تکبال63

تاریکی روز همه رو به تنگ آورده بود. البته جز خفاش ها و بدبختانه مار ها. تکبال کنار لونه کرکس نشسته و نگاه خسته و دلواپسش رو دوخته بود به دور ها بلکه بتونه چیزی رو ببینه که همه از صبح دنبالش بودن که ببینن و نمی دیدن. خورشید هیچ کجا نبود. تمام جنگل رو وجب به وجب برای پیدا کردنش گشته بودن ولی خورشید نبود که نبود. مشکی خسته و دلواپس، در سکوت به خودش می پیچید. آخه اگر1کمی مواظب تر می شد شاید این اتفاق نمی افتاد.
-تقصیر تو نیست مشکی. خورشید مدت ها بود که حال درستی نداشت.
این رو خیلی ها بهش گفتن و مشکی در جواب تمامشون سکوت کرده بود. اون روز کرکس به کسی نگفته بود که برای چی رفته و قرار بود تا شب نشده برگرده. بقیه نصف خواب و نصف بیدار و نصف دنبال انجام وظایفی که بهشون محول شده بود، در هوای خودشون بودن. با رسیدن خبر یخ بستن دوباره رودخونه همه بلافاصله بلند شدن و به طرف رودخونه پرواز کردن. چندتایی هم که گشت در منطقه سکویا نوبتشون بود موندن تا اگر اتفاقی افتاد بقیه رو خبر کنن. مشکی یکی از اون چندتا بود. خورشید کمی بعد از اولین طلوع تاریک روز ابری از چرخیدن برگشت ولی روی درخت نارنج متوقف نشد. کسی ندید که راه رودخونه رو گرفت و پرواز کرد. هیچ کسی جز مشکی.
-کجا میری خورشید؟ کرکس گفت با اومدن روز دیگه ترجیحا ظاهر نباش. و تو حالا میری به طرف میدون دید؟
خورشید نگاهی بیخیال به مشکی انداخت و انگار چیزی ندیده به راهش ادامه داد. مشکی خسته و عصبانی بود از تمام اونچه که این اواخر از سرشون گذشت. از ماجرای تک پر و لالا گرفته تا فشار جنگ های ناگهانی و پشت سر هم و هر چیزی که تکبال و بقیه نمی دونستن چیه.
-خورشید!نشنیدی؟ دست بردار از این مسخره بازیت! تو واقعا نباید بری!
خورشید به مشکی نظر انداخت که با حرص و سماجت سر راهش رو گرفت.
-بکش عقب خفاشک! من بلدم مواظب خودم باشم.
مشکی حس کرد میلی تحمل ناپذیر به سبک کردن خودش داره و خیلی سریع تسلیم این میل تحمل ناپذیر شد.
-بله تو بر میایی. ولی افرادی که همراهت میشن بر نمیان. اون ها مثل آب خوردن میمیرن و تموم میشن. پس به اطرافیانشون لطف کن و دیگه ادامه نده. من1تک پر دیگه دلم نمی خواد.
مشکی هوار می زد. تکبال تماشا می کرد. خورشید هوار نزد ولی بعد از تموم شدن جمله آخر مشکی تکبال دید که دست خورشید با چنان سرعتی حرکت کرد که تشخیصش امکان نداشت و مشکی بلافاصله به1طرف پرت شد، خورد به نوک چندتا شاخه نازک بی خطر و ولو شد وسط شاخه ها.
-مشکی!
تکبال هم زمان با این فریادی که کشید به طرف مشکی خیز برداشت و خودش رو رسوند بهش. زیاد طول نکشید تا حال مشکی جا اومد ولی خورشید دیگه نبود. مشکی و تکبال و بقیه خیال می کردن رفته به رودخونه برای کمک ولی وقتی همه از رودخونه برگشتن و گفتن خورشید هیچ کجا باهاشون نبود، وقتی روی درخت نارنج و اطراف رودخونه و لای شاخه ها و توتستان و کاجستان و حتی اطراف مرداب تاریک رو گشتن و پیداش نکردن، وقتی تمام جنگل رو زیر و رو کردن و از دارکوب ها و فنچ ها و از هر کسی که می شناختشون پرسیدن و هیچ خبری از خورشید نشد، دلواپسی سایه سنگینش رو به منطقه سکویا انداخت و همونجا جاگیر شد. خفاش ها و کلاغ ها و همه و همه گشتن و گشتن ولی خورشید هیچ کجا نبود.
داشت شب می شد. خفاش ها دور هم جمع شدن بلکه بفهمن چیکار میشه کرد.
-ما همه جا رو گشتیم و خورشید نبود.
-آره. دیگه جایی نمونده که نرفته باشیم.
-شاید لازمه صبر کنیم کرکس برگرده.
-خوب چه فرقی می کنه؟
-فرقش اینه که کرکس جا هایی رو بلده که ما به فکرمون هم نمی رسه. شاید خورشید رفته باشه به یکی از این سوراخ سنبه هایی که فقط کرکس می دونه کجاست.
-ولی احتمال های دیگه رو هم بدید.
-مثل چی؟
-مثل گرفتار شدنش. من میگم باید بریم اطراف مخفی گاه مار ها رو هم بگردیم و1سر و گوشی آب بدیم شاید گیر کرده باشه.
-تیزبین دیوونه شدی؟
-نمی دونم شاید شده باشم ولی احتمالا باید1سر به تپه سیاه بزنیم.
سکوتی به سنگینی کوه جمع رو گرفت. انگار همون لحظه روی تمام منطقه تخم وحشت پاشیدن. وحشتی عمیق، فراگیر، سنگین.
-کرکس اومد!
این صدا در لحظه ای که هیچ کس انتظارش رو نداشت چنان همه رو ترسوند و از جا پروند که کم مونده بود حادثه درست کنه. کرکس رسید و با دیدن ترس و نگرانی حاکم بر جمع ساکت و پریشون و همچنین با دیدن غیبت خورشید، لحظه ای مکث کرد و با نگاهی سراسر پرسش و تردید به بقیه نظر انداخت. نپرسید. کسی هم چیزی نگفت. سکوت بود و سکوت. سکوتی که بلاخره باید می شکست. شهپر پیش قدم شد.
-کرکس!خورشید هیچ کجا نیست. از صبح غیبش زده و ما برای پیدا کردنش همه جا رو گشتیم. الان تیزبین داشت می گفت که شاید لازم باشه به هوالی دژ تکمار1سرکی بکشیم نکنه خورشید گرفتار شده باشه.
کرکس با نگاهی بی حالت به شهپر خیره بود. لازم نبود کسی دقیق بشه تا خشم و پریشونی رو از نگاهش بخونه. شهپر آروم پیش رفت، دست روی شونهش گذاشت و با همون لحن آروم دوباره سکوت رو شکست.
-من تصور نمی کنم گرفته باشنش. می دونی؟ به نظر من باید1دفعه دیگه بریم مرداب تاریک رو ببینیم. ما فقط اطرافش رو گشتیم و زیاد نزدیک نشدیم چون زیادی خطرناک بود. ولی حالا که تو هستی دیگه خطر کمتره و می تونیم بریم اونجا رو بگردیم. خورشید شاید رفته باشه اونجا که دست ما بهش نرسه تا1خورده راحت باشه. آخه امروز1کمی عصبانی شد. حالا پاشو! زمان از دست ندیم. بلند شو بریم طرف مرداب و باقیش رو توی راه بهت میگم. من مطمئنم که شب نشده پیداش می کنیم. بلند شو دیگه!
گاهی1حضور،1لحن، 1 دست، شاید از1راه مطمئن و نتیجه بخش بیشتر کمک می کنه. فرقی نمی کنه که پیش از ماجرا با صاحب اون لحن، اون حضور، اون دست، چه محاسباتی داشته باشیم. دوست باشیم یا دشمن. آشنا باشیم یا بیگانه. و شهپر در اون لحظه درست همین کار رو کرد. کمک کرد تا کرکس بتونه به خودش مسلط بشه و وحشت اولیه رو پشت سر بذاره. پریشونیش رو مهار کنه و به دست منطقش بسپاره و اجازه نده بقیه از دیدن آشفتگیش خودشون رو ببازن. شهپر با لحنی مطمئن و امیدبخش حرف می زد و تقریبا از جا کندش. کرکس خواه ناخواه بلند شد و به بقیه فرمان حرکت داد. نصف بیشتر خفاش ها به طرف مرداب تاریک رفتن تا اون بالا پخش بشن و تمامش رو بگردن. بقیه هم به فرمان کرکس که اون لحظه از شهپر فرمان می گرفت البته غیر مستقیم و خیلی نامحسوس، موندن و پخش شدن تا مواظب منطقه باشن. به طور حتم تکمار از ماجرا با خبر شده و این فرصت رو از دست نمی داد. تکبال موند و اون بالا مواظب اطراف شد که اگر چیزی دید یا خطری بود به بقیه اطلاع بده.
و حالا تکبال اون بالا تمام وجودش شده بود چشم و تماشا می کرد. سعی می کرد حواسش رو به تمام چیز هایی که می بایست می دید متمرکز کنه ولی هر بار که به خودش می اومد، می دید که نگاهش دنبال هیچی نیست جز درخشش پر هایی که فقط مال خورشید بودن. تکبال نگاه می کرد و نگاه می کرد ولی هیچی نمی دید. شهپر برگشت و مشکی رو فرستاد. به دستور کرکس هرچند1بار باید بر می گشت و چرخی دور منطقه می زد تا خطر رو هرچه بیشتر دفع کنه. مشکی در سکوت به حرف های امیدبخش شهپر گوش داد و بعد پرواز کرد و به طرف مرداب تاریک رفت. تکبال مثل سنگ بی حرکت نشسته بود.
-تکبال!اینقدر نگران نباش. چیزیش نشده. پیداش میشه.
تکبال از جا نپرید. اوضاعش بدتر از اون بود که بترسه. فقط نگاهش کرد. شهپر کنارش نشست.
-خورشید در حرصی ترین حالتش هم عاقله. امکان نداره گرفتار بشه. بر می گرده. من مطمئنم که طوریش نمیشه. تکبال! گریه می کنی؟ ببین گریه اصلا بد نیست. وجود رو از سنگینی ها سبک می کنه. ولی الان وقتش نیست. تو باید نگاهت رو شفاف نگه داری. تو در حال انجام1وظیفه هستی اون هم در حالت اضطراری. خورشید هم میاد. من شک ندارم که سالمه.
شهپر چنان آروم، مطمئن و اطمینان بخش حرف می زد که تکبال خواه ناخواه مجبور شد باور کنه که کمی امیدوار تره. به زحمت از لا به لای هقهق فرو خوردهش تونست بگه:
-تو از کجا می دونی؟
شهپر مهربون تر از همیشه جواب داد:
-من می دونم.
تکبال بهش نگاه کرد. نگاهش کمی، فقط کمی شاید آروم تر شده بود.
شهپر که رفت، تکبال دوباره نگاهش رو پرواز داد به دور ها. خورشید هیچ کجا نبود. داشت شب می شد. هوا دوباره آماده بود که بباره. تکبال نگاه می کرد و نگاه می کرد و…خورشید نبود ولی1سیاهی، بی تردید چیزی جز خفاش و کلاغ و دارکوب و شاهین داشت با پروازی آروم و سبک به طرف منطقه سکویا می اومد. تکبال خواست باقی رو خبر کنه ولی…
-چی می تونه باشه؟ بذار برسه. از این بدتر که نمیشه.
سیاهی آهسته آهسته اومد و رسید.
-سلام کبوتر. منتظر من که نبودی ولی من هم از اونی که منتظرشی بی خبر نیستم.
-سلام. تو چی هستی؟
-من بوتیمار. اومدم بهت بگم گم شدهتون رو باید از قاصدک ها بخوایید. از همه پرسیدید جز اون آشنا های روز های درد. بجنبید برید پیداش کنید پیش از اون که بیگانه ها از شما جلو بی افتن.
بوتیمار این ها رو گفت، برگشت و پرواز کرد.
-صبر کن!به خاطر خدا1دقیقه صبر کن. برام بگو چه جوری میشه از قاصدک ها نشونی پرسید؟ الان هیچ قاصدکی نیست. ما وسط زمستونیم. تا بهار هنوز کلی راهه و قاصدک ها الان… صبر کن!
بوتیمار رفته بود. تکبال معطلش نکرد. باید این پیام نامفهوم رو به کرکس می رسوند. باید هرچه سریع تر به مرداب تاریک می رسید. از جا پرید و بلند و1نفس سوت کشید.
کرکس و شهپر خسته از جستجوی بی نتیجه روی1درخت مردابی نشسته بودن.
-بلند شو کرکس! باید باز هم بگردیم. حتما پیدا میشه.
-بس کن دیگه شهپر. اگر اینجا بود تا به حال می دیدیمش. نیست. شاید لازمه واقعا به پیشنهاد تیزبین فکر کنیم. خدا کنه دیر نشده باشه!.
-اونجا رو ببین! از طرف منطقه سکویا1کسی داره میاد این طرف! صبر کن ببینم! اون1کسی نیست2تا هستن. یکی روی شونه های یکی دیگه سواره.
کرکس دقیق تر نگاه کرد.
-فسقلی!
کرکس از جا پرید و همراه شهپر به طرف تکبال و کلاغی که تکبال روی شونهش بود پرواز کرد. شهپر در حالی که با تمام سرعت دنبالش می رفت تقریبا فریاد کشید:
-وایسا!اول من دیدمشون!.
کرکس در حال پرواز خندید. این اولین باری بود که وسط اونهمه اضطراب می تونست بخنده. تکبال هنوز به کرکس نرسیده از روی شونه های کلاغ پرید و خودش رو به طرف کرکس پرتاب کرد که در نتیجه کم مونده بود از بالا به وسط مرداب پرت بشه. شهپر به موقع جنبید و گرفتش.
-کرکس!باید از قاصدک ها بپرسیم. نمی دونم این یعنی چی ولی قاصدک ها می دونن خورشید کجاست. این آشنا های روز های درد. پیام این بود. درست همین طوری. باید بجنبیم پیش از اینکه بیگانه ها برنده بشن و گم شدهمون رو پیدا کنن.
تکبال از وحشت و هیجان داشت پس می افتاد. کرکس و مشکی و چندتای دیگه مات و وحشتزده تماشا می کردن. شهپر اولین کسی بود که به خودش مسلط شد. تکبال وحشتزده که هنوز وسط زمین و هوا نگهش داشته بود رو کامل بغل کرد. دستی به پر هاش کشید و اشک های هیجانش رو پاک کرد.
-تکبال!آروم باش. طوری نیست. ما پیداش می کنیم. ولی بگو ببینم این پیام رو از کجا آوردی؟
تکبال که به شدت می لرزید از آرامش شهپر کمی، فقط کمی آرامش گرفت. اون قدر که بتونه فکر کنه و جواب بده.
-من از هیچ کجا نیاوردم1بوتیماری اومد این ها رو بهم گفت و رفت.
شهپر به کرکس متحیر نظر انداخت و بلافاصله فهمید که باید خودش تنهایی فکر کنه.
قاصدک ها، قاصدک ها، قاصدک، قاصدک، آشنا های روز های درد، روز های درد!!!
-کرکس!ماتت نبره! خورشید رفته سر خاک تک پر و لالا. اون الان زیر بوته های قاصدکه و اوضاعش هم با رسیدن شب افتضاح خطرناک میشه. بجنبید باید بریم!.
شهپر منتظر نشد کرکس و بقیه به خودشون بیان. تکبال که چیزی نمونده بود از ترس دیوونه بشه رو محکم بغل کرد، شونه کرکس رو چسبید و تقریبا پرتش کرد بالا که بپره، بعدش هم با حرکت شدید دست به بقیه فرمان حرکت داد.
-هرچه سریع تر به تمام اون هایی که اطراف مرداب تاریک پخش هستن اطلاع بدید خودشون رو بهمون برسونن. به سریع ترین شکل ممکن این کار رو انجام بدید. توقف هم نمی کنیم. حرکت! میریم به طرف بوته های قاصدک و هرچه سریع تر هم میریم! هر کسی زود تر برسه!
شهپر پرواز کرد و کرکس رو هم با خودش بالا کشید و لحظه ای بعد، همه افراد منطقه سکویا مثل سیلی خروشان از همه جای مرداب تاریک جمع می شدن و با تمام سرعت به طرف نقطه پایان تک پر و خونوادهش پرواز کردن. غروب مرداب ترسناک و تاریک داشت به شب پیوند می خورد. تکبال سرش رو تکیه داده به شونه شهپر که نمی لرزیدن و گوش به نفس هایی که التهاب صاحبش رو منعکس نمی کردن، چشم هاش رو بست که سیاهی زمین و آسمون اون جهنم ساکن و اون تصویر مجسم مرگ رو نبینه.
خاک، سرد و سیاه، زیر بوته های قاصدک انگار خوابیده بود. خورشید مثل سنگ بالای قبر خونواده خوشبخت منطقه سکویا خشکش زده بود. سرش پایین بود. انگار تمام جهانش جز اون قبر های کوچیک و سرد نبودن. جویندگانش عقب تر فرود اومدن. کرکس اشاره ای کرد و همه متوقف موندن. کرکس آروم و بی صدا نزدیک شد. خورشید نفهمید. کرکس بهش رسید. خورشید ندید. کرکس درست پشت سرش بود. خورشید حس نکرد. کرکس کنارش ایستاد. خورشید سر بالا نکرد. کرکس آروم کنارش نشست. خورشید یکه نخورد. کرکس آهسته بال بزرگش رو حلقه کرد دور شونه های خورشید که معلوم نبود از سرما یا از خستگی یا از چیزی فراتر از این ها توی خودش جمع شده بود. خورشید هیچی نگفت. کرکس حلقه بال هاش رو محکم تر کرد. خورشید لرزید.
کرکس بهش خیره شد. خورشید آهسته، غمناک و پر از درد، بیشتر توی خودش جمع شد. لازم نبود سر بالا کنه تا بدونه کی اینطوری بغلش کرده. کرکس هیچی نگفت. خورشید هم سکوت رو نشکست. طول کشید. قبر تک پر و لالا همراه بچه ای که هرگز زاده نشد، شاهد خورد شدن خورشید بودن. قطره های دلش بدون صدا چکیدن. خورشید بدون هقهق، بدون فریاد، بدون لرزش شونه هاش، بدون حتی ضجه های بی صدایی که موقع گریه های بی صدا نفس رو به شماره میندازن، بدون هیچ علامتی از باریدن، قطره قطره بارید.
-بهش گفتم بمون. گفت باید منو همراهت ببری. بهش گفتم نیا. گفت تو بری نمی مونم. بهش گفتم به دردم نمی خوری بلکه بهش بر بخوره و بره. نرفت. می خندید. سریع پریدم و جاش گذاشتم که خسته و حرصی بشه بگه به جهنم و بره خونه پیش جفتش. نفس نفس می زد ولی داشت می اومد. از خستگی بیچاره شده بود و همون طور داشت می اومد. مجبور شدم صبر کنم برسه. می خندید. برام حرف می زد که یادم بره از بی دعوت همراه شدنش حرصی شدم. برام از لالا می گفت. از بچهش. از سفرشون. از آهنگ هایی که واسه بچه تمرین کرده بود تا بزنه. از لالا که می خواست ببردش سفر. برام از شادی هاش می گفت. کلی رویا داشت. بار سفرشون رو بسته بود که خونوادهش رو ببره سفر. داشت پدر می شد. مثل جوجه هایی که1مشت دونه خوشمزه پیدا کرده باشن ذوق می کرد. وقتی برام تعریف می کرد توی آسمون بالا پایین می پرید از ذوقش.
من باید جاش می ذاشتم. باید کتکش می زدم. باید بیخیال می شدم تا از خستگی پشت سرم وا بره تا بی افته و دیگه نیاد. می گفت این غروب به چشمش متفاوته. فرصت نکرد بگه برای چی. من حالا می دونم. برای اینکه آخرین غروبی بود که می دید. من باید جاش می ذاشتم. کاش همراهم نمی بردمش! کاش نمی بردمش!
خورشید این ها رو آروم، شمرده و بی نهایت غمگین گفت بدون اینکه حتی صداش از شدت بغضی که مثل سیل شده بود اشک و می بارید بلرزه. صداش، شونه هاش، نفس هاش، بدون لرزش و سفت بودن. سفت ولی بی نهایت خسته. خورشید گریه نمی کرد، می بارید. و چه شدید!
-من نباید می بردمش. کرکس! نباید می بردمش.
کرکس تا جایی که ممکن بود سفت بغلش کرد. تا جایی که جایز بود سکوت کرد و اجازه داد خورشید بدون هیچ نشونه ای از گریه توی صداش و توی نفس هاش و توی لرزش شونه هاش، اضافه بار دردش رو مثل بارون سر خاک اون قبر های آشنا بباره. و بعد، تا جایی که توی تمام عمرش می شد لحنش و صداش و کلامش مهربون باشه، خطاب به خورشیدِ به مفهوم واقعی داقون به حرف اومد.
-خورشید!چه خوب شد هیچ کدوم از اون کار ها رو نکردی. تک پر رو اون غروب اگر می کشتیش باز هم پا می شد همراهت می اومد. بهت می رسید و می خندید تا دلت رو به دست بیاره ولی می اومد. و اگر تو باهاش بد تا می کردی الان خیلی بیشتر اذیت می شدی. خورشید! این اتفاق بدی بود. خیلی بد. ولی در نظر داشته باش این می شد که واسه هر کسی از ما پیش بیاد. تک پر رفت و لالا رو هم با خودش برد. ولی خیلی راحت می شد که اون از دست رفته تو باشی. ما در حال جنگیم خورشید. توی جنگ تباهی زیاده. و اصلا بگیریم که این اتفاق تقصیر تو بوده. خورشید! این اتفاق خیلی بدی بود ولی دیگه نمیشه کاریش کرد. تو با اینجا موندنت، با اینجا مردنت، با اینجا گرفتار شدن و ما رو هم گرفتار کردنت، نمی تونی اون ها رو زندهشون کنی. اون ها رفتن. دیگه هم بر نمی گردن. باید بلند شی و سفت و سخت پای جبرانش بمونی. همون طوری که لالا بهت گفت. اون ها زیر این خاک نخوابیدن که تو بیایی اینجا بست بشینی و ما رو هم بکشونی روی زمین و منتظر بشی که بیان گرفتارمون کنن. ما نباید این طوری تموم بشیم. تو حتی اگر تقصیر کار باشی، باید1کاری کنی که به این تقصیرت پهلو بزنه. باید1مدلی با این تقصیرت بی حساب بشی. و کاری که الان داری می کنی اون عملی نیست که باید انجام بدی. من دردت رو می فهمم خورشید. ولی چه فایده ای داره که این طوری از خودت انتقام بگیری؟ تک پر اگر زنده بود امکان نداشت اجازه بده تو اینجا بمونی تا شب بشه و مارهایی که مطمئنا الان فهمیدن چه خبره بیان و گیرت بیارن. تک پر اگر بود حاضر می شد دوباره بمیره ولی اینجا هم همراهت می شد و تنها جات نمی ذاشت. و تو باید به احساسش احترام بذاری اگر واسهت ارزش داره. به احساس بقیه هم همین طور. پشت سر ما2تا الان1لشکره که باید هر جا باشه جز روی زمین. تقریبا تمام منطقه ما الان روی خاکه. اگر بهمون حمله کنن تا بیاییم بجنبیم دسته کم10تایی تک پر دیگه رو باید اینجا خاکشون کنیم. خورشید! این جماعت می دونن چه خطری داره بالای سرشون می چرخه و با آگاهی کامل فرود اومدن و منتظرن که تو به هر شکلی همراهشون بشی تا برگردیم خونه. بدون تو هم پرواز نمی کنن. تو که نمی خوایی تک پر و لالا هم سفر های جدید داشته باشن، می خوایی؟ مطمئنم که نه. دیگه بس کن! آروم باش هیچی نمیشه. ما باید پیش از رسیدن شب از اینجا بریم. بلند شو! بلند شو همراه بقیه بریم. تو باید باشی. به خاطر جنگی که تازه داره بالا می گیره، به خاطر تک پر و لالا و بچهشون، به خاطر امنیت بقیه، به خاطر دل هاشون که دلواپسته، به خاطر فسقلی که انگار ظرف همین1روز کلی ضعیف شده از نگرانی واسه تو، به خاطر من، اگر اتفاقی واسهت می افتاد من حسابی به هم می ریختم خورشید. دیگه هیچ وقت ناپدید نشو! مشکی هم حالش هیچ خوب نیست. حس می کنه تقصیر خودش بود که تو گم شدی. می دونی اگر طوری می شدی مشکی چی به سرش می اومد؟ دیگه بسه! پاشو! پاشو بریم. تو سردته. خسته ای. داری منجمد میشی. باقیش رو میریم1جای امن. دیگه بلند شو! شب رسید بهمون. پاشو تا تاریک تر و نا امن تر نشده.
کرکس پر های خیس و یخ زده خورشید رو با تمام محبتی که ازش بر می اومد و چقدر هم زیاد بود، آروم آروم نوازش می کرد و باهاش حرف می زد، حرف می زد و حرف می زد تا بلاخره با زور کلام و با زور دست هاش از زمین کندش.
-آفرین!مطمئن بودم که تو عاقلی و به حرف کرکس گوش میدی.
کرکس بدون اینکه خورشید در حال انجماد رو رها کنه به پشت سر و به طرف اون دسته منتظر اشاره ای کرد و خودش همراه خورشید پرید و بقیه هم1جا همراهش پرواز کردن. شب داشت روی جنگل پهن می شد. دل آسمون بد گرفته بود. شاید نه اندازه دل خورشید. افراد منطقه سکویا با رعایت احتیاط پشت سر کرکس و خورشید، با نگهبانی شهپر و مشکی و چندتا از بزرگ جثه های دیگه در اطرافشون، به طرف منطقه سکویا پرواز کردن. بارون دوباره باریدن گرفته بود. آسمون بغضش رو رها می کرد. قبر های سرد اونجا تنها موندن. و آسمون تنها شاهد این پایان تلخ و ابدی بود. آسمونی که به نشان هم دردی با مرگ رویا ها، به حسرت سفری که انجام نشد، به خاطر تمام آهنگ هایی که هرگز برای هیچ گوش معصومی نواخته نشدن، بغض شفاف و غمناکش رو به قبر های تنها می داد و سر بر شونه شب، دردش رو می بارید و می بارید.
دیدگاه های پیشین: (8)
حسین آگاهی
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 22:06
سلام. چه خوب که خورشید قبل این که دیر بشه پیدا شد.
نمی دونم باید چی بگم؟
آخر این قسمت رو عالی نوشته بودید.
خیلی سنگین و غمگین تموم شد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من. بله خوب شد زود پیداش کردن وگرنه غمگین تر هم می شد. ممنونم از لطف و از حضور شما.
ایام به کام.
آریا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 23:17
سلام پریسای عزیز
این قسمتم مثل همه ی نوشته هایت آلی بود
پریسا جان ممنونم اذت بابت همه چی ممنونم
خسته نباشی عزیز
بد جور حالم گرفته ی خیلی سخته به خاطر کاری که نکردی به خاطر هیچ پوچ حساب پس بدی خیلی سخته کسی نفهمتت خیلی سخته
هعی من باز نتونستم جلو خودم رو بگیرم پریسا جان دلم از همه گرفته هوای دلم از بارونی رد کرده رسیده به سیلاب
موفق باشی دوست من
همیشه شاد باشی
خداوند نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ممنونم به خاطر همه چیز. چی شده عزیز؟ آریا اگر از دست من بر میاد که سبک ترت کنم فقط بگو. هر طور که سبک تر میشی. کمترینش با شنیدن. گوش که می تونم بدم.
شاد باشی دوست من.
آریا
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 23:42
روزگاری بیدی را شکستند

به نامردی تبر بر ریشه اش بستند

ولی افسوس همانهایی شکستند

که روزی زیر سایه اش می نشستند…

پاسخ:
معمولا همین طوره. تبردار ها سایه نشین ها هستن!
آریا
سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 05:05
سلام پریسا جان
نه عزیز فقط از دست خدا بر میاد
پریسا جان قدرت درک ها خیلی اومده پایین خیلی
کاش انسان ها خودشون رو جای طرف مقابل میزاشتن بعد قضاوت میکردن
کاش از دل هم خبر داشتیم بعد کسی رو محکوم میکردیمکاش ….
ببخش پریسا جان دوست مهربونم ببخش متاسفم
بعزی از انسان ها چنان میشکننت که وقتی خورده ریزاتو به هم میچسبونی یه انسان دیگه ساخته میشه
هعییی کسایی که نمیزاشتم خم به ابروشون بیاد امروز شکستنم رو دیدن اما مهکومم کردن حرفام رو شنیدن اما درکم نکردن ای کاش از دلم خبر داشتن شاید این قدر بی رهمانه قضاوت نمیکردن
ببخش پریسا جان ببخش دوسته عزیزم ببخش عزیزم ببخش

پاسخ:
سلام آریا جان.
1چیزی بهت بگم؟ چقدر حال امروزت شبیه حال این روز های منه! دقیقا دیشب که گفتی چیز هایی شبیه این رو برات نوشتم ولی پاک کردم. تو هم از همون دستی خوردی که من خوردم. دلم می خواد داد بزنم. اون قدر بلند داد بزنم که همه دنیا بشنوه چقدر داره دردم میاد. ولی می دونی؟ من سکوت کردم و خیال می کنن بدهکارم. اون ها جای من داد می زنن و طلب کار هم هستن. گاهی به خودم میگم کاش خدا توان بهم بده سکوت رو بشکنم و پیش از اینکه به هر چیز نباید متهمم کنن و توی دل هاشون بهم بخندن من هوار بزنم. ولی باز دردم میاد از…آخ از دست این دل! خیالی نیست آریا. سیاهی ها هستن و حالا تو و من بیشتر شناختیمشون. زورمون نمی رسه سفیدشون کنیم. بیا فقط سیاه نباشیم. دلم دعا می خواد. دلم شکایت می خواد. دلم خدا می خواد که بیاد پایین دستش رو بذاره روی سرم1طوری که بشنوم بهم بگه من اینجام.
از خورده های من باید یکی دیگه ساخته بشه آریا. کاش بشه! از مال تو هم همینطور. و میشه. صبح شده آریا. باید1راهی واسه پشت سر گذاشتن اونهمه سیاهی پیدا کنیم. باید پاک بشیم ازش. باید سفید بشیم آریا. خودمون، دلمون، خاطره هامون.
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 10:40
ببخش پریسا جان
دوست نداشتم اذیتت کنم
ببخش که با کامنتم اذیتت کردم باید مثل همیشه خاموش میبودم
سلامت و دل شاد باشی دوسته من

پاسخ:
اذیت نشدم از کامنتت عزیز. دردت اذیتم کرد نه کامنتت. درد حق نداره بیشتر از این دوست هام رو آزار بده چون دردم میاد از دردشون.
هر زمان دلت خواست هرچی دلت خواست بیا اینجا بگو دوست من. اینجا همه خودی هستیم. دیدی که من هم گفتم. خاموشی راهش نیست. بگو این قدر بگو تا سبک بشی. ولی جدی خدا خیلی بزرگه بسپاریم بهش بلکه حل بشه.
شاد باشی.
آریا
سه‌شنبه 23 دی 1393 ساعت 16:14
پریسا جان نمیدونم چی بگم
کاش از ممنونم کلمه ای بالاتر بود که تقدیمت کنم
ممنونم بابت همه چی ممنونم یه دنیا ممنونتم
شاد باشی دوست عزیزم

پاسخ:
ممنون نباش دوست من. فقط شاد باشی واسه من بسه. می گذره عزیز. این توفان واسه ما هم می گذره. تموم میشه. فقط الان باید1جایی رو بچسبیم که نیفتیم. دست خدا همینجاست درست روی شونه هامون. بگیریمش. نمی افتیم. مطمئن باش.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 00:05
سلاام بر پریسای عزیز و مهربون
امیدوارم سلامت باشی دوسته گلم
میگم امشب تو پستم اول شدی من بیشتر از تو خوشحال شدم
وقتی دیدم نفر اولی چنان شاد شدم کلی انرژی گرفتم
خخخ
اونجا نمیشد اما آمدم
پیشت یه ممنونم ویژه بگم برم
سلامت باشی خیلی سلامت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
ببخشید خیلی دیر کردم امروز دستم به اینترنت نمی رسید. ممنونم دوست عزیز. امیدوارم به همین زودی1شادی خیلی عمیق از اون هایی که از شدتش آدم توی وجودش به شدت احساس گزگز می کنه بهت دست بده. نخند باور کن همچین چیزی وجود داره. حالا خدا بخواد برات بشه تا ببینی.
ایام به کامت.
آریا
چهارشنبه 24 دی 1393 ساعت 21:25
من از شادیه دوستان عزیزم شاد میشم
پس امیدوارم یه شادی ی لذت بخش نسیبت بش
تا خواسته ات مستجاب بشه
شاد باش دوست عزیزم
سلامت باشی

پاسخ:
ای کاش! … … … خدا! … … …
هرچی خدا بخواد. هرچی خودش بخواد. هرچی خدا بخواد.
ایام به کامت.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *