تا پایانِ من

***

و ای خاطره ی مانده در قاب سیاه غیبت!،

از میان قاب کوچکت ببین،
شب ، برای همدردی آمده است.

و می مانَد این همزاد عزیز،
تا پایان من.

تا مبادا با تیرگی جای خالیت،
در روشنای سحر، تنها بمانم.

و ای خاطره ی مانده در قاب سیاه غیبت!،

از میان قاب کوچکت ببین،
شب ، برای همدردی آمده است.

لباس سیاهش را می بینی؟
کمی روشن تر است از رفتن تو!.

*******
دیدگاه های پیشین: (2)
حسین آگاهی
چهارشنبه 1 مرداد 1393 ساعت 23:23
سلام. یاد یک رباعی از ابوسعید ابو الخیر افتادم با این متن:
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند,
گرد در و بام دوست پرواز کنند.
هر جا که دری بود به شب بربندند,
الا در عاشقان که شب باز کنند …
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
از ابو الخیر چیز های قشنگی شنیدم. خوش به حال ابو الخیر ها! به نظرم جهان اون ها از مال من خیلی قشنگ تر بود. بهشون خوش می گذشت. خوش به حالشون!
ایام به کام.
آرشید
پنج‌شنبه 2 مرداد 1393 ساعت 10:12
سالهاست قلبم …
در سینه غایب است
و او به جایش نبض حضور می زند …
خود را از یاد برده ام …
محضر خاطره را …
دیگر نیازی به مراد و استاد نیست .
مکتب حافظه ی سحر را …
قرنهاست که به حراج عشق گذاشته اند .

سپاس فراوان برای این اثر نفیس .
http://sheed.blog.ir
پاسخ:
در شبانگاهی تاریک از حضور خزان، آن زمان که هنوز دلی داشتم شاید اندکی شفاف، در میان تیرگی محو میان خواب و بیداری، می شنیدم که سحر، در حصار تاریک سیاهی، آوایی غریب داشت!
و انسان در خواب بود.
و من نیز به خواب رفتم به این تصور باطل که لالایی می شنوم.
چشم که گشودم،
تاریکی جهان انسان، دیگر سحرگاه نداشت!.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *