خدایا!

***

آنچنان خاموشم،
که سکوت، فریاد می کشد.

آنچنان فراموشم،
که فراموشی هم مرا خاطرش نیست.

آنچنان سردم،
که دوزخ را به جمود، می خوانم.

آنچنان تاریکم،
که شب از تقدیرم در حجاب می شود.

ای افسانه ی عدلت حک شده در دیدگان بی نگاهم!،
پس کی پایان این کابوس یخ زده را رسم می کنی!؟

***
دیدگاه های پیشین: (3)
علی
پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 ساعت 09:38
سلام پریساخانم وبلاگ جالبی داری وقت داشتی به کلبه من هم سربزن ودرمورداشکالات وبلاگم بنویس زودبیا منتظرتم مرسی بااای
عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــی
http://ploton.blogsky.com
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم. بهم لطف دارید.
حتما میام. چرا اشکال؟ وب هر کسی به سلیقه خودشه و شمایید که باید توش راحت باشید. من فضا هایی رو که بهشون سر می زنم همون طور که هستن دوست دارم.
ایام به کام.
آزاد
پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 ساعت 11:26
دستانم زیر بار نوشتن نمی روند
همین که سد چشمانم نشکند کافیست .

سلام
زیبا سرودید
سپاسگزارم .

پاسخ:
و آنگاه که ترک بر می دارد حصار تاریک شب گریه های من،
می ترسم که اگر بشکند این حصار، جهانی را با خود به ناکجا ببرد ناله های خیس و ناتمام من.
***
سلام دوست من.
ممنونم که هستید.
ایام به کام.
حسین آگاهی
پنج‌شنبه 23 مرداد 1393 ساعت 21:24
سلام. تازگی ها خیلی عالی تر از قبل می نویسید و البته سوزناک و دردآلود متأسفانه. امیدوارم اتفاق بدی براتون نیفتاده باشه.
اگه تونستید به منم سری بزنید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام همراه دیرین.
اتفاق ها زندگی ما رو می سازند. این ها مناظر جاده عمر هستن. مگه میشه پیش نیان؟ باید تماشا کرد و به خاطر سپرد و درس گرفت.
به شما سر می زنم ولی فضای اونجا نمی دونم چطوری شده که من هر بار می خوام کامنت بدم جازم هنگ می کنه و درضمن نمی تونم2تا آهنگی که روی هم می خونن رو بی صدا کنم. هنوز راهش رو یاد نگرفتم. امیدوارم هرچه زود تر یاد بگیرم.
سر بلند باشید!.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *