آدم برفی و پروانه بخش9

سلام به همگی.
داستان آدم برفی و پروانه هم تموم شد. یعنی به نظرم تمومش کردم. کاش خیلی بد تمومش نکرده باشم!. نمی دونم. فقط تموم شد. بریم زمستون رو به بهار وصل کنیم.
***
روز ها انگار1رنگ دیگه شده بودن. همه چیز انگار فرق کرده بود. به نظر می رسید تمام طبیعت در جنبشه. و بود. دقیقا همینطور بود. زمین و آسمون دست به دست هم داده و در تکاپو بودن. تمام طبیعت واسه پیدا کردن بهار دست به یکی کرده بودن.
نسیم رفته و به هر کسی دستش رسیده بود پیغام آدم برفی رو داده بود. حالا خورشید و زمین و جوونه ها و رودخونه ها و همه و همه دنبال بهار بودن تا بهش بگن هرچه سریع تر خودش رو به آدم برفی و پروانه برسونه. نسیم هم می چرخید و می گشت تا شاید موفق بشه. آدم برفی منتظر بود. شب که می شد بعد از دلداری و خواب کردن پروانه و فرستادنش به بهشت رویا های رنگی بهار، در سکوت به آسمون پر ستاره شب خیره می شد و به فرشته های نورانی پوش اون بالا سفارش می کرد هر جا بهار رو دیدن بهش بگن که پروانه چقدر دلتنگشه. آدم برفی خنده هاش رو نگه می داشت واسه زمان های بیداری پروانه تا بلکه شادش کنه. پروانه اما بی خبر از تمام این ها فقط هوایی پرواز بود و دلتنگ بهار. پروانه دلتنگ بهار بود و جز انتظار چیزی نمی فهمید. پروانه نمی دید که فضای داخل شال بی رنگ و رو که1روزی پناه گاه امن و مطمئنش بود، روز به روز بیشتر و بیشتر می شد. پروانه نمی دید که جوونه های اطراف آدم برفی سبز تر از جا های دیگه هستن و نمی شنید که با جوونه های دور تر در مورد این که خودشون شبنم و آب بیشتری بهشون می رسه و چقدر از این موضوع خوشحالن حرف می زدن. پروانه چیزی نمی خواست جز هوای پرواز و چیزی نمی دید جز رویا های خواب و بیدار بهار.
زمان بیخیالیش رو کنار گذاشته و اندیشمند و خاموش تماشا می کرد. نگاه می کرد به جنب و جوش تمام طبیعت که برای دل آدم برفی تلاش می کردن تا بهار رو پیدا کنن. دلی که به هوای دل پروانه می تپید و تمام رویا و آرزوش شده بود خنده پروانه.
چند روز دیگه هم گذشت. حالا دیگه تمام دنیا دنبال بهار بودن. حتی زمان.
و بلاخره پیداش کردن.
-بابا برفی بابا برفی پیداش کردیم بهار رو واسهت پیدا کردیم. من خودم دیدمش. باهاش حرف زدم. گفت تو رو می شناسه و اسم و رسمت رو شنیده. ببین واسهت چی فرستاده.
-ها!نسیم! درست بگو باباجان ببینم چی میگی.
-بهار بابا برفی بهار. بهار رو واسهت پیدا کردیم. همه چیز رو بهش گفتم. واسهت هدیه داد ببین؟
نسیم این ها رو گفته نگفته1بغل بزرگ عطر بهشتی پاشید به آدم برفی و به همه جا. انگار تمام دنیا رو بوی بهشت گرفت. آدم برفی هوای عطرآگین رو نفس کشید و بلند خندید.
-ها باریک اللاه! کارت درسته باباجان. مرحبا!
-کار من تنها نبود بابا برفی. همه کمک کردن. خورشید، زمین، رودخونه، دونه برف های تو، حتی پرنده ها و دیگه کی و کی و کی.
-کار همهتون درسته باباجان. مرحبا به همهتون! زنده باشید! بهاری باشید باباجان!. خوب دیگه بگو. بهار دیگه چی گفت؟
-بهار واسهت سلام رسوند. هم واسه تو هم واسه پروانه. بهار داره میاد بابا برفی. گفت با آخرین سرعتش میاد. امروز فرداست که برسه. جلودار هاش نزدیک اینجان. فردا صبح فرود میان. باید ببینیشون. وای بابا1دسته بزرگ چلچله! انگار مال خود بهشتن بابا… بابا برفی! تو چه!… تو چقدر!…
-ها باباجان! آفرین! دلم رو شاد کردی باباجان. شنیدی پروانه جان؟ شنیدی پرپری کوچولوی عزیز من؟ دیدی باباجان بهت گفتم بهار تو رو یادشه؟ شنیدی؟ بهار داره میاد. بهار توی راه اینجاست باباجان. بهار میاد دیدنت. بخند دیگه باباجان. بخند، شاد باش، بهار نزدیکه باباجان. ببینم پرپری کوچولو تو داری می خندی یا گریه می کنی؟ ها؟ هر2تاشه؟ طوری نیست راحت باش باباجان. ولی نه. بذار باقیش باشه بین خودت و بهار. الان فقط بخند. برای من بخند باباجان. برای دل بابا برفی. ها باریک اللاه! آفرین باباجان مرحبا! ها نسیم! داشتی می گفتی. باز هم بگو باباجان. بگو.
-ولی بابا! تو!…
-ای بابا شاد باش. حیفت نمیاد اینهمه شادی و بوی خوش و هلهله این جوونه ها رو با اما و ولی خرابش می کنی؟ زود باش1چرخی بزن1رقصی کن بذار این جوونه ها1کمی برقصن دلم باز بشه باباجان.
نسیم نگاه نگرانش رو از آدم برفی برداشت و به هوای دل آدم برفی چرخید و رقصید و شروع کرد به پراکنده تر کردن هدیه بهار و قلقلک دادن جوونه های خوشحال.
هیاهویی شاد همه جا رو گرفته بود. نسیم اما مثل لحظه رسیدنش نبود. کمی سرد تر بود. سوز داشت. خیلی سعی می کرد آهش رو بزنه کنار ولی هرچند1بار نگاهی زیر چشمی به آدم برفی می کرد و هم زمان با آه بی صداش جوونه ها از سرمای سوزی که هنوز هوای زمستون داشت به خودشون می لرزیدن.
بلاخره شب رسید. اون شب ستاره ها چه برقی داشتن! انگار تمامشون داشتن راه بهار رو روشن می کردن که اشتباه نره و متوقف نشه. آدم برفی بعد از به خواب رفتن پروانه سرش رو بالا گرفت و به آسمون خیره شد. از ستاره ها با همون لبخند مهربون همیشگیش تشکر کرد و محو تماشای درخشش و چشمک بازی اون ها شد. آدم برفی اون شب تا خود صبح بیدار بود و در سکوت و با زبان نگاه با ستاره ها حرف می زد.
صبح فردا دنیا با صدای1عالمه چلچله از خواب بیدار شد. چه شلوغی کرده بودن این مسافر های کوچولوی بهشت که مهمون زمین شده بودن. چلچله ها بعد از1سلام و احوالپرسی شاد و شلوغ با درخت ها و گل ها و جوونه های نیمه هشیار بلافاصله شروع کردن به تزئین همه جا. بهار داشت می رسید و همه می خواستن همه چیز درست درست باشه. پروانه بی تاب بود که بیاد بیرون و قاتی بقیه بشه ولی سوز عجیبی که هنوز همراه نسیم توی هوا می چرخید بهش این اجازه رو نمی داد.
-بابا برفی! اون بیرون چی می بینی؟ هرچی هست برام بگو. تمامش رو بگو. وای بابا برفی نمی دونی چقدر دلم می خواد زود تر از اینجا آزاد بشم. بابا برفی چرا این روز ها اینجا خیسه؟ تمام پر هام خیس شدن. ولی جای من حسابی باز شده. می تونم اگر بخوام1چرخکی هرچند کوچولو اینجا بزنم. اه! البته اگر اینقدر پر هام خیس نباشن. اون بیرون که بارون نمیاد پس چرا اینجا اینطوریه؟ تو رو خدا1کاریش کن بابا برفی.
-باشه باباجان باشه. الان برات درستش می کنم. اینهمه شلوغ نکن تو هم به موقعش میایی بیرون. صبر کن تا بهار بیاد تو هم آزاد میشی.
-پس آخه کی؟ من می خوام الان که همه مشغول شادی هستن بیام بیرون. آخه چرا نمی تونم؟
-ببین پرپری کوچولو! یادته دفعه آخر که گوش بهم نکردی چی شد؟ حیف نیست وقتی بهار می رسه تو بیمار باشی؟
-وای نه بابا برفی. هیچ دلم نمی خواد.
-خوب پس1کم دیگه صبر کن تا اوضاع بهتر بشه. تو که اینهمه تحمل کردی این یکی2روز هم روی اون روز ها که رفت.
-یعنی این روز ها تموم میشه بابا برفی؟
-آره که تموم میشه باباجان. وقتی من میگم میشه یعنی میشه. دیگه چیزی نمونده باباجان. دیگه آخرشه.
آدم برفی جمله آخر رو با آهی عمیق گفت. پروانه نفهمید.
-به نظرت بهار الان کجاست بابا برفی؟ چقدر دیگه مونده برسه اینجا؟
جواب پروانه بلافاصله رسید. همراه1دسته بزرگ دیگه چلچله که با سر و صدای زیاد رسیدن خبر جدید هم رسید.
-بهار، بهار فردا اینجاست. صبح فردا بهار می رسه اینجا.
صدای هورای بلند و شاد از تمام جهان بلند شد و رفت آسمون و از خورشید گذشت و به ستاره ها رسید و اونقدر رفت تا توی آسمون گم شد و آدم برفی چقدر دلش می خواست می تونست این انعکاس رو دنبال کنه ببینه تا کجا میره و به کجا می رسه. پروانه از شادی بلند گریه می کرد و در همون حال بلند می خندید. جوونه ها با شور و شادی به هم تبریک می گفتن. گل ها دیگه بیدار شده بودن. چلچله ها داشتن درخت ها رو تزئین می کردن و خونه های کوچولوی خودشون رو بین تزئینات درخت ها می ساختن. چندتاشون هم بیکار توی خونه های آماده شدهشون نشسته بودن و مشغول پرورش تخم هایی بودن که تازه گذاشته بودن. تخم هایی که جوجه ها و چلچله های فردا می شدن. هر چیزی مایه شادی و هورا بود. رسیدن دسته های پرنده های شلوغ، تخم گذاشتن1پرنده توی1لونه، بیدار شدن1جوونه خوابیده، خمیازه1درخت و سبز شدن1برگ کوچیک روی1شاخه خشک از خواب. همه چیز مایه شادی و هورای دسته جمعی بود. لحظه ها آهسته آهسته می رفتن و مسافر های بیخیال و نا آگاهشون رو سوار بر مرکب نامرئیشون به طرف فردا می بردن.
اون شب پروانه بی تاب و خسته از بی تابی خودش بیدار بود و1بند می گفت و می گفت. از بهار و از پر های خیسش که باید فردا حتما خشک باشن و از گل ها و از نسیم و از پرواز و از پروانه های دیگه و از همه چیز و همه چیز.
اون شب پروانه از همه چیز می گفت جز از دل آدم برفی.
اون شب آدم برفی ذره ذره صدا و خنده ها و جنب و جوش و نرمی پر ها و ظرافت نفس و گرمای لطیف حضور پروانه رو با تمام وجودش جذب می کرد و تمام سعیش این بود که تمام این ها رو هرچه بیشتر و بیشتر احساس کنه و تمام این احساس رو به یادگاری برداره و نگه داره. با پروانه همراهی می کرد، همراهش می خندید، شاد بود و براش آواز های بهاری می خوند، می خندید، می خندید، می خندید، بی صدا آه می کشید.
اون شب تنها شبی بود که آدم برفی دلش نمی خواست تموم بشه و در عین حال می دونست که باید پایانش رو بخواد به خاطر دل پروانه. پس دعا کرد اون شب سریع تر بره و به صبح برسه.
صبح فردا دنیا طور دیگه ای بود. زمستون دیگه رفته بود. بهار رسیده بود.
-بابا برفی بابا برفی! بیداری؟ بهار اومد.
-آره باباجان. بیدارم پرپری کوچولو. این هم بهار. بهت تبریک میگم باباجان.
پروانه از شادی جیغ کشید و پرید اومد روی شونه های آدم برفی نشست. برای1لحظه هر2سکوت کردن. پروانه صحر زیبایی های بهار بود. آدم برفی سکوت رو شکست و با همون خنده مهربونش گفت:
-خوب، معطل چی هستی باباجان؟ بپر دیگه. نکنه پرواز یادت رفته؟
-نه بابا برفی. من بهار و دنیای بهاری رو می شناختم ولی انگار این خیلی قشنگ تر از تصویریه که ازش داشتم. بهار هم انگار چند برابر همیشه شاده.
-معلومه باباجان. آخه اون هم دلتنگ تو بوده. خوشحاله که منتظرش موندی. این فقط برای خاطر توِ باباجان.
-راست میگی بابا برفی؟
-آره که راست میگم. بابا برفی بهت دروغ نمیگه. مطمئن باش باباجان. حالا دیگه تو…
آدم برفی سکوت کرد. پروانه با همون شادی بی انتهاش ادامه داد:
-خوب بابا برفی. حالا دیگه من باید برم. زمستون تموم شد. ممنونم که مواظبم شدی. هیچ وقت فراموش نمی کنم.
-آره باباجان. دیگه باید بری. مواظب خودت باش باباجان. حسابی مواظب باش باباجان.
-بابا برفی حواست کجاست؟ دیگه بهار شده. خطری نیست که از ترسش مواظب باشم. دیگه زمستون تموم شد.
-آره باباجان. یادم نبود. برو باباجان. برو خوش باش. پرواز و زندگی و بهار خوش بگذره باباجان.
-ممنونم بابا برفی. خداحافظ بابا برفی.
پروانه بوسه ای روی شونه های ضعیف آدم برفی زد، لحظه ای روی دست های چوبیش نشست و پرید. چند بار دورش چرخید و بعد بدون این که به پشت سرش نگاه کنه پرواز کرد و رفت. آدم برفی تماشاش کرد. منتظر نگاه آخرش نبود. می دونست که پروانه به محض پریدن فراموشش می کنه. و پروانه به محض پریدن فراموشش کرد. پروانه رفت و آدم برفی سعی کرد با تمام دلش آخرین تصویرش رو تا جایی که می تونست ببینه توی خاطرش به یادگار حک کنه.
-خداحافظ باباجان. به سلامت پرپری کوچولوی عزیز من. مواظب خودت باش باباجان. بله عزیز، زمستون تموم شده ولی بهار هم مثل زمستون همیشگی نیست باباجان. بعد از بهار تابستونه. هوای خودت و پر هات رو داشته باش باباجان. خوب بپر. خوب زندگی کن. خوشبخت باش باباجان. خداحافظ باباجان. خداحافظ.
آدم برفی همون طور خیره به مسیر پرواز پروانه ای که دیگه نبود باقی موند. قطره های درشت و پشت سر هم از چشم هاش باریدن، راه افتادن و رفتن تا به جوونه های همیشه تشنه زمین آب بدن. نسیم بی صدا اومد و به آدم برفی خیره شد. آدم برفی هیچ وقت این قدر کوچیک و ضعیف نبود. آدم برفی حس می کرد اسفنج توی سینهش چنان داغ شده که داره آبش می کنه. آه بلندی کشید. دیگه لازم نبود به خاطر دل پروانه بخنده. پروانه دیگه نبود. پروانه رفته بود و آدم برفی مونده بود و یادگار هاش. به دست هاش نگاه کرد. دست هایی که پروانه واسه آخرین بار روی اون ها نشسته بود. روی یکی از دست های چوبی آدم برفی1پولک رنگی از بال پروانه جا مونده بود. آدم برفی به پولک خیره شد. قطره ای اشک درشت و شفاف افتاد روی پولک.
-خدا به همراهت باشه باباجان.
صدایی آروم و مهربون، آدم برفی رو نه چندان ولی کمی به خودش آورد.
-نگرانش نباش بابا برفی. طوریش نمیشه. اون حالا خوشبخته. خیلی خوشبخت. همون طور که تو همیشه دلت می خواست.
-ها باباجان! تو کی هستی؟
-من خورشیدم بابا برفی. می خوام کمکت کنم. می خوام از اینجا ببرمت. می تونم کاری کنم که بری به1جای خیلی خوب. اون سرزمین آسمونی که برای دونه برف ها و پروانه عزیزت ازش می خوندی یادته؟ من اونجا رو بلدم. می خوام برسونمت به اونجا. جایی که پر از برف و آدم برفی و پروانه های برفیه. جایی که کولاک و توفان نداره. جایی که زمستونش و بهارش هر2بهشتی و قشنگن. جایی که تو تنها آدم برفی اونجا نیستی ولی همه می شناسنت. تو بابا برفیِ تمام آدم برفی ها و تمام پروانه های اونجا هستی. توی اون بهشت سفید همه منتظرتن و همه دوستت دارن. خورشید اونجا آتیشی نیست. برف ها اونجا آب نمیشن. پروانه هاش از زمستون نمی میرن و با بهار از پیشت نمیرن. اونجا سرزمین رویا های آسمونیه. سرزمین آدم برفی ها و پری های برفی. سرزمین ستاره ها، فرشته های نگهبان آسمون. دلت می خواد بری اونجا؟
-ولی پس،
-موضوع چیه؟ نگران پروانه ای؟
-آره باباجان. نگرانشم. چی به سرش میاد؟
-دلواپسش نباش بابا برفی. اون الان بین گل ها و پروانه ها شاده. اینجا خیلی ها هستن که مواظبش باشن. نسیم و درخت ها و زمین و گل ها و من. پروانه تو اینجا جاش امن و راحته. خاطر جمع باش. حالا دلت می خواد بری به سرزمین آدم برفی ها؟
-آره باباجان. دلم خیلی می خواد. این خاک برای من زیادی سنگینه. دلم سفر می خواد. دیگه نمی خوام اینجا بمونم باباجان. فقط…
-خاطرت جمع باشه بابا برفی. اون طوریش نمیشه. مطمئن باش.
-دلم تنگ میشه واسهش باباجان.
-می دونم بابا برفی. از این خاک همین دلتنگیت رو با خودت می تونی ببری و بس. کاش می تونستم کاری کنم که این یکی رو هم اینجا جا بذاری ولی نمی تونم. دلتنگی مال شما هاست. شمایی که دلی برای تنگ شدن دارید. هر وقت دلت براش تنگ شد به این فکر کن که اون روی زمین در آغوش بهار چقدر خوشبخته. و براش دعا کن که این خوشبختی همیشه پایدار بمونه. خوب دیگه بابا برفی. باید بری. آسمون منتظرته. دیگه روی این خاک خودت رو بیشتر از این اذیت نکن. برو و به اون هایی که دم دروازه سرزمین آسمونی منتظرت هستن ملحق شو.
-بهش بگید همیشه دوستش دارم. بهش بگید از یادم نمیره. جاش برای همیشه گوشه دلم خالیه. این ها رو بهش بگید باباجان. ولی اگر دل نازکش پژمرده میشه بهش نگید. آره، بهش هیچ چی نگید. بهش نگید باباجان.
آدم برفی به یاد پروانه پولک رنگی یادگاریش رو بوسید و نگاهی به زمین رنگارنگ و گل ها و درخت های سرسبز انداخت.
-مواظبش باشید باباجان. پرپری کوچولوی من خیلی ظریفه. هواش رو داشته باشید. مبادا اذیت بشه! سپردمش به شما ها باباجان.
خورشید با تاثر گفت:
-مطمئن باش بابا برفی. مطمئن باش.
-ممنونم باباجان. من آماده ام. بیا از اینجا ببرم باباجان.
خورشید دست های گرمش رو روی سر و شونه های آدم برفی کشید و شروع کرد به نوازشش. چقدر شونه های آدم برفی خسته بود!. آدم برفی هنوز به راه پرواز پروانه خیره مونده بود. چقدر دلش می خواست1بار دیگه ببیندش! پروانه نبود. دل آدم برفی به یاد دیشب و دیروز تنگ شد. پروانه نبود. پروانه رفته بود و آدم برفی رو برای همیشه فراموش کرده بود. اسفنج توی سینه آدم برفی فشرده شد، گرم شد، داغ شد. داغ تر و داغ تر. خورشید بدن خسته و شکسته آدم برفی رو با مهربونی نوازش می کرد. آدم برفی حس کرد داره سبک میشه. سبک و سبک تر. چقدر دلش می خواست پروانه دم رفتنش بود تا باهاش خداحافظی می کرد. پروانه نبود. پروانه برای همیشه رفته بود. اسفنج وسط سینه آدم برفی1دفعه آتیش گرفت، شعله ور شد، سوخت و خاکستر شد. آدم برفی آروم، خیلی آروم، از زمین جدا شد و رفت بالا، بالا تر، بالا تر، باز هم بالا تر. برای آخرین بار نگاهی به زمین کرد شاید پروانه رو1بار دیگه ببینه. ندید. پروانه نبود. چند قطره بارون از آسمون ریخت روی جوونه های غمگین که از دود شعله های اسفنج و غم رفتن بابا برفی پژمرده شده بودن. جوونه ها بارون رو خوردن و حالشون بهتر شد. دود و خاکستر رو هم با همون بارون از تن و جونشون شستن و به آسمون خیره شدن.
شال بی رنگ و رو در کنار کلاه کهنه جا مونده بود. دست های چوبی آدم برفی روی زمین افتاده بودن. روی یکیشون1پولک رنگی بال پروانه برق می زد.
آدم برفی رفت و رفت و از خورشید هم رد شد و بالا تر رفت. در مسیر انعکاس فریاد های شادی که می رفتن و آدم برفی نمی دونست به کجا ختم میشه پیش رفت. از ابر ها گذشت و مثل اون انعکاس های شاد، توی آسمون گم شد.
***
تمام زمین سبز سبز بود. درخت ها از برگ و شکوفه و میوه سرشون خم شده بود. نسیم با گل ها و درخت ها و پرنده ها بازی می کرد. خورشید مهربون و نوازش گر می تابید و می تابید. 1دسته قارچ جنگلی خوش رنگ و شاداب زیر1شال بی رنگ و رو جمع شده و حسابی رشد کرده و مشغول بگو و بخند و شیطنت بودن. بالای بلند ترین شاخه1درخت بلند، توی1کلاه کهنه2تا کبوتر وحشی داشتن به جوجه هاشون غذا می دادن و با شادی آواز می خوندن. پروانه ای از دور دست ها اومد و شروع کرد در اطراف چرخ زدن. انگار دنبال چیزی یا کسی می گشت. خسته شد. به2تا بوته گل قاصدک قشنگ نگاهی کرد و روی یکیشون نشست. بوته ها پر بودن از قاصدک های آماده پرواز. پروانه نگاه کرد و روی یکی از بوته ها1پولک رنگی دید. از اون ها که روی بال های خودش هم بود.
-سلام پروانه کوچولو. دنبال چیزی می گردی؟
-سلام بوته قاصدک. آره. دنبال بابا برفی می گردم. همین طرف ها بود. ولی شما ها یادتون نیست. آخه اون زمان شما ها نبودید. بابا برفی1آدم یخی مهربون بود که… ولش کن شما ها که نبودید. نمی دونید کجا میشه پیداش کنم؟
-نه پروانه کوچولو. ما نمی دونیم. ولی اینجا دنبالش نگرد. برف و یخ اینجا پیدا نمیشه. اون ها توی این فصل اینجا نمی مونن.
-ولی اون همینجا بود. درست جای الان شما ها. بگید ببینم! شما ها از کی اینجایید؟
-راستش ما همینجا روییدیم. درخت های این اطراف خیلی باهامون مهربونن. میگن ما2تا یادگاری های محبتیم. قصه هم زیاد میگن. داستان1آدم برفی مهربون که زمستون رو براشون قشنگ تر می کرد و1پروانه هم توی بغلش بود.
-آره خودشه. خوب حالا اون آدم برفی کجاست؟
قاصدک ها سکوت کردن و پروانه به پولک رنگی روی بوته خیره شد.
-این رو از کجا آوردی؟
-این از وقتی من چشم باز کردم و سبز شدم باهام بود. نمی دونم از کجا اومده ولی چقدر شبیه نقش و نگار های بال های خودته پروانه کوچولو. قشنگه. باهاش قشنگ تر شدم مگه نه؟
پروانه متفکر جواب داد:
-آره قشنگی. تو خیلی قشنگی.
پروانه به اطراف خیره شد. صدایی حواسش رو جمع کرد.
-دنبال کی می گردی پروانه کوچولو؟
-سلام خورشید. دنبال بابا برفی. تو می دونی کجا میشه پیداش کنم؟
-بله من می دونم. ولی تو نمی تونی پیداش کنی. بابا برفی رفت. از روی زمین پرید و رفت به جایی که بهش تعلق داره. اتفاقا سفارشت رو خیلی به همهمون کرد. گفت اگر1زمانی سراغش رو گرفتی بهت بگیم همیشه دوستت داره. گفت برای همیشه دلتنگت می مونه و گفت برای خوشبختی و شادیت دعا می کنه. داستانت رو واسه پری ها و پروانه ها و آدم برفی های سرزمینش میگه و به یادت آواز و لالایی می خونه.
خورشید سکوت کرد. پروانه به آسمون خیره شد. در همین لحظه چند قطره بارون از آسمون بارید، آسمونی که ابر نداشت.
پروانه لحظاتی همونجا نشست، بوته های گل قاصدک رو تماشا کرد، لمس کرد، نوازش کرد، بویید، بعد آهسته بلند شد، اون2تا بوته گل قاصدک رو بوسید، آروم بال هاش رو باز کرد، پرواز کرد و رفت و دور شد.
نسیمی که به باد تند بهاری بیشتر می خورد اومد و بوته های گل قاصدک1عالمه قاصدک های قشنگ رو ریختن توی دامنش. باد قاصدک ها رو جمع کرد و با خودش برد بالا. تا جایی که می تونست رفت بالا و قاصدک ها رو با تمام قدرت پاشید توی آسمون. قاصدک ها رفتن بالا و بالا تر. باد بدون این که منتظر بشه تا فرود اومدن قاصدک ها رو ببینه برگشت، چرخی زد و گذشت و رفت و دور شد.
دور و دور و دور.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (3)
حسین آگاهی
جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 18:19
سلام. زیبا تمومش کردید.
نه زیاد غمگین، نه زیاد شاد.
درست مثل زندگی، که نه همیشه شاده و نه همیشه غمگین.
وقتی آدم برفی می گفت: به پروانه بگید دوستش دارم یاد یک فیلم خاطره انگیز افتادم با نام به او بگویید دوستش دارم.
این جمله رو آخر فیلم در کتابی به نام به او بگویید دوستش دارم زنی که سال هاست فوت کرده برای شوهرش که اسیر جنگی بوده و بعد از هفده سال برگشته نوشته بوده.
نمی دونم چرا تلویزیون با این همه فیلم تکراری که پخش می کنه هنوز به این فیلم زیبا نرسیده.
باز هم ما منتظر داستان های قشنگ شما هستیم.
این که میگم ما منظورم خودم و تمام کسانیه که خاموش میان و بدون گذاشتن نظر این جا رو ترک می کنند.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست من.
ممنونم از محبت شما.
نوشتن سخته دوست عزیز. واسه من شاید. مثل این که زیاد با جنبه نیستم. کاش با ظرفیت تر بشم!.
باز هم ممنونم از حضور با ارزش شما.
ایام به کام.
یکی
جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 19:15
داشتم منفجر میشدم از بس حرفم میومد و نمیزدم. گفتم هیچی نگم ببینم با آخرش چیکار میکنی که دیدم. چرا؟ چرا این کارو چرا میکنی؟ بهار و پرواز و بایبای و و و ببین من همیشه گفتم بازم میگم تو باید حرف بزنی. بیرون داستان. توی واقعیت نه تو قصه هات. اگه هزارتا پایانو هم اینطوری مشکی کنی حالت عوض نمیشه. حرف بزن پریسای آنسویشب. ببین من بیگانهم اگه تو بخش تماس ایمیل و شماره بدم باهام ازش حرف میزنی؟ بخدا من فقط از رو این وبلاگت میشناسمت. نه خودتو میدونم کی و چی هستی نه باقی قهرمانای دوروبرتو. هیچی نمیشه با من ازش حرف بزن. هرچی دلت نمیخواد بگی بهم بگو. گریه کن و بگو فحش بده و بگو جیغ بزن و بگو موهاتو بکش و بگو فقط بگو فقط حرف بزن. دست از سر قهرمانای قصه هات بردار و دیگه آخر داستانهات اذیتشون نکن. بجاش خودتو از این درد عوضی خلاص کن. با من حرف بزن. میزنی؟ هی دلم تنگ شده بود واسه اینجا نوشتن. حالا که اومدم میتونم باز اذیتت کنم. ببین دیگه پاشو گریه هاتو جمع کن. میدونم رو آخر این داستان هم گریه کردی. من از روان و ظرافتای روان چیزی سرم نمیشه و مهربونم نیستم. گریه زاریرو جمع کن پاشو فکر ی داستان دیگه باش. من بدعادت شدم و خوشم نمیاد اینجا خالی باشه. زود ی چیز گیر بیار ازش چیز بنویس. زود باشیا, منتظرما, میام داد و بیداد میکنما, هی درست میشه. یادت میره. یادتم نره بهتر میشی. میشی, شک نکن که میشی. بنویس منتظرم. فعلا بای

پاسخ:
وااااااآاااااااآااااااای خدا ببین کی اینجاست!!!!!!!!
سلام جناب یکییییییییییییی!!!!!!!
وای جدی خودتونید جناب یکی؟ دلم خیلی تنگ شده بود واسهتون. کجا بودید؟ خیال کردم دیگه رفتید که رفتید. جدی اومدنتون امشب خیلی خیلی خوشحالم کرد جناب یکی. احتمالا هیچ چی نمی تونست حالم رو اینطوری درست کنه که شما کردید. ممنونم که هستید جناب یکی.
این حرف ها رو ول کن. پس شما تمام این مدت اینجا بودید و چیزی نمی گفتید؟ دیگه خواستم واسه پیدا کردنتون آگهی بدم و مژدگانی تعیین کنم.
همه چیز رو به راهه دوست عزیز. با حضور مجدد شما رو به راه تر هم شد. خوشحالم دوباره اینجا می بینمتون.
نشونه و حرف. من حرفی ندارم آخه چی بگم؟ نه جناب یکی. ترجیح میدم شما همون یکی توی وبلاگ من باقی بمونید. بذارید همون مدلی که خودم دلم می خواد تصورتون کنم. تصویر یک دوست که بدون این که دیده باشدم سعی می کنه در موردم منصف باشه و با وجود فهمیدن خیلی از ناگفته های من باز هم دوست باقی مونده و چقدر عزیزه این دوست واسه من!.
به نظر من همین اندازه کافیه. بیخیال الان اینقدر از دیدن دوبارهتون ذوق کردم که هیچ چیم نیست که بخوام بگم.
مطمئن بودم دیگه برنمی گردید. خوشحالم و ممنون.
دیگه نمی دونم چی بگم.
ایام به کام.
عادل اکبری
جمعه 9 خرداد 1393 ساعت 22:03
سلام.
این داستان هم تموم شد. بر خلاف ماجرای فرشته که میشد از آخرش برداشت یک زندگی شاد و پر از امید رو داشت این یکی به غمگین ترین شکلی که میشد تموم شد. تاثیر گذار و غمگین. انتظار نداشتم خودم اینطوری تحت تاثیرش قرار بگیرم.
با جناب یکی موافقم. این داستانها تا اونحجا که بتونن باری رو از دوش شما بردارن، و اندوهی رو از درونت برات بازگو کنن خوبن و مفید، اما اگه بیشتر بشه، یه زخم دائمی میشه که با هر داستان جدید، دوباره تازه میشه و بس.
کاش بشه از کنار همه اینها رد بشی، کاش موضوع همه این ماجراها یه عشق با سر انجام تلخ نباشه، عشقی که آخرش چیزی از عاشق نمونه و معشوقی که بعد از تموم شدن نیازش به عاشق بره و دیگه برنگرده. عشقی که کمتر توش نابودی باشه.
من 4 5 قسمت آخرش رو یکزمان خوندم و از خوندنش لذت بردم.
منتظرم تا داستانهای جدیدت رو اینجا بخونم. اینها هرچند تلخ باشن از سکوت بهترن.
پس لطفا باز هم بنویس.

پاسخ:
سلام دوست عزیز من.
کاش ها در زندگی ما خیلی زیادن. ولی به همهش نمیشه رسید عزیز.
باید باهاشون کنار اومد و پذیرفتشون. خوب، گاهی اینطوری میشه و کاریش هم نمیشه کرد. بیخیال. دست ما نیست. ممنونم که اومدید. خوشحالم و ممنونم از حضور شما.
پاینده باشید!

2 نفر این پست را پسندیدند.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «آدم برفی و پروانه بخش9»

  1. پریسیما می‌گوید:

    سلام پریسا جان
    این داستانتم قشنگ و واقعی بود.
    چقدر قشنگ به تصویر کشیدی داستان عشق رو!
    عشقی که عاشق رو میبلعه و آب میکنه و در عوض معشوق رو روز به روز بزرگتر و جذابتر میکنه.
    پریسا خوب به تصویر کشیدی معشوقی رو که بعد از اینکه به مرادش رسید حتما و حتما برمیگرده تا به عاشقش, به مأمن گرمش, به کسی که همه ی حواسش رشد و ترقی اون بود سر بزنه و بهش بازم از خوشبخت شدنش بگه, اما افسوس که چه زود, دیر میشود!
    امیدوارم عشقها چه زمینی چه آسمانی به سمت مهربون شدن گام بردارن و این همه تو عشقها به عاشق ظلم نشه.
    دلم به حال عاشق میسوزه که دم نمیزنه تا معشوق دردشو نفهمه
    تا متوجه نشه که عاشق برای دل اون داره ذره ذره آب میشه.
    اما چه فریب کاره این عشق, که با وجود ذات فریبکارش همه رو به دام خودش میندازه تا از آب شدن عاشقها و شکفتن و شاد شدن معشوقها لذت ببره!
    میرم بقیه ی سایت رو بخونم
    موفق باشی عزیزم.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام پری سیمای عزیز.
      عشق… نمی دونم چه جوری توصیفش کنم. ترجیح میدم هیچی ازش نگم ولی طرفش رفتن دل شیر می خواد. کاش هر کسی گرفتارش میشه تحملش رو داشته باشه. دردش بیشتر از حد توانایی های عادیه. خدا واسه کسی نخواد!
      ممنونم عزیز از لطفی که بهم داری. هر زمان حس و حالش رو داشتی این طرف ها بیا. خوشحال میشم ببینمت.
      ایام به کامت.

  2. مهرداد چشمه می‌گوید:

    سلام پریسا.
    چه خوب الفبای عشق، ایثار، صبر، اتحاد، مقاومت، مبارزه، دشمنی، سعی در سرکوب، و همچنین بهار زیبا که میتونه دلتنگیای خودشه هم داشته باشه رو شمردی و تبیین کردی.
    چه زیبا با خلاقیت منحصر به فرد خودت اون اسفنج رو توی سینه ی بابا برفی نشوندی و اون دو بوته ی قاصدک رو به جای اون دو چوب خشک رویوندی.
    چقدر استعاره ها و تسلطت رو روی گذشت روان و منطقی اوضاع داستانهات رو دوست دارم.
    من دیگه دارم میرم برای تک بال ببینم اونجا چه خبره.
    البته یه آشنایی مختصر دارم ولی باید بیفتم دنبال کل ماجرا تا ببینم چطور میشه.
    خسته نباشی و ایام و لیالی به کام.

    • پریسا می‌گوید:

      سلام آقای چشمه.
      اینهمه لطف به من! نمی دونم در جوابش چی بگم جز این که: ممنونم. خیلی زیاد. خیلی زیاد!
      تکبال. از طرف من به هر کسی که اون طرف ها دیدید1فصل کتک سیر بزنید که دلم خنک بشه. بیچارم کردن این ها!
      راستی مطلبی که می خواستم رو پیدا کردم و خوندم. از صبح امروز که پیدام نبود درگیرش بودم. پس کو باقیش؟ من باقیش رو می خوام! خود نویسنده و شما به نظر من از همه بهتر پیش بردیدش. ولی باقیش! خیلی دلم می خواد بدونم بعدش چی شد. کاش متوقف نمی شد!
      خوب دیگه برم. باید برم توی سایت شما مهمونی ببینم چه خبر هاست. باز هم این طرف ها بیایید. خوشحال میشم ببینمتون.
      پاینده باشید.

  3. مینا می‌گوید:

    یه بار دیگه این قصرو خوندم چه قدر دلم یه بابا برفی مهربون می خواد. یه عالمه احساس نگفته هست که از بس احساسات مختلف داخلش هست نمیشه گفت.

    • پریسا می‌گوید:

      ای کاش امروز این طرف ها نمی اومدم! بخش آخر رو دوباره خوندم. خودش رو. کامنت هاش رو. روح آقای چشمه شاد! گریه کردم. از اون تلخ هاش. این روزها بدجوری می خندم. از اون خنده های بلنده جیغی. و بدجوری زود می شکنم. بدجوری سریع می بارم. بدجوری خستم از خیلی و خیلی چیزها. خدایا دلم بابا برفی می خواد! قول میدم فراموشش نکنم. فقط باشه. اینقدر دلم می خوادش اینقدر دلم می خوادش که نگو! کاش بود! کاش بود! کاش!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *