تکبال59

روزی چنان تاریک که انگار به شب کنایه می زد. خورشید تمام اون شب رو بی هوش بود. زهر اون ماری که از پا درآورده بود نابودش می کرد اگر فنچ ها کمی دیر تر به منطقه سکویا رسیده بودن. به محض بیدار شدن1دفعه از جا پرید. کرکس و خوشبین بالای سرش بودن.
-تک…پر.
کرکس شونه هاش رو چسبید و آهسته مالش داد.
-آروم باش خورشید اینجا امنه.
-تک پر. تک پر اونجاست.
-خورشید!خورشید تک پر همینجاست. ما که اونجا جاش نمی ذاشتیم. خیالت راحت باشه. تک پر رو هم بقیه آوردنش. حالا بخواب. بهتر میشی. بخواب.
خورشید توانش تموم شد. خواست بلند شه. خواست هوار بزنه. خواست تک پر رو پیدا کنه و هر طور شده از اون خواب سرد بپروندش. ولی نای حرکت نداشت. با شنیدن آه بلند کرکس انگار باورش شد که دیگه بازگشتی در کار نیست. برای تک پر، برای دیروز، برای خودش. قطره اشکی از گوشه چشمش روی پر های زیر سرش چکید. به دومی نرسید. خواب بود.
جنازه تک پر رو در سیاهی شب تاریک زمستون بردن و زیر بوته های قاصدک جنگل سرو خاکش کردن. دم آخر، تیزرو و تکرو نتونستن صدای گریه هاشون رو قورت بدن. پشت سر اون ها بقیه هم دردشون رو آزاد کردن. تک پر، همراه آروم و مهربونی که توی غم ها و شادی های همه بود و با فلوتش دل ها رو چه در شادی و چه در زمان درد سبک می کرد و به سکوت غمناک و فریاد های شاد تزئین می داد، حالا به خاک می رفت، بدون فلوت و بدون هیچ صدایی جز صدای درد. کلاغ ها هم بودن. با اینکه حرکت در شب واسهشون سخت بود، چوبی رو آتیش زده و مشعل درست کرده بودن تا بتونن در پناهش بهتر همراهی کنن. لالا گریه نمی کرد. دست کرکس روی شونهش بود و لالا فقط تماشا می کرد. سکوتش از هر گریه ای دردناک تر بود. دم آخر، آروم دست کرکس رو کنار زد و رفت جلو. نگاهی به چشم های خالی تک پر انداخت. مثل اینکه باورش نمی شد تک پر اینطوری بره. لالا فقط نگاه می کرد. توی نگاهش چنان دردی بود که توصیف نداشت. صدای گریه تیزرو و تکرو اون موقع بود که رفت بالا.
-تک پر!رفیق! شوخی بسه دیگه پاشو!
-آخه مگه میشه تو دیگه نباشی؟
-تک پر!جدی میری؟
-تک پر به جان خودت به حسابشون می رسیم. بیچارهشون می کنیم. داقونشون می کنیم.
-تک پر!عزیز! خوش باش! باقیش با ما. پدرشون رو در میاریم.
-تک پر این ها رو ول کن بی خود میگن تو هم باید باشی. پاشو رفیق آخه دارن خاکت می کنن بلند شو دیگه!

درد بود که از حنجره ها می رفت بالا و بالاتر. خورشید، گیج از چیزی فراتر از زهر به مقابل ماتش برده بود. لالا بی اشک ضجه های بقیه رو تماشا می کرد. خفاش ها و کلاغ ها زار می زدن. تک پر رو مشکی و خوشبین توی گودال کوچیکی که کلاغ ها کنده بودن گذاشتن ولی موقع خاک ریختن هر2با چشم های خیس لب گودال نشستن. سرشون رو گذاشتن روی شونه هم و ترکیدن. شهپر آروم پیش رفت، دستشون رو گرفت و کشید بالا.
-بلند شید بچه ها! پاشید! برید کنار! وسط بقیه بمونید. من درستش می کنم.
بین ناله های بقیه، شهپر آروم آروم خاک روی اون جسم بی حرکت ریخت. لالا تماشا می کرد و خورشید گیج بود. کرکس جفتشون رو زیر پر گرفته بود و وقتی می خواست واسه کمک به شهپر بره، قوش با اشاره دست عقب نگهش داشت.
-این با من. تو هوای اون2تا رو داشته باش. الان اونجا لازم تری.
راست می گفت. اون لحظه تلخ، هیچ جنگی بین کرکس و شهپر نبود. شهپر گفت و کرکس پذیرفت. تکبال دست در دست تیزپرک از پشت پرده اشک تماشا می کرد. تک پر در1شب سرد زمستون، زیر خاک یخزده پنهان شد. کرکس مدتی سکوت کرد و اجازه داد تا رفیق های تک پر با سر گذاشتن روی خاکش و ضجه و ناله خودشون رو سبک تر کنن. بعد آهسته به شهپر نظر انداخت. شهپر سری به علامت تعیید تکون داد و به اتفاق کرکس، آروم به طرف تجمع غمگین حرکت کرد.
لونه تک پر و لالا با پر های سیاه تزئین شد و چنان غمی رو به منطقه سکویا حکمفرما کرد که در وصف جا نمی شد. لالا بی گریه و بی هیچ حرفی نگاه تبدارش رو به مقابل دوخته بود. انگار هنوز منتظر بود که تک پر برگرده، مثل همیشه بی صدا و شفاف بخنده و هدیه کوچیکی که توی1برگ رنگی پیچیده شده بود رو بذاره توی مشت لالا که از شوق می لرزید. خورشید بی نهایت خسته و خسته و خسته بود. اونقدر خسته که به بیمار می زد. انگار توی خواب می چرخید. کرکس، شهپر، تیزبین و خلاصه هیچ کس نتونستن از اون حال و هوا خارجش کنن. مثل این بود که روح خورشید هم همراه اون جسم سرد در اون شب سیاه به خاک رفته بود.
-کرکس!خورشید هیچ حالش خوب نیست.
-می دونم قوش همه چیز فهم. میگی چیکارش کنم؟
-من همه چیز فهم نیستم. اگر بودم که راهش رو پیدا می کردم.
-شما2تا الان هم ول کن نیستید؟ چرا دست از سر هم بر نمی دارید؟
هر2با صدای بلند و عصبانی تکبال چنان حیرت کردن که اول نفهمیدن این صدا از کجا و از کی بود. تکبال مدت ها بود که توی منطقه سکویا صداش بالا نمی رفت. حالا داشت سر اون2تا شکاری که یکیش هم کرکس بود داد می زد. شهپر لبخند محوی زد که جز مشکی کسی ندیدش.
-تو درست میگی فسقلی. کاری که می کنیم اشتباهه.
تکبال با صدایی کمی پایین تر ولی همچنان آزرده دوباره سکوت رو شکست.
-خوب اگر به خودتون اومدید، من1حرفی دارم. شاید جواب نده ولی به امتحانش می ارزه. برید از لالا بخوایید با خورشید حرف بزنه. بلکه هم لالا از این خلصه دردناکش در بیاد هم خورشید اوضاعش درست بشه.
مشکی نگاهی به تکبال انداخت و متفکر سری تکون داد.
-فسقلی!مشکل اینجاست که خورشید حس تقصیر روی دوششه. لالا که نمی تونه این حس تقصیر رو از روی دوشش برداره.
-چه تقصیری؟ خورشید هر کاری تونست کرد. دیگه چیکار می شد کنه؟
-فسقلی!بیا عادل باشیم. اگر خورشید به فرمان کرکس توجه می کرد و جایی که نباید نمی رفت، تک پر الان زنده بود. این رو ما نمیگیم و خورشید خودش احساسش می کنه.
-ولی مشکی مثل اینکه شما هایی که این رو نمیگید یادتون رفته ما در جنگ هستیم. این اتفاق هر جایی ممکن بود بی افته. مثلا روز حمله مارها به اینجا. یادت نیست تکرو چی شد؟ خیلی راحت ممکن بود تکرو الان بین ما نباشه. این هم تقصیر کسیه؟
-فسقلی من خورشید رو متهم نمی کنم ولی این اتفاق اون روز نیفتاد. این اتفاق زمانی افتاد که خورشید و تک پر دور از منطقه سکویا، دور از ما و دور از جایی بودن که باید می بودن.
کرکس دخالت کرد تا بحث بالاتر از این نگیره.
-الان زمان رسیدگی به حس تقصیر نیست. خورشید هم باید بدونه که چه تقصیری متوجهش باشه و چه نباشه، باید برگرده به جلد اولش و به وظایفش در باقی ماجرا عمل کنه. شما2تا هم دیگه تمومش کنید. تیزبین! میری با جفتت لالا رو می بینی و میاریش اینجا!
تیزبین بی هیچ حرفی به جفتش اشاره ای زد و هر2پریدن.
چه شب سردی!
این کلامی بود که از ذهن و زبون همه جنگل می گذشت. هوا توفانی نبود ولی سرما تا استخون تمام جنگل رو منجمد می کرد. خورشید خسته از هیچ، به نقطه ای در ناکجا خیره شده بود.
-کجایی خورشید؟
خورشید آروم نگاه از هیچ برداشت و به لالا خیره شد. لالای خسته، شکسته، ویران، اما سرپا.
-خورشید تو واقعا خجالت نمی کشی؟ این چه اوضاعیه که پیدا کردی؟ شبیه وابسته های به خشخاش شدی. شاید هم بدتر. خودت رو توی یخ های رودخونه دیدی؟ خورشید! دارم باهات حرف می زنم! اینجایی؟
خورشید نگاهش کرد و مثل کسی که از خواب بیدارش کنن و به اجبار جوابی سرسری بده تا بذارن دوباره بخوابه سری تکون داد.
-اینجام اینجام.
لالا داد زد:
-خورشید!دیوونه! جفت من زیر خاک نخوابید که تو بری1گوشه و ماتت ببره. این رو می فهمی یا نه؟
خورشید می فهمید و نمی فهمید. نگاهش تصویر خستگی و دردی عمیق بود. اونقدر عمیق که لالا1لحظه شونه های سنگین خودش رو از یاد برد.
-خورشید!اینطوری چیزی عوض نمیشه. تو باید سفت تر باشی. سفتیت الان لازمه. خیلی هم لازمه. خورشید تو باید بفهمی! باید بفهمی!.
خورشید فقط1لحظه تهی و خالی از ادراک حقیقی نگاهش کرد و هیچی نگفت. لالا لحظه ای مکث کرد و بعد آهسته برگشت و رفت. چند قدم اون طرف تر، تیزبین رو دید که به انتظار ایستاده بود. نگاهی تاریک از درد بهش انداخت و رفت. شب انگار سوز جهنم رو از توی دامنش می پاشید به همه جا. لالا و خورشید اما سردشون نبود. سرمای دل هاشون چنان شدید بود که دیگه چیزی حس نمی کردن.
وقتی تکبال با چندتا پر سیاه که بین پر هاش بود به افرا رفت کسی ازش نپرسید چی شده.
-چه قشنگ شدی تکبال!
-راست میگه این مدلی بهت میاد.
-آره. میشه ما هم این مدلی درستش کنیم؟
تکبال آهش رو قورت داد.
-نه1وجبی نمیشه. تو پر هات خیلی قشنگه. سیاه بهشون نمیاد.
-ولی به تو که خیلی میاد.
تکبال لرزید.
-بله به من میاد. شکر که شما ها توی ماجرا های من نیستید!.
کسی این ذهنیت تاریک رو نشنید. فاخته در سکوت تماشا کرد. اونقدر تماشا کرد تا بقیه از گشتن و شمردن و براورد مدل و جا و اندازه اون پر های سیاه خسته شدن و دوباره زدن به شلوغ کاری. بعد آروم رفت و دست سرد تکبال رو گرفت.
-چی شده؟ مدل عوض کردی.
تکبال دستش رو نکشید. آتیشی بود واسه نبض کوچیک این دست ها.
-هیچی. خودت که گفتی. مدل عوض کردم.
فاخته خواست دستش رو ول کنه بگه به جهنم ولی منصرف شد.
-خوب چرا عوض کردی؟ چی شده تکی؟ تکی! داری گریه می کنی؟
-نه.
فاخته تسلی بخش خندید.
-آره خوب این که گریه نیست این فقط اشکه. تکی! حرف بزن! چی شده؟ کسی طوریش شده؟
تکبال تسلیم شد. تسلیم خودش، دردش، دلش. مثل همیشه.
-آره. شده.
فاخته کنجکاوی و کلافگیش رو با هم خورد. تکبال نفهمید.
-خوب کیه؟
-تک پر.
-تک پر کیه؟
-خفاشه. یعنی خفاش بود. دیگه نیست.
فاخته1لحظه چشم هاش رو بست. انگار از خدا طلب صبر می کرد. تکبال از پشت پرده اشک ندید.
-نیست؟ یعنی مرده؟ آخه چرا؟ چی سرش اومد؟
-توی درگیری کشته شد.
-آهان همون درگیری ها با مارها و اون پرنده هاشون. آره؟
تکبال دیگه نمی تونست حرف بزنه. فاخته لحظه ای سرش رو به طرف آسمون گرفت. تکبال نمی دید.
-عجب! فقط این یکی اینطوری شد؟
تکبال به نشونه تأیید سر تکون داد.
-تکی!گریه نکن الان بقیه می بینن.
تکبال نمی تونست جلوی اشک هاش رو بگیره که1سره جاری بودن.
-توی خاکسپاریش هیچ کس فلوت بلد نبود که بزنه. می خواست با جفتش و بچهش بره سفر. همه می دونستن. همه چیزش آماده بود. اون می خواست خونوادهش رو ببره سفر.
تکبال این ها رو گفته نگفته مثل بمبی بی صدا ترکید و هقهق خفهش توی بغل فاخته گم شد.
-تکی! مگه خودت نمیگی درگیری بوده؟ مگه نمیگی بین این ها جنگه؟ خوب جنگ همینه دیگه. نمایش جنگلی که تماشا نمی کنی. بلاخره هر جنگی1تلفاتی داره. حالا این جنگه بزرگه تلفاتش هم بزرگه. تازه اگر بهت بر نخوره شما ها کم تلفات میدید. معمولا توی این مدل ها خیلی بیشتر میمیرن. تو هم دیگه گریه نکن. اون که دیگه رفته. با گریه کردن هم برنمیگرده. خودت رو جمع کن این ها می بینن اوضاع مسخره میشه.
فاخته گفت و گفت تا تکبال آروم و آروم تر شد. جوجه ها نفهمیدن چی شده.
-داره تاریک میشه. بیا بریم داخل. پاشو. یخ زدی. اگر بیشتر اینجا بشینی میشی پرنده برفی و اشک هات هم میشه تزئینات پرنده برفی. بلند شو بریم داخل تا این ها هم بیان. پاشو!
فاخته تقریبا تکبال رو از جا بلندش کرد. پر های ظریفش گرم و دست هاش آشنا بودن. تکبال یادش اومد که از شدت دلتنگی واسه این پر ها و این صدا و این دست ها داشت بیمار می شد. نفس عمیقی کشید و گذاشت فاخته ببرتش داخل لونه. فاخته نگاهش کرد و خندید.
-چشم هات رو بستی راه میایی؟ الان می تونم از این بالا بندازمت پایین.
تکبال چشم باز نکرد. فاخته نگاهش کرد و زهرخند زد.
-احمق! واسه اینکه قهرش تموم بشه چه بازی مضحکی که در نیاورد. من که نخواسته بودم بیاد معذرت بخواد. لازم نبود اینهمه نمایش. نمایش جنگلی لازم نیست. من خودم1درست و حسابیش رو دارم اینجا تماشا می کنم. بیخیال. به جهنم. این هم مفت چنگش.
فاخته لبخند زد و تکبال همچنان آروم و بی صدا همراهش بود.
1هفته بعد، در1عصر تاریک ابری، کلاغ بزرگی به سرعت به طرف مرداب تاریک پرواز کرد تا هرچه سریع تر کرکس رو پیدا کنه.
-کرکس!لالا حالش خیلی بده. به نظرم زمان زایمانش باشه ولی لالا حالش اصلا…
کرکس دیگه منتظر نشد.
-الان زمانش نیست! لالا در خطره!
منطقه سکویا به شدت در التهاب بود. لالا در تبی شدید می سوخت و دردی بی هنگام فشار می آورد. شب سنگینی بود. خورشید بالای سر لالا می چرخید. بقیه آماده بودن تا هرچی لازمه انجام بدن. اواسط شب، لالا به هذیان رفت.
-تک پر!تک پر! بیا! سفر بدون من؟ بدون این کوچولو؟ به حسابت می رسم. نه نمی رسم فقط بیا!تک پر! چه تاریک شدی! اون زیر دنبال چی می گردی؟ زیر اون بوته های قاصدک هیچی نیست. اون ها رو ول کن بیا دیگه! …
تب لالا با گذشت ساعات شب سنگین و سنگین تر می شد. دردی هم که هر لحظه بیشتر و بیشتر فشار می آورد درد زایمانی سالم و به هنگام نبود. این رو خورشید می دونست و بقیه هم می دونستن.
-حالش چطوره خورشید؟
-کرکس! من نمی تونم کاریش کنم. برید هدهد رو پیدا کنید بیاریدش.
-دیوونه شدی؟ هدهد الان اینجا نیست. باید3تا جنگل رو رد کنیم. تا صبح هم نمی رسه.
شهپر دست کرکس رو گرفت و آروم تکون داد تا حواسش رو جمع خودش کنه.
-بگید کجاست من میرم.
کرکس نگاهش کرد.
-باید خیلی بری. توی این شب، وسط این بارونی که شروع شده و احتمالا تند تر هم میشه، به نظرت بتونی بری؟
شهپر مکث نکرد.
-میرم.
کرکس حرکتی به بال هاش داد.
-تو بمون!من سریع تر می پرم.
شهپر دست روی شونهش گذاشت.
-تو باید اینجا باشی. خیال کن نباشی و مارها حمله کنن. من اندازه تو فرماندهی بلد نیستم. سریع هم می تونم بپرم. شاید کمی بیشتر از تو خسته بشم ولی از پسش بر میام. بگو این هدهد کجاست.
چند لحظه بعد، شهپر توی راه بود. دل آسمون بد گرفته بود ولی بارون درست و حسابی نمی بارید. کند و ریز می زد و انگار آسمون گریهش رو می خورد. لالا نیمه شب به اغما رفت. خورشید تمام تلاشش رو می کرد ولی فایده نداشت. کرکس رفت بالای سرش. خورشید قطره های عرق پیشونیش رو پاک کرد. نگاهی گذرا به کرکس و به در انداخت. شهپر نیومده بود. بارون خیلی کند داشت شدید تر می شد. سرما بیداد می کرد. لالا می سوخت و تک پر توی کابوس هاش می چرخید. شب آروم و سنگین می گذشت. بقیه ملتهب و بی هدف گشت می زدن. شهپر کمی مونده به صبح با هدهد روی شونهش از راه رسید. مثل تیر به طرف لونه ای که با پر های سیاه تزئین شده بود پرواز کرد و1راست از در وارد شد. خورشید نگاهش کرد. توی نگاهش امید نبود. توی نگاهش هیچی نبود. بیرون هوا انگار منجمد شده بود. هدهد و خورشید بالای سر لالا مشغول بودن. شهپر و کرکس منطقه و پرنده هاش که لحظه به لحظه ناآروم تر می شد رو حفظ می کردن. شب بیخیال با قدم های سنگین از روی التهاب همهشون رد می شد و می گذشت. ریزبارون داشت برف می شد. لالا دیگه درد رو احساس نمی کرد. لحظه ای از ناله و هذیون و فریاد باز موند، به بالا نظری مات و تهی انداخت و لبخند زد. نفس عمیقی کشید و چشم هاش بسته شدن.
درست پیش از رسیدن صبح، لالا مرد، همراه بچه ای که هرگز زاده نشد!.
آسمون اشک های منجمدش رو به زمین می داد. تگرگ باریدن گرفته بود.
دیدگاه های پیشین: (5)
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 16:51
سلام.
به این هم اعتراضی ندارم؛ چون عاشقای واقعی بدون جفتشون نمی تونن تو این دنیا سر کنند؟
یادتون باشه این باید آخریش باشه؛ آخرین رفتن!
باشه؟
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
رفتن اگر نباشه موندن مفهومش رو از دست میده. به خدا من هم اندازه شما از این رفتن ها خسته ام. خیلی خیلی خسته ام. کاش می شد چشم ها رو بست و فراموش کرد! خواستم طولانی تر بنویسم ولی دیگه دست و چشم و ذهن و دلم یاری نکردن. خواستم صبر کنم بعدا طولانی تر بذارم دیدم نمی تونم نگهش دارم. خدایا کمکم کن! خدایا کمکم کن!
ایام به کام.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 17:14
سلام پریسای عزیز
ممنون از قلمت
حیییی چه غمگین بود
ممنون اذ زهماتت دوست عزیزم
موفق.دلشاد وسلامت باشی دوست گلم
بدرود و ایزد نگهدارت

پاسخ:
سلام آریای عزیز.
قلم من ای کاش قوی تر از این ها می شد! خیلی حرف ها دارم که دلم نوشتنشون رو می خواد. شاید زمانی برسه که بتونم بنویسمشون و خلاص بشم. آره غمگین بود. چرا؟ ای بابا مردن همه چرا! اوضاع داره بی ریخت میشه باید1کاریش کنم.
ممنونم از حضور عزیز شما دوست من.
ایام به کام.
مینا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 17:20
سلام چه غمگین بود آخه چرا لالا؟
اصلا دلم نمیخواست که لالا هم بمیره.
نمیدونم شایدم اینطوری بهتره من عقیده دارم که عاشقها کسانی که واقعا همرو دوست دارن در جایی از کاینات به هم ملحق میشن و هیچچیز نمیتونه جداشون کنه
درک فلسفه مر همیشه برام پیچیده بوده
از یه طرف مرگ باید باشه به هزار و یک دلیل و از طرف دیگه برای کسانی که اون فردی که از بینشون رفترو دوست دارن خیلی خیلی سخته
نمیدونم بگذریم خیلی حرف زدم
براتون بهترینهارو آرزو میکنم

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
فلسفه مرگ برای اکثریت ما حل ناشده باقی مونده. تنها شما نیستی عزیز. لالا هم از این گذار نتونست بگذره. من هم اگر بودم ترجیح می دادم نگذرم. با خاطرات زندگی کردن خیلی دردناکه. گاهی1جا هایی هست که واقعا نمیشه در حالی که کوله بار خاطره ها روی دوشته رد بشی. واسه من زیاد پیش اومده و نمی فهمم چه پوست کلفتی داشتم و دارم من که هنوز اینجام و دارم پر حرفی می کنم.
ممنون از حضورت.
شادکام باشی.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 17:59
قلمت به اندازه کافی قوی هست
هرچی دوست داری بنویس نضار هیچی اذیتت کنه
ارزش آرامشت خیلی زیاده پس سعی کن برای مسائل بی ارزش آرامشت رو به هم نریزی
دوست ندارم شعار بدم میدونم سخته اما تلاش کن
ممنونم دوست من
هرچی دوست داری بنویس
امیدوارم غم راه دلت رو گم کنه

پاسخ:
آریا! گاهی واقعا سخت میشه. نمی دونم خدا چرا اون بالا نشسته هیچی نمیگه. البته بهش معترض نیستم. من کی هستم که بهش معترض باشم؟ حتما حکمتشه که سکوت کنه تا شونه هام سبک تر بشن. مجازات روی خاک کمک می کنه وقت پرواز سبک تر و بالا تر بپریم. من خیلی سبکی لازم دارم و شاید خدا واسه همین ساکت نشسته. گاهی سخت میشه آریا. خیلی دلم می خواد به این توصیه وسوسه انگیزت عمل کنم و هرچی دلم می خواد بنویسم اینجا ولی…همین الان2تا جمله رو پاک کردم. هرچی بیشتر فکر می کنم بیشتر…بیخیال. خدا رو شکر. اگر مجازات ندونستنم و نشناختنم رو اینطوری باید پس بدم خوب بذار بدم. قربون خدا برم که هیچی از نظرش مخفی نمی مونه. می ترسم بسپرم بهش حساب رو چنان سنگین بگیره که باز مثل چند وقت پیش بیام اینجا بنویسم بچه ها من دعا می خوام تو رو خدا دعا کنید. تو اون زمان نبودی. بیخیال. بیخیال. خدا خودش به همه دل ها آرامش بده!
آمین!
ولش کن این ها رو. حضورت رو عشقه.
شاد باشی!.
آریا
پنج‌شنبه 11 دی 1393 ساعت 19:15
همه چی درست میشه دوسته من
به خودت سخت نگیر
انشا الله خدا جوابه سختی هایی که کشیدی با یه شادی ی ابدی میده متمعن باش دوسته مهربونم
فقط باید یه کمی با خودت مهربون تر باشی
یه روز خوب میاد
الاهی اونقدر شادی سراغت بیاد که خسته بشی
برات آرزوی بهترین هارو دارم دوست من
هورااا لبخند پریسارو عشقه خخخ

پاسخ:
هرچی خدا بخواد همون میشه. کاش حکمتش از اینجا به بعد سفید باشه! برای من، برای اون که ازم جز سیاهی نمی بینه، برای تو، برای همه.
شاد باشی.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *