بیا سفر کنیم

***

بیا سفر کنیم.

این جا سیاه است، مثل روزگار ما،
بیا سفر کنیم.

در آن سوی مه، به سرزمین ناکجا،
پشت دیوار زمان،

در فراسوی سکوتی ابدی،
در پس خواب شب آلود جهان،

شاید، جایی باشد،
برای پرهای خسته و دل های شکسته.

بیا سفر کنیم،
از این دوزخ سرد، تا عدم، تا هیچ،

بیا نباشیم، در این نگارستان کاغذین بهار،
بیا نمانیم، در سایه ی این شام داغدار،

بیا سفر کنیم،
آنقدر دور که دیگر هیچ کدام از این دیدگان خوابزده، کابوسمان را نبینند.

آشنای غربتزده ی من!،
کاش می دانستی چقدر خسته ام!،

کاش می دانستی!.

اینجا، به ژرفای سکوت و سکون،
من هستم و ترس و تاریکی،

در گذار بی توقف زمان،
مثل آن عروسک شکسته ام.

خاطرت هست؟

همان عروسک شکسته ای که سال ها و سال ها،
قطره های اشک های کودکانه ام را با آستین پیراهن کهنه اش پاک می کرد.

همان مونس عزیز، که ساکت و صبور،
تمام خشم ناشناس و بی نهایت مرا شنید و شکافت و شکست.

حالا کجاست، همدم ساکت و صبور من؟
کاش می دانستم!.

آه! چه دلتنگم برای آستین های کهنه اش!،
چه دلتنگم!.

چقدر راه است، از اینجا تا کودکی به شب نشسته ام!؟
کجاست، خانه ی مونس شکسته ام!؟

خدایا!،
خدایا! چه تعبیر می کنی، این فریادهای خیس و خاموش را؟

بگو،
تنها بگو که می شنوی.

بگو تا بدانم می شنود کسی جز من،

خدایا!
خدایا! کجاست راه عدم؟

خدایا!،
خدایا! ای ناخدای سیاه سرنوشت من!،

پس کو!؟
کو آن حضور مهربان و لایتناهیت!؟

به چه امید بسته ام!؟
کسی نیست، خدایی نیست، فریادرسی نیست!.

چه سرد است اینجا!،
به سان دل من،

خانه ی درد است اینجا.

چقدر خواهان سفرم!.

بیا سفر کنیم،
از اینجا تا آن سوی غربت.

اینجا آشنا نیست!.

بیا سفر کنیم،
از اینجا تا ورای ظلمت.

اینجا جای ما نیست!.

چه دلتنگم از این شهر!،
چه دلگیرم از این خاک!،

چه سرشارم از فریاد!،
چه بیمارم از بیداد!.

بیا سفر کنیم، برای همیشه،
از اینجا تا فراسوی همیشه.

تا تیرگی خوابگاه نور،
تا به ویرانگه آن کوه غرور،

تادور،
تا دورتر از دور.

بیا سفر کنیم، همراه محال من!،
بیا سفر کنیم.

*******
دیدگاه های پیشین: (10)
من
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 08:47
زیبا بود
http://1-man.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
ممنونم.
ایام به کام.
آرشید
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 09:35
بیراه می گفتی …
که بیراهه به جایی نمیرسد !
من رفته ام …
تا انتهای راههای گمشده در جغرافیای مه …
با ته مانده ی ریشه هایی سوخته در خاک …

اما کابوس بود !
بیدار شدن از این خواب
که خاکستر سپرده بر دست باد …
هرگز درخت نخواهد شد .

سلام و سپاس
بسیار زیبا و تاثیر گذار .
http://sarvina.blogsky.com/
پاسخ:
کجاست انتهای بی راهه های من؟
کی می رسد ز ره این انتهای من؟
در خود تمام گشتم و تکرار تیرگی،
ای کاش سراب بود، همه ی ضجه های من!
سلام.
ممنونم از لطف و از حضور ارزشمند شما.
ایام به کام.
نادم
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 09:59
گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش


قبله‌ای دارند و ما ” زیبا نگار “خویش را



گر مراد ” خویش ” خواهی ترک وصل ما بگوی


ور مرا خواهی رها کن ” اختیار خویش ” را



دوستان گویند ” سعدی ” دل چرا دادی به عشق

تا میان خلق گم کردی ” وقار خویش “را



ما صلاح خویشتن در بی‌نوایی دیده‌ایم


هر کسی گو ” مصلحت ” بینند کار خویش را‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍
http://aziiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiizam.blogsky.com
پاسخ:
در فراسوی من انگار کسی می خواند،
تا کجا باید از این شام سیه درد زدود؟؟
ای بسا لحظه که چون شمع درخشید و گذشت،
ای بسا صبح که خوابی گذرا بیش نبود،
ایام به کام.
معمار
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 13:53
این تلخی نوشته با روح با ایمان شما در تضاده…از دید خداوند شاید شمایی که نابینا هستی از کسی که بینا هست توانا تر در پیدا کردنش باشه … و موثر تر در بیدار کردن انسانهایی که با چشمان باز می خوابند و با چشمان بسته راه می روند.

پاسخ:
کی گفته من با ایمانم؟ اصلا کی به حضرت پروردگار اجازه داده که از من، از من که صاحب احساس و دل و روح هستم عبرت بسازه واسه دیگران و واسه شما ها؟ دیگه به من یکی از این چیز ها نفرمایید که اصلا موافقش نیستم. ممنون.
مستانه
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 14:47
سلام. کی بینا و نابینا رو برای ما نامگذاری و تعریف کرده؟ ما چند وفت قبل و پیش از آشنایی با شما، بحث مفصلی راجع به این موضوع داشتیم. قرآن، برای زنده و مرده یا نور و ظلمت هم تعریفی متفاوت از چیزی که تصور ما هست، داره. اگه براتون جالب بود، یه نگاهی بندازید!
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
سلام مستانه عزیز.
زمانی من زیاد با قرآن می پریدم. تفاوت تعاریفش. بله هست. چیزی که من می دونم البته نه از قرآن بلکه از زندگی واقعی و تجربی، اینه که من نمی بینم. بعضی ها به این میگن نابینا، بعضی میگن روشندل، بعضی ها هم که خیلی زیادی لطف دارن میگن بصیردل. آه که چقدر متنفرم از این مدل الطاف. من نمی بینم. دل بینا و راه نور و نجات رو بیخیال.
[من، پریسا، نمی بینم.]
چشم های سرم. این2تا چشمی که خدا به همه و حتی به من داده و اگر تعریف از خود نباشه اطرافیانم میگن مال من خیلی هم قشنگه نمی تونن ببینن.
باقی بحث ها و فلسفه ها برای من هیچ فایده ای ندارن. دنیایی دلیل و کلام هم برای من بینایی نمیشن. پس بیخیالش. از شما ممنونم. به نظرات و بینش شما هم احترام می ذارم. ولی معذرت می خوام از این که ترجیح میدم واردش نشم و بیشتر از این باقی سال های عمرم رو صرف فریب دادن خودم نکنم.
باز هم ممنونم. معذرت می خوام اگر در این اولین صحبت میزبان بدی بودم ولی دیگه از تظاهر های کلیشه ای خسته شدم و ترجیح میدم خودم باشم. دسته کم اینجا، توی وبلاگ خودم.
ایام به کام.
یکی
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 15:29
منم موافقم. خودت باش. تازه شدی اونی که همیشه گفتم باشی. باهاتم موافقم. حقش نیست تو عبرت بقیه باشی. حقش نیست هیچ کسی عبرت بقیه باشه مگه اینکه طرف خودش انتخاب کنه. بنظر من کسی از ما حق نداره در این مورد باهات وارد بحث بشه چون ما اینطرف خطیم و هرچی زور بزنیم حرص و دردتو مث خودت نمیفهمیم. پس گفتن هر حرفی بنظرم باطله و بنظرم اگه من بخوام باهات بحث کنم یعنی خیلی بیشتر از خیلی خودخواهم. شاید اگه منم مث تو نمیدیدم این حقو داشتم ولی بازم نه خیلی زیاد چون دید تو بدنیا و چشم و زندگی بازم با مال من فرق داشت ولی حداقل من مث تو بودم نه اینکه از جای گرم با چشم نوشتتو بخونم و هرچی تو نمیبینیرو ببینم و حالشو ببرم و از سر سیری بیام اینجا باهات بحث ایمان و صبر و بینش و کتاب خدا کنم. ببین این هیچ خوب نیست ولی تو حق داری. چیکار میشه کرد درست نمیشه دیگه. ولی تو حق داری. بحثی هم با کسی ندارم جز با خودت. فقط میتونم به احترام خشمت سکوت کنم و بیخودی با تلاش برای انصراف و تغییر نظرت بیشتر آزارت ندم و عصبانیترت نکنم. ولش کن. هی نوشت هات چه قشنگن. خیلی خوشم میاد از پستای جدیدت. خوب میکنی. همینطوری ادامه بده خیلی دوست دارم. هی راستی جدی دیگه داستان نمینویسی؟ فرشته ای آدمبرفیی قطاری پروانه ای, بنویس هرچی بنظرت میاد بنویس بذار اینجا. من یکی همرو میخونم و هرجا خوشم نیاد دادم درمیاد. میدونی که. فعلا بایبای.

پاسخ:
بَه سلاااآاااآاااآاااآاااآاااااام جناب یکی.
باید تصمیم بگیرم هر چند وقت1بار سکوت کنم یا مدلی که شما بدت میاد اینجا اجرا کنم تا داد شما دربیاد. آخه دلم تنگ میشه. زمان هایی که ناراضی هستید بیشتر اعلام حضورتون رو می بینم.
دلم تنگ میشه واسه کامنت های شما. جدی میگم. معلومه کجایید؟
میگم جناب یکی!

هرچی می گردم معادلش رو پیدا نمی کنم. پس همون معادل های کوچیک قدیمی.
ممنونم ازتون خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد. نه واسه اینکه ازم طرفداری کردید. واسه اینکه من رو می فهمید. نمی تونم توصیف کنم که این کامنت شما چقدر برام ارزش داشت و داره. حالا خیلی بهترم. واقعا میگم. ممنونم جناب یکی. دوست ناشناس و عزیز و خیلی عزیز من.
درسته نمیشه درستش کرد. پس بیخیالش.
داستان، نه تورو خدا فعلا نه ایدهش هست و نه توانش. شاید بعدا.
بیشتر ببینمتون جناب یکی. شما جزو عزیز های عزیز اینجا هستید برای من.
ایام به کام.
مستانه
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 15:39
هرجور دوست داری، نمیخام اذیتت کنم. فقط اینو بدون همه ی ما به راحتی میتونیم بهانه هایی برای شاد نبودن پیدا کنیم. همون جوری که اگر دقت کنی، اطرافت زیاد می بینی، تقریباً همه ی آدم ها ناراضی و شاکی ان و از زندگی لذت نمی برن. همه دلایلی دارن که هیچ کدوم هم غیرمنطقی به نظر نمیرسه: یکی شرایط مالی خیلی بدی داره، یکی از نعمت پدر و مادر محرومه، دیگری درگیری بیماری سخت خودش یا عزیزانشه، یکی هم ما فکر می کنیم خیلی برخورداره ولی جهل و نادونی بزرگترین مشکله!! خلاصه خدا کنه این بهانه ها باعث منفی گرایی و ندیدن داشته هامون نشه تا از فرصت محدودی که داریم بتونیم استفاده کنیم. به هرحال از آشناییت خیلی خوشحال شدم.
http://nejaat.blogsky.com
پاسخ:
بله هر کسی1دردی داره، همه مشکل دارن، باید شاکر باشیم، باید شاد باشیم،

باورت نمیشه تمام این ها و1عالمه دیگه از این هارو هر روز به چند10نفر دیگه دارم میگم. تمامش رو بلدم. ممنونم. واقعا میگم. من ناشاد نیستم. دارم زندگیم رو می کنم مثل همه. هر از چندی1نق هم می زنم. جایی هم از اینجا بهتر پیدا نکردم که بزنم.
باز هم ممنونم.
ایام به کام.
معمار
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 18:46
هر چه خواستم کلماتم رنگی از کلمه عبرت نگیره اما مثه اینکه نشد!

نمی خوام تصور کنید دارم با کلمات بازی می کنم یا داریم الکی دلخوشی ها رو برای هم فریبانه رنگ می کنیم. پس دقت کن. کلمه به کلمه . که چی میگم. باشه؟

آیا هر چیزی که باعث بیداری دیگران بشه لزومن عبرت است؟

آیا پیامبران همه عبرتن؟

اینکه پذیرفتی نابینا هستی و یه چیزی از بقیه کم داری خیلی بهتر از افرادیست که توانایی های نداشته خود را به رخ دیگران می کشن.

من نمیگم نابینا بودن خوبه و حاضرم لحظه ای جای تو باشم. اما ما در دستگاه خلقت خداوند محصوریم و باید با جبرهاش کنار بیایم .

مثلا من یک انسان کچل هستم و این نقص در ازدواج من مطمئنا تاثیر گذار بود و اوایل شاید نالان بودم اما الان میبینم اونایی که منو بخاطر موهایم می خواستن الان در زندگی ناموفق خود به خاطر چیزهایی بی ارزش دارن جدا میشن.

شما دو راه دارید :
1. با خدا باشید و این دنیا رو که نمی بینید با آن دنیا معاوضه کنید

2.بی خدا باشید و با خود بگویید ازین دنیا چه خیری دیدیم تا برسه به اون دنیا.

شما الان باید به من بگید چگونه بتهوون با ناشنوایی موسیقیدان شد و رودکی با نابینایی شاعر شد. این رو جدی گفتم چون من از درکش عاجزم. یعنی سرگذشت این افراد رو دروغ میدونین؟

پاسخ:
نشد؟ معلومه که نمیشه! دقیقا هدف همون عبرته و شما فقط نخواستید بگید. و من چون از اول عمرم از این چیز ها زیاد شنیدم نگفته گرفتم. خوب، این از این.
این تصور رو نمی کنم. ولی تصور می کنم که شما و تمام اون هایی که شبیه شما هر اتفاقی بی افته از خدا و حکمتش دفاع می کنن نمی فهمم واسه چی اینهمه اصرار دارن به بینش بنده های خسته و ضعیف و بی ظرفیتی مثل من ناخنک بزنن و به نام ارشاد و بیداری بیشتر از این که داریم می کشیم حالمون رو جا بیارن.
این هم از این.
هر چیزی که باعث بیداری دیگران بشه، هرچی می خواد باشه، من ترجیح می دادم اون نباشم. عبرت یا هادی یا راهنمای بیدار گر یا هرچی. من دلم می خواست1بنده خدا بودم مثل همه. نه اینطور متفاوت اون هم1همچین تفاوت آزار دهنده ای. من ترجیح می دادم خدای عادل سر حرفش می موند و انسان هارو برابر می آفرید و من رو اسیر جبری که گفته نیست نمی کرد. این هارو به کی بگم؟
این هم از این.
شما، به هیچ عنوان، نمی تونی1لحظه هم جای من باشی. پس لطفا این1قلم رو همینجا منتفی اعلام کنیم.
این هم از این.
کچلی هم اگر راست گفته باشید با کلاه گیس حل میشه. اتفاقا خیلی مدرن هاش و قشنگ هاش هم اومده که من بدون دیدن و فقط با لمسش کلی کیف می کنم. پس تفاوت شما با مال من اصلا قابل مقایسه نیست. حله؟
این هم از این.
من هیچ راهی ندارم. خدای عادل من و شما هیچ راهی به من نداده جز اینکه خفه شم و هیچی نگم و تحمل و فقط تحمل کنم تا جونم بالا بیاد چون اون وقت کفر حساب میشه و اون دنیا به جرم کفر گفتن و اینکه بنده بد و ناشکری بودم گرفتار خشمش میشم و میرم جهنم.
این از این.
من نه بتهونم نه رودکی. من پریسا هستم. دختری در امروز که دلش می خواست مثل همه باشه. بتهون توی تمام دنیای بعد از خودش مشهور شد ولی شرط هرچی بخوایی می بندم که اگر زنده می شد و ازش می پرسیدیم این رو می پسندید یا سلامتیش رو جواب می داد ترجیح می داد1آدم کاملا معمولی و گمنام با1زندگی کاملا عادی بود ولی سلامت بود مثل بقیه.
این هم از این یکی.
به نظرم جواب تمامش رو دادم. ببینید من به اندازه خودم داقون نداشته هام هستم. پس لطفا بیخیالش، باشه؟
راستی، همین الان لینکتون کردم. حالا از وب من1در میانبر هست به خونه اینترنتی شما. از این به بعد بیشتر میام مهمونی. عاشق مهمونی های اینترنتی هستم.
چیه تعجب داره مگه؟ اختلاف نظر جای خودش دوستی جای خودش. شما اومدید به وب من چندینتا نظر دادید و تا زمانی که خودتون بخوایید دوست من هستید. گیریم که به شدت سر بعضی چیز ها ناموافق باشیم. من مدلم اینطوریه.
لطفا در موارد بالا بحث رو تمومش کنیم. واقعا نمی خوام دیگه ادامهش بدم.
ممنونم از توجه شما.
ایام به کام.
معمار
جمعه 20 تیر 1393 ساعت 19:33
باشه. من با کچلیم کناراومدم و اتفاقا سنمو بیشتر نشون میده و برای مرد این خیلیم خوبه.

قبول دارم یه وقتایی خدا خیلی آدم رو کفری میکنه حالا برای من کمتر و برای شما بیشتر.

دیشب سحری تونستم دور از چشم خانومم برم روی بالکن و کمی به خدا گله شکایت کنم گرچه تا اشکم در میاد همه چی معمولی میشه. مشکل خود بغض تو گلوست وقتی بترکه همه چی حله.

با خیلی چیزات دارم حال می کنم اساسی.

1. با همین عدد 1 که به جای یک میذاری و کارتو راحت کردی و به جای دوبار ضربه زدن به کیبورد یکبار زحمت میکشی!

2. پذیرش صدای مخالف… این روزا مملکتمون خیلی به این شعور اجتماعی نیاز داره مثلن ترکیه همه جور آدم با همه نوع اعتقاد دارن اما همه صداهای مخالف شنیده میشد البته این آخری ها که حزب اسلامی روی کار اومد باز مشکلاتی پیش اومد.

راستی میتونم شما رو آبجی یا آبجی بزرگه صدا بزنم؟

پاسخ:
کچلی رو جدی نگیرید. اگر خانم پسندیدن پس دیگه مشکلی نیست. ولی جدی در مورد خیلی ها شنیدم این خیلی هم بهشون میاد و جذبه و قیافه مردانهشون رو بهتر و قشنگ تر می کنه. به خدا راست میگم.
وای از دست این بغض! آره به خدا. تا نترکیده دردسره. وقتی بترکه مثل1زخم نکبت که چرکش خالی میشه یواش یواش سبک و سبک تر میشیم. خدا هم می دونه و شلوغ کاری های من و امثال من رو جدی نمی گیره. اگر می گرفت که می گفت بیا این هم چشم بگیر و دست بردار.
من زیادی تنبلم. بهم میگن اینطوری ننویس توی ذوق می زنه ولی من باز می نویسم.
از سیاست هیچیِ هیچیِ هیچی سرم نمیشه. زیر0هستم. دنبالش هم نمیرم چون سر در نمیارم.
صدای مخالف اگر نباشه پس آگاهی و پیشرفت از کجا میاد؟ آدم ها باید نظر هاشون متفاوت باشه تا آگاهی هاشون زیاد بشه. تفاوت، اختلاف، انتقاد باید باشه. اگر نباشه همه چیز زیاد بی مزه هست.
شما هرچی دلت می خواد صدا کن. روی بالکن به خدا سلامم رو برسون و بهش بگو پریسا خیلی این روز ها شاکیه. نه واسه چشم هاش. شما بگو خودش می دونه.
وای که چقدر من حرف می زنم!
باید دنبال1درمون واسه این بیماری باشم.
شاد باشید و شادکام تا همیشه.
Sepanta
دوشنبه 13 مرداد 1393 ساعت 20:53
بی مو بودن سر خیلیم چیز مهمی نیستا !!! اینو برای این دوستمون “معمار” میگم . از دید خود من که اصلا مهم نیست . به خیلی از آقایون هم که میاد . ولی یکی از دوستان من که این مساله رو داشت رفت مو کاشت . 2 بار رفت این کار رو انجام داد . تقریبا تا 70% وضعیتش بهتر شد .

پاسخ:
خوب، این بستگی به بینش افراد داره. بعضی ها این مدلی می بینن و بعضی ها اون شکلی. امیدوارم ایشون مثبت ببینن چون منفی دیدن چیزی اول از همه خود بیننده رو اذیت می کنه.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *