ماجرای فرشته بخش14

سلام به همگی.
خوب. از اونجایی که این یکی بر عکس سعی من کمی دراز تر از قبلی ها از آب در اومد، بی حرف بیشتر از طرف من، بریم ببینیم توی قطار فرشته و دوست هاش چه خبر هاست.
***
قطار فرشته و هم سفر هاش با سرعت پیش می رفت و اکثر مسافر ها معتقد بودن باید از این لحظه ها برای لذت بردن استفاده کرد چون همیشه سرعت اینقدر زیاد نیست. راست می گفتن. سرعت ثابت نبود. گاهی حسابی تند می رفت، گاهی اونقدر یواش می رفت که کفر همه رو در می آورد و گاهی هم اصلا نمی رفت و متوقف می شدن. با اینهمه اون هایی که سوارش بودن ترجیح می دادن سوار بمونن چون بهشون بد نمی گذشت. فرشته هم همینطور. فرشته حالا دیگه خیلی جا های قطار رو می شناخت. می رفت و می اومد بدون این که گم بشه یا از گم شدن بترسه. عکس جوجه پرستو های در حال پروازش روی برد باعث شده بود جوجه هاش و خودش رو دیگران بیشتر بشناسن. حالا دیگه خواه ناخواه باید زود به زود اون بخش کوچیک رو پر می کرد. و فرشته پرش می کرد. حالا دیگه به جز مناظر مه گرفته شب چیز های دیگه هم می کشید. بچه های مأوا. نقاشی که کامل شد همهشون اونجا بودن. با همون معصومیت و همون شیطنت و همون بیخیالی های قشنگ توی نگاهشون. داشتن می خندیدن بدون این که بتونن تصویری از راه سخت فردا هاشون داشته باشن. فرشته برای مدت طولانی بهشون خیره شد. اون ها ولی فقط می خندیدن. کنار هم، بیخیال، داخل شب.
-نقاشی هات قشنگن ولی نمیشه دیگه هرچی می کشی وسط شب نباشه؟ دور و بر این آدم ها که کشیدی به جای شب روز می کشیدی قشنگ تر می شد. روز با گل ها و پرنده ها و رنگ هاش قشنگه. چرا1بار امتحان نمی کنی؟ این زمینه تاریک رو از پشت نقاشی هات بردار و عوضش منظره های روشن تر و شاد تر بکش.
فرشته با خوندن این خط ریز آشنا لبخند زد. نگاهی به امضای کوچیکش کرد و زیرش نوشت:
-سلام. متاسفانه من با ترکیب رنگ های شاد و روشن مشکل دارم. بلد نیستم. روز ها رو نمی تونم بکشم. شما هم اینهمه سخت نگیر.
قطار سوت کشداری کشید و فرشته رو از جا پروند.
-ای کاش توقف نباشه!.
نبود. فرشته به تابلو نگاه کرد و به بخش های آشنایی که همیشه دید می زد نظر انداخت. چند لحظه بعد برگشت که بره. با دیدن پرده کنار سالن که آروم تکون خورد1لحظه به اون نقطه متمرکز شد و بعد شونه هاش رو بالا انداخت و رفت. چه فرقی می کرد کی باشه؟ منطق فرشته حالا کمی بهتر می تونست کار کنه. مثل بیماری که چند قدم به طرف شفا رفته بود. و حالا به کمک این منطق نصفه نیمه فرشته می دونست که هر سایه ای متعلق به دشمن نیست. و اصولا قرار نیست همه جا پر از دشمن باشه. مخصوصا اینجا. وسط1سالن اجتماعات بزرگ که هر لحظه از شبانه روز در معرض رفت و آمد های بی شمار و پیشبینی نشده هست. پس فرشته بیخیال اون پرده از سالن رفت بیرون. اول صبح بود و دیشب تمام قطار بیدار بودن. چندتا جشن تولد و یکی2تا شیطنت دسته جمعی دیگه و… فرشته از پنجره به بیرون خیره شد. مثل این که دیشب بارون اومده بود. خورشید وسط آسمونی که انگار شسته بودنش می تابید. فرشته لبخندی زد، به دیوار تکیه داد و محو تماشا شد.
-آهایی!چیکار می کنی؟ آی آی آی حواست کجاست؟
فرشته از شنیدن صدای نازکی که با نارضایتی از روی درد این ها رو تقریبا داد می زد اون هم درست از پشت سرش، به شدت از جا پرید. پشت سرش1دیوار بود. چطور ممکنه یکی توی دیوار باشه؟ این فکر مثل برق از سرش گذشت. جرات نکرد به پشت سرش نگاه کنه. فکر کرد شاید خیالاتی شده. وهم. دفعه اولی نبود که وهم وسط دنیای واقعی به دیدنش می اومد. ولی پیش از این همیشه1هشداری می داد. الان که فرشته حالش بد نبود. پس این… صدا دوباره و این بار راضی تر از پیش شنیده شد.
-حالا بهتر شد. نزدیک بود ها! آهایی من اینجام. این طرف. پشت سرت.
فرشته نفس عمیقی کشید و به طرف دیوار برگشت تا ببینه کیه که حرف می زنه. اونجا هیچ کسی نبود. فقط1گل مینا بود. روی دیوار درست وسط1پرده آبی خوش رنگ توی1گلدون خیلی ظریف. فرشته چنان تعجب کرد که کم مونده بود از هوش بره.
-من چم شده؟! گل که حرف نمی زنه! ولی من خودم صداش رو شنیدم. توهم نبود! من واقعا شنیدم!ولی این چطور ممکنه؟!
صدا فرشته رو از جا پروند.
-ببین1کمکی می کنی؟ 1کمی آب می خوام. میدی؟
فرشته گیج و منگ رفت طرف اولین آب خوری توی نزدیک ترین راهرو و1فنجون شیشه ای کوچیک که نفهمید چطوری از کنار گلدون سبز شده بود رو پر آب کرد و در حالی که مطمئن بود وقتی برمی گرده دیگه اون توهم عجیب رو نمی بینه برگشت.
-کجا میری؟ من اینجام. نرو بابا. لیوانم رو بده.
فرشته که انگار توی خواب راه می رفت چند قدمی رو که زیادی رفته بود برگشت و با دست هایی که می لرزیدن آب رو ریخت پای گل. صدا با رضایت گفت:
-ممنون. خودم می ریختم. ولی دستت درد نکنه.
فرشته حس کرد الانه که دیوونه بشه.
-تو! تو حرف می زنی؟
صدا خندید و جواب داد:
-آره خوب. همه که مثل تو بی صدا نیستن. از وقتی اومدی1کلمه حرف نزدی. تو چرا… آهان فهمیدم. وای ببخشید.
فرشته دید که پرده آبی آروم رفت کنار و چهره1دختر از پشتش پیدا شد. چهره ای ظریف با نگاهی ساده و صمیمی. شاید در سن و حال و هوای بچه های مأوا زمانی که فرشته اولین بار دیده بودشون. درست کنار گلدون و با لبخندی صمیمی و قشنگ.
-سلام. من اسمم میناست. ببخشید یادم رفت که تو از پشت پرده نمی تونی منو ببینی. مونده بودم از چی اینهمه حیرت کردی. چیه؟ نکنه خیال کردی این گلک داره باهات حرف می زنه!
فرشته لحظه ای بعد تونست بفهمه چی شد. در حالی که نفس راحتی می کشید و می خندید گفت:
-سلام. چه گل قشنگی!
-ممنونم. وقتی کاشتمش فقط1غنچه کوچیک بود. حالا بزرگ شده. به خاطر آب ممنونم.
-خواهش می کنم. چیزی نبود.
مینا در حالی که لبخند می زد گفت:
-راستش من باید خیلی پیش از این باهات حرف می زدم فرشته.
فرشته با تعجب پرسید:
-اسمم رو می دونی؟
مینا خندید و گفت:
-آره. مگه اون نقاشی ها رو تو نکشیدی؟ گوشه پایینی برد اجتماعات رو تو پر می کنی. من اسمت رو از اونجا خوندم. راستی تو خوب نقاشی می کنی. میشه من و گلم رو هم بکشی؟ خیلی دلم می خواد بریم توی عکس های تو.
فرشته به هر2مینا نگاهی کرد و گفت:
-من واقعا متاسفم. آخه من اونقدر ها که خیال می کنی وارد نیستم. من…
مینا حرفش رو برید و با همون لبخند گفت:
-می دونم بابا. تو با ترکیب رنگ های شاد و روشن مشکل داری. این ها رو زیر نقاشیت خوندم. حالا با تمام این حرف ها. عکس ما2تا مینا رو بکش دیگه. می دونی؟ من خیلی وقته می شناسمت. وقتی اون2تا پرستو رو داشتی من همیشه تماشات می کردم. خیال می کردم اون ها می میرن ولی تو خیلی خوب بزرگشون کردی. وقتی نقاشیشون رو در حال پرواز دیدم فهمیدم که پروازشون دادی. فرشته! تو چطوری این کار رو کردی؟ خیلی سخته. تو که پرنده نیستی. می دونی این کار هر کسی نیست؟ من فکر می کنم تو باید فرق داشته باشی.
فرشته لبخند زد و گفت:
-چه فرقی؟ با کی؟
مینا جدی و بدون خنده جواب داد:
-با همه. به نظر من تو با همه فرق داری. میگم نکنه این اسم تو ماجرا داره؟ نکنه تو واقعا فرشته ای و از اون بالا اومدی ولی به کسی نمیگی؟ من که فکر می کنم اینطوریه. آخه هیچ آدم عادی نمی تونه اینهمه با2تا جوجه مهربون باشه و تازه پرواز هم یادشون بده. نه این که نتونه. یعنی کسی بلد نیست. آخه پرواز رو باید پرنده های مادر یاد جوجه ها بدن. آدم های عادی از این کار ها کمتر می تونن انجام بدن. ولی تو تونستی. من فکر می کنم تو1فرشته آسمونی هستی. فقط نمی دونم چطور از این پایین سر در آوردی. تو خیلی… فرشته! حالت خوبه؟ فرشته! چی شده؟ خوبی؟
فرشته به چشم های نگران مینا نگاه می کرد ولی انگار ذهن و زبون و تمام وجودش کلید شده بود. فکری، تصویری، خاطره ای مثل برق از سرش گذشت. پرواز وسط ستاره ها و فرشته ها و جشن های بهشت. سقوط از بالای بالا در میان تاریکی. با سرعتی سرسام آور به طرف پایین. صحنه های کما. آشنا تر از هر زمان دیگه ای به ذهنش هجوم آوردن. خواب نبود. کما هم نبود. خیلی واقعی بودن، خیلی!. خودش رو می دید که همراه1بچه پرستو روی شونهش بین1آسمون ستاره و نور و دخترک های آسمونی که توی رویا های بسیار دورش می دید، وسط نور و ستاره و بهشت پرواز می کرد. بعدش هم خودش رو دید که با تمام سرعت در حال سقوطه. وسط تاریکی. وسط ترس. به طرف ناکجا. زمین.
-فرشته!فرشته تو رو خدا حرف بزن. چرا این طوری شدی؟ نکنه من واقعا1راز آسمونی رو کشف کردم و نباید می گفتمش؟ فرشته! حرف بزن.
فرشته به خودش اومد. خواست حرف بزنه ولی. درد. همون سردرد وحشتناک و بی توضیح. چنان شدید بود که فرشته حس کرد سرش داره منفجر میشه. مینا دیگه واقعا ترسیده بود. سر درد به همون سرعتی که اومده بود انگار همراه اون خاطرات، از سرش عبور کرد و رفت. فرشته از میان سر گیجه وحشتناکی که باهاش درگیر بود به مینای نگران لبخند زد و گفت:
-نترس چیزی نیست. خستگی دیشب کار دستم داده. سرم1دفعه درد گرفت. رازی در کار نیست. من یکی هستم مثل همه.
مینا که خیالش کمی راحت شده بود گفت:
-خیلی ترسوندیم. ولی من هنوز سر حرفم هستم. تو فرق داری. ببین حالا بهتر شدی؟ دیگه سرت درد نمی کنه؟
فرشته گفت:
-حالا خیلی بهترم. این سردرد هم میاد و میره. طوری نیست. من هم هیچ فرقی با بقیه ندارم. من فقط…
فقط چی؟ اون فقط چی؟ فرشته نمی دونست جملهش رو چطور تموم کنه. با خودش فکر کرد:
-من چی هستم؟ واقعا من از کجا اومدم؟ کجا میرم؟ اینجا چیکار می کنم؟ چی شد که از اینجا سر در آوردم؟ من کی هستم؟
فرشته هیچ جوابی برای هیچ کدوم از این ها نداشت. مینا وقتی مطمئن شد که فرشته طوریش نیست لبخند قشنگش رو دوباره پیدا کرد و گفت:
-به نظرم باید استراحت کنی. ولی عکس چی میشه؟ ببین! عکس من و این گل مینا رو بکش. سخت نیستیم. ما2تا مینا خیلی ساده ایم.
فرشته با تاثری که نمی فهمید از چه جنسیه به نگاه مهربون مینا خیره شد.
-مینا! من واقعا نمی دونم چطور بکشمت. نه خودت رو نه گل مینای قشنگت رو. واقعا متاسفم. باور کن.
مینا خندید و گفت:
-من مثل تو بلد نیستم نقاشی کنم ولی خیلی دوست دارم بکشم. میشه دستم رو بگیری بهم یاد بدی چجوری پرستو ها رو اینهمه واقعی کشیدی؟
فرشته شونهش رو به دیوار کنار پرده تکیه داد، دست مینا رو گرفت و پرسید:
-تو چی می خوای مینا؟
مینا بدون مکث جواب داد:
-می خوام باهات دوست باشم. تو هم دوست من باشی.
فرشته گفت:
-من با تو دوستم.
مینا گفت:
-من دلم می خواد بیشتر دوست باشیم. تو بهم نقاشی یاد بدی. دوست واقعی. یعنی واقعا مثل2تا دوست.
فرشته از وسط همون سر گیجه نحس دوباره به مینا نگاه کرد. چهره مینا انگار به آینه شفافی تبدیل شده بود که تمام بچه های مأوا از داخلش پیدا بودن. فرشته با خودش فکر کرد:
-چرا باید به این یکی هم ضربه بزنم؟ پریسا که اونهمه برام عزیز بود توی فرعی ها همراه من گم شد و آخرش هم تبدیل شد به1مشت خاکستر. باقی بچه های مأوا هم که اندازه پریسا واسهم عزیز نبودن تکیه کردن به همراهی من، منی که وسط راه، بالای1کوه بلند، توی1پناهگاه چوبی موقت جاشون گذاشتم. و حالا این. نه. نباید این داستان تکرار بشه. این دختر گناه داره. ببین! مثل گل میناش تر و تازه و شادابه. من چی دارم بهش بدم جز درد! جز تنهایی! و جز1مشت تجربه سیاه از دوستی و دوست داشتن! …
-فرشته!چرا جواب نمیدی؟ حرف بزن1چیزی بگو دیگه.
فرشته به خودش اومد. مینا با دست های گرم و ظریفش دستش رو گرفته بود و تکون می داد و صداش می زد. فرشته بغضش رو خورد، دست مینا رو نوازش کرد و با صدایی که سعی می کرد زیاد متاثر نباشه گفت:
-من معذرت می خوام مینا. ولی تو داری اشتباه می کنی. من واقعا اونی که تو می خوایی و تصور می کنی نیستم.
ادامهش رو توی دلش گفت:
-من یکی از عزیز ترین هام رو نابود کردم. من1دسته بچه رو که به همراهی من تکیه کرده بودن وسط جاده جا گذاشتم. من فرشته نیستم. من هیچ چی نیستم. تو نمی دونی. اگر بدونی من کیم نفرین هم خرجم نمی کنی. همون طوری که خودم دیگه نمی کنم.
مینا این ها رو نشنید.
-ولی هستی فرشته. من مطمئنم که تو مثل تصورم خوبی. تو دوست خوبی هستی من مطمئنم.
فرشته حس می کرد دیگه نمی تونه هقهق فرو خوردهش رو بیشتر از این مهار کنه. با مهربونی دست های کوچیک مینا رو گرفت توی دستش و آروم فشار داد و گفت:
-تو خیلی مهربونی. ولی هنوز تجربه لازم داری. آدم ها اون طوری که نشون میدن نیستن. دوستی خیلی با ارزشه. مواظب باش دوست داشتنت رو خرج هر خوش ظاهری نکنی. اگر دقت نکنی دلت رو می شکنن. من با تصورت خیلی فرق دارم. ولی ازت ممنونم که به خاطر پاکی نگاهت منو پاک می بینی. به پاکی1فرشته. از تو ممنونم مینای مهربون.
فرشته این ها رو گفت، دست مینا رو رها کرد، آروم گل برگ های گل مینا رو نوازش کرد و نگاه از هر2مینا برداشت و رفت. به نظرش شونه هاش اندازه1کوه سنگین بود و دلش سنگین تر. حس می کرد درد سرش توی تمام قلبش پیچید و قدرت نفس کشیدن رو ازش گرفت. آروم آروم به طرف دستشویی رفت. وارد یکی از دستشویی ها شد. به در بسته تکیه داد و با ناله ای بدون صدا بغضش رو شکست.
***
-فرشته چیزی شده؟ تو تمام دیشب رو بیدار بودی. الان هم که منگی. انگار اصلا اینجا نیستی. اگر بیخیالت بشیم تمام عمر انگار توی خودت می مونی و در نمیایی. چی شده؟
فرشته به تیرداد خیره شد و مثل کسی که خواب می دید گیج نگاهش رو برداشت. تیرداد که کم کم داشت دلواپس می شد دست روی پیشونیش گذاشت و گفت:
-تب که نداری. خواب هم که نیستی. نمی خوایی بگی چی شده؟
فرشته دوباره به تیرداد نگاه کرد و با صداقتی حقیقی گفت:
-نه.
تیرداد ثانیه ای مکث کرد، بعد کنار فرشته نشست. دستش رو گرفت توی دست هاش و با آرامشی که سعی می کرد بیشتر جلوه داشته باشه گفت:
-ولی به من میگی مگه نه؟ زود باش دیگه. بگو. به من بگو.
فرشته سرش رو گذاشت روی شونه تیرداد و گفت. از اول تا آخر. بدون حذف هیچ قسمتی از جزئیاتش. تیرداد که ته دلش خاطر جمع شده بود با همون آرامش گفت:
-خوب. چه چیز این ماجرا اینهمه بد بود که تو1شب به خاطرش بیدار موندی و الان هم گیج می زنی؟ یکی بهت پیشنهاد کرد که دوستش باشی و خواست که دوستت باشه. دوستی هم که خیلی قشنگه. تو مشکلی داری؟
فرشته همون طور که هنوز سرش روی شونه تیرداد بود با صدای خفه ای جواب داد:
-آره من مشکل دارم.
-مشکلت چیه؟ از این آدم خوشت نمیاد؟
-خوشم میاد. این دختر خیلی دوست داشتنیه. من دوستش دارم تیرداد.
-پس مشکل چیه؟
فرشته مکثی کرد و تقریبا به نجوا گفت:
-مشکل منم. خود من. من نمی تونم این کار رو کنم. من نمی تونم دوست اون دختر باشم. من نمی تونم دوست هیچ کسی باشم.
تیرداد به چشم های فرشته که آروم آروم داشت خیس می شد نگاه کرد و گفت:
-ولی تو با ما دوست هستی. با من، با عطارد و با ستاره. ما هم دوست تو هستیم.
فرشته که دیگه به زحمت حرف می زد گفت:
-و من همیشه برای هر3تاتون نگرانم.
بعد خیلی آروم زمزمه کرد:
-به خصوص برای تو که اینهمه به من نزدیک شدی.
تیرداد شنید ولی نشنیده گرفت.
-چرا؟ چرا برای ما نگرانی و چرا فکر می کنی نمی تونی دوست کسی باشی؟ فرشته! چی توی سرته؟ به من بگو.
فرشته از اون طرف پرده اشک جواب داد:
-من، من خطرناکم. من به عزیزانم آسیب می زنم.
-باز تو خل شدی؟ چی داری میگی؟ این مزخرفات توی سرت چیکار می کنه؟
تیرداد نفهمید یکه ای که خورد از حرف فرشته بود یا از شنیدن صدای ستاره که نفهمیده بود کی وارد شد. ستاره بی توجه به تیرداد متعجب به فرشته که داشت بدون صدا گریه می کرد نزدیک شد و گفت:
-ببین فرشته! تو فقط1کمی خلی. اگر عاقل بودی از این چرت و پرت ها نمی گفتی. تو به دوست هات آسیب نمی زنی. دوست های تو عقل و شعور دارن. حتی اگر خطرناک هم باشی اون ها می تونن از خودشون محافظت کنن. اگر کسی آسیبی از جایی ببینه مطمئن باش که خودش بی تقصیر نیست. میشه این ها رو بفهمی؟
فرشته فقط گریه کرد و نخواست یا نتونست جواب بده. ستاره ادامه داد:
-به نظر من تو داری جفنگ میگی. تو جز دیوونه بودنت هیچ مشکل دیگه ای نداری. این هم اونقدر شدید نیست که خطرناک باشه. تا جایی که من می دونم ما از طرفت آسیبی نمی بینیم. فرشته! اتفاقی که در گذشته افتاد هرچی که بود2طرف داشت. یکیش تو، یکیش پریسا. به خاطر خدا این ها رو بفهم و دیگه بس کن. وای فرشته جدی گریه می کنی؟ واقعا که تو خطرناکی ولی فقط برای خودت.
عطارد که نیمه های حرف ستاره وارد کوپه شده بود ولی کم و بیش فهمیده بود ماجرا چیه نگاهی به هر3تاشون کرد و با تعجبی مخلوط به خنده گفت:
-این1نسخه جدیده که فرشته پیچیده واسه خودش؟ تو چه خطری واسه ما داری؟ من می تونم جیغت رو در بیارم.
و بعد بی مقدمه دستش رو گذاشت روی شونه فرشته و محکم فشار داد. فرشته بی اختیار جیغ بلندی زد و خودش رو به شدت کشید عقب. عطارد در حالی که می خندید گفت:
-دیدی؟ تو واسه من خطرناک نیستی. تا بیایی اذیتم کنی این بلا رو سرت میارم خطرت ازم دفع میشه. این2تا هم اگر زرنگ باشن همین کار رو می کنن. ولی راستی، بگو ببینم تو شونه هات چی شدن که همهش درد می کنن؟
عطارد که می خواست با این پرسش هم به جوابش برسه و هم حال و هوای فرشته رو عوض کنه به هیچ کدوم از این نتیجه ها نرسید. فرشته فقط گریه می کرد. ستاره متعجب و عصبانی گفت:
-بسه دیگه مسخره. پا شو خودت رو جمع کن بابا. همچین میگه خطرناکم هرکی ندونه خیال می کنه این جدی دیوه. عطارد تو هم مرض داری؟ نمی بینی دردش میاد؟
عطارد در حالی که می خندید جواب داد:
-خوب من هم می خواستم دردش بیاد. درضمن این بیچاره به فکرش هم نمی رسه جا و عنوان شما رو بگیره جناب. این1چیزی گفت شما جدی نگیر. باور کن ما هیچ کدوم خوش مزه نیستیم.
ستاره بعد از چند ثانیه مکث تازه فهمید عطارد چی گفت. با حرص از جا پرید و در حالی که دنبال1چیزی می گشت تا باهاش عطارد رو بزنه داد زد:
-اولا دیو خودتی دوما من خوراکم درست و حسابیه. هر شن و علفی رو نمی خورم. تو که جای خود داری حضرت کوفت.
تیرداد زد زیر خنده و وسط خنده می گفت:
-وای!عجب! حضرت کوفت! حضرت کوفت.
عطارد در حالی که از ضربه های بالش ستاره در می رفت بین خنده و دفاع گفت:
-بی تربیت!. تو بی تربیت ترین دیو دنیایی.
ستاره که عصبانی تر شده بود جیغ کشید:
-از رو هم نمیره.
فرشته با نگاهی خیس و مات به درگیری و خنده های اون ها خیره شد.
-اون ها جدی نگرفتن. اون ها نمی دونن. تیرداد چی؟ اون که می دونه. نه. نمی دونه. تیرداد فقط اون دفتر رو خونده. تیرداد نمی دونه. جدی نگرفته. مثل این2تا. کاش این ها درست می گفتن! کاش این ها جفنگ بود! کاش می شد من هم مثل این ها بدون آگاهی از شدت این فاجعه بخندم!.
ستاره1دفعه اومد طرف فرشته و1مشت پر ریخت توی صورتش و با جیغ و داد گفت:
-ببین چی شد؟ این ها همهش تقصیر تو بود. ببین بالش من به چه روزی افتاد؟ همهش واسه این بود که تو شروع کردی به چرت گفتن. الان تمام جونت رو پر پری می کنم. من بالشم رو می خوااااااااااااام.
این ماجرا ادامه داشت و اونقدر طول کشید تا فرشته هم خواه ناخواه قاطی جنگ و جیغ و داد و خنده های اون ها شد. فرشته می خندید و سعی می کرد به خیلی چیز ها اعتنا نکنه. به سر گیجه، به تصویر مینا با اون لبخند ساده و مهربون و گلدون کوچیکش، به خطر ضربه ای که حس می کرد از طرف خودش ممکنه دوستانش رو تهدید کنه، و به پریسا که توی ذهنش به شکل1سوال می چرخید.
-یعنی اگر الان اینجا بین ما بود کنار من می خندید؟
فرشته سعی کرد اشک هاش رو عقب نگه داره و در همون حال1دسته پر که از طرف ستاره ریخت سرش غافلگیرش کرد. فرشته جیغی کشید و جاخالی داد و از زیر دسته پر های دومی و سومی در رفت و عطارد به جاش هدف قرار گرفت. قهقهه بود که می رفت هوا. توی اون گیر و دار، ستاره زیر چشمی به فرشته نگاه کرد و لبخند معنیداری زد که از نگاه زیر چشمی تیرداد دور نموند. ستاره که متوجه نگاه تیرداد شده بود، چشمک نامحسوسی بهش زد و به خودش و به بالش پاره و به فرشته اشاره کرد. تیرداد اشاره رو فهمید و بی صدا برای ستاره کف زد.
***
شب. هوا نه به سردی گذشته ولی همچنان سرد. آسمون بی توفان و بی رگبار ولی بدون ستاره. هوای ابری اما آرام. توقف اجباری.
-اه باز هم مشکل داریم. تیرداد تو بیشتر از ما سرت میشه. جدی نمیشه1کاری کرد این قطار قاطی نکنه؟
-نه ستاره. نمیشه. بیخیال. اونقدر ها هم بد نیست.
-چیچی رو بد نیست؟ اینجا که شهر نیست بریم بچرخیم. اولا ما وسط شبیم. دوما ما وسط بیابونیم. هیچ خوشم نمیاد.
عطارد نگاهی به بیرون کرد و گفت:
-زیاد هم بد نیست. بیا ببین، همچین بیابون هم نیست. تازه، همه دارن پیاده میشن واسه استراحت و واسه همه چی.
تیرداد با خنده پرسید:
-من1چیزی برام مجهول موند. عطارد بهم توضیح بده این همه چی یعنی چی؟
عطارد زد زیر خنده و گفت:
-پا شو بابا. پا شو بریم پایین ببینیم کجاییم.
همه با هم پیاده شدن. فرشته با دیدن نور ضعیفی که از دور به چشم می خورد تعجب کرد.
-اون چیه اونجا؟
ستاره مسیر دست فرشته رو با نگاه دنبال کرد و دقیق شد.
-نمی دونم. هرچی هست مال مسافر های همین قطاره.
عطارد گفت:
-هرچی می خواد باشه.
تیرداد گفت:
-نه. موافق نیستم. بریم ببینیم. شاید همون همه چی باشه که عطارد گفته.
عطارد زد زیر خنده و همراه بقیه به راه افتاد. هرچی نزدیک تر می شدن نور بزرگ تر و واضح تر می شد. چند متری مونده بود که تونستن جمعیت نسبتا بزرگی رو دور و بر اون نور عجیب تشخیث بدن. جمعی که تلاش داشتن1کاری کنن. و در همون حال سر و صدا های پر شور و شاد همراه تلاششون بود. فرشته و بقیه نزدیک تر رفتن. حالا همه چیز رو می تونستن ببینن. اون نور که دیده بودن فانوس بزرگی بود که داخلش لامپ کار گذاشته بودن و معلوم نبود اون لامپ نورش رو از کجا میاره. اون جمعیت هم1دسته بزرگ از جوون ها بودن که با حرارت سعی می کردن به هر وسیله ممکن آتیش روشن کنن ولی هرچی می کردن موفق نمی شدن. آتیشی که می بایست در نتیجه تلاششون روشن می شد فقط فشفش می کرد و دود هوا می فرستاد و دیگه هیچ. عطارد بدون این که مخاطب خاصی داشته باشه پرسید:
-چرا این کار رو می کنن؟
یکی از کنار دستش گفت:
-خوب می خوان آتیش روشن کنن.
عطارد به جوون تماشاچی نگاه کرد و دوباره پرسید:
-آتیش به چه دردشون می خوره؟
جوون با خوش اخلاقی جواب داد:
-شب4شنبه سوری نزدیکه. البته الان هنوز خبری نیست اما این بچه ها رفتن پیشواز و هوس کردن امشب هم آتیش بازی راه بندازن. ولی معلوم نیست چرا نمیشه. همه چوب ها خشک هستن ولی هرچی زور می زنن آتیش بی آتیش.
فرشته به مقابل خیره بود و به تلاش جمعیت نگاه می کرد. نفهمید کی از بقیه جدا شد. اصلا نفهمید که اون ها نیستن. فقط به مقابل خیره بود و سرش از بوی دود منگ شده بود. حس می کرد این دود تمام خاطرات بدش از دود و از آتیش و از زندگی رو پیش چشم هاش به حرکت در میاره. احساس نفس تنگی داشت. کمی عقب تر ایستاد. باز هم عقب تر. چند قدم دیگه عقب تر. به خودش که اومد یکی2متری از جمعیت دور شده بود و داشت عقب تر می رفت ولی دود دست بردار نبود. انگار عمدا نشونش کرده بود و همینطور پیش می اومد و عقب تر می فرستادش. جمعیت هنوز مشغول بودن. فرشته شنید که یکی اون وسط کلافه و سر خورده داد زد:
-اه! پس چرا روشن نمیشه؟ الانه که قطار راه بی افته بابا1کاری کنید.
فرشته آروم زمزمه کرد:
-نمیشه.
دستی به ضرب خورد روی شونهش و صدایی توی گوشش غرید:
-نه نمیشه عوضی. و تو می دونی چرا نمیشه میمون. و امشب اگر زنده بمونی کلید حل این مسخره بازی رو میدی دست من.
فرشته این صدا رو خیلی خوب می شناخت. ولی امشب انگار از شدت توحش هیچ رگه انسانی درش نمی شنید. کاملا مشخص بود که صاحب صدا از خستگی این تعقیب و گریز دیوانه شده. فرشته بلافاصله از جا پرید. خواست فرار کنه ولی اون دست قوی سفت شونهش رو چسبید. فرشته از درد چشم هاش سیاهی رفت. تمام وجودش از شدت دردی که از شونه هاش می اومد تیر کشید. خواست جیغ بکشه ولی دست دیگه مهاجم به ضرب تمام فرود اومد و صدای فرشته توی کف دست طرف حبس شد. فرشته بدون این که فرصت ترسیدن داشته باشه کاملا غریزی عمل کرد. دستی شونهش رو چنگ زده بود و با خودش می کشیدش و دست دیگه ای مانع فریاد زدنش بود. با دست اولی نمی تونست کاری کنه چون بازوش از درد شونهش فلج شده بود. دستی که روی دهنش بود رو به شدت گاز گرفت.
-آخ! پدر سگ! اگر امشب نکشتمت مرد نیستم آشغال.
فرشته مهلتش نداد. به سرعت برگشت عقب و دستی که روی شونهش بود رو هم با تمام زورش گاز گرفت. غرشی عصبانی و دست شونهش رو رها کرد. فرشته فقط1چیز می دونست. تیرداد و بقیه نبودن. مهم نبود دلیلش چیه فقط این که اون ها نبودن و فرشته تنها بود. باید خودش رو نجات می داد. نمی تونست. از ترس فلج شده بود ولی باید کاری می کرد. اما چه کاری؟ نمی دونست. آوای ترس.
-دیگه آخرشه. امشب می میری.
ندای عقل.
فرار کن. بدو!.
فرشته حس کرد پا هاش فرمان نمی برن. کابوس هاش تعبیر شده بودن. نهیب اراده.
-بدو. الان!.
فرشته1دفعه از جا کنده شد و دوید. صدای پایی رو درست پشت سرش می شنید و طنین سوتی که خیلی بلند نبود و کاملا مشخص بود علامت رمزه و بلافاصله صدا های پا ها چندتا شدن و از هر طرف نزدیک و نزدیک تر اومدن. طنین ترس.
-دیگه فایده نداره. تسلیم شو. بهشون بگو آتیش کجاست. بگو و خودت رو خلاص کن.
نهیب اراده.
-بدو. فقط بدو.
فرشته با تمام قدرت پا هاش می دوید. کاش این بار هم کسی بیدارش می کرد ولی این خواب نبود. فرشته می دوید. توی شب پیش می رفت. از جمعیتی که اصلا غیبتش رو حس نکرده بودن دور و دور تر می شد و آتیش خواه ها هم در تعقیبش بودن. صدای آشنای مهاجم درست از پشت سرش به فاصله چند انگشت بیشتر از1دست دراز شده.
-کجا در میری ناکس عوضی؟ امشب جهنم هم بری مال خودمی. بهت که گفتم چیکارت می کنم، نگفتم؟ برو دعا کن سریع هلاکت کنم. از دست من در نمیری ناکس.
فقط1قدم مونده بود که دست تعقیب گرش بهش برسه. فرشته توی اون تاریکی سایه ای رو دید که روی زمین پهن شده بود. جوب، پرتگاه، هرچی. طنین ترس.
-پرت میشی. می میری.
نهیب اراده.
-بپر.
فرشته از شدت وحشت عرق می ریخت. همراه جیغ بلندی که بی اختیار از گلوش آزاد شد پرید. تا لحظه ای که پا هاش زمین رو لمس نکرده بودن نمی دونست سقوط می کنه یا نه. وقتی سالم فرود اومد شاد نشد. فرصتش نبود. فقط می دوید. حصار. 1دسته درخت. فرشته زد به حصار و آتیش خواه ها پشت سرش بودن. پیچ و خم های عجیب. فرعی. فرشته از جاده اصلی منحرف شد و زد به فرعی. فرعی انگار خود جهنم بود. چنان پر پیچ و خم و چنان وحشتناک که انگار از کابوس ساخته شده بود. فرشته بدون این که بفهمه کجا میره به هر پیچی که می رسید می پیچید. ترس. در تمام عمرش اینقدر نترسیده بود. 1پیچ تنگ و تند. 1راه باریک. بنبست. فرشته بی اختیار جیغ کشید و به دیوار سرد مشت زد. دستش زخمی شد و خون از لای انگشت هاش راه افتاد. فرشته چیزی حس نمی کرد. ندای عقل.
-برگرد و با هرچی که پشت سرته رو به رو شو. اگر از پشت سر بهت برسه نابود میشی.
فرشته با حسی از نا امیدی بالا تر با خودش گفت:
-در هر حال نابود میشم.
ندای عقل.
-بهتره نابودی رو در روی نابود گر باشه نه از پشت سر. دسته کم میشه جنگید. دسته کم میشه تلاش کرد. برگرد و با هرچی که پشت سرته رو به رو شو.
فرشته برگشت. توی تاریکی مطلق هیچ صورتی دیده نمی شد ولی هیکل ها، صدا ها و درد قابل تشخیص بودن.
-خوب موش کثیف. بلاخره گیر کردی هان؟ حالا حرف می زنیم. ولی اول،
دستی که بالا رفت و با قدرت تمام پایین اومد. فرشته حس کرد گونهش آتیش گرفت و پیش چشم هاش ستاره های ریز به چرخش در اومدن. دست مهاجم شونه هاش رو چنگ زد و چندین بار کوبیدش به دیوار پشت سرش. فرشته سعی کرد از خوردن سرش به دیوار پیشگیری کنه ولی نتونست. درد شدیدی توی سرش پیچید و فرشته حس کرد دیگه نمی تونه روی پا هاش بمونه. کسی مهاجم رو متوقف کرد.
-بس کن دیگه. یادت رفته واسه چی اینجاییم؟
-یادمه. ولی این میمون ناکس زیادی به من بدهکار مونده. باید حسابش سبک تر می شد.
-خوب. باقیش باشه واسه بعد. الان ولش کن.
فرشته حس کرد داخل سرش ضربان داره. سر گیجه حاصل از درد اون ضربه داشت بیشتر می شد. دست مهاجم به یقه لباس پارهش چنگ زد.
-فقط1بار ازت می پرسم. سر آتیش چه بلایی آوردی؟
فرشته به زور نفس می کشید. سعی کرد دست رو کنار بزنه ولی دست محکم تر شد. فرشته به زحمت گفت:
-من هیچ چی. هیچ بلایی.
دست مهاجم به اخطار کسی شل تر شد.
-خوب، می گفتی.
-من بلایی سرش نیاوردم. ولی اون آتیش سر من کم بلا نیاورد. تقریبا کامل سوختم. نجاتم دادن وگرنه الان خاکسترم رفته بود به باد.
-نجاتت دادن؟ کی؟ کی بود؟ نجات دهندهت کیه؟ هرچی هست زیر سر اونه. اون و تو کثافت.
ندای عقل.
-سفر رو لو نده. اسم سفر رو نبر. چیزی ازش نگو. نگو!.
-من کاری نکردم. من نمی دونم نجات دهندهم کی بود. من بی هوش بودم. طرف رو ندیدم.
-خفه شو فقط جواب بده. آتیش چی شد؟ باور کن زنده زنده ریز ریزت می کنم. خیال کردی می تونی نصف دنیا بچرخونیم و حالا چرند تحویلم بدی؟ امشب مثل سگ می کشمت.
فرشته حس کرد باید آماده مردن باشه ولی. اگر رفتنی بود بذار مثل1موش ترسو در حال ضجه زدن و اعتراف کردن نمیره. مطمئنا تیرداد واسه اینطور مردنش اونهمه زحمت نکشیده بود. باید کاری می کرد که به زحمت های تیرداد بی ارزه. نمی فهمید چرا این لحظه به همچین فکری افتاده. ندای ترس.
-معذرت می خوام تیرداد. من نمی تونم.
نهیب اراده.
-تو می تونی.
نفیر توجیه.
-چه فایده؟ مگه اون می فهمه تو چجوری مردی؟ هر کاری میشه کن شاید از خیر جونت بگذرن.
ندای عقل.
-به این مزخرفات گوش نده. هرچی می تونی محکم باش. تسلیم نشو. تلاشت رو بیخیال نشو حتی اگر ایمان داری بی فایده هست.
زمزمه تدبیر که با صدای کسی که دست از جان و از همه چیز شسته از حنجره فرشته شنیده شد.
-باشه ولی جواب آتیش رو خودت میدی. به نظرم خوشش نمیاد.
فرشته در کمال ناباوری حس کرد دستی که به دیوار فشارش می داد لرزید و شل شد. چیزی نمونده بود فرشته از شدت سر گیجه و درد بی افته. نهیب اراده.
-تو نمی افتی.
صدای مهاجم.
-آتیش اینجا نیست.
زمزمه تدبیر.
-بله اینجا نیست ولی خیال کردم تو می خوایی پسش بگیری.
نفس بلند مهاجم که نشان تردیدش بود. فرشته حس کرد کمی قوی تر شده. جسمش دیگه تحمل نداشت ولی روحش داشت قدرت می گرفت. زمزمه تدبیر.
-که می کشی. که ریز ریزم می کنی. خوب بجنب. ولی به نظرم آتیش جانت خیلی خاطر خواهمه. آخه من خوب می سوختم. توی تمام دنیا هیزمی به خوش آتیشی من پیدا نمی کنی برای تقدیم بهش.
غرش زیر لبی مهاجم.
-آتیش کجاست لعنتی!
به طرز عجیبی فرشته حس کرد ذهنش به گذشته نه چندان دور رفت.
-تیرداد!
بغضی سنگین گلوی ملتهبش رو فشار داد.
-دلم تنگ میشه برات. معذرت می خوام. نتونستم. ببخش.
ذهنش رفت به شبی که تیرداد و بقیه یادش نبود به چه مناسبتی شاد بودن و براش بهترین آرزو ها رو کردن. تیرداد اون شب گفته بود مطمئنه به زودی فرشته رو در موقعیت خیلی بهتری می بینه و… اون شب… کادو… تیرداد بهش1کادو داده بود. بسته ای کوچیک و ظریف که وقتی باز شد اصلا به ظرافتی که فرشته تصور می کرد نبود. داخل بسته1… چاقوی تاشوی کوچیک خیلی قشنگ که ظاهرا به ظرافت1سوهان ناخون تزئینی بود ولی وقتی باز شد فرشته با وحشت دیده بود که تیغه تیز و بلندش هم چند تا شده بود و زمانی که تمام تا های تیغه و دسته باز شدن چاقو به صورت1کارد نازک شمشیری بلند و وحشتناک در اومد. فرشته به یاد می آورد که اجازه نداده بود تیغه بلند چاقو به طور کامل باز بشه و با ترسی که تیرداد بهش می خندید ازش خواسته بود بیشتر از این بازش نکنه. از همون شب چاقوی هدیه تیرداد رو همه جا و همه جا همراهش داشت. هرچند تا اون لحظه ازش هیچ استفاده ای نکرده بود ولی نه از خودش جداش می کرد و نه به کسی قرضش می داد. فرشته حس کرد دستش بی اختیار و خیلی نامحسوس رفت طرف پر لباسش و برجستگی کوچیک زیرش رو لمس کرد. به نظرش رسید گرمای دست تیرداد از قلبش گذشت و توی تمام روحش پخش شد. دستش به همون کندی به چاقوی کوچیک رسید و انگشت های سرد و بی حسش دورش حلقه شد. چقدر دلش می خواست پیش از رفتنش1بار دیگه تیرداد رو می دید. چقدر حرف و چقدر تشکر داشت واسه همراهی کردن هاش که بهش بگه! بغض. اشک. بدون صدا. تمام این ها در کمتر از1ثانیه اتفاق افتاد. مهاجم هنوز در تردید بود. ندای عقل.
-تا به خودش نیومده عقلش رو بدزد.
فرشته توی ذهنش فریاد زد:
-آخه چه جوری؟
نجوای تدبیر.
-بسپارش به من.
فرشته خوشحال بود که صورت خیس اشکش رو آتیش خواه ها نمی بینن. زمزمه تدبیر.
-آتیش رو می خوایید؟ بله من می دونم چی شد. آتیش رو من گرفتارش کردم. توی1بتری فسقلی. کردمش اون تو و درش رو بستم. پدرم رو در آورده بود. بیچارهم کرد. دیگه تحمل نداشتم. کسی جز خودم نبود. فقط خودم. کردمش توی بتری و درش رو بستم. باید با1فوت محکم تمومش می کردم ولی نکردم.
صدای1سیلی محکم که پیچید و منعکس شد و دوباره فرشته حس کرد ستاره های ریز جلوی چشم هاش شروع کردن به رقصیدن. فرشته به احساس تهوعش غلبه کرد تا بتونه نفس بکشه.
-فقط بگو الان کجاست. بگو تا بی دردسر بفرستمت بری به جهنم.
فرشته حس کرد دیگه تحمل این بازی رو نداره. با خودش فکر کرد.
-همین الان تموم میشه. یا این طرف یا اون طرف. من دیگه نمی خوام به این سیلی خوردن ها ادامه بدم.
و بعد در حالی که چاقوی کوچیکش رو محکم توی مشتش می فشرد دستش رو آروم از پر لباسش بیرون کشید و انگشتش رو روی زامن چاقو آماده نگه داشت. هم زمان سرش رو بالا گرفت، نفص عمیقی کشید و با صدایی کاملا واضح و کلماتی کاملا مشخص گفت:
-الان؟ الان نمی دونم کجاست. آخه من اون بتری رو انداختم توی رودخونه آب بردش.
مثل برق اتفاق افتاد. حمله ای سریع همراه با نعره ای وحشی. دست هایی که دور گردنش حلقه شدن و از زمین جداش کردن. دست فرشته که منقبض شد و انگشتش روی زامن فشار آورد. چاقویی که با صدای ظریف1تلق به سرعتی عجیب باز شد. نهیب عقل و اراده با هم.
-بزن.
جیغ فرشته از سر احساسی که ترکیبی بود از ترس و حرص و درماندگی و نا امیدی و درد و خشم و نفس تنگی حاصل از فشار اون دست های آهنی و همه چیز. برقی که همراه هزاران ستاره ریز که جلوی چشم های فرشته می رقصیدن درخشید. غرشی از روی دردی فرا تر از حد تحمل. خون گرمی که پاشید و صورت و دست های فرشته رو خیس کرد. اون2دست وحشی از دور گردنش جدا شدن و فرشته پرت شد روی زمین. بلافاصله از جاش پرید. بقیه که هنوز نفهمیده بودن چی شده دیر جنبیدن. انگار شوکه شده بودن. فرشته نمی دید چند نفرن ولی از پس وهمی که با تمام وجود عقب نگهش داشته بود می دید که خودش تکیه زده به بنبست تاریک ایستاده و سر دسته مهاجم ها خورده زمین و نوک بلند و براق تیغه چاقوی فرشته که برخلاف دسته کوچیکش اندازه1شمشیر بلند بود درست روی قلبش آروم گرفته. فرشته در درونش به وهم دستور داد:
-عقب!. می خوام بری به جهنم. گم شو!.
پرده وهم آشکارا کنار رفت و فرشته صحنه مقابلش رو واضح دید. خون. فرشته خودش رو از فکر درد و سر گیجه خلاص کرد و در حالتی شبیه به جنونی حاصل از ترس و در عین حال بی پروایی مخصوص افراد پاک باخته که ایمان دارن به آخر خط رسیدن به مهاجم چند لحظه پیش و زخمی گرفتار این لحظهش خیره شد. صدای خودش رو شنید که با قاطعیتی که اصلا شبیه تردید دایمیش نبود رو به مهاجم زخم خورده ای که توی خون خودش ولو شده بود و از درد و حرصی حیوانی نفس نفس می زد محکم گفت:
-به نظرم باید درسی رو که لازم داری1بار برات رو خونی کنم تا یادت بمونه. اول از معرفی خودم شروع می کنم. من نشون دار آتیشم. من خاک و گل خالص نیستم احمق. من پرورده آتیشم. من گل آتیش خورده ام. حسابی پخته شدم توی بغلش. حالا تو فقط گل خامی، و من از تو بالاترم. روی همین اصل تو باید بهم تعزیم کنی نه این که دست کثیفت رو روی من بالا ببری. چون آتیش می گیری. مثل الان. دیگه مزاحم من نشو. اگر1دفعه دیگه خودت و این سگ های بوق و لجنت رو اطرافم ببینم، آتیشت می زنم. این رو هرگز فراموش نکن اگر هنوز دوست داری نفس بکشی.
فرشته از گوشه چشم به بقیه سایه ها نگاه کرد. ندای عقل.
-مواظبتن. به محض این که چاقوت از سرش بره کنار مردی. در حال پیشروی هستن. با نگه داشتن گروگان هم شانسی نداری. پس فقط1راه هست. بجنب. فقط بجنب. سریع. بپر. حالا.
درست بود. سایه ها خیلی آروم و نامحسوس داشتن نزدیک تر می شدن. فرشته مثل برق از جا پرید و در حالی که با تمام قدرت دست هاش چاقوی خونیش رو مثل شمشیر توی هوا تاب می داد بی پروا زد به دلشون و بدون توقف با جیغی کشدار که نمی تونست مهارش کنه به طرف دهنه راه باریک دوید. غرش های وحشی از خشم و از ناکامی و از درد. فرشته نفهمید تعقیب گر ها کجا هستن. فقط می دوید. فقط می دوید. جمله ای که در مخیله پریشانش می چرخید.
-دشمن اصلی ناکار شد.
حق داشت. ضربهش کاری بود ولی فرشته منتظر دیدن نتیجه نشد. نفهمید لحظه فرارش کسی دیگه رو هم زده یا نه. فقط می دوید. نفهمید کسی پشت سرش هست یا نه. فقط می دوید. ترس حالا دیگه فرمان روا بود. فرشته بدون تفکر، بدون تصور، بدون این که بفهمه تا کجا باید بره و کی باید توقف کنه و اصلا کجا باید بره و کجا داره میره فقط می دوید. فرعی به فرعی می رفت بدون این که بفهمه. تاریکی تمومی نداشت. صدا هایی که نمی دونست واقعی هستن یا زاییده تصورش پشت سرش بودن. صدای سوت کشدار و بلندی از خیلی دور. قطار. بهش نمی رسید. گم شده بود. تنها وسط شب بین فرعی های جهنمی گم شده بود و قطار و دوستانش در حال رفتن بودن. تیرداد می رفت بدون این که بفهمه فرشته کجاست. شاید هم تا حالا کسی نفهمیده بود که فرشته نیست. برای چی می دوید؟ از چی فرار می کرد؟ چه فایده داشت؟ بهتر نبود همونجا می موند تا همه چیز تموم بشه؟ نا امیدی سرعتش رو گرفت. ترس. یأس. خستگی. حس لزوم پایان. سر گیجه. وهم. داشت به وهم می باخت. بیداری داشت رنگ می باخت. وهم داشت پیروز می شد. وهم. وهم. صدایی از دور. خیلی دور.
-فرشته!فرشته!
جهان بیداری به طرف محو شدن می رفت و وهم واضح تر و واضح تر می شد. چرا می جنگید؟ خطاب به وهم.
-بیا. بیا منو ببر.
صدایی از دور. خیلی خیلی دور.
-فرشته!فرشته!
فرشته درست لب پرتگاه وهم توقف کرد. توقف چنان سخت بود که فرشته حس کرد تمام توان روحش رو برای این کار صرف کرده. صدا از جنس وهم نبود. کسی از جهان بیداری صداش می زد. آتیش خواه ها. نه. نبودن. آتیش. اون هم نبود.
-فرشته!وای خدا فرشته! چی شده؟!
دستی که مچ دستش رو گرفت. فرشته بی اختیار جیغ کشید و خواست عامل توقفش رو با چاقوی خونی توی دستش بزنه. دستی که محکم مچ دستش رو چسبید. آغوشی که جسمش رو در بر گرفت و صدایی که آروم توی گوشش گفت:
-نترس فرشته عزیز من. باورم نمیشه پیدات کردم. چیزی نیست. اینجا امنه. حالا دیگه ولش کن. طوری نیست. چیزی نمیشی. بدهش به من.
فرشته حس کرد دیگه واقعا نمی تونه. ندای عقل.
-اون تیرداده. اون تیرداده. خطر تموم شد.
هم زمان توان فرشته هم تموم شد. سر درد به منتها علیه خودش رسید. فرشته1لحظه تیرداد رو دید با نگاهی متحیر و بسیار نگران، و بعد، گیجی بدون وهم. بی حسی. خستگی. دور شدن درد و صدا و تصویر و همه چیز. خواب.
***
از بین هیچ، زمزمه هایی نامشخص و دور که به کندی در حال نزدیک تر و واضح تر شدن بودن.
-چرا بیدار نمیشه؟ یعنی باز رفته به کما؟
-نه بابا کما چیه؟
-پس چرا بیدار نمیشه؟ بهتر نبود می موندیم و می رسوندیمش به1جایی که…
-نه اصلا. ما بهترین کار رو کردیم.
-ولی اونهمه خون.
-مگه ندیدی که چندان زخمی نبود؟ اونهمه خون از جای دیگه اومده. مال خودش نیست. کار درستی کردیم که نموندیم.
-ولی ستاره درست میگه تیرداد. به نظر من هم اشتباه کردیم. این درمون می خواد. حتی اگر زخمی هم نباشه که نیست، مطمئنا1چیزی سرش اومده. لباسش رو ندیدی که پاره پاره شده بود؟ قیافهش رو ندیدی چجوری بود؟
-بسه دیگه. بیمارستان کمکی نمی کرد. باور کنید که نمی کرد.
-راستی جریان اون درگیری که شایع شده بود اون طرف ها توی1فرعی تاریک اتفاق افتاد چی بود؟ میگن1نفر بد زخمی شد. نمی دونم چقدر درسته ولی شنیدم ضربه اگر یکی2سانت بالاتر خورده بود طرف می مرد. حالا زنده هست ولی میگن احتمالا دست راستش از کتف برای همیشه باید با حس و حرکتش بای بای کنه.
-به جهنم. حقشه. از من بپرسی میگم کمش بود.
-وای تیرداد چرا اینطوری میگی؟ تو از کجا می دونی حقشه؟
-از اونجایی که اگر حقش نبود سکوت نمی کرد. ندیدم قطار رو برای پیدا کردن مجرم یا طرف دیگه درگیری نگه دارن و ندیدم کسی رو بگردن و اصولا ندیدم هیچ اثری از تعقیب قانونی باشه. فرصت هم به اندازه کافی بود ولی هیچ کدوم از این اتفاق ها نی افتاد. وقتی کسی در برابر همچین بلایی که سرش میاد سکوت می کنه یعنی این که تقصیر خودش از زخمی که برداشته بزرگ تره و نمی خواد گرفتار بشه.
-ستاره به نظرم در این مورد کمی با تیرداد موافق باشم. ولی به نظر شما2تا ممکنه فرشته به این ماجرا مربوط…
تیرداد حرف عطارد رو برید و با اطمینان گفت:
-نه. این حرف ناگفته باطله. فرشته رو پخ بزنی از ترس به هم می ریزه. این اتفاق وحشتناکی بود. فرشته نمی تونه درگیرش باشه.
-پس چرا1دفعه غیبش زد و این مدلی پیدا شد؟ اصلا تیرداد تو کجا و چطوری پیداش کردی؟ وقتی دیدیش چجوری بود؟
-اه ول کن عطارد بابا تو هم کارآگاه بازیت گرفته. چند بار توضیح داد دیگه بسه.
ستاره هم نگران بود و هم کلافه و هم خسته.
تیرداد که توی دلش عمیقا از ستاره ممنون بود با خوش اخلاقی پرسید:
-راستی اون بچه ها بلاخره تونستن آتیش روشن کنن؟
عطارد گفت:
-نه بابا نتونستن. بعدش هم که خبر درگیری و خون ریزی پخش شد و همه در رفتن.
-وای اون بیرون چه خبره؟ اگر خفه نشن بیدارش می کنن.
-ستاره میشه آروم باشی؟ همه چیز درسته جز حال تو.

فرشته چشم هاش رو باز کرد. نور بالای سرش به شدت چشم هاش رو زد و سرش رو به چرخش انداخت. درد شدیدی که توی سرش می چرخید دوباره مثل پتک ضربان گرفت و حس تهوع شدیدی بهش دست داد. چشم هاش رو بست و مژه هاش رو به هم فشار داد. عطارد آروم گفت:
-چیزی نیست فرشته. تو پیش ما هستی.
فرشته به زحمت تونست بگه:
-قطار.
تیرداد گفت:
-قطار راه افتاد و ما هم داخلش هستیم. من، تو، ستاره و عطارد.
فرشته با وحشت از جا پرید و دنبال چیزی گشت. به پرسش های ستاره و عطارد که می خواستن بدونن دنبال چی می گرده جواب نداد و فقط با وحشت گشت. تیرداد به بهانه آروم کردنش دستش رو گرفت و در حالی که با کلام تشویقش می کرد استراحت کنه خیلی آروم و پنهان از نظر دیگران چاقوی تا شده و بسته رو گذاشت توی مشتش. فرشته1دفعه آروم شد، لبخند کم رنگی از سر آرامش زد، بی حال دست تیرداد رو فشار داد و روی بالش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت.
***
روز ها می گذشتن. فرشته نمی دونست چند روز گذشته بود. فقط می دونست که زمان زیادی گذشته. شب ها و روز ها. دفعه اولی که بعد از اون شب وحشتناک از خواب بیدار شده بود جز تیرداد کسی بالای سرش نبود. تیرداد سعی کرده بود بفهمه اون شب چی شد ولی فرشته اگر هم می خواست نمی تونست حرفی بزنه. فقط سرش رو گذاشت روی سینه تیرداد و هرچی تونست گریه کرد. داشت مثل بید می لرزید. از شجاعتی که بالای سر اون وحشی زخم خورده توی صدای خودش دیده و شنیده بود خندهش می گرفت و وسط گریه هاش می خندید. تیرداد نمی دونست چی شده فقط می دید که فرشته می لرزید، می خندید و گریه می کرد. تمام اون هفته برای فرشته در مخلوطی از تب و کابوس و جنگ با وهم و سر درد ها و سر گی جه ها و هذیون های بین خواب و بیداری گذشت. و1هفته بعد همون طور که هر حادثه ای به دست زمان رنگ کهنگی به خودش می گیره، این اتفاق هم آهسته آهسته در نگاه فرشته رنگ عادی تری به خودش گرفت و هیبت ترسناکش در میان درگیری های گاه و بی گاه ستاره و عطارد و خنده های دسته جمعی و دست های تیرداد گم شد. فرشته تمام هفته خواب بود و هر لحظه که بر اثر کابوسی از خواب می پرید یا با شنیدن صدای آرومی یا احساس سکوت سنگینی از خواب بیدار می شد، دستی رو روی سرش حس می کرد که پیشونیش رو لمس می کرد و صدایی رو توی گوشش می شنید که باهاش حرف می زد و بهش اطمینان می داد که همه چیز درست میشه و فرشته خیلی زود درمون میشه و زندگی قشنگه و قشنگ تر هم میشه و…
فرشته با افکار مدل به مدلی که از سرش می گذشتن می خندید، گریه می کرد، خشم می گرفت، می جنگید، و عاقبت همه رو رها می کرد و به خواب می رفت. در1لحظه بیداری بعد از کابوس، فکری مسخره از سرش گذشت.
-پریسا اگر حالا بود شاید باور می کرد. شاید هم نمی کرد.
-نه فرشته. باور نمی کرد. حتی اگر به چشم خودش هم می دید باز هم باور نمی کرد. پریسا از تو هیچ چیز رو باور نمی کرد.
فرشته با تعجب نگاه نیمه هشیارش رو دوخت به تیرداد.
-فکرم رو می خونی؟
تیرداد خندید.
-نه. صدات رو می شنوم. تو با صدای بلند فکر کردی. اگر هم صدات رو نمی شنیدم دیدن اشک هات کافی بود تا بفهمم کی توی سرت مهمونه. فرشته، سعی کن باور کنی. پریسا واقعا این رو نمی خواد. پریسا هیچ چیز منفی یا مثبتی ازت نمی خواد. هیچ وقت هم نمی خواست که تو چیزی واسهش باشی. تو واقعا باید با این واقعیت کنار بیایی. دیدن آتیش خواه ها برای پریسا اصلا مهم نبود. مثل خود تو.
فرشته چند لحظه بعد از جاری شدن اشک هاش تازه فهمید تیرداد چی داره میگه. خواب کاملا از سرش پرید، هقهقش1دفعه قطع شد و با نگاه وحشتزده و کاملا هشیار به تیرداد خیره شد.
-تو چی گفتی؟ آتیش خواه ها؟ ولی من…
تیرداد باز هم خندید.
-نه تو چیزی به من نگفتی. البته خیلی دلم می خواد که بگی ولی هنوز نگفتی. اما انتظار نداشته باش که من نفهمم چی شده. اون شب وقتی زدم به فرعی تا پیدات کنم فقط دعا می کردم زنده ببینمت. فرشته من هیچ وقت بهت تردید نکردم ولی اون شب واقعا دلم می خواست که تو وهم زده شده باشی و ماجرای این آتیش خواه ها حاصل وهمت یا حتی حاصل میل به تفریح و سرگرمیت باشه. و زمانی که دیدمت، زمانی که خبر ها رو پراکنده شنیدم، و زمانی که فهمیدم آخر داستان اون شب چجوری بود، بین احساسات مختلفم چندتاشون از همه برجسته تر بودن. یکی این که هنوز از تصور غیبت خودم و تنها موندنت در لحظه ای که لازمم داشتی اعصابم انگار کشیده میشه. دوم این که دلم می خواست دستم به اون کفتار ها می رسید تا بهشون بگم1آدم تا چه اندازه قدرت داره وحشی باشه. و سوم این که خوشحالم از داشتن رفیق عزیزی که تو باشی.
فرشته دست تیرداد رو گرفت توی دست هاش و گفت:
-اولی و دومیش رو فراموش کن. تو نمی دونستی چی داره میشه. تقصیر خودم بود که ازتون جدا شدم. وحشی گری هم شایسته صاحبان عقل نیست. اون ها اگر وحشی بودن به این خاطر بود که مقلد کور و کر آتیش شدن. یادشون رفت آدم باشن. ولی تو یادت نرفته و نمیره و نباید بره. پس وحشی گری رو بذار برای اهلش و هرگز آرزو نکن که موقعیت بروزش رو داشته باشی. و در مورد سومیش، هم ممنونم و هم خوشحال. اگر تو در این جاده ها همراهم نبودی من الان مدت ها بود که دیگه اصلا نبودم. حالا هرچند سلامت نیستم ولی هستم و این بودن رو واقعا بهت بدهکارم.
-پس بدهیم رو بده. هرچه بیشتر برای ترمیم خود شکستهت تلاش کن. هرچه سریع تر از این بیماری و تمام بیماری هایی که تهدیدت می کنن خلاص بشو و هرچه بهتر و هرچه موفق تر زندگی رو ادامه بده. گذشته تو هرچی بود تموم شد فرشته. برای من دیگه فرقی نمی کنه چطور گذشت و چی توش بود. فقط این که تو الان رفیق من هستی و من خیال ندارم تا ابد تماشا کنم که چقدر بیماری و چقدر خسته ای و چقدر داقونی و چقدر شکننده ای. تو باید درست بشی و درست باشی چون من واقعا دلم می خواد در سلامت ببینمت، همراهت باشم و حس کنم که رفیق عزیز من سبک و راحت همراهمه. مطمئنم که می فهمی چی میگم.
فرشته حرفی نزد. دست تیرداد توی دستش بود. فرشته دست تیرداد رو توی دست هاش فشار داد، روی سینهش گذاشت، آروم بالا برد و خیلی آروم بوسید.
در باز شد و ستاره از همون وسط در پرسید:
-چی رو می فهمه؟ کی می فهمه؟ به من هم بگید.
عطارد که پشت سر ستاره معطل بود گفت:
-باقی فضولیت باشه داخل. فعلا برو داخل بذار من بیام تو. همه در رو گرفتی.
ستاره وارد شد و با حرص سر عطارد داد زد:
-تو از بس گنده ای هیچ کجا جا نمیشی. به من چه؟ از کنارم رد می شدی خوب.
عطارد با خنده اول بالش های داخل کوپه رو جمع کرد و بعد گفت:
-آخه نمی شد. ترسیدم گرسنه باشی و چشمت بهم بی افته. به ریسکش نمی ارزید.
ستاره با1شیرجه خودش رو رسوند به تخت ولی بالشی در کار نبود. عطارد بالش ها رو گذاشته بود پشتش و بهشون تکیه داده بود و می خندید. فرشته از جاش بلند شد و در حالی که بالشش رو بالا گرفته بود گفت:
-ستاره بگیر اومد.
و بعد بالش رو پرت کرد. بالش رفت و درست وسط دست های باز ستاره فرود اومد. عطارد که برای گرفتن بالش از جاش پریده بود کم مونده بود زمین بخوره. ستاره در حالی که با بالش فرشته عطارد رو می زد سعی داشت دستش به باقی بالش ها هم برسه. تیرداد از خنده ولو شده بود روی صندلی و فرشته در حالی که بلند بلند به ستاره سفارش بالشش رو می کرد همراه اون ها می خندید. سوت بلند و کشداری که در تمام قطار حتی در کوپه شلوغ فرشته و همراه هاش شنیده شد و نشان توقف بود.
-مشکلداریم؟
-نه. گردش داریم. به ایستگاه رسیدیم.
ستاره بالش رو رها کرد.
-آخجون!شهر قبلی که کلی با حال بود. میگن این یکی2برابر اونجا دیدنی داره. زود باشید بریم.
چند لحظه بعد، هر4تاشون دست در دست هم از قطار پیاده شدن. دیگه اثری از برف نبود. فرشته به1ردیف درخت که کنار ایستگاه صف کشیده بودن نگاه کرد. کمی با گذشتهشون فرق داشتن. درخت ها، زمین، خورشید و نسیم ملایم و خوش بویی که می وزید، همهشون به صدق1خبر خوش شهادت می دادن.
بهار داشت می رسید!.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (6)
سایه
یکشنبه 27 بهمن 1392 ساعت 13:13
سلام پریسا جون این قسمتش هم قشنگ بود همش نگران بودم نکنه فرشته توی فرعی ها گم بشه ولی مطمئن بودم از پس اون آتیش خواهها بر میاد، دوست خوب واقعاً خوب هست و خوش به حال فرشته که دوستای خوبی داره خوش به حالش ….
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
راستش خودم هم نگران همین بودم. وقتی این اتفاق نی افتاد از خوشحالی کم مونده بود گریه کنم. بهم نخند، من اینطوریم.
دوست خوب در این دوران کیمیاست. خوش به حال هر کسی که دستش به این کیمیا رسیده.
دلم می خواست می تونستم همچین چیزی برای دوستانم باشم.
نه. نیستم. مطمئن باش که نیستم.
ایام به کام.
حسین آگاهی
یکشنبه 4 اسفند 1392 ساعت 22:39
سلام. این مدت رفته بودم سفر، مناطق جنگی و راهیان نور؛ بار دومم بود، باز هم عجیب بود این سفر، شاید زمانی ازش نوشتم؛ بگذریم
در مورد داستان فرشته، این قسمت که فرشته بالاخره از خودش عرضه نشون داد خیلی لذت بردم؛ توصیف صحنه جناییتون هم محشره.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
همیشه به گشت. سفر خوش گذشت؟ امیدوارم خوش گذشته باشه.
ممنون از لطفی که به من و به فرشته دارید. بله من هم دلم خنک شد از اون ماجراش. به خصوص ناکار کردن اون رئیس مزاحم ها. دلم می خواست قشنگ تر در بیاد که نشد. از دست من فقط تا همینجا بر می اومد. دیگه چیزی به آخرش نمونده. خدا رو شکر. باید بگردم برای بعد از این ماجرا1چیزی واسه پست های بعدیم پیدا کنم تا دیر نشده. آخه بد عادت شدم باید زود به زود بیام و زیاد زیاد حرف بزنم. درست مثل همین حالا.
ایام به کام.
sepanta
دوشنبه 5 خرداد 1393 ساعت 10:23
مثل قسمتای قبل،بازم عالی بود . مرسی دوست جون هنرمندم
آفرین به فرشته !!!خوب ازپس اون درگیری براومد . هرچند داشتم اون قسمتای درگیری رو میخوندم، همش این تو فکرم بود که حتما ازقطارجامیمونه و از دوستاش جدامیشه . خوب شدازهم جدا نشدن

پاسخ:
ممنونم آشنا.
فرشته خودش هم باورش نیست که توی اون درگیری سالم مونده باشه.
دوست های فرشته جاش نذاشتن وگرنه جا می موند. ای کاش هیچ کسی هرگز جا نمونه!. جا موندن خیلی دردناکه. خیلی.
sepanta
چهارشنبه 7 خرداد 1393 ساعت 10:09
آره راست میگی !! تیرداد رفت دنبالش و پیداش کرد آورد تو قطار .
میگم این ” کاش هیچ کس جانمونه …” که گفتی، یادبچگیام افتادم . وقتایی که با اتوبوس یا قطار جایی میرفتیم، هرجاکه برای استراحت یا ناهار توقف داشتن، من همیشه از جا موندن به طرز وحشتناکی میترسیدم !!

پاسخ:
من هنوز از جا موندن به طرز وحشتناکی می ترسم و با اینهمه همیشه جا می مونم. رفتنی ها میرن و من مثل1ایستگاه ثابت تماشا می کنم و جا می مونم.
چقدر بدم میاد از این موندن! چقدر متنفرم از این جا موندن!.
معذرت می خوام آشنا. باز زده به سرم.
Sepanta
شنبه 17 خرداد 1393 ساعت 22:52
فک میکنم اون رفتنی باید میرفته ؛ اونم بدون تو . سعی کن از خاطرت بیرونش کنی پریسا جان .

پاسخ:
سعی می کنم آشنا.
با تمام وجودم سعی می کنم. برای موفقیتم دعا کن هرچند می دونم که اجابت نمیشه.
خاطرات زخم هایی هستند که کهنه می شوند ولی بهبود نمی یابند. و چه آزارنده اند این زخم های کهنه!.
sepanta
جمعه 23 خرداد 1393 ساعت 10:00
چشم،حتما دوست جونم .
آره والا ، امان از این زخمای کهنه ای که هرچی میخوای بی خیالشون بشی ، بازم به یادت میان و کامت رو تلخ میکنن .

پاسخ:
این زخم ها مکمن زندگی هستن. ما بهشون میگیم تجربه. کاریشون نمیشه کرد. هستن. باید باشن تا کمتر زخم های تازه برداریم. مال من جاش خیلی درد می کنه ولی کمک می کنه دیگه یادم نره.
یادم نمیره.
نمیره.
پاینده باشید!

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *