ازت ممنونم نگین!

سلام به همگی.
چیه بابا خودم اومدم توی دستم داستان قایم نکردم چرا می زنید؟
گفته بودم که من ویرم می گیره اینجا حرف بزنم. این کار رو دوست دارم. تا زمانی که اینجام. فعلا هم که کامنت هام اینجا گیر کردن و به خاطر گیر کامنت هام خودم هم اینجا گیر کردم و فعلا که هستم شاید راهی پیدا بشه.
بگذریم.
این پستم هیچی توش نیست جز حرف و حرف و حرف.
2هفته سختی بود. هنوز هم که دارم می نویسم خوش نمی گذره ولی…
آخر هفته پیش بود. همین5شنبه که حس کردم دیگه بریدم. از اون بریدن هایی که دلت می خواد بخوابی و پا نشی. پا شدم چون باید پا می شدم.
عادت.
تمام2هفته ای که بهم گذشته بود آوار بود روی سرم. خسته بودم. بریده بودم. اینطوری نمی شد. بلند شدم رفتم زیر دوش. اونقدر موندم که حس کردم اگر بیشتر از این بمونم دیگه نای بیرون رفتن ندارم. زدم بیرون. رفیقم سیستممه. روشنش کردم. یادم نیست چه فایلی رو باز کردم که بخونه چون تحمل سکوت رو نداشتم. بعد از2هفته فشار وحشتناکی که اجازه ندادم کسی ببیندش، دیگه ضربه شدم. روی مبل، کنار سیستم روشن، رفتم. از هشیاری جدا شدم و رفتم. اسکایپ سیستمم با بالا اومدن ویندوز خودش فعال می شد که الان درستش کردم. اون روز این مدلی بود.
صدای اعلام ورود پیام های اسکایپی.
باید می دیدم اگر جوابی لازم بود می دادم. خدایا چه جوری؟!
توی اسکایپ شلوغ بود. می دونید اسکایپ رو دوست دارم آخه داخلش پر آدمه ولی کسی حال و هوات رو نمی بینه. در حالی که به شدت گریه می کنم می تونم به یکی اون طرف خط اسکایپی با نوشتار بگم که زندگی چقدر قشنگه و باید شاد باشه مثل من.
بله درسته زیاد صادق نیستم. معذرت.
اون صبح5شنبه هم دقیقا همین طور شد. یکی از آشنا های دور رو اونجا بر حسب اتفاق پیدا کردم. مدت ها بود دلم می خواست باهاش حرف بزنم و ازش بخوام سکوتش رو بشکنه و دوباره مثل گذشته هاش باشه. حالم افتضاح بود ولی آشنای من که نمی دید. با هم حرف زدیم و زدیم و زدیم. گیج بودم از خستگی که با خواب درمون نمی شد. حس می کردم دنیا داره محو میشه.
خواب.
چه پناه گاه امنی بود دنیای کابوس هام!
اه! زنگ تلفن عجب مزاحمه! چرا قطع نمیشه. بلند شدم برداشتم.
نگین.
نگین از بچه های امام رضا بود که حالا بزرگ شده و خانمیه واسه خودش. حالا این نگین پشت خط من بود و عصبانی از اینکه چرا جواب اونهمه تلفن ها و پیام های از صبح تا اون لحظهش رو ندادم.
-بسه دیگه می خوام بخوابم! خدایا یکی بفهمه! من می خوام بخوابم. از اون خواب های ابدی.
این رو توی ذهنم گفتم ولی حال نداشتم به زبون بگم. نگین هنوز پشت خط بود.
-پریسا!الو پریسا! دیوونه! دلواپس شدم جواب چرا نمیدی؟ چته پریسا؟
سعی کردم بهش بفهمونم چیزی نیست ولی چیزی رو که خودم دیگه اون لحظه درک نمی کردم چجوری باید بهش می فهموندم؟
-نگین من فقط خواب بودم الان هم می خوام بخوابم.
نگین دست بردار نبود.
-خواب؟ ببین اونجا کسی پیشت نیست؟ چرا تنها موندی؟
کلافه از خستگی فقط می گفتم نه، نه، نه. نگین1لحظه خیلی کوتاه مکث کرد.
-پریسا!گوش میدی؟ ببین من دفتر کانونم بلند شو بیا اینجا باهات کار دارم.
خندم گرفت. توی این حال من نگین چی خیال کرده؟ الان اینجا آتیش بگیره من جایی نمیرم.
-برو بابا برو!
به نظرم این رو گفتم و نگفتم. نگین دیگه مکث نکرد.
-ببین پریسا من1مشکلی دارم اینجا بلند شو بیا خیلی مهمه. تو باید بیایی پیشم1اتفاقی برام افتاده که نمی تونم پشت تلفن بگم. فقط پاشو زود بیا. ببین! تاکسی بگیر بیا لپتابت رو هم بیار با تاکسی هم بیا.
چشم هام باز شدن. نگین چه مشکلی داشت؟
-چی شده نگین؟
نگین خیلی عادی حرف می زد و حرف می زد.
-اگر می شد اینجا بگم که نمی گفتم بیا. فقط زود بیا. هرچی می تونی تند خودت رو برسون اینجا. نگران نشو چیزی نیست فقط تو باید بیایی.
دیگه کامل بیدار بودم.
-باش اومدم.
نگین رو همیشه همون بچه امام رضا می بینم. بین خودمون باشه. به دل این بچه بدهکارم. زمانی که1کوچولو گرمای خارج از وظیفه از دست هام می خواست من بهش ندادم چون جای دیگه لازمش داشتم. کسی ازم نخواسته بود همه رو صرف جای دیگه کنم. تقصیر خودم بود. خودخواهی خودم بود. دل خودم می خواست. نگین فقط1خورده بیشتر از وظیفهم ازم می خواست. اندازه1دوست. کمی بیشتر از گرمای دست1مربی.
بهش ندادم!.
-الو!پریسا! کجایی بهت گفتم زود بیا هنوز نیومدی که! زود باش بیا دیگه!
نگین بود که باز اومده بود پشت خطم و داشت سکوت اطرافم رو مثل1تیکه بزرگ یخ با سر و صدا ریز می کرد. سیستمم رو انداختم روی دوشم و پریدم توی آژانس.
وقتی بهش رسیدم هنوز گیج بودم. گیج خواب، گیج خستگی، گیج مردنی در عین زنده بودن جسم.
یکی2نفر دیگه هم اونجا بودن. چند دقیقه بعد، عادل هم رسید. نگین مثل همیشه باهام حرف می زد و می خندید و برخلاف بقیه ازم نپرسید چرا به زور حرف می زنم. چرا گیجم. چرا نمی تونم درست بایستم و چرا جواب ها رو عوضی میدم. انگار هیچ کدوم از این ها رو نمی دید.
-پریسا گوشی من1مشکلی داره ببین می تونی درستش کنی؟ خوب الان کجا هاش رفتی بهم بگو ببینم شاید من رفته باشم. …
رفتیم کنار بخاری چون نگین گفته بود سردشه. سردم بود و نگین به دادم رسید. اونجا روی زمین نشستیم. کاری واسه گوشیش نتونستم کنم چون اصلا نمی فهمیدم گوشی رو چجوری گرفتم. نگین تعجب نکرد. انگار نمی دید.
نشستیم، حرف زدیم، خندیدیم، ساندویچ سفارش دادیم خوردیم. سیر که شدم تازه فهمیدم گرسنه بودن یعنی چی. من هنوز توی هوای1مشت سیبزمینی روز پیش بودم که به زور پایین داده و نداده بودمش. حس کردم وزوز گوش هام کمتر شدن. نفسم بالا اومد. صدام سفت تر شد. داشت می شد شبیه صدای خودم ولی هنوز کلی راه داشت. نگین انگار نمی دید.
دم عصر بارون گرفت. چه بارونی! وقتی همه خواستیم بریم بچه ها روی آژانس گرفتن یا پیاده روی اختلاف نظر داشتن. من هنوز گیج گرفتگی هام بودم. نگین گفت پریسا بریم بیرون1دوری بزنیم من اعصابم خورده.
این چه حالی داره! گردش توی این بارون! من که به زور سر پا نشستم. این بچه امروز چشه؟
-نگین داره بارون میاد کجا بریم آخه؟
نگین بیخیال گفت:
-بارون بیاد. چی میشیم مگه؟ خیسه دیگه. بریم1دور می زنیم میریم خونه دیگه حوصلهم سر رفته.
بهش نه نگفتم. رفتیم. بقیه رفتن ولی نگین موند و گفت بریم دور بزنیم.
رفتیم.
حرف می زد و می خندید و شوخی و جدی رو تحویل مغز نیمه هشیارم می داد و مجبورم می کرد تحلیل کنم تا بهش جواب های درست بدم.
-راستی پریسا تو عطر و از این چیز ها می خواستی!
می خواستم ولی مدت ها بود دیگه دلم نمی خواست بلند شم برم بیرون واسه خریدنشون. ولی حالا بیرون بودیم. بارون می بارید و ما2تا زیر بارون می چرخیدیم و خیس می شدیم و می خندیدیم. از روسریم و از مو هام آب می چکید و ما2تا هرچی بیشتر خیس می شدیم بیشتر می خندیدیم و من هرچی بیشتر خیس می شدم و بیشتر می خندیدم بیشتر حس می کردم دارم بیدار و بیدار تر میشم. من خرید رو دوست دارم به خصوص اگر عطر باشه. نگین گفت بریم1داروخانه که آشناست اسپری بخریم و بریم1عطر فروشی که معتمده عطر بخریم و بریم من واسه نمی دونم چی قاب بخرم و بریم…
رفتیم.
غروب که شد، من بلند می خندیدم و با لباس های حسابی خیس و ذهنی کاملا بیدار زیر بارون همراه نگین خیس تر می شدم و چه کیفی داشت!
تاکسی گرفتیم. نگین اون شب مهمون بود و باید می رفت. دیر می شد! چطور من حواسم نبود؟
-دیرت شد که نگین!
نگین خندید.
-نه بابا نشد. بگو ببینم تو الان دیگه زنده شدی؟
شده بودم. کاملا. خندیدم.
-آره به نظرم. الان زنده ام.
-خوب خدا رو شکر. دیوونه دلواپست شده بودم دیگه اون طوری نشو!
-ول کن نگین بیا دیرت میشه.
-دیر نمیشه تو زنده بشو بقیهش حل میشه.
دربست گرفتیم. اول منو رسوند. نگین به بهانه اینکه توی آب نزنم و خیس نشم پیاده شد رسوندم به چند قدمی در خونه و خداحافظی کرد، سوار تاکسی شد و رفت.
وقتی رسیدم توی خونه، به جایی که سکوت بود و خشک بود و امن بود، …
نگین، مشکلش، گردش امروز، اعصاب خوردیش، بهانه بی حوصلگیش، …!
نگین نه مشکلی داشت که من حلش کنم، نه توی اون بارون گردش لازمش بود، نه اعصابش خورد بود، نه خرید داشت که به خاطرش اونهمه خیس بشه.
-تو زنده بشو باقیش حل میشه.
تمامش توی این1جملهش بود و من تازه توی خونه، وقتی کاملا حواسم سر جا اومده بود این رو فهمیدم. تمام اون چیز هایی رو که خیال می کردم نمی بینه می دید. و حالا من زنده بودم. زنده ای که بی نهایت خسته و کدر بود ولی زنده بود. با حواس جمع و چشم های باز.
تلفن از جا پروندم.
نگین.
-الو پریسا سالمی؟ رسیدی بالا؟ الان خوبی؟
سالم بودم. خوب هم بودم. خیلی بهتر از زمانی که توی حالت نیمه بیداری برای حل مشکلی که وجود نداشت از خونه زده بودم بیرون.
فقط بهش گفتم ممنون. ممنون نگین. خندید و هیچی نگفت.
نگین خیلی اهل وب گردی نیست. اینجا هم نمیاد. ولی شما ها میایید و می بینید.
ممنونم نگین. بچه دیروز امام رضا. خانم امروزی! ممنون به خاطر دیدن چیز هایی که وقتی خودت در نوجوونیت اونهمه لازم داشتی من ببینم عمدا ندیدمشون. ممنون به خاطر اینکه خیس شدی تا زنده بشم. ممنون به خاطر اینکه به بهانه توی آب کنار خیابون نرفتنم، پیاده شدی و خودت زدی به آب تا برسونیم دم در و مطمئن بشی اوضاع رو به راهه. ممنون به خاطر مشکلی که نداشتی. ممنون به خاطر اعصابی که ازت خورد نبود. ممنون نگین!
دلم می خواست زمان دست من بود. دلم می خواست افسار این مرکب دیوانه بی بازگشت رو فقط برای1ساعت به دست من می سپردن تا سوارش بشم و مثل باد برگردم عقب. چند سالی. 10،12،13سال. دلم می خواست برگردم به زمانی که پروانه های امام رضا همهشون بودن. اونقدر نزدیک که فقط کافی بود دستم رو دراز کنم تا همهشون توی بغلم جا بشن. دلم می خواست می شد این سال ها رو دوباره بخونم و امتحان بدم. این دفعه دیگه1ضرب قبول می شدم.
اگر می شد، می نشستم تا یکی یکی شما ها درسم بدید. تو نگین! تو نرگسی! هرچند اون زمان خیلی کوچیک بودی. تو سمیرا! تو اعظم باریکبین دلگیر! تو معصومه عزیز، مهربون و با معرفت ولی همیشه فراموش شده درست در کنار شونه های من! تو کلثوم ظاهرا بیخیال ولی دلنازک! تو هدیه سر به هوا ولی شاید کمی آزرده! تو رقیه ساکت و همیشه منتظر! تو مرضیه کوچیکه عزیز همیشه خندون!
اگر می شد که برگردیم، من می نشستم روی همون تخت فلزی تا تک تک شما بهم درس معرفت بدید. کاش می شد! کاش می تونستم!
بچه های امام رضا! کجا هستید؟ دلم تنگ شده واسه بچگی کردن های یکی یکیتون! تشنه ام! تشنه دست های تشنهتون!
دلم خیلی گرفته! دلم خیلی تنگه! اندازه تمام این سال ها که گذشت و رفت و تموم شد.
از تو که گذشت نگین. دیگه توی بغل من جا نمیشی. بقیه هم همینطور. ولی به خدا دیگه هرگز این تکرار نمیشه. در هیچ کجای زندگیم همچین اشتباه های تاریکی مرتکب نمیشم. مطمئن باش نگین. مطمئن باش این5شنبه مثل اون سال ها که رفتن، توی خاطرم باقی می مونه. مثل تمام اون لحظه های تاریکی که بعد از زمین خوردن وحشتناکم، زمانی که دیگه بودن فراموشم شده بود، چشم باز می کردم و می دیدم تو و یکی2تای دیگه توی سیاهی بی انتهای من همچنان هستید و هستید و هستید.
الان من زنده ام. شاید خیلی خسته، شاید خیلی گرفته، شاید کمی زخمی از سنگینی2هفته ای که گذشت. ولی هستم و هرچند نمی دونم تا کی، ولی هستم و تا هستم درس های امام رضا فراموشم نمیشه. دیگه بسه خیلی گفتم. اگر ادامه بدم این یکی سیستمم رو هم مثل قبلی که2سال پیش خیس شد و به فنا رفت نفلهش می کنم.
برام دعا کن نگین. دعا کن از این بند سیاه خلاص بشم. برام دعا کن. اگر این دفعه مردودیم رو خدا بهم ببخشه، به بزرگی خودش قسم که دیگه هرگز از این مدل خطا ها نمی زنم. می دونم که بی اشتباه نیستم و بعد از این هم نخواهم بود ولی دیگه هیچ وقت لکه ای از این جنس تاریک توی پروندهم ثبت نمی کنم. به خدا، به بچه های غایب امام رضا، و به تو قول میدم نگین.
کاش زندگی هم مثل جاده های پهن، بولوار و دور برگردون داشت تا بعضی جا ها که می بینیم اشتباه رفتیم، دور بزنیم و مسیر درست رو پیش بگیریم و همه چیز از اول!
نمیشه! چه بد!
ولی من هنوز هستم، خدا هم با مهربونی بی پایانش هست. پس امید هم باید باشه. به نظرم درستش اینه. نظر تو چیه نگین؟ موافقی؟
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
شنبه 20 دی 1393 ساعت 21:40
سلام. خیلی این دوست ها می ارزن خیلی خیلی . هر قدر هم که بنویسم خیلی کمه.
یاد این شعر افتادم و چه زیبا گفته:
دلم یک دوست می خواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن، بگو من کِی؟ کجا باشم؟
……..
خدا این دختر رو حفظ کنه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
شعر ها گاهی گفتنی های قشنگی دارن توی بیت ها و کلمه هاشون. در این لحظه دلم فقط آرامش می خواهد و بس. خدایا شکرت. ولی منتظرم که این رو کی بهم مرحمتش می کنی. برای همه این رو بخواه و اگر شد و مصلحت بود، بعدش برای من.
آمین!
ایام به کام.
آریا
شنبه 20 دی 1393 ساعت 22:53
سلام دوست عزیزم
امیدوارم سلامت باشی
واقعا ممنون نگین
همچین دوست هایی به سادگی پیدا نمیشه خدا برات نگهش داره
دوسته گلم زندگیمون دور برگردون نداره اما باید هنرش رو داشته باشیم که از ختامون درس بگیریم
دوست گلم از خدا میخوام کمکت کنه و دستی که به طرفش دراز میکنی خالی نفرسته خدایا همیشه همراه دوست گلم باش
آمین

پریسا جان امیدوارم همیشه شاد ببینمت نه اون شادی ظاهری شادی ی باطنی
آرزو مند آرزوهایتم
دل شاد باشی دوست من
خداوند پشت و پناهت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
درسته عبرت گرفتن هنر بزرگیه. به نظرم دسته کم اینجا این هنر رو داشته باشم. تا زمانی که زنده هستم اجازه نمیدم هیچ طوری این مدلیش برام تکرار بشه.
هرچی خدا بخواد همون میشه. ازش می خوام خیلی سخت برام نخواد. نه بیشتر از این.
ممنونم که هستی.
ایام به کامت.
آریا
یکشنبه 21 دی 1393 ساعت 16:31
سلام بر پریسای عزیز
وایی پریسا نمیدونی چه اشتباهی کردم
خییلیی اثبی هستم
یه کتاب گذاشتم تو گوشکن چون این کتابو خیلی وقت پیش خونده بودم دیگه چک نکردمش
گذاشتم.نگو این کتابه چاهارتا از ترک هاش خراب شده
اگر قبل از گذاشتنش دقت میکردم چکش میکردم این اتفاق نمیفتاد
خیلی شرمنده ی دوستام شدم
هر کاری هم کردم بازیابی کنمش یا ترمیمش کنم نشد
از دیشبیه در به در دارم دنبال راهی میگردم
ببخش که این جا اومدم شرمنده خیلی اعسابم متشنج شده مکانی و شخصی سمیمیتر از شما و بلاگتون پیدا نکردم دوسته من
بازم ببخشید که بلاگت رو این روزا بهم میریزم
موفق باشی دوسته عزیزم

پاسخ:
سلام آریا جان.
خدا نکنه عزیز! چیزی که نشده! از این چیز ها پیش میاد. چندتا تراک خراب که این حرف ها رو نداره دوست من. هر کاری1راهی داره. اگر بازیابی پست امکان پذیر باشه که هیچ. اگر نباشه و نشه اصلاحش کرد میشه فعلا حذف بشه تا اصلش برسه. اگر هم هیچ کدوم از این راه ها ممکن نشد در نهایت میشه1پست زد و برای بقیه گفت جریان چیه. خودت رو اذیت نکن دوست من اوضاع اون قدر ها هم بد نیست. ببین اگر برای اصلاحش دسترسی بهش نداری حذفش کن تا کتاب اصلاح شده برسه و اگر نشد یا با مدیر ها هماهنگ شو یا نهایتش1پست بزن و به بقیه بگو چی شده. نگران شدم وقتی اولش رو دیدم. اصلا عصبی نباش و درضمن وبلاگ من با حضور شما اصلا به هم نمی ریزه. بد عادت شدم و اگر چند وقت اینجا نبینمت انگار1ایرادی توی در و دیوار اینجا هست. پس از این فکر ها نکن و هر زمان دلت خواست هر مدل دلت خواست بیا.
شاد باشی.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *