تکبال31

هوا از شدت سرما داشت غیر قابل تحمل می شد. جنگل داشت یخ می زد. ولی روی افرا داخل اونپناهگاه چوبی علفی اوضاع بد نبود. وقتی همه تقریبا برای جنگ با سرما به هم چسبیده زندگی می کردن، می خوابیدن و پا می شدن و می خوردن و شیطنت می کردن، سرما چندان بهشون کارگر نمی شد. جز اونجا، اوضاع روی نوک سکویا هم بد به نظر نمی رسید. کسی نمی دونست اونجا واقعا سرما ضربه میشه یا کرکس خیالش نیست. تکبال هم که گذرش زیاد به اون بالا می افتاد این رو نفهمیده بود. آخه بالای سکویا، تکبال جاش زیر پر و بال کرکس بود و اونجا هیچ وقت هیچ چیز آزار دهنده ای نبود. حتی سرما. اگر هم بود تکبال اون زمان نمی فهمید. خفاش ها این روز ها رفت و آمد های عجیب و شلوغی راه انداخته بودن که گاهی واقعا شب های جنگل رو به پریشونی می کشید و اوضاع رو خراب می کرد. گاهی منجر به پیچیدن شایعات عجیبی بین روز رو های جنگل می شد و گاهی ماجرا هایی درست می کرد که وسیله خنده کرکس و بقیه می شد. البته جز خورشید.
-اصلا با مزه نیستید. به نظرتون خیلی قشنگه این بیچاره ها رو بترسونید و بخندید؟ کرکس!انتظار نمیره که هوای ضعیف تر های جنگل رو داشته باشی چون اینهمه مهربون نیستی. ولی به نظرم ازت بر بیاد1کمی خودت رو اذیت کنی و به افرادت بگی کمتر آرامشی که این ها ندارن رو خطخطی کنن. الان جو جنگل پرِ ترسه و پرنده ها شب و روز ندارن. عادلانه نیست از این طرف هم اذیت بشن. لطفا این ها رو بفهم و اگر کمکشون نیستی که نیستی، بار ترس اضافی روی شونه هاشون نذار.
مار ها بی نهایت از دست کرکس و دار و دستهش که چند بار پشت سر هم نقشه هاشون رو خراب کرده بودن حرص داشتن و در پی فرصتی برای تلافی بودن که به دست نمی اومد و هر بار دسته پروازی های کرکس1داستان تازه سرشون می آوردن و مار ها ناکام می شدن. خورشید به کابوس تکمار تبدیل شده بود و تکمار با فرستادن پیغام تهدید و رجز و عاقبت وعده و رشوه می خواست هر طور شده از کرکس پسش بگیره. یا نابودش کنه و یا تسلیمش کنه. تکبال خیلی دلش می خواست بفهمه اینهمه اصرار واسه چیه ولی نمی فهمید. کرکس هم بدون اینکه دلواپس حس و حال خورشید باشه بیخیال در مورد پیغام های مدل به مدلی که از تکمار می رسید در حضور خورشید حرف می زد و بحث می کرد و چگونگی خنثی کردن تهدید هاش رو بررسی می کرد و خلاصه هیچ خیالش نبود که شاید لازم باشه این صحبت ها در غیبت خورشید بشه. تکبال اوایل به شدت متعجب می شد ولی خیلی زود فهمید که خورشید شاید فقط در ظاهر، ولی به هر حال بیخیال نشون می داد و گاهی پیش می اومد که خودش هم توی این بحث ها نظریه های جالبی می داد که اکثرا کارآمد بودن. خورشید طوری از پیشنهاد ها و تهدید های تکمار در مورد خودش می شنید و می گفت و نظر می داد که انگار بحث بر سر کسی جز خودشه. ولی از اونجایی که واسه هرچیزی بلاخره1انتهایی هم هست، وقتی خبر رسید که تکمار می خواد در مورد خورشید مستقیم با کرکس مذاکره کنه و اطمینان داره که نظر کرکس رو جلب می کنه دیگه تحمل خورشید تموم شد.
-لعنتی!خزنده دراز کثافت! تو نمی خواد هیچی بهش بگی من خودم می رم باهاش چنان مذاکره ای می کنم که دیگه جلب نظر یادش بره.
-خورشید!چی شدی؟ آروم باش طوری نیست.
-بله می دونم طوری نیست. سر تو که معامله نمی کنن.
-معامله؟ من که هنوز با تکمار معامله ای نکردم.
-بسیار خوب! اینجا منتظر میشم تا معاملهت رو هم کنی.
-خورشید می دونی با این حرفت و این نظرت بهم توهین بزرگی کردی؟ حقته تنبیهت کنم. در جریان که هستی. نیستی؟
خورشید به چشم های کرکس خیره شد. خسته و کلافه به شاخه سکویا تکیه زد. کرکس داشت تماشاش می کرد. خورشید قاطعیت، اطمینان، آرامش و شاید چیزی شبیه محبت رو در عمق نگاهش خوند و کمی آروم تر شد.
-خورشید!اون با هیچ وعده ای نمی تونه تشویقم کنه که تحویلت بدم. مگر وعده مردن خودش. من هرگز کاری نمی کنم که مجبور به بطلانش بشم. این رو که فراموش نکردی. اگر تصور می کردم زمانی می رسه که خیالم نیست تو زنده باشی اونهمه به خودم دردسر نمی دادم. این رو نگفتم که توی پر هات فرو بری و یواشکی بلرزی مثل الان. خواستم بدونی که من هرگز حرفم رو پس نمی گیرم. می خوام حرف هام رو کامل بفهمی خورشید! درست فهمیدی؟
خورشید سرش رو به شاخه تکیه داد و آروم زمزمه کرد:
-نمی دونم. به نظرم.
کرکس شونه هاش رو نوازش کرد و مهربون تر گفت:
-خوب، حالا اجازه بده فکر کنم ببینم این کرم خاکی مسخره ارزش داره سر این پیشنهاد مذاکرهش سر به سرش بذارم و1خورده تفریح کنم یا نه. فعلا که حالش رو ندارم شاید تا فردا هوای سرگرمی به سرم بزنه.
نه خورشید و نه کرکس، هیچ کدوم توجهشون به تکبال نبود که بلاخره تونسته بود سرش رو از زیر دست های کرکس و از لا به لای انبوه پر بیرون بیاره و داشت با حواس کاملا جمع کلمه به کلمه حرف هاشون رو می بلعید و به خاطر می سپرد تا سر فرصت تحلیل و کشف و رمز گشایی شون کنه. معمولا در بحث های جدی همینطور می شد. کسی در لحظه هایی شبیه این تکبال رو نمی دید. تکبال در نظر کرکس شاید موجود کوچیک و جالبی بود که از هر نظر می تونست مایه تفریحش باشه. چه در زمان آرامش گرفتن لای پر و بالش و چه در زمان هایی که از توانایی های کرکس و ناتوانی های خودش حیرتزده می شد و چه در زمان هایی که به هر دلیلی با کرکس می جنگید و به طور حتم بازنده می شد. کرکس شاید تکبال رو1موجود سرگرم کننده می دید و به همین خاطر عاشقش بود. چون هیچ کسی تا پیش از اون براش شبیه تکبال نبود. هیچ موجودی اینهمه عجیب و کامل عقلش رو رها نمی کرد و خودش رو بدون هیچ منطق درستی جدا از تفکر و با حیرت های عمیق و عشق ناکامش به پرواز و امنیت طلبی عجیبش به دست کرکس نمی سپرد. برای کرکس تکبال هرچی که بود به نظر می رسید که فاقد عنصری به نام عقل و درک دیده می شد. شاید کرکس در مواقع جدی مثل این اصلا تصور نمی کرد تکبال بتونه بفهمه. و شاید هم این چیزی بود که کرکس دلش می خواست تکبال باشه. جوجه کبوتری کاملا بی پرواز، بسیار پروازخواه، متحیر و مقهور، بسیار ضعیف و بی نهایت فراری از دنیای بیرون از پر های کرکس و البته فاقد درک1پرنده بالغ. به پیروی از کرکس بقیه هم خواه ناخواه تکبال رو همون طور پذیرفته بودن که کرکس می دیدش. تکبال حالا1پرنده بالغ به حساب می اومد ولی دسته کرکس درست شبیه1جوجه عزیز کرده باهاش رفتار می کردن. جوجه ای چنان عزیز کرده که کسی جرات نداشت گناه گریوندنش رو به گردن بگیره و همه با کمال میل حاضر بودن بهش سواری هم بدن فقط به شرط اینکه حامی تکبال هرچی بیشتر حامی اون ها هم باشه. تکبال هم ظاهرا ناراضی نبود. اصلا به این چیز ها فکر نمی کرد که ناراضی باشه. تکبال بین خفاش ها و زیر پر و بال کرکس زحمت تفکر و تحلیل رو نداشت. کرکس به جاش هم فکر می کرد و هم تحلیل. و تکبال می تونست در کمال آسایش برای دنیای بزرگ تر ها و پیچ و خم ها و مسوولیت هاش که از مدتی پیش بهش وارد شده بود شکلک در بیاره و راحت و آسوده در جهان بی مسوولیت و بی دردسر کودکی باقی بمونه. این بود تکبال. تکبالی که زمانی می خواست اندازه تمام آسمون بزرگ باشه.
با اینهمه، تکبال در زمان هایی که دلش می خواست و لازم می دید هم درک داشت و هم تحلیل. دیگه داشت بهش ثابت می شد که کرکس ترجیح میده اینطور نباشه ولی بود و تکبال خیالش نبود کرکس این رو می خواد یا نمی خواد. تکبال می دید، می شنید، و چیز هایی رو که می خواست بفهمه می فهمید. یا با تحلیل، یا با پرسش، یا با تقلب.
-ببینم فسقلی تو داری چه غلطی می کنی؟ هیچی نگفتم ببینم بلاخره کی از رو میری دیدم فایده نداره. هرچی دقیق شدم چیزی هم از غلطی که می کنی سرم نشد. حالا خودت بهم میگی.
-سلام کرکس!
-خوب سلام. بعد از سلام. تو داشتی چیکار می کردی؟
-من، من داشتم، معذرت می خوام.
-خوب، بعد از معذرت. تو داشتی چیکار می کردی؟
-من فقط، آخه خورشید می تونه گفتم شاید بشه که من… من می خواستم توی خواب بهم1چیز هایی رو بگی.
کرکس زد زیر خنده و چنان قهقهه ای سر داد که تکبال فکر کرد اگر نگیردش از شدت خنده های کرکس از بالای شاخه پرت میشه پایین.
-فسقلی! تو واقعا1پدرسوخته حقیقی هستی! از کی بیداری؟
-نمی دونم از کی. خیلی وقته.
-ای احمق1وجبی اینطوری نمیشه از کسی حرف کشید اون هم از من. خورشید داستانش متفاوته کوچولوی بی مغز خودم. اون بعد از سال ها توی تاریکی موندن توانایی های عجیب و غریب زیاد پیدا کرده. این کار تو نیست موجود حقه باز وروجک!.
تکبال سعی کرد برای رسیدن به جواب هاش از همون اسلحه که در برابر مشکی و پلیکان و بقیه ازش استفاده می کرد کمک بگیره. با معصومانه ترین نگاهی که ازش ساخته بود به چشم های کرکس خیره شد و با لحن و صدایی که درست هماهنگ اون نگاهش بود وسط خنده های کرکس نق زد:
-کرکس! من واقعا دلم می خواد بدونم. بهم بگو. تو پیش از این چیکار کردی که لازم نمی بینی باطلش کنی؟ خورشید رو تکمار با اینهمه اصرار برای چی می خواد؟ مثل دفعه پیش نگو چون خورشید قشنگه و تکمار می خوادش. کرکس! بهم بگو.
-فسقلی فسقلی! دفعه پیش بهت دروغ نگفتم. ظاهر خورشید یکی از دلایل اصرار تکماره.
-بله ولی مطمئنم که تنها دلیلش نیست. بهم نگو که تکمار از ته دل عاشق دلخسته خورشیده که خیلی مسخره هست.
کرکس در حالی که همچنان می خندید گفت:
-باشه. باشه این رو نمیگم. فعلا پاشو که دیرت شده. مگه نمی خوایی بری به اون لونه علفی؟
آرامش کبوترانه نگاه و صدای تکبال رفت و جاش رو به گرفتگی حاصل از نارضایتی داد.
-کرکس! در مورد افرا اینطوری نگو. من اونجا رو دوست دارم.
نگاه و لحن کرکس به وضوح تحقیر آمیز شد.
-آخه اونجا جز1مشت جوجه زهوار در رفته چی هست که دوستش داری؟
-کرکس تو واقعا نباید اینطوری بگی. اون ها فقط جوجه هستن. بلاخره بهار میاد و اون ها پرواز یاد می گیرن. بعضی هاشون همین حالاش هم می تونن پرواز کنن البته کم. ولی درست میشن. باید بشن.
لحن کرکس خالی از خشم ولی جدی شد. به جدیت لحن کسی که می خواد تذکری پوشیده به مخاطبش بده.
-واسه چی باید بشن فسقلی؟ چی این باید رو تضمین می کنه که اون ها حتما پروازی میشن؟
تکبال حس کرد سایه محوی از ابر اندوه و تردیدی غم انگیز آسمون دلش رو تیره کرد.
-واسه اینکه بدون بال هاشون نمی تونن زندگی کنن. اون ها باید بپرن. باید بشه. باید…
تکبال باقیش رو نگفت. به تلخی این حقیقت تلخ رو به خاطر آورد که بعضی چیز ها دست هیچ کسی نیست. کرکس پیامش رو به مخاطب غمگینش رسونده بود. تکبال گرفته و غمگین سکوت کرد.
کرکس با نفرتی خشمآلود که به سختی سعی می کرد پنهانش کنه سکوت غمگین تکبال رو شکست.
-نگران اون فاخته نصفه بپر نباش. اون بدون بال هاش هم زندگی می کنه و بهش هم بد نمی گذره. تا امثال تو هستید به مشابه های این جونور خیلی هم خوش می گذره.
تکبال گیج از حرص و حیرت از جا پرید.
-کرکس!دیگه بس کن باشه؟ دیگه نمی خوام از این چیز ها بگی. دیگه نمی خوام بگی نمی خوام بگی نمی خوام نمی خوام بگی نمی خوام…
کرکس در حالی که می خندید تکبال عصبانی رو که می خواست هر طور شده بزندش رو عقب نگه داشته بود و تکبال با هرچی زور داشت سعی می کرد بتونه دسته کم1ضربه نوک بهش بزنه ولی موفق نمی شد. کرکس از شدت خنده به شدت می لرزید و هرچی تکبال بیشتر تلاش می کرد کرکس بلند تر می خندید.
-تو هرگز نمی تونی این کار رو کنی فسقلی. خوب دیگه بسه. بسه دیوونه بس کن. باشه دیگه نمیگم. اون فاخته نصفه بپرت هم بذار بپره تا جونش در بیاد.
تکبال از حرص و ناکامی برای زدن کرکس جیغ بلندی کشید و بیشتر تلاش کرد و کرکس بلند تر و بلند تر خندید.
-آهای شما2تا! سر صبح دارید چیکار می کنید؟ کرکس واقعا که! خیال کردم بلایی سرش آوردی. این چه بازیه؟ غول بی قواره جدی که مریضی.
کرکس در حالی که تکبال عصبانی رو عقب نگه داشته بود به شدت به خشم تکبال و نارضایتی خورشید می خندید.
-خورشید باور کن من فقط حمله هاش رو دفع می کنم این زده به سرش می خواد بزندم.
-برو بابا مسخره! این نمی خواد بزندت اگر تو دیوونهش نکنی. تو واقعا آزار داری کرکس. عمدا تحریکش می کنی تا حرصی بشه و بخواد بزندت و نتونه. اگر به من باشه تو درمون می خوایی.
-وای! وای خورشید! درمون واسه خودت من نمی خوام. من هیچیم نیست خیلی هم درستم.
-بله دارم می بینم. کرکس تو واقعا خجالت نمی کشی؟
کرکس از شدت خنده داشت نفسش بند می اومد.
-باور کن همهش تقصیر اون جوجه فاخته کج و کوله نصفه بپر این فسقلیه.
تکبال که واقعا از حرص دیوونه شده بود بلاخره از لرزش شدید کرکس بر اثر خنده هایی که قهقهه می شدن بهره گرفت و خودش رو از دستش خلاص کرد. پرید و چندتا نوک محکم با تمام زورش بهش زد ولی کرکس عوض اینکه دردش بیاد قاه قاه خندید و ضربه هاش رو گرفت. تکبال که تمام زورش رو توی اون ضربه های بی اثر ریخته و نتیجه نگرفته بود از خشم و ناکامی زد زیر گریه.
-واه فسقلی! گریه نکن1وجبی دیوونه. من چیکار کنم که دردم نمیاد از ضربه های سنجاقکی تو؟ بسه دیگه بسه. گریه نکن. خوب باشه. اون موجود نکبتت هم فعلا که داره می پره پس بیخیال. گریه نکن. بیا اینجا. می برمت آسمون گردش. بالا. خیلی بالا. گریه نکن.
تکبال فورا گریه یادش رفت. زیر پر های کرکس همه چیز یادش می رفت. خسته از تلاشی بی ثمر و تحت تاثیر گرما و امنیت آرامش بخش اون زیر و گوش به صدای آروم کرکس منگ شد و خیلی سریع به حالتی بین خواب و بیداری فرو رفت و چیزی نگذشت که از مرز بینابین گذشت و خوابش برد. تکبال خوابید و ادامه بحث بین کرکس و خورشید رو نشنید.
-واقعا که کرکس تو اعصاب خورد کنی. برای چی اذیتش می کنی؟ تکبال اون جوجه فاخته رو دوست داره. تو واقعا حق نداری اینطوری آزارش بدی.
-واسه چی؟ آخه اون نصفه بپر بی ریخت رو فسقلی واسه چی باید بخواد؟
-ببین کرکس تکبال موجود عجیبیه. مدل خاطر خواهیش هم عجیبه. امثال تکبال عجیب عاشق میشن. کم کسانی میرن توی دل هاشون ولی اگر برن دیگه هیچ وقت اثر حضورشون پاک نمیشه. در مورد تکبال، جدا از خونوادهش، اولی تویی. دومیش اون جوجه فاخته. کرکس! تو دلت بخواد یا دلت نخواد اون فاخته عزیزه و تو با این مدل منفی گفتن هات نمی تونی مهرش رو از دل تکبال پاک کنی.
کرکس به خورشید نگاه کرد. انگار می خواست درونش رو ببینه.
-اولیش من، دومیش فاخته، و تو بقیهش رو نمی دونی؟ واقعا نمی دونی؟
خورشید با حالتی شبیه تحقیر بهش نظر انداخت.
-بقیه نداره. لازم نیست بگردی موجودات دیگه ای جز اون فاخته رو پیدا کنی که بهشون گیر بدی. تموم شد دیگه همین2تا هستید.
کرکس آروم ولی مطمئن گفت:
-خورشید!هست. سومی هم داره. سومیش تویی.
خورشید چنان یکه خورد که بی هوا کشید عقب.
-اصلا با مزه نیستی کرکس.
کرکس با چیزی شبیه حرص تماشاش می کرد.
-خورشید!تو واقعا…
-کرکس اینهمه مزخرف نگو منو نمی تونی به این بهانه اذیت کنی. این خیلی مسخره هست! این…
-واسه چی اجازه نمیدی من حرف بزنم؟ بذار من بگم و تو فقط گوش بده بعد اگر حرف داشتی تو بگو من گوش میدم.
-بسیار خوب! بگو.
-داشتم می گفتم. خورشید تو واقعا ملتفت اطرافت نیستی. هر کسی جای تو بود خیال می کردم مرض داره ولی تو واقعا ملتفت نیستی. به احتمال خیلی خیلی زیاد تو اون روز که در مورد مار ها و خودت باهاش حرف زدی نفهمیدی گریه و پریشونی فسقلی واسه چی بود.
خورشید چون قول داده بود وسط حرف های کرکس هیچی نگه فقط سر تکون داد.
-حالا من بهت میگم که بفهمی. خورشید! احتمالا وسط صحبت هاتون تو چیزی از خودت بهش گفتی؟ مثلا اینکه بعید نیست توی این درگیری با مار ها1بلایی سرت بیاد؟ ببین خورشید از زمانی که تو اومدی فسقلی هر زمان اینجا بوده1لحظه رو واسه گیر دادن بهت از دست نداده. اینقدر رفت و اومد تا به حرف اومدی و خاطرش جمع شد. حالا هم زمان هایی که تو سرت به کار خودته اونقدر مرض داره که ببینیش. حتی اگر از دستش حرصی بشی و بخوایی بزنیش. فقط ببینیش براش بسه. خورشید! تکبال بی اندازه خاطرت رو می خواد. تو باید تا حالا این رو فهمیده باشی. از تصور از دست رفتنت اون بالا قلبش داشت می ترکید. می خوام بگم از حالا هرچی بهش میگی لطف کن و از نفله شدنت هیچی بهش نگو. این طوری مات هم نگاهم نکن من خودم هم نمی فهمم این چه مدلشه. تو درست میگی فسقلی موجود عجیبیه. هیچیش به بقیه نرفته. دوست داشتن هاش هم عجیبه. انگار اون هایی که واسهش عزیز میشن1دفعه شیرجه میرن توی دلش و عمیقا فرو میرن و تا اعماق دلش میرن و جا می گیرن. و متاسفانه تو یکی از اون ها هستی. البته جات از مال من سطحی تره ولی خوب باید اون گوشه کنار های دلش تحملت کنم.
خورشید مات، کاملا مات، با حیرتی واقعی ظاهرا به کرکس ولی در حقیقت به هیچ خیره مونده بود.
روز ها اینطوری می رفت و تکبال هیچ از رفتنشون نمی فهمید. هوا در حال سرد تر شدن بود. انگار زمستون اون سال برای سرماش حد و مرزی نداشت.
صبح تازه طلوع کرده بود و تکبال چقدر این طلوع رو دوست داشت. از بالای سکویا و از کنار شونه های کرکس تماشای این صحنه براش اندازه1تولد دوباره زیبا بود. کرکس هنوز خواب بود. شب گذشته همگی تا دیر وقت بیدار بودن و حرف می زدن. تکبال هم با اون ها بیدار مونده بود و زیر بال های کرکس می لولید و واسه خودش خوش بود. و حالا کرکس چنان خسته بود که گذشت شب و رسیدن صبح هم نتونست بیدارش کنه. تکبال بهش خیره شد. به نظرش کرکس حتی توی خواب هم کرکس بود. همون کرکس بیداری. برخلاف باقی زنده های خدا که در خواب به معصوم ترین شکل ضمیرشون دیده میشن، کرکس انگار خواب و بیداریش چندان فرقی نداشت. کرکس به هر حال کرکس بود. با همون هیبت و همون حال و هوا و همون جذبه و همون جاذبه عجیب که تکبال رو مثل طلسم شده ها جذب می کرد. تکبال همون طور که نگاهش به افق بود تا حد امکان به کرکس چسبید. زیر شونه هاش خزید و جمع شد. کرکس بدون اینکه چشم باز کنه تکونی جزیی به خودش داد و تکبال رو زیر پر و بال گرفت. تکبال با رضایت کامل، بیخیال طلوع صبح زیر بال های کرکس فرو رفت. پلک هاش روی هم افتادن و دوباره خوابش برد. خواب. این پایان هر ماجرایی بود. پرواز، جنگ، خشم، تردید، لذت، درد، اشک، لبخند، پریشونی، آرامش، … برای تکبال زیر بال های کرکس همه چیز به اینجا ختم می شد. خواب. خوابی عمیق، سنگین، بی رویا.
دیدگاه های پیشین: (6)
نخودی
یکشنبه 13 مهر 1393 ساعت 15:23
سلام بر پریسا خانمی عزیز گرامی
خب بذار ببینم مچتو گرفتم خخخ
حرفای کرکس به خورشید راجع به این که تکبال خورشید رو دوست داره تکراری بود … دقیق تکرار یه قسمت تو این قسمت ….
می‌گم این خورشید رو من انگار بیشتر از بقیه شخصیت های داستان دوستش دارم …. یه طور خوبیه …. بعدشم چقدر واقعاً این تکبال واقعاً که هست ها …. اصلاً یاد مادرش هم نمی‌افته ….. والا بچه ها هم بچه های قدیم …. راستی در مورد فاخته با جناب یکی هم عقیده ام ….
تند تند بقیه قسمت هاش رو بذار خانمی که شدید منتظرم
شاد باشی و همیشه همیشه شاد و ایام به کامت ….

پاسخ:
سلام دوست عزیز و نادیده من.
دلم تنگ شده بود واسهت حسابی. خورشید. بله موافقم. خورشید رو دوست دارم. این تکبال. این فراموشی یکی از هزاران اشتباهشه. ای کاش می شد یادش بیاد!. من نمی فهمم مگه1فاخته نیمه بالغ چه هیزم تری به شما ها فروخته؟ گناه داره بابا. به حساب جناب یکی هم باید برسم فقط مشکل اینجاست که نمی دونم چجوری.
سعی می کنم سریع تر بنویسم عزیز. کاش بشه زودتر بنویسمش و از دست این تکبال دیوونه خلاص بشم. ترکیدم از بس حرص خوردم از دستش.
ممنونم از حضورت خیلی زیاد.
ایام به کام.
helen
یکشنبه 13 مهر 1393 ساعت 16:57
از ته دل،
*عیدت مبارک*
موفق باشی و سربلند
6516
http://persianblog-ir.uk.to
پاسخ:
با تمام وجود،
*ایام به کام*
پیروز باشی و سفید.
یکی
یکشنبه 13 مهر 1393 ساعت 18:39
دمت جیز نخودی از بیخ تا بن دلم حال اومد با این نظر موافقت. هی پریسا نیستی ببینی من دارم بر علیه این فاخته یار جمع میکنم اگه پارتیبازی کنی و در ببریش خودتو میدم کرکس بخوره. هی بنویس. بقیشو زود زود زود بنویس. منتظرم فجیع. فعلا بای.

پاسخ:
چشمم روشن جناب یکی! حالا دیگه واسه شخصیت های داستان من دشمن می تراشید؟ کی گفته من نیستم؟ من هستم. فاخته هم… به نظرم دستت بهش نرسه. کرکس هم اگر به کسی نگید و پیش خودتون بمونه در حال حاضر گرفتار1پرهیز اجباریه واسه تعادل مزاج و راستش من تا اطلاع ثانوی در امنیت نیمه ناقص به سر می برم. ممنونم که هستید جناب یکی. دست از سر این فاخته هم بردارید گناه داره.
ایام به کام.
آزاد
پنج‌شنبه 17 مهر 1393 ساعت 06:21
سلام
سپاس فراوان
همچنان خواننده و منتظر هستم …
توفیق روز افزون شما
آرزوی من است .

پاسخ:
سلام دوست آزاد من. دلتنگتون بودم دوست عزیز و البته نگران غیبت شما. از خداوند می خوام غرق شادی و قرین رحمت و شادکامی باشید. ممنونم از لطفی که به من دارید. برام دعا کنید. حسابی دعا لازمم. مثل همیشه. مثل همه بنده های خدا.
ممنونم که اومدید دوست من.
ایام به کام.
مینا
جمعه 18 مهر 1393 ساعت 02:07
سلام پریسا جون خوبین؟ خییییییییییییلی دلم واستون تنگ شده بود بالاخره تونستم اینجا نظر بدم داستان تکبالرو خیلیییییی دوست دارم به نظرم از بقیه داستاناتون پخته تر زیباتر و دلنشینتر هستش. من هرروز به شما سر میزنم چرا این چند روزه داستان تکبالرو ادامه نمیدین

پاسخ:
سلام مینا جان.
امیدوارم عالی باشی! راستی خیلی وقته این رو ازت نپرسیدم. رسما ایام به کامه؟
ممنونم از حضور همیشگیت. خدا نکنه دلتنگ باشی. راستش ادامه تکبال کمی واسهم سخته. زورم نمی رسه. چطور واسهت بگم عزیز بیشتر از توانم نیرو می خواد. شاید لازم باشه بیشتر سعی کنم. ممنونم از حضور عزیزت.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 8 آبان 1393 ساعت 23:55
راستش منم همین طوری هستم یعنی سخت دلبسته کسی میشم ولی اگه شدم دیگه اون شخص از دلم بیرون رفتنش چیزی نزدیک به محال میشه و اگر هم دلبسته اش بشم عجیب دلبسته اش میشم جوری که هم بقیه از شدت دلبستگی من به اون شخص تعجب می کنند و هم گاهی خودش.
خیلی دوست دارم کاش این طوری نبود و این جور سخت دلبسته نمی شدم ولی هر چی تلاش می کنم نمی تونم بعضی ها رو دوست نداشته باشم خیلی دوست دارم این طوری نباشه ولی نمیشه خیلی زجر می کشم از این علاقه های مفرط و شدید ولی کاریش نمی تونم بکنم اصلاً انگار من مرض دارم که بعضی ها رو تا سرحد مرگ دوست دارم و هر کاری هم برای رضایتشون می کنم البته هیچ کس تا حالا سوء استفاده از این محبت ها نکرده ولی به هر حال از اون جا که هیچ کس دائمی در کنارم نمی مونه و یه روزی به هر حال از هم جدا میشیم این جدایی ها من رو نابود می کنند. این جدایی ها من رو تا سرحد مرگ پیش می برند و به قلبم زخم هایی می زنند که التیام نیافتنی میشن جدی دارم میگم نمایش نمی خوام در بیارم و خدای نکرده قصد مسخره بازی یا شوخی هم ندارم.
جدی شما راهی برای ترک عادت دوست داشتن افراد اون هم به شکلی که گفتم ندارید؟
جدایی هاشون من رو نابود می کنه.
یک روز بچه های ارشد که دفاع می کنند و میرن یک روز دکترا و روز بعد هم کسایی که پرواز می کنند و برای همیشه از پیشم میرن.
کاش با رفتن هر کدومشون من هم دیگه موندنی نمی شدم و باهاشون می رفتم.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
من راهش رو بلد نیستم دوست من. اگر بلد بودم و راهی واسه درمون این مرض می شناختم که خودم از این تبر اینهمه ضربه نمی خوردم. نوش جونم! تا من باشم مرض نداشته باشم! ولی دارم. اگر هی بگم وای چه شبیه من هستید و من هم همینطور شاید خیال کنید دارم بازی درمیارم ولی جدی چه شبیهیم! الان که دارم می شمارم توی تمام زندگیم بیرون از فضای خونوادهم اگر درست شمرده باشم دقیقا4بار این بلا سرم اومد و هیچ کدوم از اون4تا هم الان کنارم نیستن. با رفتن هر یکیشون دعا کردم کاش من مرده بودم و مطمئن بودم که نمی مونم از درد رفتنشون ولی من هنوز زنده ام. من هنوز زنده ام و اون ها نیستن. پخش شدن. توی آسمون، توی جریان تند سرنوشت، توی دردسر. گاهی خیال می کنم تنها انگیزه ادامه دادنم برگشتن آخریشونه که به دلخواه نرفته و توی دردسر افتاده و گرفتاریش که تموم بشه برمیگرده. اگر1دفعه دیگه ببینمش! این چیز ها چیه میگم؟! ببخشید صبح جمعه ای زده به سرم.
ایام به کام.

۱ نفر این پست را پسندید.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *