تکبال60

تگرگ مداوم و1نواخت3شب تمام ادامه داشت. لالا رو به همراه بچه زاده نشدهش زیر تگرگ بی باد و شدید شبانه کنار جفتش به خاک سپردن. کرکس همون شب برای شروع روند فراموشی و تسکین افراد منطقه سکویا اقدام کرد.
-تا صبح نشده میرید در اون لونه رو درست و حسابی می بندید. می خوام طوری بسته بشه که دیگه نشه بازش کرد.
شهپر و مشکی رفتن و انجامش دادن. ظرف مدت کوتاهی لونه تک پر و لالا2بار با پر های سیاه تزئین شد و اون شب درش مثل دفتر1امید رویایی قشنگ که برای همیشه باطل بشه، برای همیشه بسته شد.
صبح فردا زندگی در منطقه سکویا خواه ناخواه جریان عادیش رو در پیش گرفت. خفاش ها از تلاش دیشب برای انتقال جنازه به زیر بوته های قاصدک و کنار زدن تگرگ و کنار زدن خاکی که از شدت سرما یخ زده و سنگ شده بود و حمل بار دردی که شونه ها و دل هاشون رو سنگین کرده بود چنان خسته بودن که مثل مرده به خواب رفتن. کلاغ ها هم دسته کمی از اون ها نداشتن ولی تا زمانی که کرکس بهشون فرمان استراحت نداد به خواب نرفتن. کرکس، شهپر و خورشید بیدار موندن و مشغول گشت در اطراف منطقه سکویا شدن. تکبال بالای بلند ترین شاخه سکویا نشسته بود و از کنار لونه کرکس به منطقه، به جنگل، به خاک و به لونه ای که برای همیشه متروک و سیاه پوش شده بود نگاه می کرد. حس کرد قلبش از جا در میاد اگر اونجا بی حرکت بشینه. بلند شد و راه افتاد. اول1فرود قشنگ و بی نقص از بالای شاخه سکویا روی بلند ترین درخت گردویی که در کنارش بود، بعد1فرود دیگه روی شاخه درخت کناری، و همینطور تا رسید به ردیف به هم پیوسته شاخه هایی که می تونست روی تک تکشون بره و به راه تقریبا مستقیمش ادامه بده. کسی اون اطراف نبود. تکبال آهسته به راه افتاد. طول کشید تا به لونه تک پر و لالا رسید. درش رو محکم با شاخه و برگ و صمغ چسبناک بسته بودن. تکبال فکری کرد و چهرهش با لبخند غمگینی تیره تر از پیش شد. حالا زمانش بود که بفهمه از خورشید چی یاد گرفته. دستش رو گذاشت روی در و ضمن اینکه با تمام وجود باز شدنش رو می خواست، تمام توان وجودش رو جمع کرد و مثل نفسی که ذره ذره بیرون داده بشه، کم کم به طرف دست هاش و به طرف در بسته فرستاد. چند لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد ولی بعد1دفعه، در صدایی کرد و باز شد. تکبال برای لحظه ای بسیار کوتاه حس شادی و پیروزی رو توی وجودش پیدا کرد ولی…
-اینجا لونه تک پر و لالاست. قرار بود اینجا جمعیتش بیشتر بشه. تک پر دیگه کسی رو باقی نذاشته بود که باهاش از برنامه های آیندهش نگفته باشه. همه می دونستن که چقدر خوشحاله و چقدر منتظر. همه می دونستن که قراره لالا و بچهش رو ببره سفر. همه می دونستن که چقدر خوشش میاد یکی رو گیر بیاره و با اون صدای آروم و خنده شفاف و معصومش براش از این چیز ها بگه و بگه. تکبال اشک هاش رو پاک کرد و وارد شد. لونه تمیز و مرتب بود. همه چیز همون طوری بود که می باید، فقط اون ها که باید باشن دیگه نبودن. توی لونه، گوشه ای که از همه جا مناسب تر بود، 1بستر علفی بود. در کنارش بستری بسیار کوچیک تر که قشنگ معلوم بود برای بچه آمادهش کردن و قشنگ معلوم بود1طرفش رو تک پر بافته و طرف دیگهش رو لالا. و چه با حوصله نشسته و علف ها رو دونه دونه به هم بافته بودن! تکبال یادش اومد که2تایی می نشستن رو به روی هم و از2طرف می بافتن و کلی حرف می زدن و رویا می بافتن و تفریح می کردن. قشنگ معلوم بود این بافته ها کار2نفره. تفاوتش دیده می شد و تک پر و لالا حتی از دیدن همین تفاوت هم کلی ذوق می کردن. کنار بستر کوچیک، 1نعنوی علفی، 1تاقی کوچیک تزئین شده با هدیه های کوچیک و تزئینی تک پر که به لالا می داد و همیشه خوشحالش می کرد، 1سری پر های رنگی که از داخل نعنوی علفی راحت دیده می شد و می شد تکونش داد که بیننده کوچولو سرگرم بشه، تکبال دیگه نتونست نگاه کنه. سرش رو برگردوند و با دیدن فلوت تک پر به همراه1کوله بار برگ پیچ3نفره که تک پر و لالا برای سفرشون بسته و آماده کرده بودن در اون طرف بستر علفیشون، بغضش ترکید. سرش رو گذاشت روی دیوار سرد و زار زد. دیوار سرد بود. لونه سرد بود. بستر علفی سرد بود. دنیا سرد بود!.
تکبال حس کرد اینهمه درد کم مونده خفهش کنه. می مرد اگر صداش رو بالا نمی برد. در لونه بسته بود و بقیه خواب بودن. تکبال اگر هم می خواست دیگه قدرت نداشت خودش رو نگه داره. اشک و صداش رو رها کرد. فلوت تک پر، سرد و بی صدا اون گوشه جا مونده بود. کوله بار سفری که تکبال قشنگ به خاطر داشت که اون2تا با چه شوقی بسته بودنش، کنج لونه بود. تک پر و لالا نبودن. اون ها رفته بودن! اون ها بدون کوله بار سفرشون، برای همیشه رفته و به همراه کوله بارشون، درد غیبت تلخشون رو برای بقیه جا گذاشته بودن!.
-تکی! تکی تو اینجا چیکار می کنی؟
تکبال نمی دونست چه مدت گذشت. خیالش هم نبود. بیخیال از دیده شدن با احساس حضور خورشید تقریبا جیغ زد:
-خورشید!خورشید نه، نه، نه، خورشید! خورشید1کاری کن برگردن! 1کاری کن برگردن!
خورشید به فلوتی که توی بغل تکبال فشرده می شد خیره موند. تکبال می لرزید و جیغ می کشید. خورشید هیچی نگفت. بغلش کرد، فلوت رو ازش گرفت و زمانی به خودش اومد که دید داره فلوت رو مثل1بچه کوچیک ناز می کنه و زیر بار درد له میشه. تکبال توی بغلش از شدت بغضی که هرچی می باریدش سبک نمی شد پرپر می زد و خورشید در سکوت، خیره به فلوت و به کوله بار کنج دیوار و به هیچ، خسته تر از تمام عمرش، مثل کوله بار سفر تک پر و لالا، جا مونده بود.
تگرگ بعد از3شب تاخت و تاز بند اومد و حسابی ویرانی از خودش جا گذاشت. باد و توفان نداشت ولی تا تونست شاخه شکست و اگر بوته ای بود نابود کرد و اگر آبادی بود ویران شد. افراد منطقه سکویا رفته رفته هرچند به ظاهر، به حال و هوای عادی بر می گشتن. لازمه زندگی این بود. همه جز خورشید که تلخ تر و تنها تر از همیشه می رفت و می اومد و هرچند در انجام هر کاری که بهش محول می شد20بود، ولی حال و هوای درستی نداشت. دیگه واقعا کسی جرات ریسک طرف شدن باهاش رو نداشت. در حالت عادی هم نمی شد رفت طرفش و معمولا تا لازم نمی شد بقیه این شجاعت رو به خرج نمی دادن. شهپر بهش متذکر شد که لازمه هرچه سریع تر برگرده و خورشید شونه بالا انداخته و گفته بود:
-که چی؟ من طوریم نیست و شما هم به من و به خودتون لطف می کنید اگر سرتون به کار خودتون باشه و با انگولک روان بقیه زمانتون رو پر نکنید.
دیگه جای هیچ حرفی نبود البته از نظر خورشید و دیگران. اینکه خورشید در ماجرای تک پر بی تقصیر نبود، زمزمه بی صدایی بود که گاهی یواشکی بین دل ها و ذهن ها و حتی زبون ها می چرخید و مایه بحث می شد. کرکس گرفتار بود و زمان نداشت به این چیز ها برسه. شهپر و تکبال و چندتا دیگه هر جا و هر زمان که از این چیز ها می دیدن یا می شنیدن یا حس می کردن، به شدت برای دفاع و پاکسازی اقدام می کردن و سعی داشتن این بینش رو اصلاح کنن. هرچند این بینش با وجود منفی و آزار دهنده بودنش، خطرناک نبود. خورشید اما کسی نمی دونست که اطلاع داره یا نه. ظاهرا بی اطلاع و بیخیال سرش به کار خودش بود ولی تکبال و شاید خیلی های دیگه هم می دونستن که خورشید تمام ذهنیت ها رو می دونه و نه بی اطلاعه و نه بیخیال. خورشید هم مطلع بود و هم خیالش بود. به بار سنگین از دست رفتن1خانواده خوشبخت و رویا های سفیدشون، به باری که در این از دست رفتن روی شونه هاش بود، و به اینکه جز خودش دیگرانی هم بودن که این بار رو بر شونه هاش می دیدن و وجودش رو درست و طبیعی می دونستن. خورشید بی اعتنا به بینش ها و گویش ها، با خودش و وظایف خودش و درد ناگفته خودش سرگرم بود. کسی ندید که از سر بی حواسی جایی اشتباه کنه. ولی کسی هم ندید که حتی ذره ای از تلخی رفتارش و در خود ماندگی شدیدش کمتر بشه. بعد از رفتن تک پر، خورشید رو کسی بدون سایه تاریک نگاهش ندیده بود.
-کرکس! تو واقعا نمی خوایی هیچی بگی؟
-در مورد چی قوش عاقل؟
-چقدر موجود مضحکی هستی کرکس! طوری نیست باش. از تو بیشتر از این انتظار ندارم. در مورد خورشید. باید باهاش حرف بزنی. داره داقون میشه.
-انتظار تو به جهنم. در مورد خورشید. می خوایی من چی بگم؟ مگه تو باهاش حرف نزدی؟ جوابت رو هم گرفتی دیگه. لازمه من هم دریافتش کنم؟
-یعنی تو می خوایی فقط تماشا کنی فقط واسه اینکه خورشید از اون جواب ها بهت نده؟
-شهپر! من نمی فهمم تو واسه چی در عین فضولیت اینهمه نافهمی! جوابش به جهنم! آخه می خوایی من بهش چی بگم؟ مگه اون حرفی زده که من چیزی بهش بگم؟ تو واسه چی نمی فهمی که اون نمی خواد با کسی حرف بزنه؟ خودت اگر باشی خوشت میاد از چیزی که دلت نمی خواد باهات صحبت بشه؟ به نظرت خیلی معرفته که من بیشتر از اون که خودش داره اذیت میشه اذیتش کنم؟
شهپر از سر حرص و تمسخر خندید.
-چه توجیه جفنگی! کرکس خورشید داره از دست میره و تو واقعا… تا کی می خوایی تماشا کنی؟ زمانش رو بگو بلکه بشه منتظر ضرب العجلت بشیم.
کرکس کلافه و بی حوصله بهش نظر انداخت.
-آخه موجود نافهم میگی من چی بهش بگم؟ من که معجزه توی پر هام مخفی نکردم تا هر دردی رو درمون کنه. به نظرت من چی باید بهش بگم که شما ها نگفتید؟ ببین تا زمانی که نخواییم بفهمیم نمی فهمیم. من نمی تونم مجبورش کنم که با خودش کنار بیاد. تک پر و لالا مردن. دیگه هم زنده نمیشن. حتی اگر خورشید شخصا قاتلشون بوده باشه و حتی اگر الان از شدت درد این تقصیر بمیره. پس درست اینه که از پیشرفت فاجعه پیشگیری بشه. این درسته و من می دونم. تو هم می دونی. ولی تو بیا بهم بگو من این رو چجوری توی سر خورشید فرو کنم؟
-خوب همین ها رو بهش بگو.
-شهپر دارم خسته میشم از دستت! آخه مگه خود تو این ها رو بهش نگفتی؟ دیدی که چیزی عوض نشد. این ها رو خودش هم می دونه. من هم اگر بگم هیچ فایده ای نداره جز اینکه بیشتر اذیتش کنم.
نگاه شهپر کمی ملایم تر شد. مثل شب خاک سپاری تک پر.
-کرکس! من نمی دونم روی چه حسابی ولی خورشید با تو1طور هایی حس شاید راحتی شاید هم نزدیکی بیشتری داره. ببین ما خیلی گفتیم ولی به نظر من1جا هایی هست که گوینده و مدل گفتن خیلی تاثیر داره. حتی طنین صدا و جزئیات لحن. خورشید شاید از تو بیشتر بگیره تا از ما. شاید هم تو درست بگی و فایده نداشته باشه ولی به امتحانش که می ارزه، نمی ارزه؟ نهایتش اینه که خورشید حرصی بشه و گفتن هات به جایی نرسه. ولی شاید هم زدی و گرفت. از نظر من در برابر بهتر شدن حال1نفر، حالا هر کسی می خواد باشه، ارزش داره آزمایش کنم حتی اگر احتمال بدم طرف بخواد بزندم. باهاش حرف بزن کرکس! خورشید حالش خیلی افتضاحه. باید کمکش کنی. اگر با حرف نشد باید1راه دیگه باشه. فقط1کاری بکن. بهش بگو. مدل خودت، با زبون خودت، هر طوری که با هم حرف می زنید، هرچی ما بهش گفتیم و خودت الان بهم گفتی رو بهش بگو. بلکه درست تر از حالاش بشه.
کرکس نگاهش کرد و هیچی نگفت. در عوض آهسته بلند شد و آهسته بال های بزرگش رو حرکت داد و پرواز کرد. خورشید رو کمی سخت تونست پیدا کنه. لا به لای شاخه های مهربون و پناه دهنده درخت های هلو.
-خورشید!زمان دیگه ای واسه غیب شدن پیدا نکردی؟ اینجا چیکار می کنی؟ حسابی گشتم تا پیدات کردم. معلومه کجایی؟ هی خورشید! حواست هست؟ خورشید!
خورشید به شاخه تکیه زده و هیچی نمی گفت. کرکس نزدیک تر رفت و با دیدن قیافهش کمی تعجب کرد.
-خورشید!خورشید تو حالت خوبه؟
خورشید جواب نداد. فقط به زحمت سری به علامت مثبت تکون داد و چشم هاش رو بست. کرکس چند قدم جلو تر رفت و دیگه لازم ندید حتما لمسش کنه تا مطمئن بشه که خورشید به شدت تب داره.
-خورشید!با خودت چیکار کردی؟
خورشید سر بلند کرد و از بین مه توی نگاهش که داشت غلیظ تر می شد به کرکس نظر انداخت. از چشم هاش آتیش می بارید. آتیش خشم نبود. آتیش تب بود. تبی که شدتش لحظه به لحظه بیشتر می شد و کرکس رو مجبور می کرد برای اولین بار شاید توی تمام عمرش، به این فکر کنه که ای کاش به حرف کسی جز حرف دل خودش گوش می داد و سریع تر برای پیدا کردن و نجات خورشید اقدام می کرد. حتی اگر اون فرد موجودی مورد نفرتش مثل شهپرِ قوش بوده باشه.
-کرکس! به نظرت… اون ها الان به سفرشون رسیدن؟
کرکس لحظه ای مکث کرد و بعد در حالی که مثل از خواب پریده ها جسم آتیش گرفته از تب خورشید رو با احتیاط و بدون خونسردی همیشگیش بغل می کرد تا ببره، با لحنی که سعی داشت مثل همیشه آروم و مطمئن باشه جوابش رو داد.
-بله خورشید. رسیدن. خیلی هم داره بهشون خوش می گذره. من می دونم.
کرکس با بیشترین سرعتی که حال خورشید اجازه می داد پرواز کرد. با دیدن شهپر خواست حرفی بزنه ولی شهپر با1نگاه همه چیز رو فهمید. کرکس آماده شد تا به محض اینکه شهپر حرف ناخوشآیندی بپرونه رسما به حسابش برسه ولی شهپر هیچی نگفت جز اینکه بدون1لحظه تأخیر به کمک اومد.
-می خوایی بدی من ببرم؟ زورم می رسه ها!
کرکس برای اولین بار شاید با خشم کمتری نگاهش کرد.
-نه خودم می برم. شنیدم تو از درمون1چیز هایی بلدی. بجنب اقدام کن و هرچی می تونی گیر بیار. البته اگر این تگرگ هیچ شیره ای به جون هیچ گیاهی باقی گذاشته باشه.
شهپر با اطمینان گفت:
-من پیدا می کنم. زبون من گیاه ها رو هم راه میندازه. مطمئن باش. چشم به هم بزنی اومدم.
شهپر مثل باد پرید و رفت. کرکس خیالش کمی راحت تر شد و دوباره پرواز کرد. خورشید با نفس های داغ و به شماره افتاده روی شونهش، مثل کوره می سوخت و شاید خواب سفر خونواده تک پر رو می دید.
شب انگار عمدی در کارش بود که هرچی بیشتر روی جنگل سرو سنگینی کنه. خورشید به شدت تب داشت و عجیب پریشون بود. کرکس و تکبال و چندتا دیگه بالای سرش بودن و خورشید نمی فهمید.
-من زنده ام! زنده ام! کرکس! من زنده ام! کرکس! من زنده ام!
شهپر بلند شد و دریچه ها رو کنترل کرد که بسته باشن.
-داره دوباره توفان میشه. بقیه باید بدونن. می خوایی برم بهشون اطلاع بدم؟
کرکس لحظه ای به خودش اومد.
-هان؟ احتمالا آگاهن ولی واسه خاطر جمعی برو بهشون هشدار بده. درضمن یادشون بنداز که شاهین ها توی1شب توفانی تونسته بودن بهمون حمله کنن.
شهپر در حالی که از در خارج می شد باشه ای گفت و رفت.
-کرکس!خورشید داره چی میگه؟
-چیزی نمیگه فسقلی. موجود تبدار چی داره بگه جز پراکنده؟
-ولی آخه مگه کسی به زنده بودنش تردید کرده که این میگه زنده هست؟
-فسقلی!این توی تب و هذیون داره شنا می کنه، تو واسه گفته هاش دلیل می خوایی؟ عجب!
تکبال دیگه هیچی نگفت و خورشید همچنان می سوخت.
-کرکس! من زنده ام! من زنده ام! سردمه! خیلی سردمه! کرکس! خیلی سردمه! خیلی سردمه!
مشکی توی خودش مچاله شده بود و به وضوح می لرزید.
-هی مشکی!پاشو! پاشو اینجا ولو شدی که چی بشه؟ بلند شو برو ببین کلاغ ها در چه حالن؟ اون ها خوابن و از شروع توفان هیچی نمی دونن برو بهشون ندا بده بجنب! بلند شو این فسقلی رو هم با خودت ببر!
تکبال خواست اعتراض کنه ولی کرکس دستی تکون داد و با1فرمان قاطع به هر بحثی خاتمه داد. مشکی با فرمان کرکس اول سست و بعد محکم و سریع از جا بلند شد. تکبال ولی محکم سر جاش موند. مشکی مردد بود. کرکس به تکبال متمرد خیره شد و فهمید بدون دردسر نمی تونه بفرستدش بره. مشکی هم با وجود حال افتضاحش این رو فهمید.
-کرکس من به کلاغ ها هشدار میدم و بر می گردم.
کرکس مهلت جواب رو پیدا نکرد.
-کرکس!سردمه! خیلی سردمه! من زنده ام! زنده ام!
تکبال از وحشت و نگرانی می لرزید. کرکس1لحظه با چیزی شبیه دلواپسی به اطراف نظری گذرا انداخت و بعد آشکارا شونه بالا داد، خورشید آتیش گرفته از تب رو نوازش کرد و بیخیال بقیه سکوت سرد فضا رو شکست.
-خورشید!صدام رو می شنوی؟ من کرکسم. درست میگی اینجا خیلی سرده. خاطرت جمع من اینجام. همین الان از اینجا میریم. مطمئن باش که فورا با خودم از اینجا می برمت.
تکبال با چشم های گشاد از حیرت به کرکس و به خورشید خیره مونده بود. مشکی مثل روحی بی صدا و سریع رفت. صدای رعد بلند و کشداری تیزپرک در حال چرت رو بیدار کرد. کرکس به تیزپرک و چندتا ماده دیگه نظر انداخت.
-شما ها هم برید. من اینجا هستم. اگر اتفاقی افتاد بهتون اطلاع میدم.
تیزپرک با نگاهی کاملا هشیار به کرکس خیره شد.
-ولی ما می تونیم بمونیم. من یکی که می تونم.
کرکس با مهربونی نگاهش کرد.
-می دونم که می تونی. ولی الان ممکنه هر لحظه توانایی شما ها لازم باشه. نمی خوام زمانی که واقعا حضور لازمید نداشته باشمتون. بلند شید برید استراحت کنید. زمان خوابتون که نیست برید1خورده بچرخید و1چیزی بخورید و مواظب توفان هم باشید.
خفاش ها فرمان برانه رفتن. کرکس دستی به پر های خورشید تبدار کشید. خورشید بدون هیچ درکی از جهان بیرون از کابوس های تب خودش، خدا می دونست کابوس چی رو می دید که حالش اونهمه افتضاح بود.
کرکس نگاهی به تکبال کرد که با چشم هایی خیس و شونه هایی که بدون صدا می لرزیدن به خورشید بیمار خیره مونده بود. تکبالی که ترسیده و بی نهایت دلواپس، ولی با حواس کاملا جمع همه چیز رو زیر نظر داشت.
-کرکس! مشکی چش شد؟ داشت سکته می کرد. خورشید که این چیز ها رو می گفت مشکی کم مونده بود جونش بالا بیاد. جریان چیه؟
کرکس که انتظار این حواس جمعی تکبال رو نداشت با حیرت نگاهش کرد.
-مشکی؟ خوب هیچی. مشکی هم مثل تو دلواپس خورشیده.
تکبال شونه بالا انداخت.
-من هم دلواپسم. تو هم دلواپسی. همه دلواپسیم. ولی کسی شبیه مشکی حالش افتضاح نشده. حتی من که همه میگن با خورشید خیلی به هم نزدیکیم. کرکس! بگو این چه داستانیه؟ هرچی هست به رفتار خورشید و مشکی با هم مربوطه. این2تا همیشه از هم پرهیز می کنن. مشکی هر زمان با خورشید رو در رو میشه انگار روح دیده. خورشید هم ازش می کشه عقب. کرکس!چرا این2تا اینطوری هستن؟ چرا مشکی امشب از حال و هوای خورشید اینهمه حالش بد شد؟ چرا اوضاع مشکی چنان به هم ریخت که تو فرستادیش دنبال نخودسیا؟
کرکس به تکبال نظر انداخت. لبخندی که همیشه برای آروم کردنش می زد، همون لبخندی که به1جوجه نابالغ یا به1دیوانه ناآگاه می زنن تا قانع و آروم بشه، این بار به هیچ وجه تاثیری به باور تکبال نذاشت. کرکس هیچ خوشش نیومد ولی به روی خودش نیاورد. تکبال همچنان با نگاهی ناباور و غرق تمسخر به کرکس خیره مونده و منتظر جواب بود.
-دیگه بس کن کرکس! متنفرم از اینکه هنوز عاقل به حسابم نمیاری. به نظرم لازمه برات حرف بزنم و بگم که من درک دارم و می فهمم.
کرکس در دل چندتا فحش حسابی به شهپر فرستاد.
-حرف های با مزه می زنی فسقلیِ من!
تکبال آزرده بلند شد و در همون حال گفت:
-راه واسه پیدا کردن جواب زیاده. خودت رو اذیت نکن. من رفتم خستگی در کنم.
دیگه فایده نداشت. کرکس این رو می فهمید و درضمن آگاه بود که این ها نتیجه صحبت های شهپره که گاه و بی گاه برای بیداری و آگاهی تکبال زور می زد و هرچند در ظاهر اثری نداشت، ولی مثل اینکه همچین بی اثر هم نبود.
-به حسابت می رسم قوش مزاحم فضول! باش تا زمانش رو پیدا کنم.
این رو کرکس به زبون نگفت و تکبال نشنید.
-خوب فسقلی خوب! کبوتر من عزیز من! کوچولوی نفهم و بی مغز من! از خستگی داری وا میری. باشه قهر نکن. بشین خودم واسهت میگم.
تکبال1گوشه نشست و با نگاهی تیز و جستجو گر به کرکس خیره شد. کرکس رفت بغلش کرد برد کنار خودش. تکبال مثل همیشه خودش رو جمع کرده و لای پر ها و دست های کرکس جا گرفته ولی نگاهش کاملا هشیار، بیدار و آگاه بود. کرکس دستی به سرش کشید و به خورشید چشم دوخت.
-کرکس!خورشید…
اشک دوباره نگاه تکبال رو پر کرد و بی صدا چکید روی پر هاش.
-فسقلی!کفتر من! خورشید درست میشه. طوری که نشده. هر زنده ای مریض هم ممکنه بشه. دیگه گریه نکن. می خوایی بری خستگی در کنی؟
تکبال با سر جواب منفی داد. رعد و برق هر لحظه شدید تر و بلند تر می شد. خورشید به شدت پریشون بود. تکبال با وحشت به پریشونیی که هر لحظه بیشتر می شد خیره مونده بود.
-کرکس اون چشه؟ چرا اینطوری میشه؟
خورشید انگار هرچی بلند نفس می زد باز هوا کم داشت.
-کرکس!بهم بگو! بگو! بهم بگو! اون داره چی می بینه؟
کرکس لحظه ای سکوت کرد ولی نگاه منتظر و کاملا هشیار تکبال بهش می گفت این سکوت رو نمی تونه خیلی ادامه بده. پس خواه ناخواه سکوتش رو شکست.
-فسقلی!تو می دونی که خورشید مدت ها زندانی تکمار بوده درسته؟
تکبال آروم سر تکون داد.
-این رو هم می دونم که تو از اونجا نجاتش دادی. خودم اون شبِ جنگ اونجا بودم و همه چیز رو دیدم. خوب، بقیهش؟
کرکس با مهربونی به سر و پر هاش دست کشید.
-به نظرت کسی که درگیر مارهای تکمار باشه توی کابوس های تب و هذیون هاش چی می بینه؟ خورشید1پرنده هست فسقلی. سال ها زیر زمین به سر بردن واسه موجودی مثل خورشید حتی اگر همه چیز به میلش باشه هم کابوسه. چه برسه به اینکه اونجا بهش سخت هم بگذره و از همه چیزش و همه موجوداتش و همه لحظه هاش متنفر هم باشه. به نظرت این ها واسه هذیون دیدن بس نیست؟ دلیل از این محکم تر می خوایی؟
تکبال به کرکس نگاه کرد. نگاه کرکس مثل همیشه مطمئن و آروم بود ولی تکبال نمی فهمید چرا حس می کنه کرکس راست نمیگه. اعتقادش به صدق و درستی کرکس انگار خط برداشته بود. این رو از چشم توضیحات شهپر می دید و کلی از دستش حرصی بود. خواست به کرکس بگه قانع نشده ولی فرصتش نشد. در باز شد و مشکی اومد داخل. تکبال1نظر دیدش و مطمئن شد که مشکی ترجیح میده هر جایی باشه جز اونجا. فکری مثل برق از سرش گذشت.
-من امشب باید1چیز هایی بفهمم. باید بفهمم.
چشم هاش رو بست تا کرکس پی به ذهنیتش نبره. تکبال به وضوح و با شادی ناگهانی به خاطر آورد که پیش از اون خیلی چیز ها تونسته بود از مشکی بشنوه. از خیلی ها تونسته بود بشنوه. از خیلی ها جز کرکس.
-کلاغ ها مراقبن کرکس!
کرکس به مشکی خیره شد.
-باشه. این فسقلی رو بردار از اینجا ببرش. خودت هم دیگه این طرف ها پیدات نشه تا خودم صدات کنم.
مشکی با رضایت آشکار دست روی شونه های تکبال گذاشت و با لحنی که رضایت درش موج می زد به پا شدن و رفتن تشویقش کرد.
-پاشو فسقلی. پاشو همراهم بیا. خورشید پیش کرکس جاش امنه. پاشو دیگه. پیش من که بهت بد نمی گذره. بلند شو بریم.
تکبال این دفعه بی حرف از جا بلند شد و همراه مشکی از لونه بیرون رفت. سرمای هوا همراه باد تندی که می وزید به شدت زد بهشون. تکبال بی اختیار زیر بال مشکی مچاله شد. مشکی که بعد از خروج از اون فضای آزار دهنده حالش به وضوح بهتر شده بود، خندید و کبوتر سرمازده رو سفت زیر بال هاش گرفت.
-الان میریم1جایی که سرما از رو بره. فعلا همین زیر بمون تا بهت بگم. چند لحظه بعد، توی لونه مشکی در پناه دیوار ها از سرما محفوظ بودن. تکبال به مشکی نظری مخفی انداخت. مشکی سعی می کرد آروم و خونسرد باشه. تکبال دیگه معطلش نکرد و به سرعت وارد عمل شد.
-مشکی! من هنوز سردمه. دارم یخ می زنم.
-الان درست میشی. اصلا بیا اینجا. بیا همین زیر بمون تا گرم بشی.
تکبال زیر بال های مشکی خزید و خودش رو جمع کرد. سرش رو بیرون آورد و با نگاهی که فقط مخصوص1کبوتر بود بهش نگاه کرد.
-ممنونم مشکی دارم گرم میشم. ولی مشکی! خورشید، اون امشب حسابی سردشه.
تکبال این رو گفت و زد زیر گریه. گریه ای بدون صدا و کبوترانه.
-فسقلی!گریه نکن. کرکس اونجاست اجازه نمیده خورشید اذیت بشه. فسقلی! خواهش می کنم. بس کن دیگه باشه؟ باور کن خورشید هیچیش نمیشه. حالش جا میاد مطمئن باش…
مشکی این قدر گفت و گفت تا گریه تکبال بند اومد. ولی غمی که توی نگاهش بود خیال رفتن نداشت. بغض کرده بود و هقهق های کوتاه و خشک می زد.
-مشکی!خورشید حالش افتضاحه. همهش هذیون می گفت. انگار کابوس می دید. مشکی! اون چی می بینه؟
مشکی یکه ای خورد که از نظر تکبال مخفی نموند.
-مشکی!بهم بگو! تو رو خدا.
-فسقلی من از کجا بدونم؟ من که توی خواب هاش نیستم ببینم چی می بینه؟ تب کابوس و هذیون هم میاره. خورشید هم الان بیماره و هر چیزی ممکنه ببینه.
تکبال دیگه زمان تلف نکرد. با قهر ولی نه به شدت از زیر بال های مشکی اومد بیرون.
-خوب نمیگی بگو نمیگم. چرا می خوایی سرم شیره بمالی؟ باشه خیلی ممنون که سعی کردی مثل احمق ها باهام تا کنی. من میرم به سکویا.
مشکی نگاهش کرد. تکبال عصبانی نبود. به شدت آزرده بود. درست حالت کسی رو داشت که از اینکه احمق فرضش کردن معصومانه دلگیر شده.
-فسقلی!من که حرفی نزدم. باور کن من نمی دونم.
تکبال سرش رو انداخت پایین و رفت طرف در.
-باشه. شب به خیر.
اشک های بدون صدا دوباره از چشم های غمگینش جاری شدن و تکبال با سری پایین افتاده از در بیرون زد. مشکی پرید بغلش کرد و کشیدش داخل.
-فسقلی!اینطوری نرو! بیا ببینم تو چته؟ باز که گریه می کنی؟ فسقلی به خدا من آخه…خوب باشه، باشه. گریه نکن. ببین1دقیقه هم نشده رفتی بیرون دوباره شدی مثل یخ. باشه بیا بشین اینجا بهت میگم.
تکبال آزرده و اشکآلود نگاهش کرد.
-خیلی ممنون. باز می خوایی1چیز دیگه بهم تحویل بدی که بیشتر باورم بشه چقدر بوقم نه؟
مشکی دیگه واقعا بیچاره شده بود.
-نه. به جان کرکس بهت میگم. اون اشک هات رو پاک کن آفرین. بیا اینجا گرم شو تا برات بگم.
مشکی امیدوار بود که تکبال فراموش کنه ولی تکبال فراموش نکرد. چند لحظه بعد، وقتی صحبت های متفرقه حسابی از ماجرا دورشون کرد، تکبال بی مقدمه سر بلند کرد و با همون نگاه و همون لحن و همون حال و هوای قبلی به مشکی خیره شد.
-مشکی!حالا گرم شدم. حالا بگو.
مشکی از سر بیچارگی سری تکون داد.
-چی می خوایی بدونی؟
تکبال خودش رو زیر بال های مشکی جمع کرد و بهش چسبید.
-قصه هذیون های امشب خورشید رو می خوام بدونم. مشکی! تو رو خدا!
تکبال این رو گفت و با نگاهی معصوم، مشتاق و منتظر، در سکوت بهش خیره موند. مشکی آهی از سر درموندگی کشید و سکوت رو شکست.
-تکمار خورشید رو دوستش داشت اما به مدل خودش. خورشید هیچ وقت تسلیم تکمار نشد و باهاش راه نیومد. تکمار خیلی تلاش کرد خورشید رو به راه ببره و با خودش همراهش کنه ولی نشد. خورشید هیچی از خودش به تکمار نداد مگر اون ها که تکمار به زور ازش گرفت. اون ها هم که به حساب نمی اومدن. تکمار خود خورشید رو می خواست. با همراهیش، تواناییش، رضایتش، و البته در کنار تمام اینها، حضور عاشقانهش. ولی خورشید به فرمانش نشد که نشد. تا دستش می رسید براش دردسر می ساخت و تا می تونست نقشه هاش رو نقش بر آب می کرد. کار به جایی رسید که مارها و باقی موجودات زیر دست تکمار به دردسر های جدی می افتادن و در چندتا از جنگ ها و هجوم هاشون شکست های وحشتناکی خوردن. باعث تمام این ها هم، خورشید بود.
مشکی به پر های تکبال دست نوازش می کشید و چقدر دلش می خواست که کبوتر خسته آروم آروم به خواب بره ولی اینطور نشد. تکبال با نگاهی کاملا هشیار بهش خیره شده بود و به محض سکوت مشکی آروم نق زد:
-خوب، بعدش چی شد؟
مشکی خندید. خندهش کوتاه بود. حس کرد شب سنگین تر میشه.
-بعد، تکمار حکم اعدام خورشید رو صادر کرد!.
تکبال یکه شدیدی خورد ولی مشکی دیگه اصراری در آروم کردنش نداشت. انگار آهسته آهسته از اونجا، از تکبال و از خورشید فاصله می گرفت و در زمان عقب تر و عقب تر می رفت.
-تکمار واقعا از این حکم رضایت نداشت ولی دیگه هیچ راهی نبود. در آخرین نافرمانی خورشید، مارها1جنگل رو کاملا از دست دادن و بیشتر از200تاشون توی آتیشی که پرنده های جنگل با همکاری خورشید و استفاده از اطلاعاتش دور تا دور محل اختفای مارها درست کرده بودن، زنده سوختن و از بین رفتن. این داستان پوشیده نموند و به وسیله موش ها که ماجرا رو دیده و همه چیز رو شنیده بودن برملا شد و به تکمار و به بقیه مارها رسید. موش ها به اندازه کافی مدرک داشتن که خورشید بی هیچ بحثی مجرم شناخته بشه. تکمار اگر هم می خواست دیگه نمی تونست نجاتش بده. ماجرا فاش شده بود و اگر حکم اجرا نمی شد، نافرمانی ریشه می گرفت و فرماندهی تکمار به شدت تضعیف می شد. پس خورشید باید بدون چون و چرا مجازات می شد. تکمار آخرین تلاشش رو کرد و سعی کرد به ابراز ندامت مجبورش کنه ولی خورشید زیر بار نرفت. و بلاخره زمانش رسید که خورشید در برابر نگاه همه افراد دژ تاریک تکمار مجازات بشه تا عبرتی باشه برای دیگران.
مشکی نگاه وحشتزده و خیره تکبال رو ندید. تکبال بهش نظر انداخت و با همون نظر اول فهمید که مشکی در اون لحظه، دیگه اونجا نیست.
-اعدامی ها رو با زهر از بین می بردن. زهری عجیب که باعث می شد شش ها از داخل متورم بشن و نفس کشیدن رفته رفته مشکل تر و مشکل تر بشه تا کاملا غیر ممکن بشه و تمام. مرگ راحتی نبود. پیش از خوردن زهر، بیچاره ای که این سرنوشت در انتظارش بود رو با نگاه مار و با ترکیبی از اثاره خشخاش و چند مدل برگ با خاصیت سست کردن تمام اعضا، از حس و حرکت مینداختن. شاید به این خاطر که بیشتر زجر بکشه. شاید هم به این خاطر که وحشت بیننده ها رو بیشتر کنن و بیشتر طولش بدن. خورشید بی مقاومت شونه بالا انداخت، مارهای محافظ رو زد کنار و سربلند و محکم از سکوی مجازات رفت بالا. اون اثاره وحشتناک رو پذیرفت، دستی برای تکمار تکون داد و بدون هیچ جنگ و بی هیچ تردیدی آماده خوردن زهر شد. تکمار فرمان داده بود که جنازه خورشید رو سلامت نگه دارن. در برابر نگاه عبرت بین بقیه، خورشید با مرگ جنگید و جنگید و جنگید و…باخت.
تکبال ترجیح داد دیگه به مشکی نگاه نکنه چون دیگه چیزی از نگاه بیگانهش درک نمی کرد. مشکی در زیر زمین، در قصر سیاه تکمار مشغول تماشای مراسم اعدام بود.
فضایی باز با سکویی بلند در وسط که با وجود ده ها و ده ها موجود زیر زمینی کاملا ساکت بود. همه چیز در سیاهی ترسناکی فرو رفته و محو به نظر می رسید. درخشش پر های خورشید حتی در اون سیاهی مرگبار به چشم می خورد و انگار شکلک خشم و تمسخری بود به تیرگی زندگی تکمار و باقی زیر زمینی ها. تکمار از شدت خشمی از جنس ناکامی به خودش می پیچید. مامور اعدامی که بالای سر خورشید ایستاده بود در لحظه محو شدن آخرین ذرات حیات از وجود خورشید به اشاره موجود بزرگی که در طرف دیگه مجرم ایستاده بود خودش رو رها کرد، عقب کشید و تقریبا از حال رفت.
-بسه دیگه تموم شد!.
تکمار با حرکتی خشمگین به موجودی که اون طرف خورشید ایستاده و بر عکس مامور بیچاره ذره ای سستی درش دیده نمی شد اشاره کرد و هیسی بلند، کشدار و عصبانی کشید. پرنده بزرگ آهسته خم شد، خورشید بی جان رو بغل کرد و از سکو خزید پایین. درخشش پر های خورشید روی چهرهش افتاد.
کرکس.
به اشاره خشمناک دم تکمار، کرکس خورشید رو به طرف راهروی تاریک و پیچ در پیچی برد که آخرش معلوم نبود. سعی می کرد با بیشترین سرعتی که به چشم نیاد حرکت کنه و از دیده ها پنهان بشه. کسی توی اون تاریکی لرزش بال هاش رو نمی دید که از شدت هیجانی مهار ناشدنی بی اختیار می لرزیدن. همینطور وحشت نگاهش رو که درخشش پر های خورشید آشکارش می کردن اگر کسی دقیق می شد. کرکس تقریبا خودش رو به راهرو پرت کرد. چندین قدم اول رو تا جایی که هیجانش بهش اجازه می داد آهسته برداشت مبادا دیده بشه. بعد مثل اینکه دستی نامرئی به جلو پرتابش کرده باشه تمام وحشت و هیجانش رو رها کرد و با تمام سرعت دوید. تاریکی چنان بود که انگار تمام شب های جهان در اون مکان سیاه جمع شدن.
کرکس بال هاش رو بر حسب غریضه حرکت داد ولی یادش اومد که نمی تونه اینجا پرواز کنه. صدایی در جا متوقفش کرد. توقف چنان سریع بود که کرکس بی اختیار با جسمی که توی بغلش بود سر خورد و چند قدم به عقب پرتاب شد و اگر دیوار پشت سرش نبود و بهش نمی خورد، همراه خورشید روی زمین سراشیبی و سرد می غلتید. با خشم به طرف صدا برگشت و1لحظه وا رفت. مرده خواری بسیار بزرگ با بدنی سراسر سیاه، به سیاهی جهنم، از تاریکی پیچ مقابل خارج شد.
-سلام کرکس! اومدم زحمتت رو کم کنم. بدهش من اون عشق توی بغلت رو!
کرکس با نفرت عقب کشید.
-بکش کنار انگل!
مرده خوار خنده زشتی کرد.
-بدهش من پرنده! بده! تو نمی تونی تا اون پایین ببریش. هوای اون پایین واسه شما بالارو ها زیادی سنگین و سرده. بدهش من!
کرکس جسم توی بغلش رو عقب تر کشید، تهدیدآمیز سینه رو سپر کرد و جونور رو با حرکت آهسته بال زد کنار.
-بهت گفتم بزن به چاک! تکمار جنازهش رو سالم می خواد. این یکی به درد تو نمی خوره. پس فعلا گم شو تا مرده بعدی.
جونور از رو نرفت.
-چرا اینهمه واسه پایین رفتن از این سراشیبی عجله داشتی هان؟ نکنه داستانی داری خودت با این مرده خوشگله توی بغلت؟ هی پردار من باهات جنگ ندارم ولی مثل اینکه تو مغزت می خاره. رد کن بیاد وگرنه میرم به تکمار میگم که1نقشه ای توی کار تو بوده ثابتش هم می کنم. نشون به اون نشونی که اون مامورک کوچولو داشت پس می افتاد و تو هواش رو داشتی و چطوریش رو فقط به تکمار میگم و بس. خوب، درست فهمیدی؟
موجود مهیب کلمات آخر رو بین زمین و هوا گفت. کرکس با دست آزادش1دفعه بردش بالا و چنان کوبیدش زمین که دیوارهای2طرف راهرو لرزید.
-ببین آشغال بی قواره! من ازت خوشم نمیاد. الان هم همینجا می افتی تا من رد بشم. ببینم جنبیدی هلاکت می کنم. حالا تو درست فهمیدی؟
کرکس منتظر جواب نشد. بال هاش رو تا جایی که دیوارها اجازه می دادن باز کرد و زیر سقف کوتاه پرید. چنان تلاشی برای سریع تر رفتن می کرد که نفسش به شماره افتاده بود.
سراشیبی تند تر و تند تر می شد. سرما و سیاهی و سنگینی فشار می آورد. کرکس از شدت التهاب قلبش می رفت که از سینه بزنه بیرون.
سرداب.
چنان سرد و چنان سیاه و وحشتناک که خود کرکس هم1لحظه در چهارچوب اون زیرزمین ترسناک توقف کرد ولی خیلی زود به خودش اومد و به داخل شیرجه زد. مثل برق خودش رو به ته سرداب رسوند و جسم بی حس و حرکت خورشید رو زمین گذاشت. از زیر یکی از بال هاش ظرفی ساخته شده از1غنچه گل عجیب رو بیرون کشید و در حالی که با1دست دهانه غنچه رو با احتیاط از هم باز می کرد، با دست دیگه خورشید رو به شدت هرچه تمام تر تکون می داد.
-خورشید!خورشید بیدار شو. خورشید می شنوی؟ خورشید نفس بکش! نفس، تو باید بیدار بشی! خورشید وای خدای من واه خورشید!
تکون های کرکس به ضربه هایی شدید و بی رحمانه تبدیل شده بودن و زمانی که خورشید به زحمت نفسی به شدت سخت کشید کرکس کم مونده بود از شدت هیجان غنچه رو رها کنه تا بی افته. داخل غنچه مایعی بنفش رنگ بود که کرکس تونست به هر زحمتی بود تمامش رو به خورد خورشید بی نفس و بی حس از بی نفسی بده.
-چیزی نیست خورشید. این پادزهر همون نکبتیه که دادن خوردی. معذرت می خوام باید زودتر میرسیدیم اینجا. خورشید! خورشید تحمل کن باشه؟ باشه؟ باشه باشه باشه؟ خورشید!خدایا خورشید!
زمانی که خورشید اول بی حال و بعد کمی شدید تر شروع کرد به تلاش برای نفس کشیدن، کرکس چنان احساس راحتی کرد که دلش می خواست همونجا ولو بشه و از خستگی تحمل فشاری که دیده بود بمیره.
-واه خورشید! آفرین! آفرین ادامه بده! تو از پسش بر میایی. باید بر بیایی. آخه تو خورشیدی. بجنب! فقط نفس بکش! نفس! باز هم! باز هم! آفرین باز هم!…
خورشید رفته رفته حالش جا اومد ولی به شدت می لرزید. سرداب سرد بود. به مجرد اینکه خورشید از جا پرید و هوارش رو خورد، کرکس به اطرافش نظر انداخت و تازه فهمید کجا اومدن. اونجا1سرداب معمولی نبود. اطراف اون2تا زنده رو کوهی از اجساد گرفته بودن!. پرنده های مرده، پر کنده و آماده خوردن!. اجسادی که لای یخ تازه نگه داشته شده و غذا های تازه و لذیذی برای تکمار بودن. کرکس به خاطر نداشت چیزی تونسته باشه بترسوندش. ولی از این یکی واقعا تکون خورد. خورشید تقریبا تعادل عصبی نداشت. کرکس لحظه ای با حیرتی فلج کننده به خورشید و به اطراف خیره موند.
-خورشید!تو، تو اینجا رو می شناختی؟ تمام دیوار های اینجا از جسده. معلوم نیست چند ردیف جنازه اینجاست. من خیال می کردم اینجا فقط1سردابه!
کرکس خیلی زود مجبور شد به خودش بیاد. خورشید هیچ خوب نبود.
-خورشید!آروم باش! ما زنده ایم. تو و من. تو باید تحملت بالاتر از این ها باشه. خورشید من الان نباید اینجا باشم. ببین! همینجا بمون و وسط یخ ها و جسد ها مخفی شو. من امشب میام می برمت. مطمئن باش از اینجا می برمت بیرون. بهت قول میدم.
خورشید واقعا نمی خواست اونجا بمونه. سرما، تاریکی، اونهمه جسد و آگاهی به اینکه تکمار هر لحظه ممکنه شخصا به سراغش بیاد به خیال اینکه اون حالا1جنازه بی روحه به جنون رسونده بودش. کرکس بغلش کرد و به هر زبونی که بلد بود سعی کرد بهش آرامش بده ولی چندان موفق نبود. خورشید بی حال از زهر، خسته از وحشت مردن و وحشت جنگیدن در این جهنم اجساد منجمد، بی تاب از سرما و ترسیده از لحظه های بعد، بریده و مسخ از چیزی فرا تر از وحشت فقط می گفت:
-منو…از اینجا… ببر. منو با… خودت… ببر. منو با خودت…ببر.
کرکس درمونده از تاخیر طولانی خودش و خطر هایی که بی تردید پیش می اومد و از بی تابی خورشید، به شدت هرچه تمام تر سعی می کرد قانعش کنه ولی موفق نمی شد. عاقبت هم مجبور شد همونجا رهاش کنه، با سرعت بره و در سرداب رو پشت سرش ببنده. خورشید وسط سیاهی، وسط جسد هایی که غذای تکمار می شدن، وسط سکوت و وسط هیچ تنها موند.
-باز کنید! این در رو باز کنید! من زنده ام! باز کنید!
لحظه هایی که خورشید نفهمید چطور گذشتن، آروم و تاریک سپری شدن و… صدایی، صدای تردید ناپذیر باز شدن در سرداب، همراه صدای هیس کشیده و هوسناک تکمار مشتاق. خورشید نفسش رو حبس کرد و مثل باد خودش رو به ردیف های اجساد رسوند و بین انجماد مرگ پنهان شد. تکمار وارد شد و در رو پشت سرش بست. خورشید تمام جزئیات حرکتش رو احساس می کرد. تکمار از شدت اشتیاق بی تاب شده بود و با حرصی که لحظه به لحظه بیشتر می شد تمام سرداب رو زیر و رو می کرد. جسد ها رو مثل تکه های یخ به این طرف و اون طرف پرتاب می کرد و خورشید هیچ کجا نبود که نبود. ترس. در اون لحظه تنها حاکم وجود این پرنده گرفتار ترسی بود که برای تمام عمرش در روحش هک می شد. تکمار گشت و گشت و پیدا نکرد. خورشید زنده بود و می تونست ببینه و بفهمه و حرکت کنه. بین جسد های جا به جا شده می خزید و از دسترس تکمار دور می شد. تکمار چندین بار چنان بهش نزدیک بود که خورشید می تونست لرزش پره های بینی حریصش رو ببینه که با کشیدن بوی یخزده آشنا پیش می اومد. ولی تکمار به هیچ عنوان فکر نمی کرد که خورشید شاید زنده باشه. برای همین نتونست پیداش کنه. تکمار خشمگین و مشتاق، می رفت که تمام سرداب رو بر سر خورشید و جسد ها و خودش ویران کنه. ناپدید شدن جنازه خورشید مثل بمبی در راهرو های پیچ در پیچ اون زیرزمین سیاه منفجر شد و در1لحظه همه چیز رو به هم ریخت. کرکس به هر دردسری بود موفق شد ذهن ها رو از خودش منحرف کنه و نیمه های شب به سرداب بره. خورشید دیگه تقریبا فاقد عنصر عقل به نظر می رسید. کرکس بغلش کرد و فقط ازش خواست بی صدا باشه. بعد در حالی که تقریبا امیدی به موفقیتش نداشت، از سرداب خارج شد و از سراشیبی بالا رفت.
خورشید از اون زمان تا جنگی که از دست تکمار فرارش داد، در اتاقی مخفی که فقط کرکس ازش خبر داشت توی همون زیرزمین مخفی بود. کرکس به دیدنش می رفت و اجازه نمی داد چیزی کسر داشته باشه. ولی خورشید فراموش نکرد. اون تجربه وحشتناک رو فراموش نکرد. روز ها و شب ها در جنونی ساکت با وحشت سپری می شدن. خورشید شب ها به چنان تب های وحشتناکی دچار می شد که کرکس مجبور بود کنارش بمونه، بغلش کنه و با تمام وجودش سعی کنه که بهش دلداری و آرامش بده و درضمن بی صدا نگهش داره مبادا کسی از حضور1زنده غیر مجاز آگاه بشه. به خصوص اینکه اون مرده خوار سیاه سایه به سایه کرکس همه جا بود. اون هیچ وقت کرکس رو نبخشید و درضمن، هرگز باور نکرد که کرکس در این ماجرا بی تقصیر بوده و هرچند خوشبختانه هرگز تا زمان مرگش که مشخص نشد به دست کی بود، نتونست این ادعاش رو ثابت کنه ولی گاهی حسابی خطرساز می شد.
صدای غرش کشدار و بلند رعد همه رو در هر نقطه ای که بودن، حتی خورشید تبدار رو از جا پروند.
شب وحشتناکی بود. برای خورشید، برای کرکس، برای تکبال.
دیدگاه های پیشین: (14)
حسین آگاهی
یکشنبه 14 دی 1393 ساعت 23:10
سلام. باز هم معلوم نشد مشکی اون جا چی کاره بود؟
یادتون نره؟
این قسمت هنوز مبهمه؟
اما در مورد خود این قسمت خیلی خوب پردازش شده بود.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
نگران نباشید من هم یادم بره تکبال به هیچ عنوان فراموش نمی کنه و آخرش هم به جوابش می رسه. مطمئن باشید. به نظرم این ها باید بجنبن و به سر انجام برسن. این ماجرا زیاد طول کشیده.
ایام به کام.
آریا
یکشنبه 14 دی 1393 ساعت 23:42
سلام بر پریسای عزیز
امیدوارم سلامت باشی
خیلی ممنون
بیچاره خورشید چه زجر هایی کشیده
ممنونم دوسته من خسته نباشی موفق. دل شاد و سلامت باشی دوست عزیزم
ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
خورشید تقصیر خودش بود. گاهی باید شنید هرچند خیلی برامون جالب نباشه. خورشید یکی از قهرمان های مورد علاقهمه ولی خداییش باید اون روز حرف گوش می داد و نمی رفت. خوب، اشتباه رو گذاشتن تا زنده ها مرتکبش بشن. مثل موانع بازی های کامپیوتری که باعث کسر امتیاز میشن. اگر راه زندگی مستقیم بود که مزهش می رفت.
برم سراغ61تا دوباره جا نموندم.
ایام به کام.
یک دوست
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 00:22
سلام بر پری آنسوی شب.راستی فکر کنم آنسوی شب سپیدی باشه.پس سلام بر پری سپیده دم*** این قسمت مثل همیشه زیبا بود وبا وجود بلندیش تصویرسازی بسیار ماهرانه ای داشت. قسه ی بلاگ اسکای رو هم نخور حیفه همین بنظرم خوبه بذار باشه گناه داره بلاگ اسکایه دیگه…. ایامتم بکام لحظاتت زیبا*

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
حال شما؟ ایام به کامه دوست من؟ امیدوارم ایام تا همیشه ایام به کام شما باشه!
آن سوی شب خدا می دونه ولی من خیلی دلم1صبح تر و تمیز می خواد. صبحی گرم و روشن با آسمونی صاف و سفید. یعنی می رسه؟ تا خدا چی بخواد. ای کاش بخواد و زودتر هم بخواد.
ایام به کام.
مینا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 08:55
سلام بازم مثل همیشه عالی بودش.
مدل گره افکنی و بازگشاییتون توی داستان خیلی عالی هست.
به نظرم کم کم باید به چاپ داستانهاتون فکر کنید.

پاسخ:
سلام میناجان. حالت چطوره عزیز؟ امیدوارم الان خیلی بهتر باشی!
الان دارم از زیر پتو جواب میدم چون زیاد خجالت کشیدم و خزیدم این زیر.
ممنونم از لطف و از حضور و از کمک بزرگ شما. تعجب نکن اشتباه ننوشتم. شما واقعا بهم کمک کردی مینا. شاید هرگز خودت ندونی داستانش چی بود شاید هم بدونی ولی من سبکباری خودم بعد از هر نوشتن رو توی دلم باهات نصف می کنم. آره با خودت. با خود خودت.
شادکام باشی!.
آریا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 09:58
من با مینا خانوم موافقم شما حتما باید به نشر فکر کنید
متمعن باش موفق
میشی
ممنونم هرچی بگم کم گفتم دوسته عزیزم

موفق و در پناه خداوند منان باشی

پاسخ:
یعنی آریا جدی به نظرت اگر اقدام کنم موفق میشم؟ به نظرت ارزش دردسر هاش رو داره؟ راستش خودم چندان خوشبین نیستم. دلم می خواد اگر زمانی چیزی ازم منتشر میشه، بابا برفی اولیش باشه. شما اون زمان با ما اینجا نبودی و بابا برفی رو نمی شناسی. آدم برفی مهربونی که من موقع خداحافظی باهاش گریه می کردم. همینجاست. توی پست های عقب تر. اگر دلت خواست بهش1سر بزن و اگر دیدیش بهش از طرف من سلام برسون و بگو همونجا که هست بمونه. روی زمین عصر دل و پروانه دیگه تموم شده. از جهان اون ها چه خبر؟
شاد باشی.
آریا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 15:33
سلام پریسا جان
صد در صد موفق میشی متمعن باش
هیچ وقت خودت رو کم نگیر با این کارت هنرت و استعدادت رو سر کوب میکنی خواهش میکنم با خودت همچین کاری رو نکن
چشم حتما میرم سر میزنم به روی چشمم
الان دارم میرم امتحان بدم امتحان مبانی ریاضیات دارم بر گشتم
میام
میرم دنباله بابا برفی میگردم عزیز
امیدوارم همیشه شاد باشی و دلت بی غم و غصه باشه
واییی دیر شد بای بای نه یعنی ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
امیدوارم امتحانت عالی بشه. خیلی عالی. از اون ها که بعدش از سبکی دلت می خواد پروااااز کنی.
ممنونم عزیز به خاطر لطف های مدل به مدلی که بهم داری. تا خدا چی بخواد. هرچی اون بخواد همون میشه. هرچی بیشتر می گذره بیشتر به این حقیقت معتقد میشم. این بار هم هرچی خدا بخواد. از نتیجه امتحانت بی اطلاعمون نذار.
ایام به کامت.
آریا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 20:52
خخخخ آخییش من آمدم
امتحانم رو به شکر خدا طوری دادم که از فرط شادی دلم نیومد بیام خونه رفتم پارک
یه خورده دویدم و قدم زدم
خخخ
اونقد اجله داشتم که اسم امتحانم رو به جای مبانی برق نوشتم مبانی ریاضیات خخخ
خوب من برم دنباله شاه کاره پریسای عزیز بگردم
نخونده متمعنم کارت حرف نداره عزیز
من رفتم بابا برفی کجایی دارم میام
ایام به کامت باشه دوسته مهربونم

پاسخ:
یعنی ایوَل اجابت! ممنونم خداجون! امیدوارم حالت همیشه این باشه و از این هم بهتر آریای عزیز.
شما لطف داری به من ولی خداییش انتقاد هم کن. بابا برفی و تکبال و ماجرای فرشته و باقی سیاهه های من بی ایراد نیستن. خیلی هم دارن. لطفا ایراد هاش رو ببین و بگو.
شاد باشی تا همیشه.
آریا
دوشنبه 15 دی 1393 ساعت 22:45
سلاام دوست گلم
ممنونت هستم عزیز
میدونم برای امتحانم دعا کردی بابت همه ذهماتت ممنون
از خدا میخام همه ی در هایش رو به رویط باز کنه چون لایق بهترین هایی باور کن راست میگم آبجی
بابا برفی رو هم تمامش کردم باور کن کارت آلیه
دیگه باید به نشر فکر کنی
خیلی جاهاش بغض کردم
نمیدونم اما باور کن به خدا از داستانت لذت بردم عزیز
موفق. پیروز. شاااد و سر زنده باشی دوسته گلم
خداوند مهربان نگهدار دوست مهربانم

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
به خدا دیگه خیلی خجالت کشیدم از لطفت. معذرت می خوام واسه هوای دل پاکت که اون لحظه ها گرفت. خودم هم1جا هایی ازش بارونی شدم. ولی آخرش دیگه نشد که تحمل کنم. شاید بهم بخندی که عجب! خودش می نویسه خودش گریه می کنه با نوشته خودش! چیکار کنم! عاقل نیستم که!
ممنونم که هستی دوست من. کاش تقدیر هرگز جز صبح و سفیدی هیچی واسهت نخواد!
ایام به کامت.
آریا
سه‌شنبه 16 دی 1393 ساعت 13:23
معذرت چرا دوست من
من اذیت نشدم خیلی هم لذت بردم
نه عزیز گریه کردن بد نیست خیلی هم خوبه نشانه اینه که تو این دنیای سنگی و آهنی هنوز قلبت از سنگ نشده
پریسا جان من درسته پسرم یه باور بین مردم افتاده که پسرا یا مردا گریه نمیکنن
اما من اینطور نیستم گریه میکنم اما نمیزارم گریه ام کسی رو برنجونه
سعی میکنم تو خلوتم گریه کنم که خدایی نکرده کسی از گریه من دلش نگیره
اما خیلی وقت ها شده از دستم در رفته آشکار شدم خخخ
یه خاطره برات تعریف کنم
چاهار سال پیش رفتم برای تست بازی گری
بعد یه خانومی بود
که تست میگرفت هممون تو یه اتاق جمع بودیم
میخواست حسمون رو مهک بزنه
ببینه کی حسش و احساسش زیاده
بعد شروع کرد به تعریف کردن یه داستان غمگین این داستان رو با محارت تعریف میکرد که ببینه اشک کی زود تر در میاد
تو اون جمع که نزدیک سی نفر بودیم هیچکس اشکش جوز من در نیومد جالبیش اینه که من سرمو پایین انداخته بودم نفهمید که اشکم درومده فکر کرد تمرکز کردم
بعد دید کسی اشکش در نمیاد لحظه به لحظه سوزه داستان رو زیاد میکرد
بعد آخر خسته شد گفت از بین شما ها یعنی هیچکس نیست که احساس داشته باشه
همتون سنگ دلید
بعد آمد جا من بعد سورتم رو بالا گرفتم که باهاشون حرف بزنم بعد سورط خیسم رو دیده
بنده خدا چه قدر خوشحال شد که یه نفر پیدا شده
هعیی پریسا جان هیچ وقت جلو اشکاتو نگیر
اشک نشانه اینه که چه قلب مهربون و با احساسی داری
امیدوارم و آرزو مندم که خدا ی مهربان هرچی غمه ازت دور کنه دوست عزیزم
امیدوارم همه ی در ها برویت باز بشه
خداوند مهربون نگهداره دوست عزیزم
http://http
پاسخ:
اشک خوبه آریا. خیلی هم خوبه. کاش می شد اهل این زمونه اشک رو مایه خنده نبینن! دلم تنگ شده آریا. دلم تنگ شده واسه… آریا! با این دل زبون نفهمم چه معامله ای کنم؟ خسته شدم از دستش آریا. هرچی بهش میگم بس کن اینهمه نکبت به موجودیتم نده نمی فهمه. دلم نمی فهمه آریا. دل احمقم حرف منطقم رو نمی فهمه آریا. خسته شدم. کاش دیگه تموم بشه! کاش فراموشی بیاد نجاتم بده! کاش دیگه تموم بشه!
شما هم شاد باش از اشک هات. به خدا نعمت هستن. باور کن. باور کن.
شاد باشی دوست مهربونم.
آریا
سه‌شنبه 16 دی 1393 ساعت 18:58
دوسته من
همه چی درست میشه خودت رو اذیت نکن عزیز
اگر دلت اذیتت میکنه سعی کن درستش کنی
باور داشته باش. به هر کاری که میخوای انجام بدی باور داشته باش یه درسد هم نگو نمیشه
میدونم سخته اما باید محکم باشی پریسا جان
یه سوال اون مقاله ای که فرستادم توش یه فایل پیوستی بود دانلودش کردی آیا
اگر دانلود نکردی خواهش میکنم دانلود کن حتما لطفا
موفق و دلشاد و سلامت باشی دوسته عزیزم
http://http
پاسخ:
چی رو باید درستش کنم؟ زمانی که با تمام جونم سعی کردم درستش کنم هرچی پیش رفتم ویرانی بیشتر شد. زمانی هم که دیگه از نفس افتادم و تماشا کردم و فقط تماشا کردم ویرانی ها آوار شد روی سر من. فقط روی سر من. کسی مجرم معرفی نشد جز من. دعا می کنم خدایی که می دونم هست و داره تماشا می کنه خودش…امشب دلم می خواد ازش تقاضای جواب کنم. جواب حسابی. از اون ها که بی صداست ولی محکم. تا حالا1000بار ازش خواستم و صبح فردا پسش گرفتم که خدایا دیشب درد داشتم نفهمیدم چی ازت خواستم تو نشنیده بگیر. ولی امشب…خدایا کمکم کن!
دانلودش نکردم. معذرت. اصلا فراموشم شد. اون گفته ها دلداری میدن. جواب من…
خود خدا…فقط خدا. فقط خدا. فقط خدا.
ایام به کام.
مینا
سه‌شنبه 16 دی 1393 ساعت 19:26
پریسا جون عجیب با این نظر آ[رتون موافقم. بعضی وقتا نه این کهنشه چیزهارو فراموش کرد حقیقت اینه که بخشی از قلبمون واقعا نمیخواد فراموش کنه.
عجیب درکتون میکنم.
منم مثل شما شدم واقعا نمیدونم با دلم چی کار باید بکنم.
اگه راهی پیدا کردین به منم بگین

پاسخ:
هنوز پیدا نکردم میناجان. به همین خاطر هم اینهمه سنگینم. کاش بشه دیگه به پشت سر نگاه نکنم! به نظرم میشه فقط من هنوز ضعیفم. امیدوارم شما قوی تر از من باشی.
ایام به کام.
آریا
سه‌شنبه 16 دی 1393 ساعت 23:54
دوست من
از خدا میخوام جوابت رو بده
یه جواب شیرین و دوست داشتنی
خواهش میکنم خودت رو اذیت نکن
سعی کن به گذشتهات کمتر فکر کنی
دوسته من خواهش میکنم خودت رو نابود نکن
پریسا جان خودت رو اذیت نکن یه خواهش
الاهی به عظمتت غسمت میدم هرچی غمه از دل پریسا ببر
امیدوارم به هرچیکه دوست داری برسی
پریسا محکم باش دختر قوی باش متمعن باش میتونی
میدونم که میتونی
سخته اما باید بتونی یا علی بگو بلند شو غمارو ازدلت بیرون کن

پاسخ:
ممنونم آریا. چیزی نیست این همون جزر و مده که1دفعه گفتم. میاد و میره. زندگی از این چیز ها زیاد داره. تموم میشه. شاید درست نشه که نمیشه ولی تموم میشه.
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 18 دی 1393 ساعت 13:20
سلام پریسا ی عزیز
امیدوارم در سلامتی جسمی و روحی باشی
منتظر قلم زیبات هستم عزیز
موفق و دل شااد باشی دوسته عزیزم

پاسخ:
سلام آریا. دوست عزیز من.
ممنونم که همچنان هستی. دیر کردم ببخشید. شماره60چنان سخت بود که نفسم رو گرفت. به نظرم هنوز زنده باشم. شوخی کردم. من هستم. شاید گاهی زخمی گاهی بی حال و گاهی خسته. ولی من هستم. هنوز دارم دنبال راهی برای انتقال می گردم ولی بدون کامنت هام جایی نمیرم. فعلا که اینجام و اگر لازم باشه می مونم. چه اینجا و چه هر جا من هستم. برام دعا کن آریا. خدا احتمالا بهم می خنده که موقع خراب کردن خدا خدا نمی کردی و حالا خوب خدا یادته! خوب دیگه من بنده ام و خدا مهربون. همیشه هوام رو داشت. دعا کن این دفعه هم هوام رو داشته باشه و کمکم کنه که…نمی دونم که چی. خودش بهتر می دونه. فقط نجاتم بده. فقط نجاتم بده.
راستی61رو گذاشتم. برم آماده بشم واسه قهوه خونه امشب. میایی؟
شاد باشی دوست عزیز من.
آریا
جمعه 19 دی 1393 ساعت 01:00
به روی چشمم عزیز
این رو بدون پریسا تو لحظات معنویم هیچ وقت فراموش نمیشی
خسته نباشی دوسته عزیزم
موفق باشی عزیز

پاسخ:
ممنونم آریا. من که حسابی ضایعم کاش خدا به اعتبار دل شما1کمکی کنه!
شاد باشی.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *