تکبال6

دیگه همه پذیرفته بودن که زمستون خیلی زودتر از زمانش رسیده و خورشید هم انگار تسلیم شده بود. چندین روز بود که بارون به شدت می بارید و خیال ایستادن نداشت. هوا سرد بود. جنگل خوابیده خیس و خسته توی باد و بارون خواب بهار می دید. تکبال بیخیال اینهمه کنج لونه نشسته بود. کسی نمی دونست1دفعه چی شده. فقط می دیدن که تکبال1دفعه انگار یکی دیگه شد. رفت توی خودش و خیال بیرون اومدن هم نداشت. حوصله مادرش رو نداشت. حوصله بالاپر رو نداشت. با جوجه زاغ ها دیگه نمی پرید. جواب جیک جیک جوجه گنجشک ها رو نمی داد. تکبال ترجیح می داد تنها باشه. تنها و ساکت و آروم. فقط مادرش گاهی که یواشکی می پاییدش می دید که تکبال سر بلند می کنه و نگاهی به آسمون میندازه و آه می کشه و گاهی هم قطره اشکی از چشم هاش میاد پایین.
-طفلکم چش شده؟ کی اذیتش کرده؟ یعنی چی می تونه باشه؟ اگر بفهمم کی بوده1پر توی تمام جونش نمی ذارم.
تکبال توی راه زندگی باهاشون همراه بود، جواب سوال هاشون رو می داد، حرف هاشون رو می شنید. تأیید یا تکذیب می کرد، خلاصه طوریش نبود. فقط دیگه خودش نبود. انگار ضربه خورده بود. انگار زخمی بود. 1زخم نادیدنی و عمیق.
روزها می گذشتن و تکبال دیگه از مادرش در مورد نوبت پروازش نمی پرسید. دیگه از پرواز نمی گفت. انتظارش رو با بی تابی و جیر جیر های بلند و پر سر و صدا نشون نمی داد. تکبال انگار1دفعه پیر شد. پیر و خسته و خسته و خسته.
-تکبال بارون کم شده. تا دوباره شدت نگرفته پاشو بریم بیرون1چرخی بزنیم. جوجه ها همه هستن. باور نمی کنی کی ها اومدن. پاشو جا موندیم.
-من نمیام بالاپر تو برو.
-نمیام چیه بلند شو. مادر ها هم اومدن بیرون زود باش. دلمون توی تاریکی لونه ها ترکید. همه دلشون واسه آسمون تنگ شده تو چه تحملی داری! زود باش بلند شو بریم بیرون.
-آسمون؟ آسمون بره به جهنم. من دلم تنگ نشده واسهش. شما برید تماشاش کنید. اگر بارون گذاشت پرواز هم کنید. من همینجا راحتم.
-تکبال معلومه چته؟ بهت میگم پاشو. بسه هرچی اینجا موندی. مریض میشی ها!
-چیزیم نمیشه بالاپر ولم کن.
-مادر گفت ببرمت پیشش.
-به مادر بگو اینجا امنه. برو دست بردار از سرم.
–آخه چرا نمیایی؟
-چون سردمه. تو خودت برو.
-تو سردت نیست فقط تنبلی. تنبلیت میاد از تکون خوردن. ول کن این گوشه رو پاشو دیگه.
-از چی باید تنبلیم بیاد؟ من که تکون نمی خورم. می افتم روی شونه تو. تو جای جفتمون تکون می خوری و من مثل1دسته برگ خشک روی شونه هات پخشم. اینکه اصلا سخت نیست از چیش باید تنبلیم بیاد؟
-تکبال!چی شده؟
-هیچی نشده. فقط دیگه دلم نمی خواد روی شونه هات بی افتم فهمیدی؟ حالا دیگه ولم کن بذار به حال خودم باشم.
-دیوونه تو که سنگین نیستی. من خودم دلم می خواد که تو…
-ولی من دلم نمی خواد. چرا شما ها نمی فهمید؟ من دلم نمی خواد. من نمی خوام بیام بیرون. من نمی خوام روی شونه های تو و مادر سوار باشم. من نمی خوام بیام بیرون تا همهتون3برابر مواظبم باشین. شونه هات خیلی راحتن ولی مال خودت. شونه های مادر هم همینطور. دیگه تمومش کنید.
-تکبال!تو چته؟! زاغک هم داداشش رو روی شونه هاش سوار می کنه. گنجشکی هم1خواهر کوچولو داره که همیشه می ذاردش روی شونهش و می پره. خوب مگه چیه؟
-چند هفته دیگه داداش زاغک و خواهر گنجشکی هم دیگه روی شونه های داداششون سوار نمیشن. اون ها خودشون می پرن. اون وقت تو دیگه تنها پرنده ای نیستی که شونه هات سبک هستن. برو به پروازت برس.
-ولی تکبال! من دوست دارم تو باهام باشی.
-اما من دوست ندارم. من دوست دارم کنارت باشم نه سوارت. یکی این ها رو بفهمه.
-خوب تو باید صبر کنی تا…
-بالاپر!دیگه بسه. صبر فایده نداره. من هیچ وقت پروازی نمیشم. شما ها همهتون می دونستید. می دونستید و به من نگفتید. چرا بهم نگفتید؟ تا کی می خواستید بهم نگید؟ تا کی می خواستید فریبم بدید؟ از همهتون متنفرم.
تکبال دیگه نتونست جلوی اشک هاش رو بگیره. گریه ای تلخ چنان بهش غلبه کرد که حس کرد الان نفس کشیدن یادش میره. بالاپر1لحظه تماشاش کرد و بعد پر هاش رو باز کرد و تکبال زیر بال های کوچیک برادرش گم شد.
-تکبال!خواهر کوچولوی عزیز من! گوش بده. تو بپری یا نپری خواهر کوچولوی من هستی. تا هر زمان که بال هام توان حرکت داشته باشن جات روی شونه هامه. روی شونه های من و روی شونه های مادر. تو حق داری. چی می تونم بهت بگم؟ من نمی تونم بهت پر پرواز بدم ولی خودم پر پروازت میشم. هم من و هم مادر. دیگه گریه نکن. تو تکبالی. تکبال من و تکبال مادر. پروازی هم نباشی وسط وسط وسط دل ما2تا جاته. می فهمی؟
بالاپر می گفت و می گفت. و تکبال دیگه لازم نمی دید وانمود کنه که گریه آشکار بالاپر رو نمی بینه یا نمی فهمه. بالاپر هم دیگه اشک هاش رو پنهان نمی کرد. هر2توی بغل هم گریه می کردن. بالاپر بال های خواهرش رو می بوسید و اشک بود که می بارید. تکبال نمی تونست حرف بزنه وگرنه براش توضیح می داد دردش پروازیه که حقش بود و برای همه عمر ازش گرفته شد. تکبال نمی خواست بالاپر بال پروازش باشه. تکبال بال های خودش رو می خواست. بالاپر نمی فهمید. شاید هم می فهمید ولی کاری از دستش بر نمی اومد. پس توضیحش چه فایده ای داشت. تکبال نه توان حرف زدن داشت و نه می خواست که حرفی بزنه. فقط گریه می کرد. فقط گریه می کرد! گریه می کرد!.
***
بلاخره پاییز به نیمه رسید. هوا چنان سرد بود که پرنده ها داشتن دلواپس جون جوجه های کوچیک ترشون می شدن. پاییزش که این بود وای به زمستونش! بالاپر حالا دیگه همراه مادر و چندتا دیگه از مادر ها و جوجه ها برای تمرین های جدی تر به دور تر ها می رفت. تکبال سکوت می کرد. هیچی نمی گفت ولی توی نگاهش برق آتیشی بود که مادر رو آزار می داد. گاهی از لونه می زد بیرون و تا لبه شاخه سرو می رفت ولی هر بار مادر به محض دیدنش می بردش توی لونه و نصیحتش می کرد که: اون بیرون امن نیست و تکبال به هیچ عنوان نباید تنها بره. تکبال پر پرواز نداره و به همین خاطر شکار خوبی واسه دشمن های زمینی و آسمونیه. پس بهتره همیشه همراه مادر یا بالاپر باشه تا خطری تهدیدش نکنه. اینطوری بهتره و داخل لونه امن تره و همراهی خونواده با تکبال عاقلانه تره و…
تکبال می شنید و دلش می خواست دیگه نشنوه.
-بیرون امن نیست که نیست. تا کی من باید به دم یکی دیگه بسته باشم؟ من باید از پس خودم بر بیام. توی آسمون اگر نشد مثل مرغ خونگی روی زمین راه میرم ولی دلم نمی خواد تا آخر عمرم تکیهم به یکی دیگه باشه.
تکبال این ها رو بار ها به مادر می گفت و فایده نداشت. پس ترجیح داد دیگه چیزی نگه و در جواب توصیه های مادرش گاهی سکوت می کرد و گاهی فقط می گفت بله مادر. ولی هم خودش و هم مادرش می دونستن تکبال اهل فرمان بردن نیست. برعکس بالاپر، تکبال طبیعت سرکشی داشت که بهش اجازه نمی داد تسلیم نا امنی دنیای بیرون لونه و تسلیم ضعف جسمش بشه. شاید همین ضعف اینطور نافرمانش کرده بود. هرچی که بود، تکبال دلواپسی بزرگ مادرش بود و کاریش هم نمی شد کرد. روز ها کبوتر مادر همراه بالاپر می رفتن و هر بار به تکبال سفارش می کرد که از لونه بیرون نیاد و توی لونه آروم و بی صدا بمونه و به هیچ صدایی که از بیرون میاد جواب نده و… تکبال گوش می داد و بعد از اینکه مادر و بقیه از دیدرس خارج می شدن شونه بالا مینداخت و می رفت توی لونه. ولی این خیلی طول نکشید. تکبال بعد از مدت کوتاهی حس کرد هیچ از این وضع خوشش نمیاد و بعد، آخر ماجرا کمی متفاوت بود. تکبال اونقدر به بقیه نگاه می کرد تا از دیدرس خارج می شدن و بعد شونه بالا مینداخت ولی دیگه نمی رفت توی لونه. می اومد لبه شاخه سرو بلند می ایستاد و با چندتا شاخه نزدیک به هم شروع می کرد به تمرین. می پرید، راه می رفت، زمین می خورد، پا می شد، از شاخه پایینی به طرف بالایی ها می خزید، زخمی می شد ولی از رو نمی رفت. اون روز هم یکی از همون روز ها بود. جنگل در سکوت محض فرو رفته بود. مادرش و زاغی خانم و همه و همه رفته بودن و تکبال تنها بود. روز سردی بود. تکبال از تمرین های هر روزه خسته شده و زده بود به سرش که1کار جدی تر کنه. به اطراف نگاه کرد، شاخه کلفتی رو که خیلی پایین تر از لونهشون بود در نظر گرفت، اطراف شاخه رو بررسی کرد تا ببینه می تونه بعد از افتادن با کمک پا هاش دوباره شاخه به شاخه بالا بیاد و به لونه برگرده یا نه، و وقتی مطمئن شد که راه برگشتش بسته نیست روی لبه شاخه ایستاد، شاخه پایینی رو نشون کرد و پرید. بال هاش تکون خوردن ولی نه اونقدر که به کارش بیاد. تکبال سقوط کرد و به ضرب روی شاخه پایینی فرود اومد و1دفعه حس کرد سوزشی وحشتناک توی تمام تنش پیچید. از جا پرید. درد غیر قابل تحمل بود. نگاه کرد. درست روی1شاخک کوچیک که از بالا دیده نمی شد فرود اومده و شاخک بدجوری زیر بال چپش فرو رفته بود. نمی شد اونجا توی اون وضعیت بمونه. تکونی به خودش داد و از شاخک خلاص شد. از شدت درد نفسش بند اومد. جیر جیر دردناکش بدون کنترلش بلند شد. چند لحظه همونجا نشست. زخمی شده بود. سوزش زخمش بهش می گفت اوضاع خوب نیست. تکبال وقت ترسیدن نداشت. خواست بلند شه ولی درد مجبورش کرد همونجا بی افته. اینطوری نمی شد. باید پیش از برگشتن کبوتر مادر به لونه بر می گشت. ترجیح می داد100تا زخم دیگه هم برداره ولی کبوتر مادر نفهمه که چی شده. پس نفس عمیقی کشید و1دفعه از جا پرید و روی پا هاش ایستاد. از شدت درد و ناکامی با تمام زور صداش جیر جیر کرد ولی…
-وای این چیه؟! چرا1دفعه شب شد؟!
در1لحظه همه جا تاریک شد. ولی این شب نبود.
-شب که حرکت نمی کنه. این… این داره بالای سرم حرکت می کنه! این که شب نیست! این…وااای! مادر!
تکبال با نگاهی که هیچی جز وحشت درش نبود به سیاهی متحرکی که تمام آسمون بالای سرش رو پر کرده بود خیره موند. بال هایی سیاه و خیلی بزرگ، که به آرومی باز و بسته می شدن و مسیر پروازشون درست به طرف تکبال بود. تکبال خواست بپره بالا و فرار کنه ولی لغزید و به شاخکی که زخمیش کرده بود آویزون شد. حالا تمام قدرت باقی موندهش رو جمع کرده بود توی پنجه های کوچیکش و به شاخه چسبیده بود و بی اراده جیر جیر می کرد.
-مادر!بالاپر! مادر!
دنیا تیره و تار شد. دیگه امیدی نبود. همینجا تموم می شد. این هرچی بود پایان تکبال بود. تکبال با این فکر، جیغی کشید و چشم هاش رو بست. در لحظه آخر تماس2تا منقار بلند رو در2طرف بال هاش حس کرد و مطمئن شد که مرده ولی…
-عجب!ببینم تو مردی؟! امکان نداره! آخه من که زیاد فشارت ندادم. چطور ممکنه تو مرده باشی!
تکبال حس کرد پنجه هاش دیگه شاخک رو فشار نمیدن و دیگه آویزون هم نیست. با این باور که از مردن بالاتر دیگه نیست و آخرش همه چیز تموم میشه چشم باز کرد.
-وای مادر!
-هان! چی؟ مادرت رو می خوایی؟ ببین من نمی دونم مادرت کو. زخمی هم که شدی. ولی من خیلی یواش گرفتمت! نمیشه زخمیت کرده باشم! ببینم تو واسه چی سر و ته به شاخه چسبیده بودی؟ مگه زده بود به سرت؟ می دونی اگر می افتادی چی میشد؟ خوب ولش کن. پاشو ببینم چی شدی. پاشو.
تکبال حس کرد2تا پنجه قوی شونه هاش رو گرفتن و لحظه ای بعد حس کرد به1دسته پر تکیه زد. برای اولین بار بعد از اون توفان بی مهار ترس چشم هاش رو کامل باز کرد و درست و حسابی دید. موجودی تیره و بزرگ، بسیار بزرگ تر از بالاپر و مادرش و هر پرنده ای که تا به حال دیده بود روی شاخه کلفت لم داده و تکبال رو به گوشه یکی از بال هاش که از بس بزرگ بود اون طرفش دیده نمیشد تکیه زده بود. تکبال با وحشت و حیرت نگاهش کرد.
-خوب که چی؟ مگه تا حالا پر و بال ندیدی؟
-معذرت می خوام ولی… آخه…
-معذرت می خوایی؟ واسه چی؟ تو چه با مزه ای! اصلا بگو ببینم تو چی هستی؟
-من کبوترم. یعنی جوجه کبوترم.
-خوب جوجه کبوتر! اسمت چیه؟
-تکبال.
موجود بزرگ مکثی کرد و آروم و شمرده به زمزمه گفت:
-هوم!تکبال!
-تکبال که نمی دونست آخرش چی میشه فقط تماشا می کرد.
-مگه پرنده به این بزرگی هم میشه؟! این چقدر بزرگه!
-صدای پرنده بزرگ از جا پروندش.
-خوب تکبال! تو وسط زمین و آسمون داشتی چیکار می کردی؟
-من داشتم، من داشتم می افتادم.
-این رو که خودم دیدم. واسه چی داشتی می افتادی؟ اولا توی همچین روزی جوجه ها باید توی لونه باشن. مگه نمی بینی هوا چجوریه؟ دوما تو بزرگ تر از اونی که بی افتی. چرا نپریدی؟ می دونستی با این مسخره بازی که داشتی در می آوردی اگر هم سقوط نمی کردی می شد راحت خوردت؟ مگه یاد نگرفتی اینطور وقت ها باید پرواز کنی در بری؟
-من، نه.
-نه؟ مسخرهم می کنی فسقلی پر رو؟
-نه. من، معذرت می خوام.
-اه کلافهم کردی از بس تو معذرت می خوایی. معذرت نخواه فقط بگو اونجا چه غلطی داشتی می کردی.
-من نمی تونم بپرم.
-واسه چی؟ بلد نیستی؟
-بال های من پروازی نیستن. حرکت ندارن. پرواز نمی کنن. من نمی تونم هیچ وقت بپرم. اومده بودم تا…تا…من داشتم سعی می کردم حرکتشون بدم ولی افتادم روی شاخه و بعدش…
پرنده بزرگ آروم ادامه داد:
-بعدش که من رسیدم و خواستی در بری بال هات به دردت نخوردن و آویزون شدی.
تکبال سکوت کرد. پرنده لحظه ای بهش خیره موند. هیچی نمی گفت فقط نگاه می کرد. سکوت چند لحظه طول کشید. ولی بلاخره تموم شد.
-تو زخمی شدی بذار ببینم.
تکبال حس کرد هر مقاومتی در برابر اون غول بی شاخ و دم بی فایده هست. نگاه پرنده بزرگ هم در لحظه ای که تکبال خودش رو عقب کشید همین رو بهش گفت. پس تسلیم و بی حس از ترس، توی دست های پرنده بزرگ باقی موند و اجازه داد اون ناشناس ترسناک زیر پر های سیاهش نگهش داره و بال دردناکش رو بزنه بالا و زخمش رو با گوشه پر پاک کنه و با شیره ای که بعد از نوک زدن به تنه سرو ازش بیرون زد روی زخمش مرهم بذاره. درد شدید بود ولی تکبال جرات ناله کردن نداشت. وقتی پرنده بزرگ خون زیر بالش رو دید تکبال در1لحظه دید که چشم هاش برق وحشتناکی زد. چنان وحشتناک که احساس کرد از نگاهش آتیش زد بیرون. تکبال تجربه نداشت ولی چنان واضح بود که حتی اون هم فهمید این برق اتش و اشتیاق بی حد1شکارچی به خون و کشتاره. دیدن خون انگار1لحظه اون موجود ناشناس رو وحشی کرد ولی فقط1لحظه خیلی کوتاه و گذرا طول کشید. زود تموم شد. وقتی کار زخم بندی به آخر رسید تکبال از ترس و از درد بی صدا می لرزید.
-تموم شد فسقلی. درد داشت ولی خوب چه انتظاری داشتی؟ درمون که بدون درد نمیشه. این رو هیچ وقت فراموش نکن. بسه دیگه ازم نترس. تو خیلی خوردنی هستی ولی درضمن خیلی هم قشنگی. حیفه ترکیب پر هات رو با پاره کردنت به هم بریزم. از این گذشته من الان سیرم. و باز هم از این گذشته از خوردنت خوشم نمیاد. می دونی فسقلی؟ من تا حالا اینطوری شکار نکردم. از پاره کردن موجودی که با بال های آویزون روی شاخه گیر کرده هیچ خوشم نمیاد. اگر در حال در رفتن می گرفتمت یا اگر اینقدر شل و ول نبودی شاید…ولی نترس گفتم که من الان سیرم. خوب دیگه ول کن. بگو ببینم لونهت کجاست؟
تکبال سکوت کرده بود. دلش نمی خواست لونهش رو به این جونور ترسناک که بیخیال و راحت داشت واسهش توضیح می داد از تیکه پاره کردن پرنده های کوچیک تر در حالی که توی پنجه هاش پرپر می زنن خیلی لذت می بره نشون بده. لونه تکبال جای زندگی خونوادهش بود. بالاپر، مادرش، نه. تکبال نمی گفت. نباید می گفت. غول انگار فکرش رو خوند.
-هاهاها!کوچولوی احمق! از چی می ترسی؟ مگه تو قانون آسمون رو نمی دونی؟ توی لونه حریم امنه. من به این قانون احترام می ذارم و تا به حال نشده هیچ پرنده ای رو داخل لونهش شکار کنم. زود باش بگو ببینم لونهت کجاست بچه؟ می خوام ببرمت توی لونهت.
و وقتی سکوت تکبال رو دید فکری کرد و گفت:
-خوب خوب باشه. شاید ترجیح میدی اونقدر همینجا بیرون لونه بمونی که من دیگه سیر نباشم. اون زمان دیگه چه شل و ول باشی چه نباشی زیاد تفاوتی نداره.
تکبال بی اختیار گریهش گرفت. ترسش دیگه خارج از تحملش بود. بغضش ترکید و در حالی که به شدت می لرزید زد زیر گریه. ناشناس لحظه ای تماشاش کرد و بعد خندید و با لحن آروم بهش گفت:
-خوب البته من حالا حالا ها سیرم. بسه دیگه حالا من1حرفی زدم. بَه تماشا کن چه گریه ای می کنه! اینطوری می خواستی قهرمان بشی اون هم بدون پرواز؟ بس کن دیگه تمومش کن.
ناشناس تکبال رو که از شدت لرزش کم مونده بود از روی شاخه بی افته پایین بغل کرد و تکبال1دفعه حس کرد بین1عالمه پر گم شد. این موجود عجیب چقدر پر داشت. انگار هرچی فشار می آورد به سینهش نمی رسید و تمامش پر بود. چه کیفی داشت. به نرمی پر های مادرش نبود ولی… تکبال حس کرد از این زبری به خصوص اینهمه پر خوشش میاد. حس خوشآیندی بود اما…در کسری از ثانیه فهمید که نمی تونه درست نفس بکشه. خواست سرش رو از بین پر ها بیرون بیاره ولی اولا پر ها اینقدر زیاد بودن که تمام جسم تکبال وسطشون فرو رفته بود دوما پنجه های غول محکم بین پر ها فشارش می دادن پایین. تکبال حس کرد نفسش داره بند میاد. لحظه ای خیلی کوتاه دست و پا زد ولی خیلی زود خسته شد. جنگ با قدرتی که1000برابر قوی تر از خودش بود امکان نداشت. سر گیجه ای غریب بهش غلبه کرد. تکبال از تلاش دست برداشت. چه حس خوبی! این پر ها که وسطشون فرو رفته بود عطر عجیبی داشتن. ناشناس، گنگ، شیرین. سرما کم کم رفت. گرم شد. آروم شد. غول هنوز بین پر های روی سینهش نگهش داشته بود و تکبال می تونست ضربان تند و محکم قلبش رو بشنوه. احساس کرد دچار حالتی مثل گیجی قبل از خواب شده. صدای غول رو با لحنی خیلی ملایم از بغل گوشش ولی با طنینی دور دست شنید.
-چیزی نیست فسقلی. اینجا امنه. آروم بگیر طوریت نمیشه. دست از تقلا کردن بردار و نفس های آروم و کوتاه بزن. الان حالت جا میاد. ولی قبل از اینکه بخوابی بهم بگو لونهت کجاست. من که نمی تونم همینطوری اینجا بمونم. زود باش فسقلی بهم بگو. فقط1کوچولو اشاره کنی من می فهمم. هان؟ کجا؟ بگو ببینم!
و تکبال حس می کرد دلش می خواد تا ابد بین اون انبوه پر باقی بمونه و بخابه. صدا تشویقش می کرد که جای لونه رو بگه. تکبال بی حس به بالا و به طرف لونه اشاره کرد. قهقهه ناشناس رو از دور ها شنید و به نظرش رسید که روی هوا بلند شد. چه احساس عزیزی بود حس پرواز. زیاد طول نکشید که فرود اومدن و تکبال با حس سرمای شدید از خواب بیدار شد. کنار در لونه بیرون از بغل ناشناس از سرما می لرزید.
-لونهت اینجاست فسقلی درسته؟
-بله.
-خوب. ببین! زنده ها چه پرنده باشن و چه نباشن، چه بال هاشون پروازی باشه و چه نباشه، همیشه خوش شانس نیستن. تو هم از این قاعده جدا نیستی. ممکنه دفعه بعد ماجرا اینطوری تموم نشه. پس ایندفعه که دیوونه بازی می کنی خیلی مواظب باش.
پرنده بزرگ بعد از گفتن این حرف ها بال های غول پیکرش رو باز کرد و بلند شد که بره. از حرکت بال هاش چنان بادی ایجاد شد که تکبال نزدیک بود دوباره پرت بشه پایین. پرنده بزرگ در آخرین لحظه گرفتش و در حالی که قهقهه می زد گذاشتش توی لونه و پرید. تکبال در آخرین لحظه داد زد:
-صبر کن!تو کی هستی؟
و پرنده بزرگ لحظه ای متوقف شد، کمی ، خیلی کم، اومد پایین و جواب داد:
-کرکس.
و بعد بدون اینکه اوج بگیره از کنار لونه و از رو به روی تکبال و درست هم سطح نگاهش پرواز کرد و رفت. خیلی جلو تر، آروم اوج گرفت و رفت بالا. تکبال قبل از اینکه کرکس از دیدرسش خارج بشه فریاد کشید:
-متشکرم.
نمی دونست کرکس شنید یا نه. ولی حس کرد که در خط مستقیم پروازش حرکتی خیلی جزئی و انحرافی کرد و این رو گذاشت به حساب جواب. بعد از رفتن کرکس، سکوتی سنگین همه جا رو گرفت. و تکبال تازه اون لحظه به یاد آورد که مادرش همیشه می گفت کرکس ها یکی از خونخوار ترین شکارچی های آسمون هستن. دیدن خون وحشی ترشون می کنه هرچند به اندازه کافی وحشی هستن که ازشون بترسیم. مادر خیلی چیز های دیگه در مورد کرکس ها گفته بود که تکبال یادش نیومد. همین اندازه براش کافی بود. از شدت ترسی که تازه جرات کرده بود آزادش کنه به سر گیجه افتاد و چند لحظه بعد، خودش رو به کنج لونه رسوند و بی حال اونجا ولو شد.
دیدگاه های پیشین: (2)
بنده خدا
سه‌شنبه 11 شهریور 1393 ساعت 23:18
سلام بر پری دریاهای ژرف و ناشناخته که تصور زیباییش هر کسی رو میتونه مصحور خودش بکنه. بعد از دو هفته ای که اومدم یه سری به پندارهای نیک همسفر زدم قبلا گفتم که داستانهات بی نظیره، مثل همیشه
*دلت شاد*
ارادت

پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ایام به کامه؟
من پری نیستم دوست عزیز من فقط پریسام. شما مثبتید که مثبت می بینید و کاش من هم می شد که اینهمه مثبت باشم! بیخیال. نمیشه دیگه. داستان های من فقط نوشته هستن دوست عزیز. اولیش رو که نیمه خوندید. کاش این یکی رو تا آخر بخونید. دلم می خواد بدونم وقتی تموم میشه نظر کاملتون چیه.
ممنونم از حضور شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 13 شهریور 1393 ساعت 07:54
سلام. خیلی این قسمت دلهره آور بود. البته عالی توصیف صحنه ها هم خیلی خوب بود.
کاش جای کرکس یه عقاب در این قسمت حضور می داشت.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
بله عقاب بهتره ولی عقاب رو واسه جا های بهتر داستان لازم دارم. اینجا جز کرکس هیچی نمی شد بذارم. اگر عمری باقی بود و خدا خواست باهام موافق میشید که این موجود فقط می شد کرکس باشه و نه چیز دیگه.
ایام به کام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *