تکبال39

افرا.
-بچه ها ببینید کی اینجاست!
-وای تکبال بلاخره اومدی؟
-اینهمه مدت کجا بودی؟
-راست میگه گفتیم دیگه رفتی که رفتی!
-وای چه خوشبو! این عطر چیه؟
-چه قشنگ شدی تکبال! چی زدی پر هات این مدلی شدن؟
-راست میگه به من یاد بده!

-اگر مشکلی نیست بذارید این هم حرف بزنه.
-فاخته باز تو حرف زدی؟
-من نه شما بفرمایید ولی گفتم شاید اینهمه پرسشتون جواب هم بخواد خواستم یادآوری کنم واسه جواب شنیدن باید1دقیقه به خودت زحمت بدی سکوت کنی.
به چلچله حسابی بر خورد. بقیه شاید اصلا نفهمیدن و همینطور به جیک جیک هاشون ادامه دادن.
-عه فاخته بذار بپرسیم دیگه!
-آره آخه عطرش خیلی خوبه.
-من از این رنگ ها که پر های تو شده می خوام تکبال.
-تکبال بگو دیگه!
-بابا بذارید بگه دیگه! چلچله ول کرد شما ها ول کن نیستید؟
تکبال وسط اون قیامت شاد و شیرین بلاخره به حرف اومد.
-بچه ها سلام. ببخشید دیر اومدم ولی باور کنید حسابی گرفتار بودم. بی خود خیال کردید رفتم که رفتم. در مورد عطر و رنگ هم معذرت چون نمی دونم چی هستن.
صدا ها که قطع نشده بودن دوباره اوج گرفتن.
-گرفتار چی بودی؟
-ظاهرا که خبر بدی نبوده.
-زود باش بگو بگو زود باش بگو.
-مگه میشه در مورد عطر و رنگ ندونی؟ تو ازشون استفاده کردی چطور نمی دونی؟
-راست میگه تکبال می خوایی تک باشی؟ واسه همین نمیگی؟
-باور کنید نمی دونم.
فاخته با لحنی عاقل اندر صفیح بلند و شمرده گفت:
-این عطر میخکه. رنگ پر هاش هم مال1مدل اکلیل کوهیه که با چند مدل برگ ترکیب شده. حالا اگر اسم برگ ها و طرز ساختش رو هم می خوایید بگید بلکه بشه پیداش کرد.
-فاخته معلومه تو چته؟
-من هیچیم نیست چلچله ولی شما ها گاهی واقعا توی شلوغکاری شورش رو درمیارید.
تکبال رفت گوشه لونه و به بحث لفظی سنگینی که بین فاخته و چلچله شروع شده بود نگاه کرد. به خودش که اومد دید اصلا واسهش تفاوتی نداره. انگار کرکس همراه پر هایی که ازش چیده بود، حس و حالش نسبت به اطراف و اطرافیانش رو هم از وجودش گرفته و پاک کرده بود. فاخته با آرامش و لحن و نگاه بیخیالش از پس چلچله عصبانی و شلوغ بر اومد و حسابی حالش رو گرفت. اوقات چلچله تا آخر اون شب تلخ بود و تکبال هیچ تلاشی واسه درست کردن اوضاع نکرد. باقی جوجه ها از سر و کولش بالا می رفتن و در حالی که سعی می کردن بلای چلچله سرشون نیاد با احتیاط شلوغ می کردن و تکبال بیخیال و بی تفاوت گاهی بین شلوغی هاشون سکوت می کرد و گاهی بهشون جواب می داد و گاهی می خندید و گاهی کمی سر به سرشون می ذاشت که واسه جلب رضایتشون بس بود. تکبال نه به چلچله که هر از چندی کنایه ای به فاخته و بقیه می پروند نظر کرد و نه توجهش به فاخته رفت که با نگاهی متمرکز و دقیق انگار لا به لای تار و پود ذهنش رو داشت می گشت. تا آخر شب تکبال حتی1بار هم سعی نکرد چلچله ناراضی رو که از حاشیه اعلام نارضایتی می کرد دوباره وارد جمع کنه و تلاش هم نکرد که بقیه رو از خودش دور کنه. تکبال هیچ کاری نکرد. همراه جای خالی شاهپر بلندی که دیگه نبود، جای خالی حس های منفی و مثبت به اطرافش رو هم احساس می کرد ولی این هم براش مهم نبود. نیمه شب، وقتی جوجه ها خسته از شادی و شیطنت به خواب رفتن، تکبال2تا دست ظریف رو به شونه هاش حس کرد و حتی از جا نپرید.
-هی تکی!ببینمت! تموم شد؟ باید همهش رو واسهم بگی. اصلا تو چرا الان اینجایی؟ من خیال می کردم تا هفته دیگه نمیایی. زود باش حرف بزن. چطور گذشت؟
-چی چطور گذشت؟
-عه تکی!بد نشو دیگه. ببینم تو چرا اینهمه خسته ای؟ انگار الانه که زهوارت در بره و بریزی زمین. ای بابا! تکی! داری گریه می کنی؟ چی شده؟
فاخته لحظه ای نگاهش کرد و بعد با شیطنت زیر گوشش گفت:
-نکنه دلتنگیت شده هان؟ حالا1امشب رو تحمل کن. عه تکی چته؟ قیافهش رو ببین! تو برای چی گریه می کنی؟ ببینم همه چیز رو به راهه؟ کرکس حالش خوبه؟
تکبال با حرکت سر جواب مثبت داد ولی از شدت گریه به هقهق افتاد.
-هیس!الان بقیه بیدار میشن باز شروع می کنن. تو رو خدا ساکت باش بذار بخوابن. آخه چی شده؟ دردسر داشتید؟
-نه.
-یعنی همه چیز درست پیش رفت؟
-کاملا درست.
-و تو الان جفت کرکسی؟ 1جفت درست و حسابی؟
-بله. کاملا.
-خوب الان این کجاش گریه داره؟ تکی حرف بزن جونم رو بالا آوردی بگو چی شده؟ تو چته؟
-من، من، هیچی. من فقط، فقط، من دارم ذهره ترک میشم.
-بابا بیخیال! اون زمان که جفتش نبودی باید می ترسیدی الان که دیگه نباید خیالت باشه. اون که جفت خودش رو نفله نمی کنه. فقط مواظب باش از این به بعد همیشه سیر باشه چون اگر گرسنه بذاریش تو حسابی دم دستشی. ای وای تکی! بس کن دیگه. نکنه پشیمون شدی!
-نه نه به هیچ وجه. هیچ وقت هم نمیشم. تا آخر عمرم.
-خوب پس چی؟ مشکل چیه؟
-مشکل، مشکل کرکسه. نه، مشکل خودمم.
-مشکل کرکسه؟ مگه چجوریه؟
-هیچ جوری نیست فقط، اون1کرکسه. 1کرکس با قواعد1کرکس خیلی بزرگ تر از اندازه عادی.
فاخته لحظه ای کشید عقب و به سقف خیره شد، بعد نفس عمیقی کشید و متفکر سری تکون داد.
-عجب!حالا فهمیدم. نه بابا! من خیال کردم اون1جوجه گنجشک ظریف و ملوسه. دیوونه تو جدی1چیزیت میشه. تازه میگی کرکسه؟ مگه نمی دونستی با چی طرفی؟
-نه. نمی دونستم. به جان خودش نمی دونستم.
-آخه چطور نمی دونستی؟ تو واقعا فکر نکردی1کرکس اون هم این موجودِ به توصیفِ خودت هیولا چجور مخلوقیه؟
-نه. نکردم.
-خوب اشتباه کردی. باید فکر می کردی.
-غلط کردم. وای خدا غلط کردم.
-ای بابا مسخره! غلط یا درست دیگه کردی و تموم شده. تکی ببین اینطوری گریه نکن دیگه.
تکبال بدون اختیار و بدون تلاش برای جلوگیری داشت هقهق می زد. فاخته دستش رو گرفت، بغلش کرد و شروع کرد به زمزمه. تکبال حس کرد چقدر دلتنگ این دست ها و این بال ها و این صدا و این نفس ها و این پرنده نیمه بالغ ظریف بود. کرکس این حس رو نتونسته بود ازش بگیره. حس دلتنگی واسه1عزیز رو که چند شبی ندیده بودش. گریهش بیشتر شد.
-هیس بابا بسه گریه نکن. دیوونه! مسخره! عیبی که نداره. این اول داستان کم و بیش همه اینطوری میشن. یواش یواش همه چیز دستت میاد. درست میشی. دیگه نمی ترسی. بهتر میشی. کرکس هم اینهمه می خوادت. دلش که نمی خواد اذیتت کنه. می فهمدت. مواظبت میشه. باهات راه میاد. یادت میده. تو هم باهاش راه میایی. جفتتون با هم فیکس میشید. اوضاع رو به راه میشه. زود هم رو به راه میشه. این که ترس نداره. کرکس جفتته. خیلی هم می خوادت. اگر اینطوری نبود مرض که نداشت خودش رو کنه معطل تو. می رفت یکی از جنس و مدل و اندازه خودش رو پیدا می کرد و دردسر هم نداشت. پس تو خیلی عزیزی که همچین کاری کرده. گریه نکن. بخواب تا فردا که میاد سر حال باشی. ای بابا چرا پریدی؟ هنوز که فردا نشده! بگیر راحت بخواب الان هیچ کرکسی اینجا نیست. فردا هم هیچی نمیشه. باهاش حرف بزن. باهاش کنار بیا. اون هم باهات راه میاد. اگر هم نیومد تو یواش یواش درست میشی. گریه نکن. بخواب تا خستگیت در بره. …
فاخته اونقدر گفت و گفت تا تکبال کم کم آروم گرفت و به خواب رفت. فاخته بی صدا خزید و لای پر های تکبال جا گرفت و از اونجا هم رفت جای همیشگیش روی سینه تکبال، خودش رو جمع کرد و لای پر هاش که معلوم نبود با چی حالا لطیف تر شده بودن لولید. لحظه آخر پیش از خواب سرش رو بیرون آورد و به بقیه و به تکبال خیره شد. جوجه ها همه خواب بودن. برای جنگ با سرما به هم چسبیده بودن و توی پر های خودشون مچاله شده خوابشون برده بود. تکبال هم خواب بود. فاخته آروم صداش زد.
-تکی!بیداری؟
ولی تکبال واقعا خواب بود و نفس های آروم می زد. فاخته به بقیه نظر انداخت و بیشتر توی پر های تکبال فرو رفت و لبخند زد. تکبال همچنان خواب بود. فاخته نگاهش کرد، شونه بالا انداخت و آروم زمزمه کرد:
-خودتی!
بعد لبخندی از سر رضایت زد، لای پر های تکبال جمع شد و به خواب رفت.
دیدگاه های پیشین: (3)
یکی
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 08:05
کبوتر بیفکر. بعدش چی شد؟ هی بنویس زودتر بنویس خیلی بد منتظرم ببینم بعدش چی شد. بنویسیا. زود بنویسیا. ببین من اینطرفا هستم و خیلی منتظرم بنویس بقیهشو بنویس. فعلا بای.

پاسخ:
سلام جناب یکی.
معلومه شما کجا هستید؟ بیشتر اینجا اعلام حضور کنید جناب یکی دلتنگ میشیم.
از دست شما که راستش رو بخوایید خودتون1داستان هستید. به روی چشم. سعی می کنم زودتر بنویسم. شما هم دعا کن بشه سریع تر بنویسم تموم بشه خاطر جمع بشم.
ایام به کام.
مینا
دوشنبه 12 آبان 1393 ساعت 21:16
سلام پریسا جون واسه پست قبلی میخواستم کامنت بدم اما در آخرین لحظه فهمیدم وب ویسام از روی مرورگرم پاک شده و تا اومدم نصبش کنم کل کامنتم پرید اتفاق تلخی بود ولی خوب عیب نداره سعی میکنم یادم بیاد چی نوشته بودم به علاوه نظر جدیدم.
داستاننویسیتون خیلی خیلی خیلی پیشرفت کرده شخصیتهاتونو به خوبی توصیف میکنید و بهترین نمونش هم شخصیت کرکسه نکات مثبت و منفی این شخصیترو به خوب ینشون میدین طوری که نه میشه گفت کاملا سیاهه و نه میشه گفت کاملا سفید واقعا بهتون تبریک میگم خیلی دوس دارم بدونم آخرش چی میشه تکبال میتونه کرکسرو به عنوان یه جفت تحمل کنه یا نه میتونه کبوتر بودن وتکبال بودنشو حفظ کنه یا نه ضمنا منم با جناب یکی موافقم زودتر بنویسید باور کنید روزی حد اقل 2 بار به وبلاگتون سر میزنم مگر پست جدیدی ببینم ازتون من ادامه داستانو میخواااااااااااااااام با آرزوی بهترینها

پاسخ:
سلام مینای عزیز.
خوشحالم که وبویسام دوباره برقرار شده. سفید و سیاه همیشه با هم بودن و همیشه هم همینطور خواهد بود. هیچ کسی نه کامل سفیده و نه کامل سیاه. کرکس این داستان هم1جا هایی سفیده، 1جا هایی سیاه.
خدا بگم این تکبال رو چیکارش کنه! بدم نمیاد آخرش بدمش به خورد همین کرکسه تا عبرت بقیه بشه ولی… راستش رو بخوایی من خودم هم آخرش رو می خوام خیلی هم می خوام. تعجب نکن من واقعا نمی دونم آخرش دقیقا چجوریه. این جناب یکی. اثرات حضورش همه جا هست. حتی بیرون از این وبلاگ هم اثرات حضورش هست. آهای جناب یکی هستی؟
سعی می کنم سریع تر بنویسم. به خاطر خودم هم شده سعی می کنم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 14 آبان 1393 ساعت 23:18
سلام. خیلی این قسمت کم بود. انتظار وقایع بیشتری داشتم. پس بی معطلی میرم برای خوندن قسمت بعد.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
گاهی زیاد گاهی کم، پیش میره. کاش زودتر بره! دلم می خواد این تکبال زودتر به سر انجام برسه. حس می کنم روی شونه هام سنگینی می کنه. تا تمومش نکنم خاطرم جمع نیست.
ایام به کام.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *