشکی اشاره کرد که همراهش بره، تکبال به شدت متشنج رو محکم بغل کرد و پرید. اون شب برای همه انگار سنگین ترین شب در تمام عمرشون بود.
-کرکس! تو رو به خدا! خورشید رو نجاتش بده!
روی لونه بالای سکویا، تکبال در حالی که سیل اشک امانش رو بریده و گریه ای که تمومی نداشت کم مونده بود واقعا خفهش کنه، توی بغل کرکس پرپر می زد.
-فسقلی!کبوتر خودم! طوری نیست. خورشید اینطوری نمی خوادت. تو هم1خورده آروم بگیر بلکه خوابت ببره.
تکبال کاملا عقل باخته به نظر می رسید. از خوابیدن وحشت داشت و در عین حال بی نهایت خسته بود. دست کرکس رو چسبیده بود و پراکنده می گفت. چیزی فراتر از ترس داشت دیوانهش می کرد. کرکس هرچی دلداریش می داد به جایی نمی رسید. مشکی بود که خیلی آروم زمزمه کرد:
-کرکس!باید اطمینانی رو که نداره بهش بدی وگرنه تا صبح فردا چیزی از عقلش باقی نمی مونه.
کرکس در حالی که از شدت نگرانی برای خورشید داشت به مرز هوار زدن می رسید آروم گفت:
-آخه من الان خورشید رو از کجا واسهش بیارم؟
مشکی نجوا کرد:
-اون مشکلش از غیبت خورشید بیشتره. بحث تحویلش به تکماره. مگه یادت رفته؟ این داره از ترس میمیره. واسه همین جرات خوابیدن نداره. حس می کنه شاید شما ها به این نتیجه برسید که بدیدش بره.
کرکس قهقههش رو نیومده قورت داد. تکبال بغضش به شدت ترکید. دست کرکس رو محکم بغل کرده بود و بی اختیار و بریده می گفت:
-کرکس! تو رو خدا! کرکس! تو رو به خدا! کرکس! تو رو خدا! …
کرکس1لحظه ناباور بهش خیره موند و بعد خیلی سفت بغلش کرد. تکبال وسط ضجه های نامشخصش خورشید رو می خواست.
-کرکس!من، تکمار، کرکس! وای تو رو به خدا کرکس!
کرکس برای1لحظه هیچی نمی خواست جز اینکه بیدار بشه و ببینه تمام اون شب تا اینجاش چیزی نبوده جز1کابوس تلخ و وحشتناک و بی تعبیر. ولی حال وحشتناک تکبال که حقیقتا داشت توی بغلش جون می داد بهش می گفت که این1کابوس بیداریه و بیدار شدنی هم در کار نیست.
-فسقلی!آخه تو مگه زده به سرت؟ خیال کردی من اجازه میدم تحویل تکمار بشی؟ می دونی اگر خودت هم بخوایی این به هیچ قیمتی شدنی نیست. چون من دلم نمی خواد. فسقلی! بیا واقعبین باشیم. خورشید یا الان زنده هست یا نیست. در هر حال تحویل تو هیچ کمکی بهش نمی کنه. اگر هم می کرد من همچین کاری نمی کردم. خورشید از توی قبر هم اگر بفهمه من همچین دیوونگی کردم بیچارهم می کنه. از این یکی مطمئن باش. واسه خورشید هم این حال افتضاح تو چه فایده ای داره؟ گریه که کمک نمی کنه. باید منتظر بشیم ببینیم چه میشه کرد. اگر راهی باشه مطمئن باش نرفته نمی ذاریمش.
-کرکس!مشکی تکماریه. فردا همهمون رو تحویل میده. نذار همراهیت کنه. من نمی خوام گرفتار بشی. کرکس! تو اگر بری من دیگه زنده نیستم. به خدا نیستم. من نمی تونم تصور کنم که همهتون رو1جا از دست بدم. دارم از دلواپسی تموم میشم. کرکس! بهش اعتماد نکن. تو رو به خدا. تو رو خدا تو رو خدا.
مشکی بی صدا کنج دیوار تماشا می کرد. تکبال درد نگاهش رو نمی دید. چنان حال پریشونی داشت که هیچی نمی دید. کرکس دستی به سرش کشید و دلداریش داد.
-فسقلی!عزیز من! مشکی تکماری نیست. مشکی خودیه.
-کرکس!اون مامور تکمار بوده. اون مامور شد خورشید رو اعدامش کنه. تو هم می دونستی. حالا هم می دونی ولی بهش اعتماد می کنی. آخه برای چی؟
کرکس سیل اشک های تکبال رو پاک کرد که بلافاصله سری جدید جای قبلی ها رو گرفت.
-فسقلی!تو درست میگی. من می دونستم. ولی هیچ با خودت فکر کردی با وجود این دونستنم، واسه چی مشکی الان بین ماست و من حتی در این موقعیت هم سفت میگم که بهش اعتماد دارم و مطمئنم که مشکی خودیه؟ فکر نمی کنی اگر مشکی خودی نبود، من با توجه به چیز هایی که می دونم، اولین کسی بودم که می فهمیدم و به حسابش می رسیدم؟ مشکی گناهی نداره فسقلی. مشکی1زمانی، از سر بی تجربگی، در جایی بوده که نباید می بود. بعدش هم گرفتار شد. چنان گرفتار شد که دیگه زورش نرسید خودش رو آزاد کنه. نمی تونست خلاص بشه. زمانی هم که خواست خلاص بشه تکمار راه رو بر خلاصیش بست تا واسه همیشه گرفتار باقی بمونه. بعدش هم، خوب بعدش یکی کمکش کرد و مشکی الان اینجاست.
تکبال با وجود آشفتگی ذهنش، حرف های کرکس رو به سرعت گرفت و تحلیل کرد.
-اون یکی کی بود؟ اون خود تو نبودی؟ تویی که خورشید رو از مردن نجاتش دادی و اینطوری هم خورشید رو زنده نگهداشتی تا سر فرصت فراریش بدی و هم مشکی رو از ثبت شدن این جرم به نامش حفظ کردی؟
کرکس خندید.
-می بینم که زیادی تحلیل گر شدی فسقلی! این هیچ لازم نیست. هیچی نباش فسقلی جز کفترک بی اطلاع و احمق من. بیشتر از این نمی خوام که باشی و بشی.
تکبال نگاهی از جنسی متفاوت بهش کرد.
-من بیشتر از1کبوتر احمق هستم کرکس. لازمه واقعا به خاطرت بمونه که من بیشتر از این هستم.
کرکس دوباره خندید.
-باشه!باشه! هرچی تو بگی. بعدا درستت می کنم. دیگه بسه.
تکبال این آخری رو نشنید و اگر هم شنید چنان حالی داشت که چیزی ازش نفهمید.
-کرکس!خورشید، اگر طوریش بشه، …
کرکس برای بار چندم و چندم و چندم، اشک های جاری تکبال رو پاک کرد و باز هم بی فایده بود.
-ببین فسقلی! خورشید اگر هم طوریش بشه تو با مردنت نمی تونی برش گردونی. پس سعی کن آروم باشی و امیدوار به اینکه اتفاقی براش نیفتاده باشه. ما در حال جنگ هستیم فسقلی. خورشید هم می دونسته توی چه داستانیه. مطمئن باش اگر زنده باشه، الان از تو خونسرد تره چون آگاهه که توی درگیری اون هم با جونوری مثل تکمار چی ها ممکنه که پیش بیاد. خورشید هیچ از گریه زاری خوشش نمیاد. خودت که می دونی. پس1خورده آروم تر باش تا من هم بتونم متمرکز تر باشم. فردا به توانم احتیاج دارم فسقلی. می فهمی که!
تکبال سعی می کرد بفهمه. ذهنش از وحشت و نگرانی کرخت شده بود و حالا داشت سعی می کرد یخش رو باز کنه بلکه کمی بفهمه.
مشکی آهسته به طرف دریچه رفت، بازش کرد و به تاریکی بیرون نظر انداخت. تکبال که انگار مشکی رو از یاد برده بود، با احساس حرکتی از پشت سر به شدت از جا پرید. کرکس تمام جسم مچاله شده از ترس کبوترش رو توی پر هاش پنهان کرد و به سر و پر هاش دست کشید.
-نترس کفترک خودم! چیزی نیست. مشکیِ خودمونه.
تکبال با خشم از لای پر های کرکس پرید بیرون.
-اون خودی نیست! کرکس به خدا اون خودی نیست! چرا کسی نمی فهمه؟
کرکس با آرامش و اطمینان دوباره فرستادش وسط پر هاش.
-فسقلی!فسقلیِ عصبانی و عزیز من! مشکی خودیه. مطمئن باش که خودیه.
تکبال سعی کرد دوباره بیاد بیرون و شلوغ کنه ولی دست های کرکس مانع شدن.
-از کجا می دونی؟ چرا دلیل اینهمه اطمینانت رو نمیگی؟
کرکس همون طور که همچنان لای پر هاش نگهش داشته بود مهربون خندید:
-الان زمان قصه گفتن نیست فسقلی. باشه واسه1زمان دیگه.
تکبال پرپر زد که خلاص بشه ولی نشد.
-تو داری تفره میری. من دیگه جوجه نیستم و تو مثل جوجه ها باهام رفتار می کنی. من می خوام که بدونم.
-جوجه بی مغز من! باشه واسه دفعه دیگه.
-ولی کرکس!الان شرایط اضطراریه.
-بله کفترکم اضطراریه. ولی آگاهی از گذشته مشکی کمکی نمی کنه. تو هم اینهمه گریه نکن ببین با پر های خودت و تمام پر های من چیکار کردی؟
تکبال خواست حرفی بزنه ولی مهلتش رو پیدا نکرد. می دونست چی در انتظارشه. کرکس می خواست که تکبال بیدار نباشه و تکبال دیگه دستش اومده بود که جنگیدن بی فایده هست. اول همون حال و هوای عجیب و آشنا و بعد سنگینی و سرگیجه و بعد، خوابی که خواه ناخواه می اومد.
-بخواب کفترک خودم! بخواب! من اینجام! بخواب.
تکبال نفهمید چقدر گذشت. 1ثانیه، 1لحظه، 1ساعت.
-کرکس!باید بریم. صبح تا کمتر از1ساعت دیگه طلوع می کنه.
کرکس، تکبال و مشکی هر3با ندای آروم و نجواگونه شهپر از جا پریدن و در نهایت سرعت و سکوت از لونه بالای سکویا خارج شدن. اون بیرون، هوا تاریک و سرد و سنگین بود. به محض خروجشون، شهپر به شدت سر و دستش رو به نشانه فرمان سکوت تکون داد.
-امکان نداره اون ها ما رو به حال خودمون رها کرده باشن. سعی کنیم تا می تونیم صدامون در نیاد تا هرچی کمتر ازمون بدونن.
شهپر درست می گفت. کرکس با حرکت رضایتآمیز سر تأییدش کرد و چندتا شاخه پایین تر خزید. سکوت منطقه سکویا انگار همه جهان رو قورت داده بود. کرکس نگاهی مردد به اطراف انداخت و وقتی کسی رو ندید، برای1لحظه فکری ناخوشآیند از سرش گذشت.
-یعنی ممکنه شهپر توی این ماجرا دست داشته باشه و برای نابودی کرکس و هر دلیل مزخرف دیگه ای که توی ذهنش داشته اول خورشید رو بعدش بقیه رو1طوری پاشونده و حالا…
-کرکس!حواست کجاست؟ داری کبوترت رو خفه می کنی!.
کرکس با ندای آروم شهپر به خودش اومد و دید به شاخه پشت سرش تکیه زده، حالت دفاع گرفته و تکبال رو با تمام وجود بغل کرده که حفظش کنه. نمی دونست شهپر فکرش رو خوند یا نه. شهپر آروم شونهش رو لمس کرد.
-کرکس!بقیه در اطراف ما هستن ولی تو نمی بینیشون. دارن این در گوشیمون رو می شنون از بس بهمون نزدیکن.
در همین لحظه صدایی آروم ولی واضح درست از سمت راست کرکس شنیده شد.
-کرکس! ما اینجاییم. من و بقیه.
کرکس به طرف صدا برگشت و اولش کسی رو ندید ولی بعد که1برگ پهن تکون خورد و2تا چشم هشیار از پشتش پیدا شد خندش گرفت.
-خوشبین!شبیه1دسته برگ پهن گل برگ انجیری شدی!
خوشبین خندهش رو نجوا کرد.
-همه همینطور شدیم. اینطوری روز هم که بشه ما در پناه سایه برگ های روی سرمون با نور مشکل کمتری داریم.
کرکس به اطراف نظر انداخت و برگ های زیادی رو دید که آهسته می جنبیدن. تازه به خودش اومد و حیرت کرد که چرا وقتی از لونه زد بیرون به فکرش نرسید که وسط زمستون اونهمه برگ اون هم ظرف1شب چجوری روی شاخه های خشک زمستونزده سبز شده. شهپر رشته افکارش رو برید.
-به نظر خودم که بدک نشد. اگر ایرادی به نقشه من وارد می دونی و می خوایی اصلاحش کنی یا کار بهتری انجام بدیم باید بجنبی و بجنبیم چون واقعا داره دیر میشه. ما باید پیش از رسیدن روز اونجا جاگیر شده باشیم تا تکماری ها حرکتمون رو نبینن. کرکس نگاهش کرد و خندید.
-ایراد؟ تا اینجاش که نقص نداره. باقیش هم مطمئنم که همینطوره. توی راه کاملش رو برام توضیح بده تا در جریان باشم. ولی با من و خودت چیکار می کنی؟
شهپر لبخند زد.
-می بخشی کرکس ولی واقعا اگر بخوام برگ پوشت کنم شبیه1درخت متحرک میشی و بیشتر به چشم میایی. تو قابل استطار نیستی کرکس. تو زیادی بزرگی. خودم هم همینطور. البته مشکلم اندازه تو هاد نیست ولی به اندازه ای که دردسر درست کنه جدیه.
کرکس به لبخند شهپر خیره موند و لحظه ای بعد با لبخندی تیره از دلواپسی در سکوت جوابش رو داد. شهپر آروم زد روی شونهش.
-کرکس!گیر کردن خورشید تقصیر تو نبود. وقتی پسش گرفتیم تلافی می کنی. همه چیز درست میشه.
کرکس نفس عمیقش رو قورت داد که آه نشه. درست پیش از حرکت تردیدی کاملا واضح از نگاهش گذشت.
-باهات چیکار کنم فسقلی؟
تکبال از جا پرید و اگر هشدار سریع شهپر و دست کرکس نبود فریادش سکوت منطقه رو می شکست و همه چیز به هم می ریخت.
-بی صدا فسقلی! ببین بی تردید اون عوضی ها مواظب هستن ببینن ما چیکار می کنیم. ما باید شانس فهمیدن رو ازشون بگیریم. مگه خورشید رو زنده نمی خوایی؟ هیس! فقط ساکت.
تکبال صداش رو آورد پایین ولی از التهابش چیزی کم نشد.
-تو نمی تونی اینجا جام بذاری. من اینجا نمی مونم. من نمی مونم نمی مونم.
کرکس دستش رو به نشان پایان بحث بالا برد.
-تو کاری رو می کنی که من بهت میگم. هیچ دلم نمی خواد اونجا باشی.
تکبال کم مونده بود دوباره جیغ بکشه. شهپر به داد جفتشون رسید.
-کرکس!دیگه تموم کن! اولا دیره، دوما این رو کجا می خوایی بذاری؟ اینجا که نمیشه بمونه. در لونهت رو هر مدلی که ببندی اون ها فرصت کافی برای باز کردنش دارن. دیوونگیه اگر اینجا تنهاش بذاری. اولا خطر هر اندازه بزرگ باشه اون جاش کنار تو و کنار بقیه ما امن تره، دوما منطقی باش. شاید به توانش احتیاج بشه.
کرکس از جا در رفت و می خواست با حرارت و البته بدون فریاد به شهپر اطمینان بده که امکان نداره حاضر بشه از جفتش در همچین ماجرای خطرناکی استفاده کنه ولی مشکی حرفش رو شروع نشده برید.
-شهپر درست میگه کرکس. فسقلی اینجا بمونه احتمال خطر براش خیلی بیشتره. اونجا اگر ریسکش50-50باشه اینجا90-10هست و این هیچ خوب نیست. خیلی خطرناکه ولی باید ببریمش.
کرکس لحظه ای تردید کرد ولی خیلی زود فهمید که جای تردید نیست. اون ها درست می گفتن.
-به خاطر خدا کرکس بجنب فرمان حرکت رو بده زمان داره از دست میره!
هشدار شهپر کرکس رو به خودش آورد. آهسته و بدون صدا به طرف بالاترین نقطه سکویا خزید، برای پروازی سریع و بی صدا خودش رو بالا کشید، به جای سفیر کشیدن، علامتی کوتاه به شهپر و مشکی که در2طرفش و از همه بهش نزدیک تر بودن فرستاد که خیلی زود به بقیه منتقل شد و بلافاصله بدون نگاه به پشت سر پرواز کرد.
کسی در لحظه اتصال بین شب و صبح ندید که پرنده های منطقه سکویا، با آرایش احتیاط و در حالت استطار کامل، در1زمان و در چند صف مشخص و منظم، از محل هایی که مستقر شده بودن بلند شدن و با همون آرایشی که بلند شده بودن، مثل1سیل بی صدا به راه افتادن و در ارتفاع پایین و از لا به لای شاخه ها به طرف منطقه خطر پرواز کردن. کرکس جلو، شهپر عقب، و مشکی شونه به شونه کرکس در پرواز بود.
صبح هنوز نرسیده بود که سکویایی ها در نقطه به نقطه اطراف منطقه مستقر شده بودن. کرکس و شهپر و مشکی در3طرف دور از هم و کمی بالا تر از بقیه پنهان شدن تا هم اشراف بهتری به بقیه و به منطقه داشته باشن و بدونن در چه زمانی چه فرمانی باید بدن، هم همدیگه رو خوب ببینن تا با علامت با هم تبادل نظر کنن و هماهنگ بشن، و هم جایی باشن که دیگران قادر به دیدن علامت ها و فرمان هاشون باشن و به موقع برای اجرای اون ها اقدام کنن. همه چیز کاملا حساب شده بود. همه در آمادگی و هماهنگی کامل به سر می بردن. با این حال، وقتی نگاه ها درست و حسابی فرصت چرخیدن پیدا کرد، همه از دیدن صحنه پیش رو لرزیدن. در پیشدرآمد شروع صبح، وسط فضای بی درختی که سکویایی ها در اطرافش بین شاخه ها پناه گرفته بودن، صحنه عجیبی دیده می شد. گودالی پر از آب، دسته بزرگی پر و پوست که زیرش چوب خشک جمع کرده و کاملا مشخص بود که قراره آتیش بزرگی ازشون درست بشه، و در وسط این2تا، چیزی شبیه1داربست که از تخته و الوار درست شده و با دریایی از صمغ و شیره و شاخه و برگ محکم شده بود. این چی می تونست باشه؟ هیچ ذهنی از هجوم این پرسش در امان نموند و هیچ کس هم به هیچ جوابی نرسید. از اونجایی که ارتباط با هم حتی در حد علامت، جز در مواقع ضروری خطرناک و ممنوع بود، کسی از کسی چیزی در این مورد نپرسید اما کرکس برای خاطر جمعی به بقیه علامت سکوت و تحمل داد. هوا چنان سرد بود که بال ها از شدت سرما بی حس می شدن اگر صاحب هاشون اونهمه التهاب نداشتن. سکویایی ها بدون اینکه بدونن شاهد چه چیزی باید باشن، ساکت و منتظر، در مخفی گاه هاشون به انتظار نشسته بودن. مشکی از همونجا که بود، کرکس رو می دید که آروم تکبال رو نوازش می کنه و از اون فاصله دور هم ضربان وحشت تکبال رو حس می کرد که داشت قلبش رو می ترکوند.
صبح آهسته آهسته طلوع می کرد. صبحی سرد و مثل باقی صبح های زمستون اون سال، تاریک. این تاریکی در اون لحظه باعث خوشحالی خفاش ها بود ولی همراه خودش التهابی رو به دل هاشون می پاشید که همه باور داشتن تا اون روز نظیر نداشت. نگاه ها به اون داربست عجیب و به آب و هیزم2طرفش دوخته شده بود. نفهمیدن چقدر گذشت که جواب پرسش ناگفتهشون رسید و چه حیرت ناخوشآیندی رو با خودش آورد.
در1چشم به هم زدن، خاک زیر تپه انگار مثل غبار رفت هوا و از دریچه تاریکی که باز شده بود، اول دسته بزرگ شاهین ها و بعد، سیل مار ها و موش ها بودن که ریختن بیرون. شاهین ها پرواز کردن و روی همون درخت هایی که پناه سکویایی ها شده بودن نشستن. درست در کنار، پشت سر، جلوی رو و وسط پرنده های سکویا که برگ پوش و بی حرکت لای شاخه ها منتظر و سراپا نگاه و البته آماده بودن. مار ها به اطراف پخش شدن، به تنه درخت ها پیچیدن و خودشون رو کمی بالا کشیدن تا بهتر ببینن یا اینکه در صورت بروز اتفاق، بتونن راحت تر خیز بردارن. موش ها هم بلافاصله به طرف هیزم ها دویدن. سکویایی ها با وحشتی دردناک دیدن که اون ها چیزی رو حمل می کردن. اول مشخص نبود چیه. در تاریکی اون سوراخ سیاه مثل شبح تیره و نامشخص مرگ به چشم می اومد ولی وقتی از سوراخ خارجش کردن و در نور تاریک صبح زمستون پیش بردنش همه مجبور شدن به شدت خودشون رو کنترل کنن تا حرکتی یا صدایی نکنن که برای بقیه دردسر بشه.
چیزی شبیه1تخت روون خیلی بزرگ، ولی بیشتر شبیه تابوت، در حالی که خورشید زنده رو با نوار های پهنی از جنس پوست خشک شده و صمغ محکم بهش بسته بودن. تمام جسم خورشید چنان سفت به تخته بسته شده بود که انگار قرار نبود هرگز جدا بشه. سکویایی ها با چشم هایی گشاد از شدت تمرکز و وحشت به این صحنه نگاه می کردن و خیلی زود فهمیدن که در واقع قرار هم نیست خورشید از اون تخته جدا بشه.
تخته رو بردن، 1طرفش رو بالای اون داربست عجیب چفت و محکم کردن به صورتی که هرچند با صرف زور زیاد، ولی می شد از پشت داربست گرفت و مثل اهرم متحرک به چپ و راست و پایین و بالا حرکتش داد. تخته طوری قرار گرفته بود که سر آزادش همراه خورشید درست بین گودال آب و هیزم آتیش بود و می شد از پشت داربست با فشار به طرف هر کدوم از این2تا بردش. لحظه ای بعد، موش ها دست به کار شدن و در1چشم به هم زدن آتیش بزرگی از هیزم ها به هوا بلند شد. خورشید روی تخته وسط آب و آتیش بود و تخته هم به اندازه کافی دراز بود که به هر طرف که بچرخه، بشه تا نیمه داخل هر کدوم از اون ها فرو بره. دود نفرت انگیزی همراه بوی سوختن پوست و پر هایی که زمانی متعلق به پرنده های زنده بودن، مو بر تن زنده های ناظر این صحنه راست می کرد. بین تماشا گر های مخفی این صحنه هیچ کسی نبود که حال و روانش به هم نریخته باشه.
-بعدش چی؟
این پرسش مثل ناقوس مرگ توی تمام ذهن ها می چرخید. هر کسی در حالی پریشون و انتظاری تبدار و وحشت آلود، در سکوت کامل مشغول تماشا و مشغول حفظ تسلط خودش بود.
خورشید با چشم هایی کاملا باز به هیچ خیره بود. توی نگاهش نه ترس بود نه التماس. توی نگاهش فقط خستگی بود و خشمی که انتها نداشت. کرکس خشمش رو می فهمید ولی نمی تونست درک کنه این خستگی مال چیه. از جنس ترس نبود. از جنس دلواپسی هم نبود. خستگی بود. مثل نگاه1بیمار بی حال و خسته.
علامت خیلی محتاط شهپر از گوشه دیگه بهش رسید. مثل اینکه درگیری ذهنش رو خونده و فهمیده بود.
-اثاره خشخاش.
کرکس فهمید و مشکی و بقیه ای که دیده بودن هم فهمیدن. تکمار با وجود اسارت کامل خورشید، با وجود اون بند های سفت که اونهمه محکم بسته بودنش، با وجود اونهمه فاصله که از2سر تخته ای که خورشید بهش بسته شده بود تا خودش وجود داشت، باز هم چنان ازش می ترسید که با اون ماده کذایی توان رو ازش گرفته بود. کرکس در آخرین لحظه فهمید چی داره میشه و فقط تونست2تا کار کنه. یکی اینکه هوارش رو قورت بده تا بالا تر از گلوش نیاد و دردسر درست نکنه، دوم اینکه به بهانه نوازش تکبال، پر و بالش رو روی سر و چشم هاش بذاره تا کمتر ببینه. تکمار با هیبتی جهنمی در حالی که کاملا مشخص بود از تابش تیره نور صبح عصبانی و از حضورش در هوای آزاد و از نافرمانی خورشید و از همه چیز به شدت کفریه از سیاهی بین اون دریچه جهنم ظاهر شد. خورشید نگاه خسته و نفرتزدهش رو بهش پاشید و ازش رو برگردوند. تکمار با خشم هیسی کشید که زمین لرزید. تکبال هم لرزید. از لای پر های کرکس می دید که اون واقعا بزرگه! این هیبت در هیچ کجای تصورش جا نمی شد. حس کرد قلبش از وحشتی بی انتها خالی شد. بقیه هم کم و بیش همچین حسی داشتن. تکمار رفت و در مقابل داربست متوقف شد. زبونش رو کسی نمی فهمید جز خورشید و جز تکبال. بقیه فقط شنیدن که تکمار هیس بلند و کشیده ای سر داد که تمام منطقه رو انگار لرزوند. خورشید می فهمید. تکبال هم همینطور.
-خوب خورشید. تصمیم داشتم یا غرقت کنم، یا آتیشت بزنم. انتخابش با خودت. ولی انتخاب این امتیاز رو در صورتی بهت می دادم که اون کبوتر لعنتیت الان اینجا بود که نیست. بنا بر این، و بنا بر سابقه افتضاحت، بنا بر اینکه1دفعه از چنگ من و دستور اعدامت زنده فرار کردی، و همچنین بنا بر از دست دادن آخرین فرصت نجات خودت در شبی که گذشت اون هم به چه اطمینانی، و بنا بر اینکه دلم می خواد، امتیاز بی امتیاز. بذار بهت بگم می خوام چیکارت کنم. می خوام زجر کشت کنم. به این ترتیب که1دقیقه تخته رو بچرخونم به راست و تو تا بالای سرت بری توی آب. بعد از1دقیقه که نفس کشیدن هنوز یادته ولی خوب آب خوردی، تخته رو بچرخونم به چپ و تو لعنتی احمق رو به مدت1دقیقه تمام بفرستمت توی آتیش. وقتی اونجا خوب خشک شدی و خوب سرخ شدی و بعد از پایان1دقیقه، باز تخته رو به طرف راست بچرخونم و بری توی آب و1دقیقه دیگه اونجا اینقدر آب نوش جان کنی که جونت بالا بیاد. بعدش اگر هنوز زنده بودی دوباره تخته رو بچرخونم تا به مدت1دقیقه دیگه بری توی آتیش. و اینقدر این چرخش به چپ و چرخش به راست رو ادامه بدم تا در یکی از این2تا عنصر جون لعنتیت در بره و بمیری. یا می سوزی، یا غرق میشی. ولی چون تو خورشید منی، بهت این امتیاز رو میدم که اولیش رو خودت انتخاب کنی لعنتی. فقط زود باش که وقتم کمه. حالا بگو. آب یا آتیش. اول کدومش رو می خوایی؟ به کدوم طرف بچرخونم؟ راست یا چپ؟
خورشید تا جایی که محدودیت بند های مهار کنندهش بهش اجازه می دادن، سرش رو بالا گرفت و صاف توی چشم های اهریمنی افعی خیره شد.
-زیر خاکی کثافت! به هر طرف که می خوایی بچرخون. این خیال رو هم از سر بی مغزت بیرون کن که با این مزخرفاتت بهم حس ترس میدی. زجر این کار تو هرچی هم که باشه اندازه شکنجه ای نیست که توی چنبره های نفرت انگیزت دیدم. واسه خلاص شدن از تو و تعفن وجود کثیفت، حاضرم هرچه سریع تر به ته جهنم پرتابم کنی. آب یا آتیش، فرقی نمی کنه. هر جایی که ننگ تو نباشه برام بهشته. من میرم. با آب یا با آتیش. ولی چه من باشم و چه نباشم، این رو ازم به یادگاری توی خاطر متعفنت نگهدار که تو1موجود کثیف و متعفن و نفرت انگیز و لزج و بی قابلیت و زیر خاکی و آشغالی. خوب دیگه بسه نگاهم و وجودم و همه چیزم کثیف شد از حضورت. بجنب شروع کن که می خوام با آب یا آتیش یا هر چیز دیگه ای که در دسترسم باشه خودم رو از این تعفن جهنمی پاک کنم. هر نکبتی که باشه از تو تمیز تره. بجنب! من رفتم تکمار. بایبای!
خورشید این آخری رو با چنان تمسخر پیروزمندانه ای گفت که تکمار دیگه نتونست به خودش مسلط باقی بمونه. تا اون لحظه حرف های خورشید رو می شنید و توی خودش می پیچید ولی دیگه تحملش تموم شد و با هیسی از سر خشمی جنونآمیز، به طرف سر دیگه تخته خیز برداشت. درست در همون لحظه اتفاق افتاد. چنان سریع که اولش کسی نفهمید چی شد. چشم های خشمگین و بی حال خورشید برای1لحظه به نقطه ای در بالای یکی از درخت های پشت سر تکمار خیره موند، بعدش متمرکز شد، بعدش از چیزی شبیه حیرت و وحشت گشاد شد و با چنان ترسی به اون نقطه خیره موند که اگر فرصت می شد تکمار حتما بر می گشت که ببینه خورشید چی دیده. ولی اتفاق خیلی سریع بود و مهلت درک برای کسی پیش نیومد. اولین فریادی که سکوت رو شکست فریاد حیرت خورشید بود که معلوم بود کاملا بی اختیار از گلوش بیرون پرید.
-مشکی!
تکمار حرکتی به خودش داد ولی نفهمید باید کدوم طرف بچرخه. خورشید لحظه ای متحیر باقی موند و1دفعه برق تلخی از آغاز1ادراک بسیار وحشتناک در نگاهش درخشید و1دفعه با تمام قدرتش جیغ کشید:
-مشکی!مشکی نه! مشکییی! نه! مشکیییی! مشکی تو رو خدااا! نهههه!
فقط در کسری از ثانیه همه سکویایی ها، مار ها و شاهین ها دیدن که درختی در فاصله تقریبا نزدیک تکون شدیدی خورد، چیزی که مشخص نشد چی بود از لای شاخه ها چنان به شدت بیرون پرید که انگار دستی قوی به ضرب وسط صحنه پرتابش کرد، با سرعتی عجیب به طرف سر آزاد تخته در پشت داربست پرتاب شد و درست پیش از رسیدن تکمار به سر تخته، به شدت هرچه تمام تر پایین اومد و به ضرب به سر تخته برخورد کرد. ضربه چنان شدید بود که تخته از داربست جدا شد و سر آزادش رفت هوا، چرخی زد و همراه خورشید به عقب پرتاب شد. خورشید همچنان به تخته بسته بود ولی با تمام جونش تلاش می کرد که خودش رو خلاص کنه و با تمام توان جیغ می کشید. انگار اصلا نفهمیده بود به اون شدت خورده زمین.
-مشکییی!مشکی نههه! مشکی! مشکی! مشکی! ای خداااا! مشکییی! خدایا خدا مشکییی!
دیگه جای تامل نبود. به فرمان هم زمان کرکس و شهپر جنگی وحشتناک شروع شد. کلاغ های سکویا مثل برق دست به کار شدن. از غفلت دشمن و غافلگیریش استفاده کردن، مثل تیر بلا فرود اومدن، موش ها رو یکی یکی و چندتا چندتا می گرفتن و توی آتیش شعله ور پرتاب می کردن. بعضی هاشون هم که از آتیش دور تر بودن، هر کسی که دستشون می رسید رو داخل گودال آب پرت می کردن. کسی زمان نداشت تماشا کنه وگرنه می دید که توی آتیش پر شده بود از شعله هایی که مثل جرقه های جوندار می جهیدن و جیغ می کشیدن و جزغاله می شدن و توی گودال آب جا نبود از بس موش های زنده در حال غرق شدن توی هم می لولیدن و دست و پا می زدن و لای دست و پا زدن های هم گیر می کردن و جون می دادن. از بین مار ها و شاهین ها کسی به فکر نجاتشون نبود. خورشید بی فایده زور می زد خودش رو از تخته ای که بهش بسته شده بود خلاص کنه و مشکی یا چیزی که از مشکی باقی مونده بود، زیر تخته سنگین به خاک فشرده می شد. جنگ چنان شدید و جهنمی شروع شد و ادامه داشت که هیچ حسی جز حس جهنم رو تداعی نمی کرد. تکمار وسط اون هیاهوی مرگ به طرف خورشید خیز برداشت.
-این ها همهش سر زنده بودن توِ. الان همه رو از این موضوع پوچ آزادشون می کنم. آب و آتیش لازم نیست. برای زجر کش کردن تو راه بهتری پیدا کردم. می خوام خودم شخصا لهت کنم.
تکمار به سرعت تخته رو با1حرکت شدید دمش بلند کرد. در نتیجه این کار جسم بی حرکت مشکی از زیر تخته خلاص شد ولی تکمار بلافاصله دور تخته و خورشید چنبره زد. درست در لحظه ای که می رفت با تمام قدرتش به تخته و خورشید فشار بیاره و هر2تا رو با هم له کنه، سفیر کرکس شهپر رو متوجه خودش کرد و هر2در1آن شیرجه زدن. بقیه همه درگیر بودن و خورشید هنوز انگار هیچ درکی از صحنه ای که در جریان بود نداشت، فقط جیغ می کشید و مشکی رو صدا می زد. انگار همچنان در چند لحظه پیش باقی مونده و در گذشته گیر کرده بود. کرکس و شهپر با تمام توان می جنگیدن. ضربه شدید دم قدرتمند تکمار شهپر رو به شدت دور تر پرتاب کرد و به تنه درختی که مشکی از بالاش خودش رو پرت کرده بود کوبید. کرکس بی توجه به این اتفاق می جنگید. شهپر دوباره حمله کرد. تکمار دوباره ضربه زد. کرکس به موقع پرید، به بال شهپر چنگ انداخت و کشیدش کنار. شهپر بی توجه به خونی که از جای پنجه کرکس از زیر بالش جاری شد با حرکت خیلی کوتاه سر ازش تشکر کرد و حمله برد. صدایی که اون2تا نشنیدن رو تکمار شنید و با خشمی دیوانه بهش فشفش کرد.
-کبوتر لعنتی!
تکبال از شدت وحشتی بی مهار جیغ می کشید و با اینهمه از روی درختی که کرکس زمینش گذاشته بود فرود می اومد. کرکس هوار زد:
-فسقلی!نه!
تکبال بی توجه و نافرمان پریده بود. خورشید همچنان ناآروم و پریشون جیغ می کشید. تکبال روی تخته پرتاب شد. تکمار برای گرفتنش شیرجه زد. کرکس با تمام قدرت بهش پنجه کشید. تکبال خودش رو عقب کشید و با هرچی توان توی جسم متشنج از ترسش باقی مونده بود شونه های خورشید رو چنگ زد و از اعماق وجودش جیغ کشید:
-خورشید!خورشید حالا!
کسی نفهمید چی شد. تکمار و شهپر و کرکس به موقع عقب کشیدن. تخته ای که اطرافش می جنگیدن با صدایی شبیه انفجار خورد شد و خورشید و تکبال به1طرف پرتاب شدن. شدت ضربه چنان بود که بدون پر و بال زدن رفتن بالا و درست در کنار شعله ها خوردن زمین. کرکس از وحشت عربده کشید. شهپر مثل فشنگ از جا در رفت و تکبال رو کشید عقب. کرکس هوار زد:
-شهپر! از اینجا ببرشون.
ولی این شدنی نبود. خورشید به هیچ قیمتی حاضر نبود بدون مشکی بره. کرکس و شهپر فقط اون2تا رو بغل گرفتن و با نهایت سرعت پریدن تا از خیز تکمار در امان باشن و چه به موقع فرار کردن. تکمار که با قدرت پریده بود نتونست خودش رو کنترل کنه و وسط بدن تنومندش درست بین شعله ها فرود اومد. هیس وحشتناکش مثل لهیب جهنم به منطقه پاشید. با1حرکت سریع خودش رو از آتیش خلاص کرد و مایع تاسف سکویایی ها شد. جنگ ادامه داشت ولی کاملا مشخص بود که غافلگیری اول کار رو افراد تکمار نتونسته بودن جبران کنن. خفاش های برگ پوش خلاص از نور روز حمله می کردن و هر لحظه چنگال های تیز بود که توی چشم های شاهین ها و مار ها فرو می رفت و دست هایی که اون ها رو وسط آب یا آتیش پرتاب می کرد و هر آن موش هایی که دسته دسته هیزم شعله های سرکش می شدن و یا به داخل گودال آب که به گنداب اجساد تبدیل شده بود سرازیر می شدن. کرکس در1لحظه خون جلوی چشم هاش که نمی دونست مال خودشه یا مال کس دیگه رو کنار زد و با دیدن6تا کلاغ بزرگ که1شاهین متوسط رو پایین کشیده و توی گودال آب فرو کرده و نگهش داشته بودن تا خفه بشه خندش گرفت. شاهین که به کوشش کلاغ ها سرش زیر اآب بود به شدت پرپر می زد و اونقدر دست و پا زده بود که پر های ریختهش روی آب رو پر کرده بودن ولی کلاغ ها انگار هیچ کاری دیگه توی این جنگ نداشتن جز اینکه تا خفه کردن این موجود دست از سرش برندارن. کرکس چند لحظه با رضایت این جنگ زجر آور رو تماشا کرد و بعد پرید تا به داد شهپر که با2تا شاهین درگیر شده بود برسه. به فرمان کرکس شهپر خورشید رو برداشت و پرواز کرد. خورشید فقط جیغ می کشید و مشکی رو صدا می زد. کرکس مثل تیر شیرجه زد. یکی از مار ها داشت به مشکی نزدیک می شد. کرکس2تا موش رو دید که جسم بی حرکت مشکی رو وارسی می کردن و آماده دریدن می شدن. کرکس درست بالای سرشون رسیده بود که موش ها روی جسم خورد شده مشکی پریدن. درست پیش از فرو رفتن دندون ها کرکس سفیر زد و فرود اومد. ثانیه ای بعد، از مار و از اون2تا موش هیچی باقی نبود و اون جسم داقون و بی حرکت توی بغل کرکس بود. دسته تکمار مدتی بعد از خودش، عقب نشینی کردن. کرکس فرمان داد برای تعقیبشون وارد اون سوراخ جهنمی نشن و هرچه سریع تر به طرف منطقه سکویا پرواز کنن. دیگه ادامه جنگ لازم نبود. کرکس مشکی و خورشید رو پس گرفته بود و حالا باید بر می گشتن. شهپر همون هوالی با خورشید درگیر بود. کرکس با حرص نگاهش کرد و هوار زد:
-احمق درمونده واسه چی اینجایی؟ نگفتی شاهین ها اگر برسن چی پیش میاد؟ ما هم که اون جلو بودیم و شما2تا رو راحت پاره می کردن.
شهپر بی توجه به هوار کرکس آروم جوابش رو داد.
-نمی شد کرکس. خورشید همراهی نمی کرد و من واقعا نمی تونم تنهایی از پسش بر بیام.
خورشید1لحظه هم آروم نمی شد. کرکس شهپر رو کنار زد و خورشید متشنج رو بغل کرد.
-خورشید!خورشید به من گوش بده. مشکی رو جا نذاشتیم. داریم می بریمش. خورشید! من مشکی رو به هیچ قیمتی اونجا جا نمی ذاشتم. آروم باش باید بریم. باید از اینجا بریم. باید از این جهنم بریم!.
لرزش کرکس رو همه دیدن. گریه همدیگه رو هم همین طور. چشمی نبود که خیس نباشه. کرکس چنان پریشون مشکی و تقلا های آشفته خورشید بود که تکبال رو از یاد برد. شهپر ولی یادش بود. بغلش کرد و پرید. بقیه هم پریدن. مشکی توی بغل خوشبین بود که از شدت اشک های جاریش مقابل رو درست نمی دید. روز کاملا بالا اومده بود. زخمی های افراد سکویا زیاد بودن. خورشید بینشون بود. زنده. هرچند بی نهایت پریشون. چنان پریشون که مجبور شدن با شیره هوشبر بهش آرامش بدن. شهپر بلافاصله مشغول جمع کردن بقیه و سر و سامون دادن به اوضاع و رسیدگی به زخمی ها شد و البته پیش و بیش از هر چیز، روحیه هایی که خسته و داقون بود و شهپر سعی می کرد کمک کنه آباد تر بشن.
-خوشبین!مگه نمی بینی؟ پاشو کمک کن دیگه! تو هم همینطور تیزبین. تیزپرک! گریه زاری رو ول کن بیا اینجا. ماده ها از پرستاری باید1چیز هایی بدونید. اگر هم نمی دونید بیایید روی این ها که زخمی شدن تلافی حرص هایی که از دستشون خوردید رو در بیارید. آهان مرحبا! بجنبید! به سلامتی خودمون که تکمار رو آتیش زدیم. ایندفعه فقط آتیشش زدیم ولی دفعه بعد حتما کامل می پزیمش. بگید به زودی! …
اوضاع توی منطقه سکویا20نشد ولی بد هم پیش نرفت. سکویایی ها هرچند با چشم های خیس ولی بلند شدن و به کمک شهپر رفتن. کرکس افتضاح بود. بقیه هم همینطور. مشکی رو بردن و بالای1درخت هلو گذاشتن. خورشید که حال عادی نداشت. کرکس هم که همه داشتن حالش رو می دیدن. کرکس مشکی رو دوست داشت و کسی نبود که این رو ندونه. شهپر دست روی شونهش گذاشت.
-کرکس!بقیه تکیهشون تویی. آروم باش!
کرکس فقط نگاهش کرد. از پشت پرده مهی که برای کسی پوشیده نمونده بود نگاهش کرد. پیش رفت و کنار مشکی نشست.
-مشکی! هی مشکی! دارم صدات می کنم مشکی!
آروم دست روی شونه هاش گذاشت. دستش رو گرفت. جسمش رو نوازش کرد. تکبال بی صدا و به پهنای صورت اشک می ریخت. مثل همه. و لحظه ای بعد،
-کرکس!سردی جسم مشکی سردی1جسم مرده نیست. من حس می کنم خیلی ضعیف نفس می کشه.
این جمله خیلی آروم و عادی از زبون شهپر شنیده شد و کرکس مونده بود این موجود چطوری می تونه حتی در چنین لحظه ای هم آرامشش رو حفظ کنه. شهپری که کرکس در حین این جنگ و جنگ های پیش از این دیده بود1جهان با اینی که در اون لحظه کنارش بود تفاوت داشت.
-کرکس!شنیدی چی بهت گفتم؟
کرکس آروم سر بالا کرد. هیچی نگفت ولی با نگاهش1جهان حرف بهش زد. ناباوری، تقاضا، خستگی،
درد، درد، درد.
شهپر خم شد و خیلی با احتیاط نبض مشکی رو گرفت. لحظه ای بعد، سر بلند کرد و با همون نگاه آروم به کرکس و به بقیه خیره شد.
-هنوز زنده هست ولی واقعا نمی دونم تا کی می مونه. بله زنده هست ولی1زنده خیلی خیلی بد حال. کرکس! هر مدل که ازت بر میاد خورشید رو رو به راهش کن بیارش اینجا و هر مدل به نظرت میاد1درمان گر بیار بالای سرش. ببین نمیشه بردش جایی چون استخون های شکستهش احتمالا از سالم هاش بیشتره پس حرکتش نده. فقط هر کاری می کنی بجنب.
کرکس1لحظه مات به شهپر نگاه کرد. بقیه هم همینطور. کرکس با تکون آروم شهپر حرکتی به خودش داد و مثل مسخ شده ها بلند شد ولی1دفعه از جا پرید و به طرف بالای سکویا پرواز کرد تا خورشید رو رو به راه کنه. شهپر شونه ای بالا انداخت.
-این دیگه کیه؟! خوبه بهش گفتم1فکری برای درمونگر کنه. گذاشت رفت.
شهپر دوباره شونه بالا انداخت و رفت تا بدون کمک کرکس به اوضاع رسیدگی کنه.
خورشید لحظاتی بعد، مات، داقون ولی هشیار بالای سر مشکی حاضر بود. تیزپرواز، یکی از سریع ترین خفاش های سکویا، در حالی که لا به لای برگ های شهپر نگاهش رو از نور کدر روز حفظ می کرد، به توصیه و تأکید شهپر با تمام سرعتی که از بال های بلندش بر می اومد برای پیدا کردن هدهد پرواز کرد و رفت. کرکس بی حرف نگاه شهپر رو گرفت و مشغول برگردوندن تسلط از دست رفته بقیه افراد سکویا و تامین آرامش و اطمینانشون شد. خورشید با نگاهی کاملا خیس ولی هشیار و با دست هایی خسته ولی بدون لرزش به رو به راه کردن استخون های شکسته مشکی پرداخته بود. شهپر کنار خورشید موند تا کمکش کنه. بقیه با دیدن زنده بودن مشکی و تسلط نسبی کرکس آروم تر و آروم تر می شدن. تکبال متحیر و گیج از خستگی و از وحشت به صحنه های کابوس وار خیره مونده بود. و روز تیره زمستون، همچنان1نواخت و غمناک پیش می رفت.
دیدگاه های پیشین: (25)
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 00:28
سلام پریسا جان
امیدوارم سلامت باشی
خیلی ممنونم از زحمتات عزیز
ممنونم که خورشید رو نجات دادی لطفا مشکی هم نجات بده خواهشا مرسی
هرچی بگم ممنونم بازم کم گفتم عزیز ممنونم از وبلاگ عزیزت از همه چی ممنونم. ممنونم که هستی ممنونم که مینویسی
امیدوارم به هرچی میخوای برسی عزیز
سلامت و دل شاد باشی
خداوند یار و نگهدارت

پاسخ:
سلام آریا جان. ایام به کامه دوست من؟ خواهش می کنم عزیز قابلی نداشت. مشکی هم درمونگر هاش قابلن حالا اگر خودش هم قوی باشه از این گیر در میره.
حال دلت چطوره عزیز؟ کاش هواش آفتابی باشه!
چیزی که من می خوام، شاید لازم باشه نخوام. شاید تقدیر واقعا این باشه. هرچی خدا بخواد همون میشه. توکل به خودش. فقط توکل به خودش.
ممنونم از حضورت.
شاد باشی.
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 10:37
ممنونم عزیز
خدارو شکر هوای دلم خوبه ممنونم پریسا جان.
امیدوارم به همیم زودیا همه چی درست بشه دیگه غمگین و نا آروم نبینمت..
پریسا جان خیلی برای رسیدن به آرامشت به اون چی که از خدا میخوای دعا و لحظه شماری میکنم به خدا راست میگم خیلی برام عزیزی همیشه منتظر شادیت هستم عزیز
خیلی خوشحالم از داشتن دوستی به عزیزی یه شما پریسا جان
امیدوارم همیشه سلامت باشی

پاسخ:
دوباره به مرز خجالت کشیدن در حد فجیع نزدیک میشم آریا. به خدا جدی میگم شما ها رو خیلی دوستتون دارم. شما هایی که هستید. همراهم، در کنارم، لای خط های نوشتارم. باور کنید بچه ها چندین و چندین بار خواستم انصراف بدم، 1پست عذرخواهی بزنم و بگم دیگه نمی تونم باقیش رو بنویسم. بلد نیستم. معذرت. ولی هر دفعه که نوشتم پاکش کردم چون دیدم شما هایی هستید که نمی تونم به این سادگی بهتون بگم معذرت می خوام و بیخیال بشم. منظورم از حضور فقط این نیست که ازم تعریف کنید. به خدا حتی اگر فقط بیایید ایراد هام رو هم بگیرید باز همین اندازه عزیز هستید. باز هم کامنت هاتون رو حرف به حرف چندین بار می خونم و باز هم جزو افرادی هستید که نمی تونم بهتون بگم معذرت می خوام و دیگه ننویسم. تو آریا، حسین عزیز، مینای دوست داشتنی و نخودی مهربون که احتمالا میاد و می خونه. همهتون رو دوست دارم. راستی اوخ اوخ جناب یکی رو یادم رفت خوب شد یادم افتاد وگرنه واااییی!
خلاصه اینکه ممنونم از حضور عزیز همه شما.
خوشحالم که هوای دلت خوبه آریا. با تمام وجودم از خدا ممنونم اگر گیر آسمون دلت تموم شده و اگر هم هنوز1کمیش باقیه باز هم از خدا ممنون میشم که برش داره و سبکت کنه.
ایام به کامت.
مینا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 11:45
سلام صحنه وحشتناکی بود.
توصیفتون از لحظه های خطرناک همیشه عالی هست.
خوبه به نظرم مشکی دینشو به خورشید ادا کرد. شاید حالا بهتر باشه کمی با هم و با تکبال صحبت کنن.
رابطه کرکس و شهپر هم داره بهتر میشه. امیدوارم که شهپر هم جبران کنه کاریرو که با کرکس کرد.
امیدوارم که حالتون هر روز بهتر از دیروز بشه
براتون بهترینهارو از خدا می خوام.

پاسخ:
سلام مینای عزیز من!
چجوریایی عزیز؟ کاش20باشی! 20کامل.
بذار مشکی به هوش بیاد حتما صحبت هم می کنن. این تکبال دیوونه هم کاش1خورده عاقل تر می شد تا اینهمه ماجراش طول نمی کشید. خداییش اگر این کبوتره دیوونه نبود من67قسمت از ماجراش رو اینجا نمی ذاشتم و هنوز هم حکایت باقی باشه! شهپر هم موجودیه واسه خودش. چی بگم؟ باقیش رو توی کامنت آریا نوشتم که مال همه شماست. ممنونم از حضور عزیزت.
شاد باشی و شادکام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 12:47
سلام.
این هیجان انگیز ترین، ترسناکترین، جنگآور ترین صحنه و از همه مهم تر به نظر من قوی ترین صحنه در داستان هایی که از شما خوندم بود.
به نظر من جالب ترین قسمتش جایی بود که تکبال و خورشید هماهنگ شدن و تخته رو خورد کردن هیچ کس نفهمید چه طور این کارو کردن هیچ کس نفهمید اصلاً چی کار کردن که این اتفاق افتاد و به نظر من همین خیلی عالیه؛ یه جوری نوشتیدش که هر کس که بخونه خودش یه جوری می تونه صحنه رو بسازه انگار که خودتون هم نمی دونستید چی کار کردن و فقط راوی بودید! انگار که فقط هماهنگیشون کار دل بود و بس.
خلاصه که خیلی خیلی عاااااالی بود.
امیدوارم آخرش هم به خیر تموم بشه و فقط تکمار که این بار حسرت نابودیش برای خوانندگان موند از بین بره.
خیلی دوست دارم یک بار مبارزه مستقیم تکمار و تکبال رو ببینم؛ باید خیلی جالب باشه؛ البته بعد از تعلیم دیدن به صورت کامل توسط خورشید.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
دقیقا همین طوره. من فقط راوی بودم. کار اون2تا، خورشید و تکبال کار دل بود. من نفهمیدم چیکار کردن و به کسی هم نگفتن. تکمار و تکبال هم خواه ناخواه1جایی باید به هم برسن. فعلا که تکبال هنوز تعلیم می گیره. پایانش هم هرچی باشه، پایانیه واسه خودش. کاش خوب باشه! کاش!.
تکمار هم این دفعه زخمی شد دفعه دیگه خدا بخواد نفله بشه تا هم این جنگله از دستش خلاص بشه هم من از نوشتنش. عجب دردسری شدن این ها!
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 15:16
ممنونم عزیز

گیره هوای دلم وقتی باز میشه وقتی آلی میشه که خدا ی مهربون هوای دل دوست عزیزم پریسای مهربون رو آلی کنه
پریسای عزیزم دوست گلم شادیت شادیه همه ی ماهاست
پس به امیده روشنایی ی دل عزیزت دوست عزیزم
سلامت و دل شاد باشی

پاسخ:
دیگه چی بگم جز ممنون که قشنگ تر از این ممنون باشه؟ من بلد نیستم خودت بگو.
ممنونم چه این گیر ها باز بشه چه باز نشه. در هر حال هرچی خدا بخواد همون میشه ولی من ازت بی نهایت ممنونم آریا.
شاد باشی از حال تا همیشه.
نخودی
پنج‌شنبه 2 بهمن 1393 ساعت 23:09
سلام بر پریسا خانمی عزیز
این قسمت خوب متمایل به عالی بود ….
قضیه برگ ها و خفاشها یاد نقاب انداختم البته قبلش با خودم گفتم احتمالاً براشون یه جورایی عینک آفتابی اختراع می‌کنی خخخ
می‌گم دقت کردی تو داستان تو بیشترین تلفات رو موشها دارند آیا؟
و ببین می‌خوام فقط یه هزارم هزارم هزارم درصد بار دیگه به فکر ننوشتن و معذرت و این حرفا بیفتی می‌گیرم یکی یکی موهات رو می‌کنم تا کچل بشی دلم خنک بشه یعنی منو کچل کردی حس می کنم ده سالی هست این داستان رو دارم می خونم تموم نمی‌شه بعدی وسط راه بمونم به آخرش نرسم …. یعنی جدی یه هکر گیر میارم کل آن سوی شبت رو بفرسته هوا بعدش اگه بازم دلم خنک نشد یه فکر اساسی دیگه ای می کنم …. شایدم زدم اومدم طرفای شما بعد حضوری مجبورت کردم بشینی برام قصه بگی … پس بنابر این دیگه خود دانی “مواظب خشم نخودی ما باش باشد که رستگار شوی”
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام نخودی عزیز.
وای خدا جون خوبه امشب اینجا کسی نیست اگر بدونی مثل دیوونه ها زدم زیر خنده هر جمله ای از نوشتهت رو می خوندم خندهم بلند تر می شد هنوز هم تموم نشده. یعنی اگر کسی اینجا خواب بود من الان وسط خیابون پرتاب شده بودم.
هنوز که تا انصرافم ره باقیست ولی خداییش کاش می شد بهتر از این بنویسمش. دلم می خواست تکبال رو زمانی می نوشتم که خیلی عالی بنویسم. خیلی عالی تر از این. ولی ترسیدم هیچ وقت به اون زمان نرسم گفتم فعلا بنویسم تا بعدا اگر به اونجا هم کارم رسید1فکری کنم.
خیلی عزیزی عزیز.
ممنونم از حضورت.
ایام به کام.
آریا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 13:03
سلام پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
آمدم یه سلامی بدم و برم
مواظب خودت باش دوست عزیز
خدا نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست عزیز من! ببخش اینترنت در دسترسم نبود دیر رسیدم! ممنونم دوست من! خوشحالم که هستی. خوشحالم که هستید. دسته جمعیتون رو خیلی دوست دارم.
ایام به کامت.
مینا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 17:11
سلام پریسا جون من از طرف جناب یکی اومدم بگم پس قسمت 68 رو کی میذارین؟
زودتر بذارینش دیگهههههههههههههه. ما منتظریم خوب

پاسخ:
سلام مینا جان!
وای جناب یکی نه! شکلک دست روی سرم در حال لرزیدن. من گناه دارم به خدا.
به روی چشم! باید بنویسمش. جناب یکی رو صدا نکن هرچی شما بگی.
ایام به کامت.
آریا
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 22:58
سلامی مجدد تقدیم پریسای عزیز و دوست داشتنی
آمدم بگم چراااا آخه چرااا پریساا چرااا آخه
تکبال 68 رو نمیزااری
بعد جوابت رو به کامنت مینا خانوم دیدم دلم سوخت
هر وقت دوست داشتی بزارش عزیز
سلامتیت برامون مهمه دوست ندارم اذیت بشی
امیدوارم همیشه سلامت باشی پریسا جان
دوست عزیزم هیچ وقت خودت رو اذیت نکن این یه خواهش از طرف آریا
خداوند عزیز نگهدار دوست عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
بابا رحم کنید به جان خودم من رسما مُردَم! آره به خدا دلسوزی هم دارم دیگه!
باید روی68کار کنم و پیش از اون باید1کوچولو روی قوای از دست رفته خودم کار کنم. این جنگ آخریشون همه زور مخم رو کشید. جدی تموم که شد حس کردم مغزم خالی شده. به روی چشم. سعی می کنم سریع تر باشم.
ممنونم آریا جان از دعا های عزیزت! هرچی خدا بخواد همون میشه. توکل به خودش. سپردم به خودش. فقط به خودش.
ممنونم آریا که هستی.
ایام به کامت.
یکی
شنبه 4 بهمن 1393 ساعت 23:42
یکی از تفریحات سالم من در حالات وبگردی گشتن توی کامنتاست. اینجا ی چیزایی دیدم که همچین با نمای اعصابم نخوند. پریسا میخوام بدونم بعد الان کی اون خیالت شجاعت حضور مجدد داره تا خودم تکنفری حلش کنم. ببین یا نباید شروعش میکردی که خوب کردی شروعش کردی یا حق انصراف نداری شد؟ تو باید ادامه بدی پریسا؛ دیگه هم از این چیزا ازت اینجا بخونم وضعیت سیاه میشه بهت گفتم که بدونی بعد نگی یکی بیمعرفت بود نگفت. هی ی چیز دیگه که هی میومدم بگم یادم میرفت؛ این جنابو از بغلدست اسمم فرتش کن بره. راستشو بگم تا قبل از تکبال 55 باهاش مشکل نداشتم ولی از اونجا ببعد دیگه دارم. دیگه بهم نگی جنابا؛ همون یکی خالی بگی کار راه میفته. ببین زود باش منتظرم. بنویس ببینیم چی شد آخرش. زود باشیا؛ بجنبیا؛ میام شلوغ میکنما؛ بجنب فقط بجنب از اون خیالا هم بسرت نزنه که من اینجام. فعلی بای.

پاسخ:
سلام یکی.
وای چه عصبانی! ببین فشار خون می گیری شما این چه وضعشه؟ راستی الان شما واسه من چندتا نکته مبهم رو روشن کن. اول اینکه وضعیت سیاه یعنی چی؟ من تا یادمه وضعیت قرمز داشتیم و وضعیت سفید. این سیاه یعنی چجوری؟
دوم اینکه مشکلت با این جناب کنار اسمت چیه؟ توی تکبال55چی بود که به موجبش شما با این کلمه مشکل پیدا کردی؟ ببین لطفا بگو من حالش رو ندارم برم اونجا رو خط به خط بگردم باور کن واسهم سخته.
سوم اینکه یادم رفت سومیش چی بود. حالا شما این2تا رو حلش کن تا سومیش یادم بیاد.
عصبانی هم نباش انصراف نمیدم. راستی ببین آخه من این جناب رو نگم خودت تصور کن چجوری میشه؟ مثلا بیام بگم سلام یکی. یکی می گفت این یکی کیه؟
بابا یا این جناب رو بذار باشه یا شما تخلصت رو عوض کن آخه. یکی بیاد قضاوت کنه، آخه یکی هم شد اسم؟ آهای منظورم از یکی بیاد این یکی نبود منظورم از یکی یکیه. وای الان کل وب داره می چرخه دور سرم! خداییش1کاریش کن دیگه یکی. باور کن این طوری1طوریه. حالا من.
زود باشی ها! درستش کنی ها! جناب کنار اسمت می ذارم ها!
آخیش دلم خنک شد همیشه شما1بار هم من.
ایام به کامت.
ک.عباسی
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 00:35
سلام بر خانم پریسا خوبید?امشب با خودم گفتم برم ببینم این تک بال جریانش چیه که با قلم توانای شما مواجه شدم خیلی زیبا می نویسید یا شایدم من این احساس رو داشته باشم البته باید فرصتی را برای خواندن داستان سیری ناپذیر تک بال اختصاص دهم تا تمام قسمتهای تک بال را بخوانم از اینکه با وبلاگ شما آشنا شدم خوشحالم و بر خود می بالم که دوستان خوبی چون شما دارم.
من شاید داستانهای نسبتا کمی خوانده باشم ولی با شیوه های نویسندگی کم و بیش آشنا هستم تخیل شما آنچنان قوی است که من خودم را تصویر می کنم که انگار واقعا یکی از آنها شده ام به هر حال مرسی

پاسخ:
وای خدا ببین کی اینجاست!
سلام آقای عباسی! خیلی خوش اومدید! جدی عجب غافلگیر شدم! ممنونم به خاطر تعریفتون آقای عباسی. من اون قدر ها هم توانا نیستم. شما از سر لطف به نوشتنم نگاه کردید و اینطوری دیدینش. گفتید با شیوه های نوشتن آشنا هستید. آخجون دیگه باید هر دفعه بیایید ایراد هام رو بگیرید. از شما تعریف پذیرفته نیست باید حتما انتقاد کنید. جدی گیر هام رو بهم بگید. دلم می خواد درستش کنم.
خیلی خوشحالم اینجا دیدمتون دوست عزیز. امیدوارم فضای اینجا طوری باشه که دفعات بعد هم دلتون بخواد که باشید و باز هم اینجا ببینیمتون!
ایام به کام.
یک دوست
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 07:28
سلام بر پری سپیده دم* اساسا جنگ و صحنه های خشن ناک رو دوست ندارم ولی آنقدر این روایت زیبا تعریف و توصیف میشه که نمیشه به راهتی از کنارش گذشت میگم کاش این راویان جنگ هم مثل این پری صحنه های نبرد و کارزار رو روایت میکردند. البته که این توصیفات بسیار زیبا و در عین حال بسیار پویاست فکر کنم این داستان پیشنهاد خوبی برای یک انیمیشن جذاب برای سنین بزرگسال باشه پس واجب عینی شد که به چاپشون فکر کنی… و چقدر این آرمان دیرینه پیروزی سپیده دم بر تاریکی و پلیدی داستانهای ما رو در ذهن خواننده ای که به دنبال صلح و دوستی میگرده صلحی از جنس کهکشون یا شایدم یک اقیانوس ژرف، زیبا میکنه، مثل صدای همین گنجشکی مه الان از روی سم کابل برق پشت پنجره اتاقم به گوش میرسه که منم سرمست از زیباییش ببین چقدر سر صبحی تحریر کردم. خلاصه سپاس که هستی سپاس که مینویسی و بازهم سپاس که آرمان ما رو به یادمون میاری. ایامتم به کام *عرض ارادت*

پاسخ:
سلام دوست عزیز!
ممنونم از تحریر با ارزشی که برام کردید دوست من!.
عاشق آواز گنجشکم. کاش بیاد واسه من هم بخونه! دلم تنگ شده واسه صداشون. جنگ سفید و سیاه. هر کسی به1نوعی از1پنجره ای نگاهش به جاده انتظاره تا صبح کی برسه. کاش صبح برای همه به هر رنگی که دلشون می خواد هرچه زودتر بیاد و این جنگ با پیروزی صبح به پایان برسه!
ممنونم از اینهمه لطفی که بهم دارید. راستش نه به خاطر اینکه حس کرده باشم نوشتنم به چاپ شدن می ارزه، بلکه فقط به خاطر اینکه1کار جدید دلم می خواد و بدم نمیاد آزمایش کنم، گاهی به چاپ یکی از نوشته هام فکر می کنم. البته نه این یکی. مثلا آدم برفی و پروانه. یادتون میاد؟ یادته باباجان؟
یادش به خیر! آدم برفی رو خیلی دوست داشتم. دلم تنگ شده واسهش. کاش دیگه هرگز به زمین بر نگرده! کاش پروانهش رو فراموش کنه! اون بالا واسهش خیلی بهتره. باز من هوایی شدم!
ولی چاپ. دلم1کمی اطلاعات می خواد. نمی دونم از کجا باید شروع کنم. خوب چیه مگه نمیشه آدم بی اطلاع باشه؟ الان کجاش خنده داره خوب نمی دونم مراحل چاپ1نوشته چیه دیگه!
ای بابا!
چقدر دراز شد جواب من!
ممنونم دوست عزیز که هستید. کاش بتونم همیشه بنویسم و طوری بنویسم که بهتون احساس رضایت بده. هرچی بیشتر بهتر.
ایام به کام.
پرواز
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 20:05
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام پرپر پر پریساااااااااااااااااااا !!!ببین کی اینجاس ….آره منم پروااااااااااز ..اوه یه جوری میگم انگار رییس جمهورم خخخخخخخخخخخخخخ /.یادش بخعر اولین کامنتی ک دادم فک کنم برا گوشی خریدنم بوددددددددددددددد
..ممنونم از لطفت همین.
و الان اومدم آخرین کامنتو بذارم .هععععععی
راستش این کدای امنیتی آزار دهنده بودن و تو مدت بودنم خیلی نمیشد بکامنتم ولی معمولا سر میزدم ..
هععععععععععععععی موفق باشییییییییی پریساااااااااااااااااا …همین

پاسخ:
سلام پرواز. حالت چطوره؟ به خدا خیلی بدی پرواز من واقعا دل خداحافظی ندارم هی می خوام یادم بره تو هی یادم میندازی! من تصور می کنم خودت دلت تنگ میشه و حد اکثر بعد از یکی2ماه به این نتیجه می رسی که باید1طوری زمان واسه محله باز کنی و باشی وگرنه شب خواب های چپکی می بینی.
جدی دلم گرفت از این کامنتت پرواز راست میگم. امیدوارم رفتنت کامل نباشه ولی اگر واقعا لازم دیدی و کامل رفتی، از خدا می خوام هر جا که هستی ایام به کامت باشه و هم موفق باشی و هم شاد و شاد و شاد.
دیگه واقعا نمی تونم بنویسم می ترسم جدی گریهم بگیره. داره می گیره اگر به کسی نگی.
راستی پرواز! پخ!
همیشه شاد باشی از ته دل دوست عزیز من!.
آریا
یکشنبه 5 بهمن 1393 ساعت 23:13
سلامی مجدد بر پریسا ی عزیز و دوست داشتنی
چرا امروز تو گوشکن نبودی پریسا
به بلاگتم با تخیر سر زدی
نمیدونم عزیز فقت امیدوارم حالت خوب باشه
وتعخیرت خیر باشه
امیدوارم هیچ غم و دردی ترفت نیاد دوست عزیز
راستی پریسا بیا پایین یه چی تو گوشِت یواش بگم
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
به نظرت چی میخوام بگم .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بگم .
.
.
.
.
.
فقط یه قل باید بدی .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باید قل بدی ناراحت نشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بگم.
.
.
.
.
.
.
متمعن باشم ناراحت نمیشی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
باشه میگم
.

.
.

.
.
.
نمیدونم چطور بهت بگم پریساا هعیی
نمیدونم چطور بگم پخخخخخخخخخخخخخخخخخ پریسااااا
یعنی ال فرااار یعنی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کجااا دنبااالممیاای ووواااای

پاسخ:
سلام آریا جان. من خوبم دوست عزیز. جز دلم که نباید تنگ باشه ولی هست. کاش1نفر پیدا می شد راه خلاصی از این حس کهنه و دردناک رو یادم می داد! ترکیدم از بس به کسی توضیحش ندادم و فقط هر زمان با خدا تنها میشم اعتراف کردم که خدایا1طوری نجاتم بده دارم تموم میشم خودت تمومش کن از سرم بره!
بیخیال.
خلاصه اینکه در مجموع من هنوز هستم.
در مورد اون مطلب آخرت هم همونجا وایستا الان قصد انصراف چند وقت پیشم رو میندازم تقصیر تو و تحویلت میدم به یکی تا بخوردت.
وای خداجون یکی که بدون جناب خیلی مضحک میشه آهای یکی سر جدت بیا این اسمت رو عوض کن! ای بابا مشغول این شدم آریا جیم شد آریاااا وایستا می خوام بکشمت!
شاد باشی دوست من.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 08:23
سلام پریسا جان
همه چی درست میشه دوست من به خودت سخت نگیر
همیشه باش سعی کن هر وقت دل تنگی اذیتت میکنه بیای تو بلاگت. /
بیای تو s….. من همیشه هستم سعی خودم رو میکنم غم و دل تنگی عزیزم رو ازش دور کنم
پریسا جان یه پیام خصوصی براتفرستادم خوش حال میشم بهش عمل کنی من منتظرت هستم
شاد باشی تا همیشه

پاسخ:
سلام آریای عزیز. دوست و برادر مهربون من!
پیغام پر از محبتت رو گرفتم عزیز. فقط به خاطر داشتن اینکه تو هستی کلی مایه سبکی خاطره برای من. باور کن راست میگم. ممنونم عزیز. شاید درست بگی. شاید همه چیز درست بشه. شاید واقعا بشه. ولی به خدا من در آغاز ویرانیش نقشی نداشتم. هر مدلی که بلد بودم سعی کردم. حتی ستون ها رو2دستی بغل زدم و اجازه دادم سقفی که حالا نیست باشه روی شونه های من، ولی آخرش1روز…شاید من نابلد بودم. شاید هم ویران گر ها بیشتر از من بلد بودن. بذار هر کسی هرچی می خواد خیال کنه و بگه. ولی من تا زنده ام از این ویرانی دردم میاد آریا. دلم می خواست آجر به آجر آبادش کنم بره بالا و اگر مثل گذشته هم نشد، ویران نباشه. ولی دستی قوی تر از خودم مانع شد. دست های من بسته بود و نمی تونستم توضیح بدم که برای چی مثل مجسمه های سنگی تماشا می کنم و هیچی نمیگم. آریا! این ها رو خیالم نیست مخفی بگم پس همینجا دارم میگم. نمی دونم چه مدل افتضاحیه که من توی این وبلاگ هرچی نباید میگم. از پست هاش تا کامنت دونیش برام انگار مرز آزاده با اینکه می دونم خیلی ها میان و می خونن ولی باز میگم.
آره دلم گرفته. دلم تنگه خیلی هم زیاد. دلم که مال خودمه. واسه تنگ شدن و واسه گرفتن رضایت نمی خواد. بخواد هم من از پسش بر نمیام. اینهمه مدت شونه بالا انداختم و گذشتم تا هم بقیه ندونن هم مجبور نباشم چیزی رو توضیح بدم که فایده نداشت. ولی خودم که می دونم. من و خدا. آریا! من نمی بخشم. دستی رو که این ویرانی رو به بار آورد رو نمی بخشم. همین طور دستی رو که دستم رو بست برای آباد کردن. نفرین نمی کنم چون دل ندارم تکیه زده ها به اون شونه ها رو شکسته ببینم. ولی سپردمشون به خدا. این شب ها که تحملم می بره همهش میگم خدایا من حسابم ضعیفه. تو خودت این حساب رو درست کن. تا حالا نمی گفتم. به خدا که نمی گفتم ولی این شب ها دارم میگم. بذار باشه تا دست خدا خودش حساب کنه.
آره درسته دلم پدرم رو در آورده ولی نه اون اندازه که نباشم. این شب ها، وقتی تمام جهان اطرافم خوابه، من هستم و خاطره ها. ما هستیم و خدا. خدا. خدا. هست آریا. توی این شب های من هست. می دونم که هست. می بینمش که هست و داره بهم میگه تقصیر خودت بود که گرفتار شدی ولی من هستم بنده گرفتار و اشتباهی و سر به هوای من. من هستم. هستم.
دلم گرفته ولی هنوز زنده هست. من هم زنده ام. می برم، می افتم، سر می ذارم روی کوه خاطره ها و خیسشون می کنم، خسته میشم، کابوس می بینم، بیدار میشم، خدا رو صدا می زنم، بارونی میشم، داقون میشم، ولی هستم. دوباره صبح پا میشم راه می افتم و می زنم به جاده. گاهی چنان زخمی و خسته ام که لازم میشه1کوچولو متوقف بشم تا خستگیم در بره ولی هستم. هنوز هستم. دعام کن آریا. دعا کن خدا هرچه سریع تر مصلحت به برداشتن این بار از شونه هام ببینه و اگر هم مصلحت ندونست، هرچی خودش بخواد. هر طور خودش بخواد. سپردم به خودش. توکل بر خودش.
خدایا داری می خونی دیگه مگه نه؟ شکرت! خدایا شکرت خدایا شکرت! همین اندازه که هستی شکرت! باش! خدایا همراهم باش تا باشم.
وای آریا تماشا کن این طولانی ترین جوابیه که من توی این وبلاگ به1کامنت دادم. میگم موافقی کنمش پست بذارمش اینجا؟
ممنونم آریا که هستی. شاید1زمانی از این نوشتن هام پشیمون بشم ولی اون زمان این لحظه نیست. اگر هم خیلی پشیمون بشم از قدرت مدیریتم استفاده می کنم میام توش دست می برم. می بینی؟ یعنی1همچین موجود صادقی هستم من.
ممنونم از حضور بی نهایت عزیزت آریای عزیز.
در پناه خدا.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 13:43
عزیز همه چی درست میشه باور داشته باش
عزیزه من تو که تمامه سعی خودت رو کردی این خودش دل گرمیه
پریسا جان از خدا میخوام کمکت کنه که هرچه زود تر این دوره رو بگذرونی و به آنچه میخوای برسی عزیز
آمین
همینطور که گفتم من هستم همیشه هستم دعا گویت هستم عزیز
هر کار که میدونی باعث آرامشت میشه انجامش بده
از فظاهایی . و حرفایی و و و هرچی که آذارت میدن دوری کن
پریسا جان من هستم همیشه منتظر شادی هایت منتظر آرامشت هستم متمعن باش خدا دوست نداره بندگانش انتظار بکشن دعامون رو مستجاب میکنه
عزیزه من شاد و سلامت باشی

پاسخ:
ماه هاست که منتظرم. ماه هاست که به درگاه خدا دارم دعا می کنم. ماه هاست که ازش می خوام این دل غافلم رو عاقل کنه تا اینهمه…ماه هاست آریا. هنوز نشده. هرچی خدا بخواد. می دونی آریا؟ تا پیش از این اوضاع بد نبود. انگار بعد از اینهمه مدت که گذشت، باورم شده بود که وقتی چیزی نیست، یعنی نیست. می شد به خودم، به دلم، بگم نیست بابا جان نیست. اینقدر اذیتم نکن نیست. تموم شده. دیگه نیست. سهم تو هم آه گاه و بی گاهت. برام عادی نشده بود آریا ولی عادت کرده بودم. نمی دونم می فهمی یا نه. عادت کرده بودم که پیش بقیه بگم من که خیالم نیست. من که طوریم نیست. من که نمی خوام. ولی این… نمی دونم چند ماه دیگه باید با خودم بجنگم تا دوباره عادت کنم به چیزی که هرگز واسهم عادی نشده بود و هرگز هم نمیشه. آریا! برام دعا کن. به نظرم این1قلم راهی نداره جز اینکه خدا بخواد. آخه من عاقل نیستم. اگر عاقل بودم راه داشت ولی نداره چون من عاقل نیستم. من هستم. باز هم به همه میگم بیخیال. باز هم شونه بالا میندازم و میگم به من چه. باز هم رد میشم و میگم من که ندیدم. من که دلم نخواست. من که خیالم نیست. ولی هست آریا. من خیالم هست. دعا کن که واقعا دلم نخواد. واقعا رد بشم بدون اینکه پشت سر خودم جا بمونم. دعا کن برام که دیگه واقعا خیالم نباشه.
ممنونم آریا که هستی. به نظرم اگر ادامه بدم اوضاع اینجا خیت میشه. واااییی من دیگه رسما گناه دارم الان جمعش کنم.
شکلک خنده و شکلک سرگرمت کردم آب زرشک هام رو قایم کنم. شکلک می ترسم پیداشون کنی.
راستی این حرف ها رو ول کن چرا آخر قهوه خونه پرواز دیگه دلت نخواست آب زرشک هام رو کش بری؟ جدی توی خونه هر وقت آب زرشک واقعی می خورم یاد تو می افتم کلی می خندم. اصلا آب زرشک بدون کری های ما2تا دیگه بهم مزه نمیده.
ممنونم آریا از حضورت. ممنونم. ممنون هام تکراریه ولی ممنونم.
شادکام باشی.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 21:57
درست میشه عزیز
کاری از دست ما بر نمیاد جوز دعا کردن
همیشه دعا گویت هستم خواهر عزیزم
/.//.
خخخخخ آبزرشکارو نگو از بس سره آب زرشکا کلکل کردم گفتم اگه یه بار دیگه بگم پریسا کلمو میکنهه خخخ
منم هرسری یاد آب زرشک میفتم کلی میخندم
فقط از خدا میخوام سلامت باشی پریساا سلامت جسمی و روحیی
مواظب خودت باش خیلیی مواظب خودت باش
سلامت و دل شاااد باشی
پخ

پاسخ:
واقعا درست میشه؟ یعنی من دلم رو از دست این یادگار های سیاه میشه پس بگیرم؟ به خدا خسته ام از این جنگی که تمومی نداره. به خدا به خدا به خدا خسته ام. ولش کن بیخیال. هرچی خدا بخواد همون میشه. اگر مصلحت ببینه هرچی هست و نیست رو از دلم دلیت می کنه تا بشه نفس بکشم و اگر مصلحت نبینه من باید تحمل کنم. شاید هنوز مصلحت نمی بینه و می خواد من مجازات بشم. مجازات راهی رو که به اشتباه رفتم. مجازات دل هایی رو که شکستم. مجازات پند هایی رو که نشنیدم. مجازات لحظه هایی که فراموشش کردم.
برام دعا کن آریا. خیلی دست خدا رو این شب ها لازم دارم. برام دعا کن!.
آب زرشک. آخجون آب زرشک! نیستی بزمی دارم با آب زرشک هام!
به جان خودم واسه این پخ هات به حساب پرواز می رسم. این دود از کنده پرواز بلند شده. مگه دستم بهش نرسه! بدجنس اون دفعه اومد با کامنتش گریهم رو در آورد. ایشالا درس هاش سخت باشه شب ها مجبور بشه بیدار بمونه من دلم خنک بشه بخندم!
ممنونم که هستی آریا.
شاد باشی.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 23:00
خخخ
تا وقتی من باشم نمیزارم با آبزرشکات بزم بر گزار کنی بزمت رو به هم میزنم میام آب زرشکاتو میخورم یه لواشک روش خخخخ
سلامت باشی پریسای عزیز
خداوند عزیز نگهدار خواهر عزیزم
پپپپپپپپپپپخخخخخخخخخ ؟پخخخخخ

پاسخ:
یعنی هیچ راهی نداره که من این آریا رو نکشم! اینجا که نمیشه ولی توی قهوه خونه بعدی حتما وسط اون شلوغی پخپخ! این پخپخ با اون پخ فرق داره ها اشتباه نگیریدش!
آب زرشک هام رو می برم توی سرداب تکمار قایم می کنم ببینم کی جرات داره بره طرفش.
هرچی زور زدم امشب به تکمیل68نرسیدم و پدرم هم در اومد. باشه واسه بعد الان دیگه نمی کشم.
شاد باشی دوست عزیز من!.
آریا
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 23:58
آخه دختر خوب تو اگر آب زرشکارو تو سرداب تک مار قایم کنی
بعد خودت هم میترسی اونجا بری بعد هیف ومیل میشه
بده خودم بخورم خیال هر دومون راهت بشه خخخ
تو شیکمه منو سیر کن انگار یه زیارت حج رفتی خخخخ
//.
خسته نباشییی دوست عزیز برو استراحت کن قرار شد خودت رو اذیت نکنی هااا
پس استراحت کن نزاار نفرین کنمت که داستان تکبال دویست قسمتی بشهه خخخ
خودت رو اذیت نکن پریسا جان
خدا نگهدارت عزیز
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
نوچ پخ نمیکنم
سلامت باشیی

پاسخ:
وای ترکیدم از خنده سر صبحی. داره دیرم میشه ولی دلم نیومد بی جواب برم تا ظهر. سرداب تکمار رو خوب اومدی من چجوری برم اونجا؟ باید عضو دستهش بشم یا جاسوس بفرستم و…وای همهش واسه خاطر آب زرشک؟ نه بابا نمی خوام بیا مال خودت نخواستیم.
وای200قسمت؟ جدی نشه بیچاره میشم یا خدا! ممنونم از حضورت مثل همیشه.
وای دیرم شد دیرم شد من رفتم ایام به کام.
مینا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 09:48
اگه امشب تکبال 68 رو گذاشتین که هیچ.
نذاشتین خودم میرم توی سرداب تکمار قایمش میکنم.
هاها.
تازه یکیرم صدا می کنم. دوتایی به هم میریزیم اینجارو. حالا انتخاب با خودتون. خخخ

پاسخ:
سلام.
بابا1کمی بشینید خسته اید اینطوری که نمیشه آخه! چه خشن!
وای نه به جان هرچی ماره یکی رو صدا نکن من می خوام زنده باشم. آخه این68باید درست بشه یا نه. الان میرم سرش یکی رو فاکتور بگیر ممنون میشم.
یکی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 11:07
من اینجام مینا حاضرم برای انجام هر عملیات تنبیهی. دستبسته میبریمش وسط جنگل و همونجا باقیشو باشه همونجا بهت میگم چیکارش میکنیم. پریسا شنیدی یا نه؟ این ی تهدید جدیه از طرف من مینا بیگناهه من گفتم. پریسا خسته بودم و نمیشد و تو مخم خالی بود و شبا گریه ناله داشتم خداخدا میکردم و این چیزارو در جواب کامنت من نمیگی. من باقیشو میخوام. بنویس بیار خسته شدم از منتظر بودن. تا امشب که اینجا میبینمت بای.

پاسخ:
یکی! هستیم در خدمتتون! بابا آخه تحمل داشته باش دیگه! به خدا دارم می نویسم صبر کن. ببین این اصلا انصاف نیست وسط جنگل الان خطرناکه ببریدم اونجا تازه دست بسته! مروتت کجا غیب شد آخه؟ دارم می نویسم. ببینم به کجا می رسونمش!
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 12:50
خخخخ
مینا خانوم و یکی منم هستم باهاتون خخخ
پریسااا تکبال 68 رو آمادهه کن تا نبردیمت دژ تکمار
یعنی همچین آدم خبیسیم من
خخخ
میبریمت جنگل بعد من میام با خیال راحت آب زرشکات رو میخورم که نه میبلعم خخخ

پاسخ:
عجب آدم خبیسی هستی آریا! یعنی موندم توی اینهمه خباست! واسه خاطر آب زرشک می خوایی با این2تا دست به یکی کنی ببریم دژ تکمار؟ جای دیگه هم نه دژ تکمار؟ به خاطر آب زرشک!؟ شکلک وحشت. شکلک عجز. شکلک دارم می لرزم وسط این3تا! برم1درختی چیزی پیدا کنم لای شاخه هاش پناه بگیرم تا نرسیدید.
حسین آگاهی
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 14:45
سلام. منم که می دونید از قبلاً در دسته ی یکی بودم.
پریسا خانم کجایییییییییییید؟
ادامه اش کوووووووووووووووووووووووووووو؟
پیش به سوی عملیات آمادههههههههههههههههه؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
واواواواوا چچچچچقققدره شششما ها خخخخشنیددددد بببه خخخخدا مممن فففققققط…شکلک زبونم گرفت. دیگه شکلک بلد نیستم دست هام رو بردم بالا در حالت هق هق تسلیمم.
بببه خخخخاططططر خخخدددا بببه ممممنننن رررحححم کککککنننیییددد!
حالا برید تا فردا صبح این نوشتهم رو رمز گشایی کنید تا68رو بنویسم بذارمش اینجا. بکشید عقب ذهره ترک شدم اینطوری که حواسم به آماده باش شما هاست بالای سرم صف بستید نفسم بالا نمیاد چه برسه به اینکه بشه بنویسم.
بلکه1نفر هم پیدا بشه به دادم برسه!
به روی چشم. سعی می کنم. آخه اگر فقط بجنبم که خوب از کار در نمیاد که! سعی می کنم بیشتر زمان بذارم سرش. تا خدا چی بخواد.
دوستتون دارم هر4تاییتون رو. شکلک یواشکی براتون خط و نشون می کشم که دارم براتون. بذار تکبال تموم بشه تمام سکویایی ها رو می ریزم سرتون.
جدی خیلی واسهم عزیز هستید. حس می کنم جریان خونم گرم تر میشه توی رگ های یخ بستهم وقتی می بینم باهام هستید.
ایام به کامتون.
مینا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 17:42
شکلک مینا در حال مذاکره با کرکس یکیرم فرستادم که با کمک جاسوسا با تکمار مذاکره کنه. اگه تا امشب تکبال 68 رو حاضر نکنیدددددددددددددددددددددددددددددددد, شکلک از این آهنگای وحشتناک تکمارو از اون ور میفرستیم کرکس و دار و دستشرو هم از اونور تازه تکبال و خورشیدرو رو هم در نظر بگیرین. اینو گفتم که یادتون باشه چه جنگ وحشتناکی در میگیره اگه نیاین. بابا ما اصلا هیچچی این بیچاره ها گناه دارن. باید بالاخره زندگیشون مشخص بشه. بیچاره ها پا در هوا موندن

پاسخ:
تا این دسته ها مشغول هم دیگه میشن من این وسط در میرم و خلاص. بد نمیشه ها! دفعه دیگه من جیم بشم شما ها این کار رو کنید خودشون این ماجرا رو تموم کنن بیان اینقدر هم رو بزنن تا همه نفله بشن من راحت بشم آخجون!
نوشتم بابا نفرست اون رو پیش تکمار می پره می خوردش بی یکی میشیم. نمی دونم این قسمتش چجوری شد. کال شد یا شفته نفهمیدم. گفتم سریع تر بذارمش تا بیشتر از این اوضاعم خطرناک نشده.
ممنونم از حضور عزیزت.
شادکام باشی.
آریا
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 ساعت 18:13
خوب من دو باره آمدم
امیدوارم سلامت باشی
یه خسته نباشید ویییژه تقدیمت
بفرما یه لیوان آب زرشک خنک بخور که خستگیت باره سفر ببندهه
چرا این طور نگا میکنی خخخ مگه به من نمیاد مهربون باشم
هععی
شاد باشی

پاسخ:
شکلک وحشت آمیخته به تعجب فجیع. شکلک2دستی لیوان رو گرفتم ولی دستم مثل بید توی باد داره می لرزه از بس بهم استرس وارد شد از تهدید دسته جمعی شما4تا و تعجب بابت این مهربونی بعد از اون خشمت.
به جان خودم گذاشتم68رو کوتاه بیایید من از تکمار چندشم میشه.
سلامت باشی دوست عزیز من. اگر این یکی درست درمون نشد تقصیر شما هاست از بس شمشیر بالای سرم گرفتید مجبور شدم همین طوری کشکی نوشتم تحویل دادم.
ممنونم از حضور عزیزت. ممنونم که هستی.
ایام به کامت از حال تا همیییییشه!.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *