نگاه کن

***

نگاه کن!،
آن دورها، بر فراز بلندترین بلندای پست،

در ترسیم آخرین صحنه ی نبرد سرخ شب و روز،
آنجا که واقعیترین تصویرها هم در حاله ای از خیال، در چشم ها می نشینند،

حضور ناپدید آن شب چندین ساله را ببین،
که چگونه با بودنش،

چنین آشکار، به برهان عدل، دشنام می دهد!،
می بینی!؟

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
آرشید
سه‌شنبه 14 مرداد 1393 ساعت 07:25
مرا بشنو …
شاید من …
پژواک ترنمی دلنشین …
جاری شده بر لبهای معشوقه ی انسانی غار نشین
قرنها پیش از تولد تاریخ باشم .

سلام و سپاس از این سروده ی زیبا .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
در میان سیاهی این سکوت کوه فام، می جویم روشنای لبخندی را، حتی اگر سرابی بیش نباشد. سرابی از دل قصه های پیشین.
***
سلام دوست من.
ممنونم از حضور شما و از لطف شما.
ایام به کام.
حسین آگاهی
جمعه 17 مرداد 1393 ساعت 12:40
سلام. این روز ها همه برهان عدل را زیر سؤال می برند.
دنیای عجیبی است.
مثل این که عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
کاش می شد عالمی نو ساخت و آدمی نو! اگر چنین می شد، چه بسا که من، معصومیت از کف رفته ام را باز می یافتم.
و تنها خدا می داند که امشب چقدر خواهان این باز یافتنم.
ایام به کام.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *