تکبال52

هیچ خاطر و هیچ خاطره ای توی جنگل سرو توفانی شدید تر از توفان اون شب جهنمی به خودش ندیده بود. سکویا زیر ساعقه و تگرگ و کولاک می لرزید. تکبال از شدت دردِ فشاری که می رفت زنده زنده از هم بپاشدش با تمام توان باقی موندهش فریاد می زد. خورشید نبود. واسه پیدا کردن چند مدل برگ رفته بود. برگ هایی که همه می دونستن این فصل سال هیچ کجا پیدا نمیشه. خورشید رفته بود تا آخر داستان رو نبینه. کرکس می دونست. مشکی هم همین طور. همه می دونستن. تکبال رفتنش رو نفهمید. تکبال هیچ چیز نمی فهمید جز درد. دردی که انتها نداشت. چیزی از درون بهش فشار می آورد. چنان فشاری که هر لحظه احساس می کرد الانه که استخون هاش رو خورد کنه، وجودش رو از هم بدره و تمام. تکبال فقط این درد رو می فهمید و حضور کرکس رو که بالای سرش بود و هر لحظه که کمی دور می شد تکبال صداش می زد و کرکس دوباره بود. رفتن خورشید رو همه دیدن. کسی مانعش نشد. کسی نگفت توی این فصل و این هوا هیچ برگی پیدا نمی کنه. کسی نگفت رفتنش توی این هوا خودکشیه. هیچ کسی هیچی بهش نگفت. حتی کرکس. فقط بهش نگاه کرد. رفتنش رو تماشا کرد و هیچی نگفت. خورشید1لحظه توی چشم هاش خیره شد و حس کرد دیگه نمی تونه نگاه کنه.
-ببخش کرکس. من نمی تونم.
خورشید نگفت. چشم هاش گفتن. تب نگاهش. کرکس فقط نگاهش کرد. خورشید حس کرد این نگاه تمام جونش رو له می کنه. برگشت، پرواز کرد و بین توفان گم شد. کرکس مانعش نشد. فقط تماشا کرد.
-کرکس!کرکس! نجاتم بده. دارم میمیرم.
آسمون بی مهار می غرید. خورشید رفت تا کسی انفجارش رو نبینه. اینقدر پرواز کرد تا خیس و خسته و ناتوان روی زمینی که نمی دونست کجاست ولو شد. توجه نکرد که ممکنه روی باطلاق بیاد پایین. نیومد. زمین و آسمون1سره ساعقه بود و بارون و باد و تگرگ های درشت و دیوانه. خورشید چنان آتیشی بود که هیچ کدوم رو حس نمی کرد. در حالی که از خشم و درد و ناکامی و خستگی و اتش و آتیش و همه چیز به شدت نفس نفس می زد ولو شد روی زمین. سیاهی شب و شدت توفان داشتن توی خودشون خوردش می کردن. خورشید حس کرد از لا به لای اون شلوغی کابوس وار صدای فریادی رو می شنوه که با آخرین توان حنجره ای کوچیک تر از حد انتظار، دردی فراتر از تحمل رو هوار می کشه. انگار باد این صدای درد رو در تمام وجودش پخش می کرد و توی ذهنش بار ها و بار ها منعکسش می کرد و تکرارش می کرد و باز منعکسش می کرد و باز فریاد های تازه که تکرار و تکرار می شدن. خورشید تسلیم خشمی دیوانه از سر ناکامی مطلق، رو به هیچ نعره کشید. تمام خشمش رو بدون اینکه هدفی داشته باشه مثل1موج ویرانگر همراه عربده کشدارش به مقابل پرتاب کرد. صدایی وحشتناک که درست از رو به رو و در چند قدمیش بلند شد، سایه سیاه، پهن و بلندی که انگار از رو به رو یا از آسمون به سرعت به طرفش اومد، دست هایی که به شونه هاش چنگ زدن و به سرعت برق عقب کشیدنش، تنه بزرگ و گره دار چنار خشکیده ای که اومد و اومد و درست روی نقطه ای که خورشید ثانیه ای پیش ایستاده بود به ضرب خورد زمین، توی گل و لای فرو رفت و چوب ها و خورده تگرگ ها و هرچی زیرش مونده بود رو لای گل ها دفن کرد. خورشید فرصت نکرد ببینه چی شد. صدایی درست از کنارش.
-چیزی نمونده بود خورشید. دفعه بعد موقع آزاد کردنش بیشتر مواظب اطرافت باش. ممکن بود الان اون زیر زنده توی گل ها دفن شده باشی.
خورشید سر بلند کرد و بی درک و گیج به بوتیمار که هنوز شونه هاش رو رها نکرده بود خیره شد. لحظه ای نگاهش کرد. بعد به شدت شونه هاش رو از دست های بوتیمار رها کرد و کشید عقب. هم صدا با غرش رعد هوار زد:
-تو! تو!تو اینجا هستی که چی؟ کی بهت گفت بشی فرشته نجات؟ که چی؟ که چی؟ آخه که چی؟
بوتیمار صبورانه زیر درخشش برق های پشت سر هم به چشم های جنون زده خورشید خیره شد و عربده هاش رو در سکوتی آرام شنید. خورشید انگار توانش تموم شد. مثل این بود که به زحمت سر پا ایستاده و هر لحظه احتمالش هست که یا بی افته زمین یا از شدت خشم منفجر بشه و چیزی ازش باقی نمونه. بوتیمار همچنان آروم به اون چشم های شعله ور نگاه می کرد.
-من اینجام چون باید اینجا می بودم. اگر نبودم تو هم الان نبودی. ولی تو. تو الان نباید اینجا باشی خورشید. چرا اومدی؟
خورشید دیگه نای عربده زدن نداشت ولی خشمش داشت خفهش می کرد.
-پس تو اینجایی که من باشم؟ آخه واسه چی؟ من باشم که چه غلطی کنم آخه؟ دیگه چی باید ببینم؟ چی باید از دست بدم؟ دیگه چی هست که تحملش کنم؟ چی رو باید ببازم؟ بگو واسه چی؟ من از قلب زجر و وحشت و درد میام. از جایی که هیچی جز خودم واقعی نبود. همه چیز بار ها و بار ها از دست رفت و من تماشا کردم تماشا کردم تماشا. و حالا تو میگی من باید جای دیگه باشم. کجا باشم؟ از دست دادن ها و از دست رفتن ها رو کم دیدم مگه؟ بذار تموم شدن این یکی رو من نبینم. این خاتمه بذار بمونه واسه یکی جز من. من دیگه نمی خوام می فهمی؟ دیگه نمی خوام. دیگه نمی تونم می فهمی؟ می فهمی؟
آسمون می غرید. باد و بارون شدید تر شده بود. توفان انگار هم صدا با عربده های خورشید هوار می کشید. خورشید با تمام زورش داد می زد. بوتیمار گوش داد و گوش داد. اونقدر که خورشید برید. بوتیمار آروم نگاهش کرد.
-خورشید!تو الان نباید اینجا باشی. حضورت جای دیگه لازمه. اگر نمی خوایی از دستش بدی برو نگهش دار. پسش بگیر. حفظش کن. از پسش بر میایی.
خورشید از سر خشمی از جنس ناکامی هوار کشید:
-آخه چجوری؟ با چی؟ این شدنی نیست بوتیمار. شدنی نیست.
بوتیمار انگار آرامشش حصاری بود که خیال موج برداشتن نداشت.
-چرا شدنی نیست؟
-چون من قادر به انجامش نیستم. هیچی ندارم که به وسیلهش این بلا رو دفعش کنم. می فهمی؟ هیچی. هیچ راهی نیست. هیچ کلیدی نیست. هیچی نیست.
بوتیمار چنان نگاه آرومی داشت که انگار توی هوای اول پاییز به بحثی بسیار آروم و معمولی نشسته بودن.
-خورشید!تو اشتباه می کنی. تو1سلاح قوی واسه جنگ با این بلا داری که ندیدهش گرفتی. فراموشش کردی. عشق. عشقی که فقط مخصوص دل تو نیست. قدرت عشق رو دسته کم نگیر. کار هایی می کنه که هیچ دستی قادر به انجامش نیست. ازش کمک بگیر. از این محبت بی قاعده و بی توصیف و عجیب، ولی حقیقی کمک بگیر و از دست رفتنی ها رو حفظ کن. اینجا موندنت فردا جز حسرتی برای همیشه، هیچی بهت نمیده. بلند شو. بلند شو برو نذار درد برنده بشه. بلند شو برو و تا دیر نشده حقی رو که فکر می کنی به تقدیر داری ازش بگیر. بلند شو. فقط بجنب. داره دیر میشه. بجنب خورشید بجنب.
بوتیمار آروم حرف می زد. خیلی آروم، ولی خورشید وسط اون غوغای وحشی کلمه به کلمهش رو می شنید. لحظه ای برای تحلیل و درک اونچه شنیده بود فکر کرد، بعد آروم بلند شد، پر های خیس و سنگین از بارون و گل و لایش رو تکون داد، صاف ایستاد، لحظه ای به چشم های آروم و مشوق بوتیمار نظر انداخت، بال هاش رو باز کرد و پرید. بوتیمار آروم زمزمه کرد.
-موفق باشی!.
خورشید دور شده بود و نشنید. شب با توفان دست به یکی کرده بود و با تمام قدرت سیاهی و ترس و ویرانی روی سر دنیا می ریخت.
مشکی و بقیه با دیدن خورشید تکون خوردن. با اینکه مطمئن بودن از دست خورشید کاری ساخته نیست ولی انگار کور سویی از جنس امید توی دل هاشون درخشید. مشکی به سرعت خودش رو به در نیمه باز لونه بالای سکویا رسوند.
-کرکس!خورشید اومد.
کرکس حرکتی نکرد. تکبال بی فریاد و بی حرکت توی بغلش ولو شده بود. مشکی با وحشتی بیرون از توصیف جلو رفت و تماشا کرد.
-زنده هست مگه نه؟ کرکس! خورشید اومد. الان می رسه. فسقلی زنده هست مگه نه؟ مگه نه؟
کرکس هیچی نمی گفت. مشکی دست روی شونه کبوتر گذاشت و تکبال نفسی به زور و از سر درد کشید. مشکی که خیالش از زنده بودن تکبال راحت شده بود بی توجه به دردش آروم تکونش داد و در نتیجه فریاد مانندی توی عالم احتضار از گلوی تکبال خارج شد. همون لحظه خورشید به شدت ضربه ای به در زد و وارد لونه شد. بی توجه به مشکی و کرکس اومد و بالای سر تکبال ایستاد. دست روی شونه هاش گذاشت و صداش زد.
-تکی! تکی صدام رو می شنوی؟ منم خورشید. تکی! پاشو. تکی من می خوام اون تخم عوضی رو توی جسمت داقونش کنم. تو باید کمک کنی. تکی! بیدار شو. به من گوش بده تکی. تو نباید بری. تو اجازه نداری بمیری می فهمی؟ تکی! به خدا اگر امشب ببازی هیچ وقت نمی بخشمت. تکی ازت متنفر میشم. تا زنده ام هر زمان اسمت جایی بیاد توی دلم تکرار میشه که چقدر ازت متنفرم. تکی اگر بمیری دیگه اسم عوضیت رو نمی برم. هیچ وقت هیچ وقت حاضر نمیشم هیچ خاطره ای ازت به خاطرم بیاد. تکی! تکی می شنوی؟ اگر ببازی بیشتر از تمام دنیا ازت بدم میاد. حتی بیشتر از تکمار. اون تکمار عوضی که همه چیزم رو ازم گرفت. تمام عمرم رو، تمام عزیز هام رو، تمام اعضای خانوادهم رو تا نفر آخر. برادر و خواهر هام، بچه هام، موجودیتم، تکی اگر ببازی بیشتر از تکمار ازت متنفر میشم می فهمی؟ حتی بعد از مردنم هم دلم نمی خواد توی خاکی باشم که تو هستی از بس ازت متنفر میشم می فهمی؟ می فهمی؟ تکی می فهمی؟
غرش کشدار و طنین انداز رعد و به همراهش، صدای ناله ای کشدار و دردناک.
-خور…شییید…
خورشید بدون اینکه دست از روی شونه های تبدار تکبال برداره از هیجان و فشار می لرزید. خیالش نبود کرکس با چشم های از حدقه در اومده داره تماشا می کنه و می شنوه. خیالش به اونچه که بعد پیش می اومد نبود. تمام دنیا به جهنم.
-تکی! ما می بریم. ما ازش می بریم. من می خوام پدرش رو در بیارم ولی تنهایی نمی تونم. تو باید کمک کنی. باید باهام هماهنگ بشی. نیروی درونت رو به کمک بخواه. تمرکز کن روی ضربان نبض خودت و من. تو تعلیم دیده من هستی. باید بتونی. اینهمه زمان واسه تعلیمت تلف نکردم که اینطور مسخره و جفنگ از دست بری. ببین خیلی دردت میاد ولی باید تحمل کنی می فهمی؟ باید باید باید. تکی تو الان دیگه بلدی چجوری از تواناییت همراه من کمک بگیری. باید انجامش بدی. تکی! بفهم! می زنمت. اگر بمیری فحش هم نمیدم به نامت. باید تحمل کنی. باید همراهم بجنگی. باید ببریم تکی.
تکبال با نگاهی که به صورت شکلک درد در اومده بود تماشا می کرد. کسی نمی دونست اصلا می فهمه یا نه. کسی نمی دونست اون2تا چیکار می کنن. خورشید تکبال نیمه جون و نیمه هشیار که با وجود درد بی مهارش ته مونده هشیاریش رو به زورِ تهدیدِ خورشید جمع می کرد رو از بغل کرکس گرفت که در نتیجهش فریاد بی اراده تکبال از درد لونه رو تکون داد. خورشید بی توجه روی بستر به حالت نیم نشسته نگهش داشت و با لحنی تشویق آمیز دلداریش داد.
-درد داره. ولی تموم میشه. ما برنده میشیم. آماده ای؟
ولی اون ها مجبور به توقف شدن. صدا های عجیبی که از بیرون لونه، در جایی پایین تر از نوک سکویا می اومد لحظه ای تمرکز خورشید و توجه کرکس رو برید.
-این چه صداییه؟!
جواب بلافاصله رسید.
-کرکس!معذرت می خوام ولی من نتونستم کاریشون کنم. دارن خودشون رو می کوبن به درخت ها. میگن ادامه میدن تا بمیرن.
خوشبین نفس نفس می زد. کرکس برای اولین بار در اون شب چشم از تکبال برداشت و به خوشبین متحیر و پریشون نگاه کرد.
-خوشبین!چی شده؟ کی ها می خوان بمیرن؟
-کرکس!کرکس بیا. سار. 1عالمه سار. اندازه1جنگل میشن. من نمی دونستم این جنگل اینهمه سار داره. کرکس تو رو به خدا بیا.
کرکس گیج نگاه می کرد. با ورود تیزبین که خودش رو توی لونه پرت کرد و پشت سرش صدا های در همی که با وجود توفان بیرون به وضوح شنیده می شد و هر لحظه نزدیک تر و واضح تر به گوش می رسید همه چیز به هم ریخت.
-کرکس دارن میان بالا. دارن میان. می خوان بیان اینجا. این تو. نمی تونن تا این بالا پرواز کنن ولی با پنجه پا و نوک و بال و هرچی بتونن به تنه سکویا چسبیدن دارن میان بالا. می افتن، میمیرن، رسیدن…
کرکس هنوز گیج بود ولی خورشید حواسش کمی جمع تر شد.
-چی شده؟ درست بگید ببینم چی میگید.
ولی لازم نبود کسی چیزی بگه. در لونه به شدت باز شد و توی درخشش های پشت سر هم برق کرکس و خورشید دیدن که1سیل متحرک، پر خروش و پر سر و صدا اون بیرون داره فشار میاره و وارد لونه میشه.
-وای خدای من! اینهمه سار! اینهمه؟!
کرکس آگاه تر از هر زمان دیگه ای در اون شب به سیل سار های پر سر و صدا خیره موند.
-شما ها!چی می خوایید؟
صدای جیک جیک سار ها توفان رو هم از رو برده بود.
-اینطوری که من هیچی نمی فهمم. هر طوری بلدید بهم بفهمونید اینجا چی می خوایید؟
از جیغ های در هم سار ها کرکس هیچی نفهمید ولی مشکی ظاهرا ماجرا دستش اومده بود.
-اون ها سار های توتستانن کرکس. مار ها بهشون حمله کردن و میگن خود تکمار هم باهاشونه. خبر گرفتار بودن امشب تو و این توفان وحشی باعث شد که تکمار امشب حسابی بتازه. این ها اومدن ببرنت کمک و میگن اگر نخوایی بری همینجا دسته جمعی خودشون رو نفله می کنن.
کرکس بی تفاوت و منگ بهش خیره شد.
-مشکی!بذار خودشون رو نفله کنن.
-ولی کرکس!
-مشکی! من امشب هیچ کجا نمیرم. تکمار و این ها و همه جنگل و همه هستی توی هم بلولن. فقط از اینجا ببرشون بیرون.
کرکس هوار نکشید. سرد بود و به طور وحشتناکی بی تفاوت. سار ها روی سر و کول هم می لولیدن و توی لونه و روی درخت و روی سر هم و روی دیوار ها و همه جا و همه جا بودن. خورشید به سار ها و به کرکس نگاه کرد. تکبال درد می کشید. خورشید آروم روی بستر رهاش کرد. رفت و رو به روی کرکس ایستاد. دست روی شونهش گذاشت و خیلی آروم تکونش داد.
-کرکس!حواست به منه؟
کرکس که پیش از این مثل خوابزده ها به رو به رو و به ورود و تک و تای سار ها و به خورشید خیره مونده بود، شبیه کسی که آهسته از جهان خواب به دنیای بیداری وارد شده باشه، کرخت و با حرکتی آهسته سر تکون داد. خورشید دستش رو گرفت توی دست هاش.
-کرکس!اینجا بودن تو کمک نمی کنه. ولی رفتنت کمک می کنه. نگران نباش. من اینجا هستم. تو برو.
کرکس از پشت پرده ابهامی سرد نگاهش می کرد.
-خورشید!من بهش گفتم اینجام. من باید اینجا باشم. من باید باشم. من باید بمونم تا زمانی که به آخرش می رسه نترسه.
بغض تیزبین و تکرو که معلوم نبود کی توی اون هیاهو اومده بود داخل1دفعه ترکید و صدای های های گریه قاطی شلوغی سار ها شد. خورشید خودش رو نباخت.
-کرکس! به آخرش نمی رسه. تکی پیش ما می مونه. من مطمئنم. تو هم مطمئن باش.
-من مطمئن نیستم خورشید. من باید بمونم. اگر بدون حضورم بره اذیت میشه. من باید باشم. من گفتم هستم. بهم اطمینان کرده. من باید بالای سرش باشم. بهم گفت از لحظه آخر می ترسه می خواد من بالای سرش باشم گفتم مطمئن باشه که هستم. حالا باید باشم.
های های گریه دیگه به ضجه های فریاد مانند تبدیل شده بود. کرکس مثل اینکه از جهان دیگه به این بلوا نگاه می کرد، مات و بی حالت به تمام اون جهنم متحرک و شلوغ خیره مونده بود. خورشید آروم دستش رو توی دست هاش فشار داد.
-کرکس! تکی نمیمیره. ولی تو باید بجنبی. برو. برو به داد سار ها برس. وقتی برگردی خطر گذشته. به من اعتماد کن. تا دیر نشده برو این ها رو نجات بده و درضمن هرچه سریع تر از اینجا ببرشون تا من هم بتونم این رو نجاتش بدم.
کرکس انگار واسه1لحظه کمی آگاه تر شد.
-من واسه بردن این ها از اینجا روش های سریع تری بلدم خورشید. اینکه ظرف1ثانیه خروار خروار از این بالا بریزمشون پایین.
خورشید برخلاف انتظار شاهد ها و شاید خود کرکس، از جا در نرفت و هوار نکشید. حتی1کلمه تند هم نگفت. شاید کرکس در ناخودآگاهش می خواست خورشید عصبانی بشه و بهانه ای برای شروع پایین ریختن این سیل جیک جیکوی مزاحم بهش بده. ولی خورشید همون طور آروم و هم دل توی چشم های یخزده از دردش خیره موند. هر2تا دستش رو توی دست هاش فشار می داد و توی چشم هاش نگاه می کرد.
-تو که نمی خوایی1دسته ضعیف که بهت پناه آوردن رو تار و مار کنی. می خوایی؟
کرکس1دفعه خودش رو به شدت عقب کشید. فریاد نزد ولی همه دیدن که به شدت عصبانی بود.
-خورشید! واسه چی کسی نمی خواد بفهمه؟ این که داره نفس های آخر رو می زنه جفتمه. لازمه توضیح بدم؟
صدای همچنان آروم خورشید انگار خشم کرکس رو مثل کاغذی که توی بارون خیس بشه مچاله کرد.
-نه. لازم نیست توضیح بدی. من می فهمم. تو درد داری. ولی سار ها باعثش نیستن. اون ها اومدن ازت کمک بخوان. واسه جوجه هاشون. واسه جفت هاشون. شاید اون ها هم توی لونه هاشون جفت های بیماری دارن که بهشون اطمینان کردن. شاید تخم هایی دارن که قراره جوجه بشن. شاید کسی رو توی لونه دارن که بهش گفتن من باهاتم. طوری نمیشی تا من هستم. میرم کمک بیارم و دست پر میام. شاید بهش اطمینان دادن. شاید بهش قول دادن و گفتن مطمئن باش.
شونه های کرکس که برای شروع جنگ لفظی یا انجام عملی از سر خشم بالا جسته بودن آروم پایین افتادن و کرکس خسته و بی حال به دیوار تکیه زد.
-کرکس! اگر امشب این سار ها رو بی جواب بفرستی و از این بالا بریزیشون پایین تا آخر عمرت خودت رو نمی بخشی. چه تکی بمونه و چه بره تو خودت رو نمی بخشی. برای خودت و برای من نقش بیخیالی نگیر که هم خودت خودت رو می شناسی و هم من. تو که نمی خوایی اینجا در حضور سار ها و بقیه به خودت معرفیت کنم. به نظرم لازم نباشه چندتا مورد و مثال بزنم تا یادت بیاد تو چه جور دلی داری.
کرکس درمونده تر از همیشه به نگاه مطمئن خورشید خیره شد. خورشید درست می گفت. اگر با این موجودات کوچیک و وحشتزده بد تا می کرد صبح فردا چه تکبال زنده می موند و چه از دست می رفت، کرکس بعد از ماجرا چطور می تونست این رو واسه خودش حل کنه؟ خورشید دست هاش رو آروم فشار می داد و توی چشم های خستهش خیره مونده بود. سار ها حالا روی پر و بالش جست و خیز می کردن. کرکس لحظه ای تماشاشون کرد. آروم پر و بالش رو از سیل سار ها تکوند. حرکتش خیلی آهسته و با مدارا بود ولی در نتیجهش پرنده های کوچولو مثل برگ های خشک ریختن روی هم. کرکس تکبال رو محکم بغل کرد>
-من زود بر می گردم فسقلی.
-کرکس!…نرو.
-من بر می گردم فسقلی. مطمئن باش.
-کرکس!…من دیگه…نمی…بینمت. تو رو خدا…نرو…من….می ترسم.
-عزیز دلم! تو جوجه عشق شجاع خودمی. من بر می گردم و می بینمت. تو هم منو می بینی. به من شک نکن. بهت قول میدم که باز ببرمت آسمون. بالاتر از هر زمان دیگه ای که تا حالا رفتیم.
-کرکس!بعد از مردنم… سر خاکم ستاره میاری؟ بیار. خیلی …دوست دارم.
کرکس حس کرد سست شد. جز تکبال همه دیدن که به وضوح لرزید. خورشید به دادش رسید.
-بجنب کرکس. مگه نمی خوایی زنده بمونه؟ بسپارش به من و برو. شما ها هم جمع کنید دیگه. واقعا که!
خفاش ها با امر قاطه خورشید گریه هاشون رو خوردن. لحظه ای بعد همراه کرکس و سار ها از لونه زدن بیرون. چیزی نگذشت که صدا ها دور و دور تر شدن و جز توفان و فریاد های درد هیچ صدایی نبود. خورشید خیالش نبود که کرکس اون بیرون چیکار می کنه. قیامتی که اون بیرون وسط توفان به وسیله سار ها و آرایش جنگی دسته کرکس به پا شده بود واسه خورشید به حساب نمی اومد. شب بود و خورشید بود و تکبال.
اون هایی که به فرمان کرکس برای حفاظت از منطقه سکویا مونده بودن از پشت در بسته لونه که خورشید چفتش کرده بود می شنیدن که تکبال با هرچی نفس داشت هوار می کشید و مطمئن بودن که فقط باید دعا کنن کبوتر بیچاره تموم کنه و خلاص بشه. شب تاریک، سنگین و طولانی بود. صدای فریاد ها همراه نعره های طوفان بین درخت های اطراف سکویا می پیچید. انگار خود مرگ بود که مهیب تر از همیشه وسط شب و وسط توفان می چرخید و نفس های سردش رو توی منطقه پخش می کرد.
خیلی گذشت. اونقدر که توفان کم کم از نفس افتاد. شب شروع کرد به عقبنشینی کردن و بارون و کولاک رفت که کم کم آروم تر بشه. دیگه از لونه بالای سکویا صدای فریاد نمی اومد. بقیه با اطمینان به مرگ تکبال روی تاک زیر سکویا جمع شده بودن. سکوتی به سنگینی پایان جهان منطقه رو گرفته بود. همهمه ای از دور. کسی از وسط جمع روی تاک با زمزمه سکوت رو شکست.
-کرکس اومد.
زمزمه ای فرو خورده از گوشه دیگه.
-حالا چی جوابش رو بدیم؟
-لازم نیست ما هیچی بگیم. خورشید خودش میگه.
کرکس رسید. تاک و ساکنانش رو دید ولی چیزی نپرسید. مشکی آهسته گفت:
-من همراهت میام کرکس. تو خیلی خسته ای. ولی عجب به حسابشون رسیدیم.
مشکی می دونست اینطوری ذهن کرکس منحرف نمیشه با اینهمه تلاشش رو کرد و ناموفق بود. اما بقیه فهمیدن که کرکس و دستهش این بار هم فاتح شدن. کرکس بی توجه به همه چیز حتی به مشکی، بی حس و آروم پرواز کرد و به طرف نوک سکویا رفت. پشت در لونه به خاطر اینکه در لونه خودش به روی خودش بسته بود معترض نشد. همونجا به شاخه کنار در تکیه زد. در آروم باز شد. خورشید با چهره ای به واقع داقون از خستگی و از تلاشی که کسی نمی دونست چی بوده در آستانه در ظاهر شد. خورشید چنان خسته بود که انگار هر لحظه ممکن بود از خستگی بیفته بمیره. حتی کرکس هم با اولین نگاه فهمید که خورشید اگر هم بخواد نای حرف زدن نداره. خورشید با اشاره کرکس رو به داخل فرا خوند و از جلوی در رفت کنار. کرکس وارد شد. روی بستر پر پر از خون بود. همراه چیزی که هیچ شکلی نداشت. چیزی لهیده و خورد شده که از بس داقون شده و با خون قاطی بود رنگش مشخص نبود. کرکس با نگاهی که از سر وحشت به جنون می زد به مقابل خیره مونده بود. سکوت مرگ لونه رو گرفته بود. خورشید در حالی که تمام زورش رو برای اینکه نیفته به کار گرفته بود، آروم شونهش رو گرفت و به سمت راست چرخوندش. کرکس چرخید ولی انگار توی خواب. خورشید دستش رو گرفت و بردش طرف دسته علف هایی که گوشه دیگه لونه بود. کرکس همراه خورشید رفت تا رسید. روی دسته علف ها، تکبال با چشم های بسته و پر های خونی بی حرکت ولو شده بود. خورشید آروم روی شونه های کرکس فشار داد و دستش رو به نشان سکوت برد بالا. کرکس به جای نشستن عقب افتاد، خورد به دیوار و همونجا به حالت نشسته ولو شد. تکبال خیلی آروم و بی رمق و کند چشم باز کرد.
-کرکس!اومدی؟
-سلام فسقلی. بله که اومدم. بهت که گفتم بر می گردم. مگه به من شک داشتی؟
تکبال به زور و در حالی که گفتن هر1کلمه رو از کندی اندازه4کلمه طول می داد به زحمت برداشتن1کوه زمزمه کرد.
-نه. به خودم شک داشتم.
-کرکس آروم پر و بالش رو نوازش کرد که در نتیجهش ناله بی حالش بلند شد. خورشید بی حال دستش رو گرفت کشید عقب و به نشان نفی سر تکون داد. کرکس فهمید.
-فهمیدم. نباید دستش بزنم. درد داره.
خورشید با حرکت جزئی سر تعیید کرد. کرکس بهش نظر انداخت و1دفعه هشیار شد. تکبال زنده بود. زنده ای بسیار بیمار و بسیار خسته. و خورشید توانش دیگه داشت به آخر می رسید. کرکس بلند شد. بی حرف خورشید رو بغل زد و مثل1بسته کاه خوابوندش کنار تکبال. خورشید هیچ مقاومتی نکرد. همون لحظه که بال های کرکس دورش محکم شد خورشید دیگه چیزی نفهمید. کرکس به بستر پر و محتویات پخش شده روی پر ها نظری گذرا انداخت و لرزید. مشکی، تیزبین، تیزپرک و لالا مثل اشباح ساکت، کاملا بی صدا اومده بودن داخل، بدون هیچ صدایی رفتن طرف بستر پر و شروع کردن به جمع کردن، پاک کردن و محو کردن. چنان آروم که کرکس تا مدت ها اصلا نفهمید. لونه با وجود رفت و آمد های اون چندتا خفاش کاملا ساکت بود. کرکس به اون2تا موجود که بی حرکت روی دسته علف خوابیده بودن نگاه کرد.
-چه شب وحشتناکی بود. دیگه هرگز همچین اشتباه وحشتناکی نمی کنم. هرچی جز این یکی.
تیره نازکی از نور از دریچه لونه وارد شد. کرکس نگاهش رو به خط نور دوخت. صبح شده بود.
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
شنبه 22 آذر 1393 ساعت 19:48
سلام. حالا شد آفرین.
باید خیلی زودتر از اینا این کارو انجام می دادید؛
هر چند که می دونم تکبال یا کرکس یا خورشید رو هم مثل بقیه قهرمانا یه جوری نابود می کنید؛ ولی پیش پیش ازتون میخوام این کارو انجام ندید؛ جدی میگم ما قهرمانایی هم داریم که بدون این که نابود بشن به زندگیشون ادامه میدن و خوش هم هستند.
ما منتظر بقیه اش هستیم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
خدا رو شکر که این یکی به خیر گذشت. فقط خدا می دونه چقدر دلم1پایان خوش واسه این ماجرا می خواد. اگر می شد داستان ها رو همون طور که دلمون می خواد بنویسیم، من زیبا ترین پایان ها رو می نوشتم. امیدوارم آخر این یکی چیزی باشه که بشه بهش گفت پایان خوش! واقعا امیدوارم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 23 آذر 1393 ساعت 21:07
سلام. رسماً دعوتتون می کنم بعد مدت ها بیاین وبلاگ من و پست جدیدم رو بخونید.
اتفاق خیییییلی خوبی برام افتاده.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
چقدر برای شما و دلتون خوشحالم! خیلی خیلی زیاد. تبریک ها رو توی وبلاگتون نوشتم ولی نمی دونم ثبت شد یا نه. آخه همون طور که اونجا گفتم نمی فهمم چرا واسه نظر دادن اونجا گیر می کنم. از اونجایی که مطمئن نیستم اونجا ثبت بشه اینجا هم تبریک میگم و امیدوارم از این غافلگیری های خوشایند بیشتر واسهتون پیش بیاد.
ایام به کام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *