تکبال16

روز بعد و روز های بعد دیگه تردیدی باقی نمونده بود که تکبال1چیزیش شده. دیگه حتی سعی هم نمی کرد خودش رو حفظ کنه. حس می کرد1کوه روی سرش فرو ریخته و ویرانش کرده. بچگیش انگار1دفعه تموم شده و دست حقیقت هایی که زمان دونستنشون هنوز واسهش نرسیده بود1دفعه و بی مقدمه به دنیای بی رحم و تاریک واقعیت های سیاه پرتش کرده بود. تکبال نمی تونست شنیده هاش رو حذم کنه. نه حذم می شدن، نه فراموش می شدن، نه به صورت دروغ در می اومدن. تکبال مطمئن بود هرچی از مشکی شنید کاملا درست بوده و همین بیشتر آزارش می داد. دیگه اصلا دلش نمی خواست با کسی حرف بزنه. اعصابش به هم ریخته بود. هر جوجه ای اطرافش می دید بی اراده در نظرش مجسم می شد که مار ها چه بلایی می تونن سرش بیارن. در1کلام، روانش سنگین و پریشان شده بود. تنها خواستهش این بود که دست از سرش بردارن. دنیای تکبال، درهم و سیاه، روحش رو در بر گرفته و بی رحمانه در خود فشار می داد. ای کاش اون شب اینهمه به مشکی اصرار نمی کرد که حرف بزنه. مشکی نمی خواست بگه و تکبال اونقدر بازی سرش در آورد تا به حرف اومد. تقصیر خودش بود و کاش مرتکب این تقصیر نمی شد! ولی دیگه زمان اگر و ای کاش گذشته بود. تکبال حالا هرچی نباید بدونه رو می دونست و کاریش نمی شد کرد. حس می کرد وارد ماجرایی شده که زیادی براش بزرگه. تکبال هیچ وقت سکوت و سکون رو دوست نداشت و همیشه برخلاف خونوادهش که به شدت از خطر و ماجرا دور نگهش می داشتن، عاشق ماجرا بود. ولی این یکی واقعا بد بود. تکبال هیچ دلش نمی خواست عضو همچین ماجرای ترسناکی باشه ولی… دیگه این حرف ها چه فایده ای داشت. حالا اون می دونست و به هیچ قیمتی نمی تونست دونسته هاش رو از ذهنش پاک کنه یا اینکه خودش رو کنار بکشه.
-این وسط از دست من چی بر میاد؟ ای کاش ازم بر می اومد!.
این فکر انگار ذهنش رو می جوید و از تصور اینکه هیچ فایده ای در حل این دردسر نداره به شدت اذیت می شد و تا مرز جنون پیش می رفت. حس می کرد ازش ساخته نیست که1جا بشینه و به پایانی که مشخص نیست کی و چطور میاد فکر کنه و فقط فکر کنه. تکبال با خودش، با لحظه هاش، با اطرافش و با اطرافیانش و با همه چیز زندگیش در حال جنگ بود. جنگی که نه می شد تمومش کنه و نه می تونست به کسی توضیحش بده. هر روزش، هر شبش، هر لحظهش، همین طور می گذشت. سنگین، پریشون، تاریک.
صبح واقعا سردی بود. تقریبا همه پراکنده بودن. تکبال بعد از چندین روز اطراف رو خلوت گیر آورد و تونست بدون تحمل فشار حضور دیگران از لونه بیاد بیرون. کسی در اطراف نبود. مادر و بالاپر هر کدوم نمی دونست پی حل چه گرفتاری رفته بودن و تکبال تنها بود. چقدر خوب! ولی افکار وحشتناک داشتن دیوونهش می کردن. دیگه نتونست بشینه توی لونه. اگر می نشست حتما شب نشده دیوانه می شد و خودش رو با سر از بالای سرو بلند پرت می کرد پایین. بی اراده و بدون اینکه بدونه کجا می خواد بره و چیکار می خواد کنه از جا پرید. حس می کرد باید راه بره، بدوه، بپره بلکه افکار سیاه دست از سرش بردارن. از لونه اومد بیرون.
ترس، خطر، سرما،
تمامش به جهنم!. تکبال دیگه نمی تونست بمونه. باید می رفت و رفت. در پریدن بین فواصل کوتاه که پرواز لازم نداشت دیگه استاد شده بود. شاخه به شاخه مثل سنجاب ها با کمک پا ها و دم و اون1کمی حرکت بال هاش پرید و پرید. از سرو بلند دور و دور تر شد. داشت کجا می رفت؟ نمی دونست. چی می خواست؟ نمی دونست. دنبال چی بود؟ نمی دونست. اصلا به کجا می رسید؟ اگر راه رو گم می کرد یا اگر اینقدر دور می شد که دیگه نمی تونست قبل از برگشتن مادر و برادرش به لونه برگرده چی؟ اگر دوباره مادرش اون طور دلواپس و عصبانی می شد چی؟ نمی دونست. تکبال هیچی نمی دونست جز رفتن و جز…آب! چقدر تشنهش بود. صدای رودخونه که همون نزدیکی جریان داشت بهش می گفت خیلی خیلی از لونه دور شده. ایستاد، روی نوک پنجه های پا بلند شد و با نگاه تمام منطقه رو از بالای شاخه ای که بهش تکیه زده بود زیر نظر گرفت و رودخونه رو راحت تر از اون که تصور می کرد دید. اگر می تونست پرواز کنه از بالای اون شاخه تا رودخونه2دقیقه هم راه نبود ولی حالا. تکبال حوصله ترس و تردید نداشت. شنیده های اون شبش چنان وحشتناک بودن که دیگه این ترس های معمولی واسهش ناچیز بودن. تکبال فحشی نثار بال های بی پروازش کرد، لب شاخه ایستاد، تا حد امکان حالت پرش به جسمش داد و برای اینکه راه بیشتری رو طی کنه با تمام توان هرچه محکم تر پرید. بال هاش با تمرین زیاد حالا می تونستن شاید از مردن بر اثر سقوط از ارتفاعات کم نجاتش بدن. تکبال بدون فکر به اینکه چی می تونه سرش بیاد پرید و خودش رو هرچه بیشتر به طرف جلو پرتاب کرد. خیلی دیر فهمید زیادی محکم پریده و باید کمی از سرعت پیشرفتش کم کنه. ولی عقبگرد بدون بال ممکن نبود. فرود وحشتناکی بود. تکبال می دید که زمین و رودخونه نزدیک و نزدیک تر می شدن و چون بال هاش کمکی بهش نمی کردن نمی تونست سرعت و فاصله فرودش رو تنظیم کنه و در نتیجه رفت و رفت و صاف افتاد توی رودخونه. در آخرین لحظه فقط این از سرش گذشت.
-بال های بی معرفت!.
و بعد به سرعت توی آب سرد رودخونه فرو رفت. آب چنان سرد بود که همون لحظه های اول بی حس شد. همه جا آب. تمام دنیای اطرافش پر بود از آب. داشت می مرد. به همین سادگی. سعی کرد بیاد بالا و نفس بکشه ولی فایده نداشت. فقط اگر بال هاش1کمی یاری می کردن! نکردن. کاش می شد داد بزنه! کاش مادرش اینجا بود! کاش یکی بود!. احساس کرد ریه هاش دارن می ترکن و مغزش پر شده از آب. داشت منگ می شد. شاید در خیالات پیش از غرق شدن، حس کرد چیزی پس گردنش رو محکم چسبید و با سرعت شروع کرد به بالا رفتن. ولی این واقعی تر از اون بود که خیال باشه. چیزی محکم پس گردنش رو گرفته بود و می کشیدش بالا!. کمی بالاتر و باد سرد و ستمگری که به ضرب خورد به وجود خیس خوردهش و به شدت آزارش داد و نفس!. آخ چه شیرین بود نفس کشیدن!. تکبال از ته دلش احساس کرد همین1نعمت خدا به تمام درد های زندگی می ارزه. اینکه بی دردسر و بدون مانع بشه نفس کشید. لحظه ای بعد از آب جدا شد، برای کسری از ثانیه بین زمین و آسمون معلق موند و بعد ولو شد روی خاک نرم کنار رودخونه.
-آی بچه!چشم هات رو باز کن. جوجه احمق مگه زده بود به سرت؟ چرا مثل دیوونه ها از اون بالا صاف پریدی توی آب؟ پاشو ببینم دیوونه! پاشو! خیال کردی پرنده ماهی خواری؟ واقعا که! بی مغز خل!. پاشو تا یخ نزدی. پاشو!.
تکبال چشم هاش رو باز کرد و با دیدن سایه بزرگی که بالای سرش تاب می خورد با وحشت از جا پرید.
-اوه چته؟ خوبه من از آب گرفتمت. خوردنی هم نیستی به خیس شدنم بی ارزی. بخشکی شانس! امروزِ مارو باش!.
تکبال به زور از جا بلند شد و به سر تا پای پرنده بزرگ و عجیبی که نجاتش داده بود و غر می زد خیره شد.
-چرا این طوری نگاهم می کنی؟ مگه درخت شاخدار دیدی؟
تکبال با حیرتی آمیخته به وحشتی واضح زمزمه کرد:
-تو چی هستی؟ یعنی ببخشید کی هستی؟
پرنده ناشناس با نارضایتی سرش رو به اطراف تکون داد.
-هر جفتش یکی شد که. خوب عیبی نداره. من پلیکانم. ماهی می خورم. الان هم خواستم ماهی بگیرم که تو مثل بلای آسمونی از اون بالا پریدی توی آب و همه رو فراری دادی. آخه این چه مرضی بود ریختی؟ کاش می ذاشتم غرق بشی!.
تکبال خودش رو جمع کرد و با همون زمزمه آروم سکوت تلخ پلیکان رو شکست.
-معذرت می خوام. من واقعا نمی خواستم بپرم توی آب. تشنهم شد خواستم از اون بالا بیام پایین آب بخورم که1دفعه…
پلیکان با حرص حرفش رو برید.
-خوب اگر1تکونی به اون بال های خوشگلت می دادی ازت کم نمی اومد. خیس نمی شدی و غذای من هم الان توی شکمم بود. ترسیدی پر و بالت از ریخت بی افته؟ حالا خیلی خوب شد؟ ببین چه شکلی شده!
تکبال تکونی بی حال به پر های خیسش که ازشون آب می چکید داد و آروم گفت:
-من نمی تونم پرواز کنم.
پلیکان با عصبانیت نگاهش کرد و از سر حرص تکونی به سر و گردنش داد.
-جفنگ یعنی این که الان تو گفتی. پس این بال ها به چه دردی می خورن؟ واسه قشنگی چسبیدن به شونه های تو؟
تکبال با تاثری حقیقی به پلیکان که خیال می کرد تکبال مسخرهش کرده و لحظه به لحظه عصبانی تر می شد نگاه کرد و با صداقتی دردناک جواب داد:
-بال های من به هیچ دردی نمی خورن. فقط واسه قشنگی اینجان. البته اگر قشنگ باشن. الان که اصلا قشنگ نیستن. من واقعا نمی تونم بپرم. اون ها کمکم نمی کنن.
پلیکان لحظه ای با تردید به تکبال و به پر و بال های خیسش خیره شد.
-یعنی اصلا؟ یعنی هیچی؟
تکبال سرش رو هرچه بیشتر توی شونه هاش فرو کرد.
-بله اصلا. هیچی.
-ولی آخه چطوری؟ بال هات خیلی خوبن!. بلند و خوش فرم!. اتفاقا جون میدن واسه پریدن و حالا تو میگی که…
-بال های من پروازی نیستن. من1پرنده بی پروازم.
پلیکان جلو تر اومد و بال های تکبال رو یکی یکی تماشا کرد. تکبال فقط نگاه می کرد. پلیکان به چشم های تکبال خیره شد و…امکان نداشت درد توی این نگاه دروغ باشه. پلیکان هم به شدت متعجب بود و هم بی نهایت متاثر.
-ولی آخه…چرا؟ چی شد؟
تکبال دیگه زمزمه نمی کرد ولی صداش بالا نبود. چیزی شاید درد، طنین صداش رو پایین نگه داشته بود.
-چیزی نشد. از زمان تولدم همین طوری بود.
حیرت پلیکان دیگه کاملا واضح بود. واضح و دردناک.
-کسی نتونست درستش کنه؟ عمو جغد؟ هدهد عاقل جنگل کاج یا… هیچ کسی؟
تکبال آهسته به نشانه نفی سر تکون داد و زمانی که سکوت رو شکست، صداش بدون لرزش اما تلخ بود. به شدت تلخ.
-از دست کسی کاری بر نمیاد. اون ها نتونستن کمکی کنن. ببخشید ماهی هاتون رو فراری دادم. ممنونم که نجاتم دادین. خداحافظ.
تکبال این رو گفت و با پر و بال های خیس و سنگین و دلی گرفته و سنگین تر از جسم خیسش روی زمین با قدم های کوتاه به راه افتاد. پلیکان چنان ناراحت شده بود که برای چند لحظه صداش در نیومد. همونجا ایستاد و مات و متحیر به رفتن تکبال نگاه کرد. تکبال از شدت سرما توی خودش جمع شده بود و آروم می رفت. سرش پایین بود و پلیکان دید که این از سرما نیست. دردی انگار عمق سینهش رو چنگ زد.
-خدایا من چیکار کردم؟ این چیز ها چی بود به این طفلکی گفتم؟
پلیکان نگاه کرد. تکبال آروم، خسته، خیس، داشت روی زمین می رفت و کم کم و کند دور می شد. پلیکان چند لحظه دیگه تماشا کرد و بعد1دفعه از جا پرید.
-آی جوجه صبر کن! وایستا! اینطوری تا برسی لونهت از سرما یخ می زنی. بیا خشک شو من می برمت لونهت.
پلیکان این رو گفت و منتظر جواب تکبال نشد. پرید از زمین بلندش کرد و بردش به لونه خودش. با علف های خشکی که از اطراف جمع کرده بود خوب پوشوندش و براش1مشت ارزن جمع کرد آورد و داد بخوره.
-الان خشک میشی. دونهت رو هم بخور حالت که جا اومد می برمت لونهت. بگو ببینم تو مال این جنگلی؟ لونهت کجاست؟ چی شد این طرف ها اومدی اون هم تنها؟
-من مال همین جنگلم. لونهم روی سرو بلنده. خوب راستش من اومدم که…
فکری مثل برق از سرش گذشت. شاید پلیکان بتونه کمک کنه!. امتحانش ضرر نداره.
تکبال خنده پیروزمندانهش رو خورد، قیافهش رو تا حد امکان معصوم و خسته گرفت و در حالی که مظلومانه و با ظاهری خسته و بیمار گونه آروم دونه می خورد گفت:
-خوب راستش من تنها بودم. حوصلهم خیلی سر رفته بود. آخه همه اطرافیانم پرواز می کنن همه جا میرن و من نمی تونم. امروز هم همه رفته بودن بیرون. من حوصلهم سر رفت. تشنهم هم شده بود گفتم بیام بیرون واسه خودم آب بخورم که از اون بالا افتادم توی رودخونه.
پلیکان که کم مونده بود گریهش بگیره کنارش نشست، با بال های بلندش سرش رو نوازش کرد و با مهربونی گفت:
-اون ها نباید تنهات می ذاشتن. حالا خوبه که من همیشه اطراف رودخونه می پلکم وگرنه اتفاق خیلی بدی می افتاد.
تکبال با معصومیتی ساختگی که فقط خودش از ساختگی بودنش سر در می آورد به پلیکان نگاه کرد و با حسرتی اون هم ساختگی گفت:
-کاش من هم می تونستم هر زمان می خوام بیام کنار رودخونه! حتما چیز های تازه زیاد این طرف ها هست. من خیلی تنهام. شما حتما چیز های جالب زیاد می بینید مگه نه؟
طفلک پلیکان دیگه به تکبال نگاه نمی کرد.
-من خوب می دونی؟ من فقط میام ماهی بگیرم و زیاد دقت نمی کنم.
تکبال مثل کسی که چیز جدید یادش اومده باشه سر بلند کرد و پرسید:
-راستی1چیزی!شما با موش ها هم سر و کار دارید؟
پلیکان اخم هاش رو توی هم کشید.
-موش ها!خوشم نمیاد. اصلا خوشم نمیاد.
تکبال معصومانه نگاهش کرد.
-من هم خوشم نمیاد. اون ها خوب نیستن. شب ها اذیتم می کنن.
-مگه تو بالای درخت نیستی؟ اصلا تو که پرنده روزی شب ها چطوری اذیت میشی؟
-آخه می دونید؟ روز من زیاد بیرون نمیام. تا می خوام بیام بیرون خونوادهم میگن داخل بمون چون بیرون امن نیست واسه تو که پروازی نیستی. بقیه هم تا میبیننم همهش میگن آخ آخ طفلکی کاش می تونست بپره و از این چیز ها. اینه که من روز ها همهش توی لونه می مونم و گاهی که خیلی خسته بشم شب ها یواشکی1کوچولو میام بیرون کنار لونهمون میشینم و باز میرم داخل. این اواخر شب ها که میام بیرون همهش می شنوم که این موش ها زیر درخت ها میان و میرن و آرامش شب هام رو به هم می ریزن. خوب آخه می ترسم اگر از اون بالا بی افتم پایین زنده زنده بِجُوَنَم. آخه من که پروازی نیستم فرار کنم برگردم بالا. این هم از شب هام!. من فقط همین1کوچولو دلخوشی رو داشتم که موش ها خرابش میکنن. خیلی خسته شدم. زندگی بدون پریدن، بدون هوای آزاد، بدون هیجان، فقط بشینم توی لونه که چیزیم نشه. نصف شب هم که میام بیرون1کمی دور از چشم خونواده آسمون رو تماشا کنم و1کمی واسه دلم گریه کنم سبک بشم سر و صدا و ترس این موش ها. کاش می ذاشتید من غرق می شدم!.
پلیکان به زور گریهش رو خورد. تکبال رو بغل کرد، نازش کرد و با بغضی که زور می زد از لرزش صداش معلوم نشه گفت:
-این چه حرفیه عزیزم! حیف تو نیست؟ موش ها هم چند شب دیگه میرن گم میشن و تو دوباره آرامش داری. اصلا نگران نباش عزیزم.
تکبال با شادی معصومانه ای گفت:
-میرن؟ جدی؟ شما از کجا می دونید؟ آخجون چه عالی میشه! شما مطمئنید؟
پلیکان که دید تکبال رو شاد کرده با خوشحالی جواب داد:
-آره عزیزم. تقریبا مطمئنم که هرچی هست تا آخر این ماه تموم میشه. آخه می دونی؟ همون طور که بهت گفتم من همیشه کنار رودخونه می پلکم ولی غایم میشم تا کمتر به چشم بیام. اینطوری موقع شکار کردن راحت ترم. این موش های مزاحم هم گاهی که میان آب بخورن یواشکی می بینمشون و حرف هاشون رو می شنوم. اون ها از1حمله شبانه و جویدن ریشه های1درخت و انداختنش حرف می زدن. تمام برو بیاشون هم این شب ها واسه نقشه چرندشونه. من که چیزی نفهمیدم ولی مثل اینکه خیال دارن شبانه به1درخت سکویا که در اعماق جنگله حمله کنن و با جویدن ریشه هاش بندازنش و بعدش نفهمیدم به چیچی که از بالاش پرت میشه پایین حمله کنن و به حسابش برسن. آخر همین ماه هم مهلت اجرای نقشه مسخرهشونه. اون بالا هرچی هست1چیزیه که چشم داره چون اون ها می گفتن واسه بی دفاع کردنش اول باید کاریش کنن که دیگه نتونه ببینه و بعد دیگه نفهمیدم چی.
تکبال که برعکس پلیکان کاملا می فهمید چی می شنوه به زحمت زیاد هیجان معصومانه ای رو قاطی مظلومیت قیافهش کرد و داد زد:
-وای چه جالبه! ولی چرا آخر ماه؟ مگه شب با شب چه فرقی می کنه؟ نمیشه زود تر هر کاری می خوان کنن بلکه من بدون ترس شب روی شاخه ها راه برم؟
پلیکان از سر حوصله و مهری که با مدل لحظه های اولش به هیچ وجه سازگار نبود جواب داد:
-آخه انگار باید شبی باشه که اگر آسمون ابری نبود ماه نتونه خراب کاری کنه و اون ها رو لو بده. می خوان احتیاط کامل باشه. البته این شب ها که ماه در کار نیست ولی اون ها احتمال رو در نظر می گیرن. مثل اینکه آخرین شب همین ماه مشکل تو حل میشه. چیزی نمونده فقط چند شب دیگه و بعدش دیگه راحت میشی عزیزم. اه موش ها رو ول کن. دونهت رو بخور. آفرین کوچولوی بیچاره.
تکبال مطمئن بود که دیگه قادر به خوردن چیزی نیست ولی واسه کامل کردن نقشهش راهی جز جمع کردن خاطر پلیکان نداشت. با بیشترین سرعت ممکن دونه خوردن رو تموم کرد و به پیشنهاد پلیکان روی شونهش سوار شد و به طرف لونهش پرواز کرد. توی راه پلیکان همهش باهاش حرف می زد و سعی می کرد هرچی بیشتر خوشحالش کنه. تکبال هم با دلش راه می اومد و تظاهر به شادی و خنده می کرد و وای که پلیکان چه خوشحال می شد! به لونه که رسیدن پلیکان با1دنیا سفارش تکبال رو ترک کرد در حالی که از ته دل خوشحال بود از اینکه به زندگی تاریک و بی هیجان1جوجه بی پرواز کمی شادی و هیجان بخشیده. تکبال رفتنش رو تماشا کرد. شادی و سبکی رو از مدل پرواز پلیکان می شد فهمید. به محض رفتن پلیکان، چهره تکبال عوض شد. معصومیت، حسرت، لبخند، درموندگی و هرچی که بود در1لحظه رفت و به جاش تکبال واقعی ظاهر شد. موجودی نگران، پریشون، خشمگین، انتقامجو از تمام تقدیر، متفکر و مطمئن. به پلیکان نظر انداخت که توی هوا از خوشی چرخ می زد و بالا و پایین می رفت و دور و دور تر می شد. تکبال توی دلش از خودش متنفر شد.
-معذرت می خوام پلیکان! موجود مهربون! ولی من چاره دیگه ای نداشتم. اگر جز این تصورم می کردی امکان نداشت به خودت زحمت بدی این چیز ها رو واسهم بگی.
تکبال زمان زیادی واسه عذاب وجدان و نفرت از خودش نداشت. حالا کاملا می دونست چی می خواد، کجا باید بره و چیکار باید کنه. پس به محض اینکه پلیکان از دیدرسش ناپدید شد به مسیر پروازش پشت کرد و بدون توجه به پر های خیسش و کوفتگی و درد تمام جسمش و بدون توجه به روزی که داشت به نیمه می رسید و بعد از اون به سرعت به طرف شب پیش میرفت، از روی شاخه ها با همون پرش های کوتاه سنجابی به طرف اعماق جنگل به راه افتاد. نفهمید چقدر گذشت. اگر حواسش به زمان بود می دید که ساعت ها توی راه بوده و اگر حواسش به خودش و اطرافش بود می فهمید که از روی شاخه های تیغدار و خشک و تیز و برگ های سوزنی پریده و زیر بال هاش پر شده از خراش و زخم هایی که بعضی هاشون کمی خونآلود بودن. چنان خسته و چنان سرمازده بود که حس می کرد دیگه عمرش واقعا تمومه ولی باید می رسید. باید به سکویا می رسید. فقط باید می رسید و دیگه وظیفهش توی دنیا تموم می شد. پس مادرش چی؟ وقتی بر می گشت و نمی دیدش، وقتی همه پرنده های اطراف برای کمک به مادر و بالاپر واسه پیدا کردن تکبال تمام جنگل رو می گشتن و بلاخره جسدش رو پیدا می کردن، مادرش چه حالی می شد؟ وقت فکر کردن به این چیز ها نبود. وقت فکر کردن به هیچی نبود. تکبال باید می رفت. فقط باید می رفت.
-چیزی نمونده. دارم می رسم. چیزی نمونده. دارم می رسم.
روز از نیمه گذشته بود. سکویا درست مقابلش بود. سکویای بلند که حتی نگاه تبدار و گیج تکبال می تونست به وضوح ببینه بلندیش به چند برابر درخت های دیگه می رسید.
-رسیدم. باید برم بالا. بالا.
تکبال پر پرواز نداشت. باید مثل باقی موجودات بی پرواز با تنه و پا هاش از درخت بالا می رفت. ولی موجودات بی پر4تا پا داشتن. تکبال فقط2تا پا داشت و2تا بال بی پرواز. زمان مکث نبود. از روی شاخه درختی که در برابر سکویا مثل1بوته کوچیک به نظر می رسید به طرف سکویا پرید، بال های زخمی و بی حسش رو کشید بالا، پا هاش رو گذاشت روی اولین شاخک و خودش رو کشید بالا. دوباره بال ها، پا ها و کمی بالاتر.
-بالا، بالا، بالاتر.
تکبال فقط می رفت. بالا، بالا، بالاتر.
زمان طولانی و کند گذشت. تکبال به نوک سکویا رسیده بود. از پشت مهی که جلوی چشم هاش رو گرفته بود لونه کرکس رو می دید که درست در چند قدمیش خودنمایی می کرد. فقط چند قدم دیگه. اندازه بلند کردن1کوه سخت بود.
-رسیدم. رسیدم. فقط چندتا قدم. رسیدم.
لونه بزرگ، با شکوه، اما ساکت. کرکس نبود.
تکبال انگار که توی خواب، با نهایت توانی که واسهش مونده بود سعی کرد داد بزنه ولی صداش از زمزمه بالاتر نرفت.
-کرکس!باید ببینمت. کرکس! من…باید…ببینمت. باید… ببی…نمت.
بعد از اون، سیاهی بود و دیگه هیچ.
دیدگاه های پیشین: (2)
نخودی
یکشنبه 23 شهریور 1393 ساعت 22:07
چه جایی تمومش کردی …. اوج هیجان داستان …. زود قسمت بعدیش رو بذار البته لطفاً …..
می‌گم بی بال پرواز، خسته، زخمی رسید به نوک سکویا …. تصور قشنگی هست …. “”
وای راستی سلام …..
و ایام به کام ….
http://lanternmoon92.blogfa.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز و نادیده من.
سعی می کنم1کمی بجنبم. بله بی بال تا بالای سکویا رفتن قشنگه. این تکبال اگر واقعا می خواست احتمالا تا خود آسمون هم می شد که بره. ولی…
ایام به کام.
حسین آگاهی
شنبه 19 مهر 1393 ساعت 23:56
سلام. خیلی هیجان انگیز شده این تکبال و ماجراش.
واقعاً احساس می کنم از خوندن بعضی جاهاش می ترسم.
این قوت کار و نوشته شما رو نشون میده که تأثیرش بالاست.
کاش همه آرزومندای پرواز یک روز پرواز کنند بی دغدغه و بدون واهمه.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
اعتراف می کنم که بعضی صحنه ها رو ترجیح میدم در روز روشن بنویسم چون تصورشون در شب و سکوت نیمه شب1کمی… خوب چیکار کنم می ترسم الان ایرادش کجاست؟ می ترسم دیگه!.
پرواز. ای کاش1زمانی بشه! امید همیشه قشنگه. از دستش نمیدیم.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *