ماجرای فرشته بخش13

سلام به همگی.
من باز اومدم. بریم قطار سواری. هر کسی میاد بزنه بریم.
***
نیمه شب.
سکوت محض. آسمون سیاه سیاه. سرما. تشنگی. ترس. وهم در کمین. فضای کاملا باز باز. خستگی. ترس. وهم. ترس. ایستادن خطرناکه. مشخص نیست چرا ولی آگاهی صد درصد به این که ایستادن خطرناکه. ترس. وحشتی هر لحظه بیشتر و بیشتر. نمیشه رفت. سخته. باید رفت. ایستادن خطرناکه. انگار زمان هم از حرکت ایستاده. ترس. سایه ای در حرکت. اشباح. صدایی طنین دار و همراه هزاران انعکاس.
-فرشته!ففففرررررششششششششتههههههه! من اییییییییینجااااااااام.
از بین انعکاس های ترسناک، طنینی کمی آشنا. صدای پریسا. صدای منعکس و طنین انداز در تمام فضای شب. وحشت. فرشته به زورِ جمع کردنِ تمامِ قدرتِ صداش تونست آروم صدا کنه:
-پریسا!
تکرار صدا.
-ااییننججاامم.
وحشت.
-تو واقعی نیستی. تو مردی.
انعکاس وحشت.
-آآآآآآآرهههههه. من مررررررردممممم. ببیییییییین چه قشششششششنگ شدم.
سایه ای که از دور حرکتش پیدا بود. فرشته با نهایت سرعتی که براش ممکن بود به طرف سایه دوید. با این که خیلی تلاش می کرد ولی خیلی کند می رفت. صدایی عجیب همراه هوهویی ناشناس.
-هاااااا. هااااا. هاااااا.
-آتیش!
انعکاس صدای سایه.
-بیاااااا فرشته. بیااااا.
فرشته می دوید. ترس داشت دیوونهش می کرد. بلاخره به سایه رسید. از تمام شب انگار سیاه تر بود.
-پریسا، من نمی بینمت.
شبح سایه وار همون جا ایستاد و دست هاش رو باز کرد.
-بیااا فرشته، بیاااا. دلم تنگ شده واسهت. بیااااا.
فرشته از شدت ضعف و خستگی و تشنگی داشت می خورد زمین. به زحمت خودش رو جلو می کشید. دست های شبح باز بودن. فرشته به طرف آغوشش پیش می رفت. رسید. توانش تموم شد. پا هاش سست شدن. درست وسط بازو های سایه فرود اومد. چشم هاش باز نمی شدن. انعکاس ها درست از داخل سرش.
-ببییییین!خییییلیییی قشنگ شدم. خیییییییلییییییی. مثل عروووووووووووس.
دستی با سرمای سوزان سرش رو بلند کرد. وسط سیاهی مطلق اون شب جهنمی، صورتی، جسمی، شبحی رو درست رو در روی خودش دید. چهره ای سوخته، جزغاله و کاملا زغال. پریسا بلند و با طنینی تغییر یافته و منعکس قهقهه می زد. فرشته در آغوش اون جسد سوخته جیغش رو انگار گم کرده بود.
-قشششششنگم مگه نه.ه.ه.ه؟ عروووووووسم مگه نه.ه.ه.ه؟ بگو که قششششششنگم. بگوووووو.
چه حرارتی! گرم، گرن تر، داغ. فرشته چشم های بستهش رو باز کرد. نور کور کننده.
آتیش.
همراه شبح پریسا در کام آتیش. ولی نه. فقط خودش بود. قهقهه ای منعکس و ترسناک. طنین مرگ بار صدای جسدی که از آتیش ساخته شده بود.
-آآآآآره، آآآآآتیییییش. آخه ما1نفرییییییم. مگه تو نمی دونستییییییی؟ ای ناااااکسسسسسسسسسسس. ناااااکسسسس.س.س.س.س
قهقهه ای که تمام تاریکی رو همراه وحشتی بی نهایت شکافت. نعره آتیش. سوزش تا حد مرگ. صدایی ممتد. جیغ. کسی داشت با تمام قدرت حنجرهش جیغ می کشید. سینه فرشته همراه تمام جسمش توی آتیش می سوخت. ولی انگار جیغ هر لحظه واضح تر می شد و سوزش سینهش محسوس تر.
-نه. پریسا! نه. آتیش! نه. پریسا! آتیش! نه.
دست هایی که به شدت تکونش می دادن. صدا هایی که ترسیده و پریشون صداش می زدن. بدون طنین. از جهان بیداری.
-فرشته!فرشته! فرشته بیدار شو. داری خواب می بینی. فرشته! منم ستاره. فرشته! فرشته بیدار شو دیگه.
تکون هایی که شدید تر شدن و صدا هایی که پریشون تر و بلند تر صداش زدن.
بیداری.
فرشته متوجه شد صدای جیغ از حنجره خودش در میاد. برای توقفش تلاش نمی کرد. ترس قدرت هر کاری رو ازش گرفته بود. از وحشت دیدن دوباره اون شبح سوخته که ازش آتیش بلند می شد جرات نداشت چشم هاش رو باز کنه. دست هاش رو محکم روی چشم هاش فشار می داد و جیغ می کشید. اون تصویر های تاریک هنوز به وضوح روی پرده نظرش بودن. ستاره از ترس ماتش برده بود. عطارد خونسردی همیشگیش رو از دست داده بود و فقط فرشته رو به شدت روی سینهش فشار می داد ولی فرشته فقط جیغ می کشید و جیغ می کشید. تیرداد مثل برق رسید و همراه های حیرت زدهش رو کنار زد. برخلاف اون2نفر حرفی نزد. فقط فرشته رو که از شدت وحشت کاملا دیوانه شده بود بغل کرد و توی گوشش زمزمه کرد:
-فرشته من تیردادم. آتیش اینجا نیست. پریسا هم اینجا نیست. تو پیش ما هستی. آتیش رفته. پریسا هم همینطور. آتیش جاش امنه. دستش بهت نمی رسه. تا تو نخوایی، دست آتیش هیچ وقت بهت نمی رسه. ما توی قطاریم. تو همراه من، همراه ستاره، همراه عطارد. جوجه پرستو هات هم هستن. نترس. خواب ها فقط خوابن. تو الان بیداری.
فرشته می شنید ولی نمی تونست متمرکز بشه. تصویر اون شبح سوخته پیدا و ناپیدا می شد و فرشته بی اختیار جیغ می کشید.
-آتیش!پریسا! نه. پریسا! نه. پریسا!
تیرداد در حالی که سعی می کرد با آرامش دست های فرشته رو از روی چشم هاش برداره ادامه داد:
-پریسا اینجا نیست فرشته. طوری نیست فرشته. پریسا با شاهین رفتن آسمون. اونجا بهش خوش می گذره. دیگه پایین نمیاد. جاش امنه. همراه شاهین جاش امنه. پریسا دیگه چیزیش نمیشه فرشته. حالش خوبه. پریسا الان آرومه. تو هم باید آروم باشی. …
جیغ های فرشته کم کم فرو کش کرد و عاقبت به هقهق دردناکی تبدیل شد که از وسطش فقط1عبارت رو به زحمت می شد فهمید.
-پریسا!وای! پریسا! وای! پریسا!
صدایی کاملا واقعی. صدای گریه. گریه پریسا!!!
فرشته چنان با وحشت از جا پرید که چیزی نمونده بود تیرداد و خودش از روی تخت بی افتن. صدای گریه بلند تر شد. درست پشت سر فرشته. پیش از این که فرشته دوباره جیغ بکشه صدای دیگه ای بلند شد.
-چته ستاره؟ دیوونه! اون خواب دیده ترسیده تو داری گریه می کنی؟
صدای عطارد. و بعد خنده های مخصوص و همیشگیش هرچند این بار آروم تر و محتاط تر. گریه ستاره. تیرداد همون طور که دست های فرشته رو با نوازش کردنشون از صورتش جدا می کرد گفت:
-نه فرشته. پریسا نیست. ستاره هست. پریسا دیگه گریه نمی کنه. پریسا شاده فرشته. ولی ببین، ستاره رو حسابی ترسوندی. داره گریه می کنه.
ستاره که واقعا ترسیده بود گریه فرو خوردهش رو رها کرد. فرشته لحظه ای بعد همراه شروع زمزمه های تیرداد و عطارد که با هم حرف می زدن و سعی می کردن ستاره رو با صحبت کردن آروم تر کنن کم کم به آرامش رسید و لحظه ای بعد که جو آروم تر و زمزمه های تیرداد و عطارد به بلندی حرف زدن های آروم و معمولی شد و ستاره هم آروم گرفت فرشته بین صدا های بدون طنین و عادی دوستانش به خواب رفت. عطارد با دیدن حالت فرشته خندید و گفت:
-اینجا رو! خوابش برد. این چرا موتور سیم پیچ هاش بر عکس کار می کنه؟
تیرداد جواب داد:
-وقتی دور و برش حرف می زنیم راحت تر می خوابه. انگار خاطر جمع تره.
ستاره گفت:
-آره. همیشه همین طوریه. تیرداد! داستان این آتیش چیه؟ تو می دونی؟ احتمالا چیزی بیشتر از کابوس باید باشه. به نظرت ممکنه این آتیش به مشکل عجیب شونه های فرشته ربطی داشته باشه؟
عطارد در تعیید ستاره گفت:
-برای اولین بار و البته کاملا معجزه آسا و شانسی ستاره راست میگه. چند بار دیگه هم پیش اومد که توی خواب هاش می گفت آتیش. این حتما1داستانی داره. نداره؟
ستاره منتظر جواب تیرداد نشد. بالشش رو برداشت و تا عطارد اومد بفهمه چی شد ضربه محکمی به1طرف سرش خورد و پاخی صدا کرد. و هم زمان با این صدا، ستاره که دلش خنک نشده بود بلند تر از حد عادی گفت:
-آخیش!کاش1چیز سفت تر دم دستم بود! حقته.
عطارد که برای چند ثانیه اول نفهمیده بود چی شد با صدای ستاره به خودش اومد و در حالی که بالش رو بر می داشت و از جا بلند می شد گفت:
-بی تمدن!وحشی! آخه تو رو از کدوم جنگلی اشتباهی آوردن اینجا؟ الان بهت میگم.
عطارد این رو گفت و با بالش خیز برداشت طرف ستاره. ستاره نیم جیغی کشید و در رفت زیر پتو و عطارد مثل آب خوردن بهش رسید. ستاره که زیر پتو سنگر گرفته بود از همون زیر به عطارد فحش می داد و سعی می کرد با لگد عطارد رو بزنه. عطارد در حالی که می خندید و با حرف هاش ستاره رو عصبانی می کرد شروع کرد با بالش به ستاره پتو پیچ ضربه زدن. تیرداد با خوشحالی زاید الوصف از تغییر موضوع بحث خطرناکی که داشت شروع می شد با خوش اخلاقی گفت:
-هیس بابا. بیدارش کردید.
ولی ستاره و عطارد چیزی نشنیدن و صداشون لحظه به لحظه بلند تر می شد. فرشته از سر و صدای اون ها و خنده تیرداد تکونی خورد ولی بیدار نشد. تیرداد با دلواپسی نگاهش کرد. فرشته خواب بود و لبخند کاملا واضحی روی چهره تبدارش نشسته بود. تصویر دقیقی از آرامشی هرچند تبدار ولی واقعی.
روز ها بی توقف و بی تکرار می رفتن. بد ترین نتیجه کابوس فرشته این بود که فرشته3روز تموم توی تب سوخت و هذیون دید. همراه های فرشته مواظبش بودن و هر زمان که به هذیون می افتاد هر طوری بود بیدارش می کردن تا از حصار کابوس هاش نجاتش بدن. لحظه هایی که بالای سرش حرف می زدن و می خندیدن فرشته آروم می خوابید و درست زمان هایی که دور و برش سکوت می شد یا جو ناخوشآیندی پیش می اومد به وضوح تغییر می کرد. هم سفر های فرشته اخبار بیرون کوپه رو براش می آوردن ولی فرشته تقریبا تمامش رو توی خواب می شنید و نمی شنید ولی اون ها همچنان می گفتن. تیرداد براش می گفت که صاحب اون خط ریز زیر نقاشی هاش بهش معترضه که چرا اینقدر دیر کرده و چیز جدیدی نکشیده. ستاره دست تبدار فرشته رو می گرفت توی دستش و باهاش حرف می زد، براش جوک می گفت، مستقیم و غیر مستقیم دلداریش می داد و سعی می کرد قانعش کنه که به مرده ها نباید زیاد فکر کرد. عطارد سر به سرش می ذاشت. براش از آب میوه های مدل به مدل و چندتا چیز دیگه که بقیه سر در نمی آوردن چیه معجون هایی درست می کرد و به خوردش می داد که فرشته بعد از خوردنشون به مدت طولانی از دست اون تشنگی غریب و پیوسته و مهار ناشدنی که گرفتارش بود خلاص می شد و آروم می خوابید. و با تمام این ها، فرشته همچنان کابوس می دید. گرفتار و گم شده در شبی غیر عادی و ترسناک، پریسا رو می دید که دست هاش رو برای فرشته باز کرده بود و وقتی فرشته بهش می رسید توی بغلش به آتیش تبدیل می شد و می رفت تا خاکسترش کنه. گاهی هم می دید که توی شب گم شده و پریسا از جایی نامشخص گریه می کنه و فرشته مثل مجنون ها به هر طرف میره تا پیداش کنه و پریسا هیچ کجا نیست. از زور خستگی و ترس و تشنگی بی حال و دیوانه میشه ولی صدای گریه همچنان باقیه و فرشته باز میره تا پیداش کنه ولی پریسا هیچ کجا نیست که نیست. صدا زدن های فرشته بی نتیجه بود. پریسا نبود. جوابی نبود. پریسا نبود. شب بود و سیاهی. پریسا رفته بود. پریسا برای همیشه رفته و فرشته رو تنها گذاشته بود. صدای گریه بلندی از ناکجا شنیده می شد. خیلی دور و خیلی نزدیک و خیلی واضح. واضح تر. کاملا واضح.
-پریسا!وای پریسا! پریسا! وای! وای پریسا!
عطارد سیل اشک های داغ فرشته رو از صورتش پاک می کرد ولی گونه های تب گرفته فرشته بلافاصله دوباره خیس خیس بودن.
-پریسا!وای پریسا!
عطارد حس می کرد تاثر دیدن این صحنه بیشتر از اونه که بتونه بخنده.
-فرشته بیداری؟ چرا اینقدر بهش فکر می کنی که خوابش رو ببینی؟ فرشته هیچ کسی تا ابد زنده نمی مونه. همه ما1روزی می میریم. حالا یکی دیر تر و توی رختخوابش و یکی زود تر و مثلا توی1حادثه. پریسا اینطوری رفت. تو نباید اجازه بدی این فکر ها بیان توی سرت. این خاطره ها باید دیگه برن. این اسم رو دیگه از مغذت پاک کن. گذشته ها هرچی بودن دیگه تموم شدن. دفترش رو بنداز دور. باید یادت بره. واقعا باید دیگه فراموشش کنی.
و فرشته محو اون صدای گریه که قطع نمی شد همچنان می بارید و می بارید.
-پریسا!وای! پریسا!
ستاره متعجب پرسید:
-وقتی واسه اولین بار رفت سر قبرش اینطوری نشد. فقط گریه می کرد. چرا حالا اینطوری شده؟
تیرداد متفکر جواب داد:
-برای این که اون زمان گرم بود. با این که مزارش رو دید هنوز کامل نفهمید چی شده. شاید هم هنوز باورش نمی کرد. حالا که سرد تر شده تازه داره می فهمه. تازه داره درک می کنه. تازه داره باور می کنه. یعنی دیگه باور کرده. درضمن، اون زمان ماجرا تازه و خودش شوکه بود. حالا دلتنگی رو هم به تمام این آگاهی هاش اضافه کن. حالا بیشتر حس می کنه که پریسا دیگه واقعا نیست.
کوپه تاریک بود و تیرداد قیافه ستاره رو ندید که با شنیدن اسم پریسا پشت چشمی نازک کرد و شونه هاش رو بالا انداخت. ولی شنید که بلند گفت:
-احتمالا اون متوفای محترم بدش نمیاد از1همچین چیزی. اگر زندگی بعد از مرگ حقیقت داشته باشه الان از اون بالا داره حالش رو می بره از این صحنه ای که درست کرده واسه این.
-اصلا اینطور نیست. ستاره تو خیلی افتضاح تحلیل می کنی.
ستاره با خشمی که حوصله بروزش رو نداشت گفت:
-عطارد تو هم خیلی افتضاح حرف می زنی. تو آخر ماجرای این2تا رسیدی. من جفتشون رو دیدم. از زمانی که توی مأوا بودیم می شناسمشون. پریسا همچین چیزی ازش بر میاد.
-منظورت بر می اومده دیگه. اگر یادت باشه اون دختر دیگه مرده و از مرده چیزی بر نمیاد.
-چرا اسمش رو نمی بری؟ از اسم مرده می ترسی؟
-نه خیر. نمی ترسم. نمی خوام اسمش رو اینجا ببرم. دلیلی نداره اسمی که حال1زنده رو اینطور به هم می ریزه همیشه سر زبون ها باشه.
ستاره با تمسخری نفرت آلود گفت:
-فرشته رو میگی؟ آهان! تو دیگه اسمی از پریسا نبردی و اون هم دیگه همه چیز یادش رفت بله؟ و از آن روز همه با خوبی و خوشی برای همیشه زندگی کردند آره؟ عطارد تو جدی خیال می کنی زندگی فیلمه و مخ آدم هارد کامپیوتره که بشه فرمتش کنی؟ به خودت زحمت دادی تا به حال1نگاهی به نقاشی های فرشته بندازی؟ توی همه عکس هایی که می کشه یا خود پریسا هست یا نشونهش. دیروز1دختره داشت با دوست هاش رد می شد اسمش پریسا بود این فرشته1دفعه دستش لرزید هرچی توی دستش بود ریخت زمین بعد هم سرش گیج رفت و اگر نگرفته بودمش با سر می رفت توی پنجره. باید بودی رنگش رو می دیدی. شده بود گچ دیوار. حالا تو گفتی باید یادت بره و اون هم یادش رفت آره؟ عطارد! پریسا واسه من و تو مرده. ولی واسه فرشته حالا تکثیر شده و توی تمام زندگیش پخشه مثل ویروس. میگی نه صبر کن نشونت بدم.
ستاره با حرص از جاش بلند شد و رفت1دسته کاغذ آورد و داد دست عطارد و گفت:
-بگیر قشنگ نگاه کن.
عطارد کاغذ ها رو گرفت و یکی یکی نگاه کرد. عکس های پریسا درست به همون شفافی و دقت عکسی که خودش از کنار بالش فرشته برداشته بود از داخل کاغذ های فرشته مستقیم به چشم های عطارد نگاه می کردن. عطارد که از دیدن اون نقاشی ها هیچ خوشش نیومده بود چشم هاش رو تنگ کرد و ناباور و ناراضی گفت:
-ولی این. این هیچ خوب نیست. تقصیر شما هاست که همهش…
ستاره بی حوصله حرف عطارد رو برید و گفت:
-برو بابا تو هم.
عطارد کاغذ ها رو دسته کرد و بدون تردید همه رو1جا از پنجره قطار پرت کرد بیرون. ستاره با خنده تمسخر آمیزی گفت:
-وای چه گام بزرگی! دفعه بعد بهترش رو می کشه. ببین عطارد! اینطوری نمیشه. فراموشی نه ممکنه و نه راهشه. طرح آخرش رو که روی برده دیدی؟
عطارد با حرص گفت:
-آره بابا دیدم. همون دختر سیاه پوشی که کنار1سنگ قبر سیاه داره به آسمون نگاه می کنه. من که همیشه میگم این فرشته عکس خودش رو می کشه خودش میگه نه.
ستاره با خستگی گفت:
-دختر توی کوپه این وری هم که با من دوست شده همین رو گفت.
تیرداد تقریبا زمزمه کرد:
-هر حقیقتی رو نباید گفت.
ستاره با تعجب نگاهش کرد.
-هر حقیقتی رو نباید گفت؟ یعنی تو هم می دونستی؟ هیچ وقت ندیدم بهش بگی.
تیرداد جواب داد:
-بله که می دونستم. اون دختر کوپه این وریه که تازه باهات دوست شده و اصلا با فرشته نبوده فهمید می خوایی من نفهمم؟ ولی من ترجیح دادم به حریم احساسش احترام بذارم و وقتی دیدم در جواب شما منکر شد دسته کم دیگه در حضور خودش به درستی نظرم اصرار نکنم.
عطارد که با پایین اومدن تب فرشته شیطنتش رو دوباره به دست می آورد نگاهی به ستاره کرد و با همون حالت همیشگیش که ستاره رو از حرص دیوانه می کرد گفت:
-این ستاره مگه عقلش به همچین نکات ظریفی می رسه؟
ستاره با عصبانیت تقریبا داد زد:
-نه که خودت خیلی عقل کلی؟
عطارد با خنده گفت:
-من واقعا بیشتر از تو سرم میشه.
ستاره نگاه زشتی بهش کرد و با لحنی هماهنگ نگاهش گفت:
-آره واقعا. از بس عقل توی کلهت جا دادی سرت از ریخت افتاده. قیافهش رو نگاه. توی آینه نگاه کنی آینه از ترس خودش رو خیس می کنه بس که کلهت بی ریخته که البته از شدت ازدیاد عقله.
ستاره دلش خنک شد ولی عطارد با خودش فکر کرد که سر فرصت باید به حساب زبون ستاره برسه.
زمان1نواخت و بی برگشت می رفت و پشت سرش رو هم نگاه نمی کرد. فرشته از تب بلند شده بود و دیگه حرفی از پریسا نمی زد. هیچ چی نمی گفت. با بقیه می رفت و می اومد و می گفت و می خندید و خلاصه به ظاهر همه چیز رو به راه بود. ولی1روز که تیرداد دنبال فرشته همه جا رو گشته بود و به عنوان آخرین جا به دستشویی های قطار سر می زد، از داخل یکی از دستشویی ها صدای تردید ناپذیر هقهق بلند و غیر قابل مهاری رو شنید که یقین داشت نمی تونه مال کسی جز فرشته باشه. چند لحظه ایستاد و گوش داد. فرشته به در دستشویی تکیه داده بود و چنان شدید گریه می کرد که در از لرزش جسمش می لرزید. تیرداد دستش رو بالا برد که در بزنه ولی منصرف شد. آیا واقعا این کار درست بود؟ یعنی اون اجازه این کار رو داشت؟ فرشته اومده بود داخل دستشویی چون جای دیگه رو برای گریه کردن و بروز دلتنگی هاش مناسب نمی دید. اینجا رو انتخاب کرده بود چون نمی خواست دیگران ببینن که گریه می کنه. ولی چرا؟ تیرداد به فکر فرو رفت. عطارد تمام وقت می گفت باید نگی. باید فراموش کنی. باید یادت بره. ستاره پریسا رو دوست نداشت. فرشته سعی می کرد خاطرات ستاره رو از لکه های آزردگی پاک کنه و این ممکن نبود چون فقط بردن اسم پریسا فرشته رو تا مرز خفگی از شدت بغض پیش می برد. بغضی که اگر می شکست عطارد باز شروع می کرد. و تیرداد، تیرداد باز هم فکر کرد.
-و خود من چی؟
واقعا سعی کرده بود درست ترین رفتار رو داشته باشه ولی آیا موفق بود؟ کی می تونست این رو بهش بگه؟ تیرداد بیشتر فکر کرد و به یاد آورد که فرشته در حضور اون کمتر، خیلی کمتر به ظاهر سازی متوصل میشه. راحت گریه می کنه. راحت اعتراض می کنه. و راحت به چیز هایی که حاضر نیست به هیچ کس اعتراف کنه اقرار می کنه. تیرداد از این افکار با رضایت لبخند زد و توی ذهنش1نمره مثبت به خودش داد و گوشه ای پنهان شد تا فرشته حضورش رو نفهمه. بعد از ساعتی که حس کرد دیگه کافیه جلو رفت، در زد و آروم صدا زد:
-فرشته!اونجایی؟ . بیا بیرون. قطار داره توقف می کنه. می تونیم بریم بگردیم.
این جمله های آخری رو با شادی بیشتری گفت. فرشته در رو باز کرد. تیرداد سعی کرد نشون بده که چهره رنگ پریده و خسته و چشم های سرخ و ورم کرده فرشته رو ندیده. فرشته لبخندی خسته زد و به تیرداد نگاه کرد. تیرداد نتونسته بود آگاهی و تاثرش رو خوب پنهان کنه و فرشته دید. سعی کرد ندید بگیره ولی نتونست. نفس عمیقی کشید و تلاش کرد دوباره لبخند بزنه ولی بغضش ترکید و دوباره اشک هاش جاری شد. تیرداد دستش رو گرفت و گفت:
-بسه. دیگه گریه نکن. تو ماجرای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتی فرشته. ولی تموم شد. می فهمم چقدر تلخ بود ولی هرچی بود تموم شد. تو از پسش بر اومدی. بعد از این هم بر میایی. سخت و دردناکه ولی تو از پسش بر میایی. حالا دیگه گریه نکن. کمی آب سرد بزن به صورتت و بیا بریم گردش.
لحظه ای بعد، همه در حال پیاده شدن برای گردش توی شهر جدید و تمدید بلیت بودن. فرشته دوباره به جلد1آدم عادی رفته بود و بلند و پشت سر هم به شیطنت های بقیه می خندید. خنده هایی بلند، واضح و دروغین.
***
زمستون از نیمه گذشته بود. هرچند هوا هنوز خیلی سرد بود ولی دیگه برف نمی بارید. خورشید هر چند1بار از پشت ابر ها به زمین سرک می کشید و اگرچه گرما نداشت ولی همین قدر که می تابید برای بیننده های منتظرش کلی دلگرمی بود. فرشته روی1نیمکت سنگی توی1پارک نشسته بود و گرمای بدن نرم و پرپری جوجه پرستو های همراهش رو که زیر مو هاش از سرما پنهان شده بودن و هر چند لحظه1بار با بی قراری سرکی به بیرون می کشیدن و دوباره سر های کوچولوشون رو می بردن توی مخفیگاه گرمشون تا از سرما در امان باشن حس می کرد و لذت می برد. جوجه ها آروم نمی گرفتن. می خواستن بیان بیرون ولی تا سرشون رو می آوردن بیرون سرما فراریشون می داد. فرشته لبخند زد و از روی مو هاش همراه های کوچولوش رو نوازش کرد. فرشته1دفعه از جا پرید. حس عجیبی باعث شد به اطرافش نگاه کنه. حس تحت نظر بودن. چند وقتی بود که احساس می کرد زمان هایی که با جوجه پرستو ها مشغوله کسی تماشاش می کنه. اوایل از آتیش خواه ها ترسیده بود ولی بعد به این نتیجه رسید که اون ها برای پیش بردن هدفشون ملاحظه2تا جوجه پرستوی کوچولو رو نمی کنن. پس خیالش راحت شد و سعی کرد بفهمه ناظرش کیه. وقتی موفق نشد زد به بیخیالی و با خودش فکر کرد:
-بذار هر کسی می خواد باشه. حتما براش جالبه. چه ایرادی داره؟
جوجه های فرشته دیگه راحت پرواز می کردن و توی قطار می چرخیدن. فرشته می خواست1نقاشی ازشون بکشه و بزنه به برد اجتماعات ولی هرچی می کشید به نظرش اونی که باید نمی شد. جوجه ها بی اطلاع از تلاش های فرشته این طرف و اون طرف می پریدن و کارش رو سخت می کردن. دیگه انگار موندن داشت براشون سخت می شد. زمان رفتنشون داشت می رسید. فرشته سعی می کرد بهش فکر نکنه ولی فکر نکردن فرشته چیزی رو عوض نمی کرد. زمان می گذشت و جوجه ها به لحظه پروازشون نزدیک تر و نزدیک تر می شدن. و فرشته می دونست که دیر یا زود باید بهش فکر کنه. از تصور رفتن همراه های کوچولوش که زیر مو هاش جا خوش کرده بودن دلش گرفت.
-اون ها هم میرن. خوب چه انتظاری میشه داشت؟ اون ها که نمی تونن همیشه روی زمین بمونن. اون2تا مال آسمونن. اینجا مهمونن. اینجا زیر مو های من. دلم خیلی براشون تنگ میشه. خیلی.
چندتا قطره اشک از گوشه چشم هاش چکید روی نقاشی ناتمومش. حس کرد از تصور این خداحافظی قریب الوقوع قلبش فشرده شد و فکر نزدیک شدن روز آخر انگار تجسم مادی پیدا کرد و به زور در داخل سرش راهش رو باز کرد تا از1طرف سرش رد بشه و به طرف دیگه بره و همراه این رفتن چنان درد شدیدی توی سر فرشته پیچید که حس کرد چشم هاش از شدت درد سیاهی رفت. سعی کرد بهش فکر نکنه ولی اون سردرد. اون واقعا مادی و کاملا واقعی بود. دردی کاملا واضح و مشخص و انکار ناپذیر. فرشته به یاد آورد که پیش از این هم چندین بار این درد رو گاه و بی گاه احساس کرده بود و هر بار گذشته و رفته و دفعه بعد شدید تر برگشته بود. سعی کرد ندید بگیره ولی درد لحظه به لحظه شدید تر می شد. چشم هاش رو بست تا از شدت سر گیجه ای که بهش دست داده بود دچار حالت تهوع نشه. سر گیجه. نشانه مشخصی از شروع وهم. وحشت تمام وجودش رو گرفت. ولی نه. این سر گیجه اون وهم تاریک رو به همراه نداشت. این کاملا جسمانی بود. فرشته تعجب کرد.
-این دیگه چیه!؟
سردردش چنان شدید شد که حس کرد داره درکش از محیط اطراف رو از دست میده.
-من نباید بی افتم.
تمام توانش رو جمع کرد تا فقط هشیار بمونه. صدایی دور که صداش می زد.
-فرشته!کجایی فرشته! بیا می خوایییم عکس بگیریم. وای فرشته اینجایی؟ اینهمه صدات زدم پا شو دیگه می خواییم… فرشته! حالت خوبه؟
ستاره با تردید به چهره به شدت رنگ پریده فرشته نگاه کرد. قطره های درشت عرق روی پیشونی فرشته مثل مروارید برق می زدن. ستاره ترسید.
-فرشته!خوبی؟
فرشته به زحمت به تهوعی که از شدت درد هر لحظه داشت بیشتر می شد غلبه کرد و گفت:
-آره خوبم. چیزی نیست. نمی دونم1دفعه چرا دنیا بر عکس شد.
و بعد با تمام توانش لبخندی نیمه عادی زد. ستاره که خیالش راحت تر شده بود گفت:
-از بس سرت رو می کنی توی این برگه هات. ول کن دیگه. پا شو. پا شو بریم پیش اون آب نما بزرگه عکس بگیریم.
بعد برگه های فرشته رو از دستش قاپید و گذاشت کنار و دستش رو کشید و گفت:
-ای بابا پا شو دیگه.
فرشته حس کرد سردردش1لحظه به شدید ترین حالتش رسید و بعد شروع کرد به کم شدن. انگار چیزی که توی سرش به حرکت در اومده بود با حرکتی کند و تنبلوار از سرش می رفت بیرون. سر گیجه کمتر شد ولی کامل از بین نرفت. فرشته تونست ندیدش بگیره و بلند شه همراه ستاره راه بی افته طرف آب نما. چند لحظه بعد، بین همراه های آشنا و وسط شیطنت ها و خنده های دسته جمعی، درد رفته بود، تهوع رفته بود، سر گیجه رفته بود، انگار هرگز نبودن. ساعتی بعد، قطار در حالی که فرشته و همراه هاش و بقیه مسافر ها سوارش بودن دوباره راه افتاد. با همون سر و صدای آشنای همیشگی و همون حالت همیشگی. اول کند و بعد تند تر و تند تر. فرشته حس می کرد هیچ وقت از این شروع1نواخت خسته نمیشه. به منظره هایی که انگار با سرعتی هر لحظه بیشتر از جلوی چشم هاش حرکت می کردن خیره شد و در همون حال1لحظه نشانه خفیفی از اون سر گیجه نحس اومد و خیلی سریع رفت. فرشته به فکر فرو رفت.
-این چی می تونه باشه؟ پیش از این هم اتفاق می افتاد ولی هم خفیف تر بود و هم با فاصله زمانی بیشتر. داره شدید تر میشه و بیشتر. دیگه زود به زود پیش میاد. یعنی چی ممکنه باشه؟ یادم نمیاد حتی1بار هم به خاطر این درد و سر گیجه های بعدش درک و حواسم رو از دست داده باشم. پس این وهم نیست. خیال هم نیست چون دیگه واضح تر از اونه که بشه خیال فرضش کرد. سر در نمیارم.
فرشته سعی کرد دلیلی برای این اتفاق پیدا کنه. شاید از خستگی بود و شاید هم از فشار عصبی. ولی دیگه فرشته هم فهمیده بود که این ها تمامش توجیهه. هیچ کدوم از این ها نبود. فرشته حالا دیگه تقریبا مطمئن بود که چیزی این وسط درست نیست. این رو حس می کرد. لحظه ای گذشت. شونه هاش رو بالا انداخت و با خودش گفت:
-هرچی می خواد باشه. الان که رفته.
جوجه پرستو های بی قرارش زیر مو هاش با بی تابی جیر جیر می کردن. برای فرشته دیگه زبون این همراه های کوچولو کاملا قابل فهم شده بود.
-گرسنه شدن و احتمالا تشنه.
فرشته با لبخند دستش رو کرد زیر مو هاش و در حال نوازش اون2تا جسم کوچیک رفت تا مثل همیشه سیرشون کنه. قطار دیگه کاملا راه افتاده بود. ستاره رفته بود کوپه بغلی مهمونی. سر و صداشون راحت می اومد که می گفتن و می خندیدن. فرشته با وجود اصرار ستاره حاضر نشده بود همراهش بره. هنوز با جمع های شلوغ و ناآشنا مشکل داشت. عطارد گفته بود می خواد به کتابخونه قطار که چند وقت پیش پیداش کرده بود1سری بزنه. تیرداد هم توی اجتماعات با برد و امکانات دیگه اونجا مشغول بود. فرشته به جوجه پرستو ها نگاه کرد. به پر و بالشون که دیگه تقریبا کاملا بلند شده بود. از رفتار جوجه ها قشنگ می شد فهمید که دیگه واقعا نمی خوان وقتشون رو روی زمین تلف کنن. فرشته در حالی که به جیر جیرشون گوش می داد برای چند دهمین بار سعی کرد نقاشیشون کنه ولی جوجه ها1لحظه آروم نمی گرفتن.
-آهایی شیطون های کوچولو! آخه چی میشه1دقیقه آروم بگیرید؟ معرفت هم خوب چیزیه. یعنی جدی می خوایید برید بدون این که به من یادگاری بدید؟
جوجه پرستو ها بیخیال جیر جیر می کردن و این طرف و اون طرف می پریدن. فرشته نگاه غمگینی بهشون کرد و در همون حال لبخند زد.
-حالا اون ها زنده هستن و بزرگ شدن. پرواز هم بلدن. و من در این امر همچین بی سهم نیستم. من بدون این که هرگز مادر هیچ جوجه ای بوده باشم. اون هم جوجه هایی که مال آسمون هستن. فکرش رو بکن، من بی پرواز تونستم کاری کنم اون ها بتونن پرواز کنن. این از عالی بالا تره.
لبخندش لرزید. آهی عمیق کشید.
-خوش به حالتون فسقلی ها! اگر بدونید چقدر دلم می خواست جای شما ها بودم! خیلی دلم می خواد پرواز کنم. واقعا دلم می خواد. نمی دونم چرا ولی عجیب تشنه آسمونم. کاش می شد یکی به من پرواز یاد می داد مثل خودم که سعی کردم به شما2تا پرواز یاد بدم. شاید شما ها بدونید من چرا اینقدر هواییِ آسمونم. راستی شما واقعا نمی دونید؟ اصلا من از کجام؟ دارم کجا میرم؟ چرا اینقدر به آسمون عشق دارم؟ به نظر شما چرا اینطوریه؟ راستی به نظر شما ممکنه اون چیز هایی که توی کما می دیدم1زمانی حقیقت بوده باشه؟ آخه خیلی واقعی تر از1خواب معمولی بودن. شما2تا تصادفا نمی دونید اون پیرمرده که ماشین بهش زد و در رفت و بعدش فوت کرد کی بود و داشت بهم چی می گفت؟ من تقریبا مطمئنم که1جایی، 1زمانی توی بیداری این صحنه رو دیدم. باور کنید هنوز دارم گرمای دست استخونی و مهربونش رو روی دستم حس می کنم. آهایی با شمام. دارم حرف می زنم ها!هیچ معلومه چی کار می کنید؟
فرشته به جوجه ها که به طرف1گلدون گل مصنوعی پر زدن و وسطش لولیدن و حسابی به همش ریختن و هنوز هم دست بردار نبودن نگاه کرد و خندید. از پنجره به بیرون خیره شد. خورشید داشت بهش لبخند می زد. فرشته با امیدواری فکر کرد:
-یعنی میشه امشب آسمون ستاره داشته باشه؟ اندازه عمرم دلم تنگ شده واسه ستاره ها. ولی چرا؟
و باز چرخه پرسش های بی جواب بود که برای چندین هزارمین بار در ذهنش تکرار می شد. در باز شد و تیرداد اومد داخل. با دیدن جوجه پرستو هایی که توی کوپه رها شده بودن و گلدون رو داقون می کردن خندید و گفت:
-عجب با مزه شدن! دیگه حسابی پروازی هستن فرشته.
فرشته زحمت تیرداد رو برای پیدا کردن سر نخی واسه کلامش کم کرد و گفت:
-آره. دیگه پروازی شدن. به نظرم دیگه یواش یواش باید به فکر گودبای پارتی باشم.
تیرداد وقتی دید حرفی رو که مونده بود چجوری شروع کنه و بهش برسه فرشته خودش زد خوشحال شد و با سر خوشی حاصل از نوعی سبک باری گفت:
-بله دیگه. به نظرم زمانش نزدیکه. توقف بعدی قطار چطوره؟
تیرداد واسه گرفتن جواب به فرشته نگاه کرد و وقتی نگاه دلواپس و چهره غمگینش رو دید دستش رو گرفت و با لبخند گفت:
-نگران نباش. اون ها از پسش بر میان. حتی اگر هم بر نیان مطمئن باش که دلشون نمی خواد تا آخر عمرشون اینجا در امنیت باشن ولی بدون پرواز. باید پروازشون بدی فرشته. آزادشون کن. مطمئن باش اینطوری تصویر بهتری ازت توی خاطرشون می مونه.
فرشته آهی کشید و به نشونه تعیید سر تکون داد. تیرداد که توی دلش احساس رضایت و آرامش می کرد با مهربونی گفت:
-آره. اینطوری واقعا بهتره. توقف بعدی انجامش بده. بذار توقف بعدی برای این2تا1شروع جدید باشه.
جوجه ها انگار فهمیده باشن چی می خواد بشه با صدای بلند تری جیر جیر سر دادن و با سرعت بیشتری دور کوپه می چرخیدن. فرشته با نگاه دنبالشون کرد و خندید و تیرداد هم که مسیر نگاه فرشته رو با چشم تعقیب می کرد با خودش فکر کرد:
-چه خوب!این بحث خیلی ساده تر از اون که فکر می کردم شروع و تموم شد و خیلی راحت هم به نتیجه رسید. این عالیه.
ستاره اومد و مثل همیشه با خودش1جهان شلوغی آورد. نگاهی به جوجه ها بعد به گلدون ویرانش کرد و با اعتراضی لبریز از خوشی گفت:
-ای وای ببین فرشته بچه هات چیکار کردن؟ تو مامانشونی پس زود باش خسارتم رو بده. می دونی چقدر سرش زحمت کشیده بودم؟
فرشته با خوش اخلاقی به لبخند ستاره جواب داد و گفت:
-معذرت می خوام. بیا این هم خسارتت.
بعد از جاش بلند شد و1برگه کاغذ داد دستش. ستاره به کاغذ نگاه کرد و گفت:
-چه قشنگه! انگار ازش عکس گرفتی!.
و بعد بلافاصله با همون لحن معترض که هیچ اثری از جدیت توش نبود در حالی که ادای گریه کردن در می آورد جیغ کشید:
-ای بابا این چه وضعشه؟ عکس گلدون من بوده مثلا! چرا اینجا هم بچه هات رو کشیدی؟ اینجا توی عکس هم دارن گند می زنن به زحمت های من. یعنی چییییی؟
ستاره به جیغ و دادش ادامه می داد و به خودش می پیچید. جوجه پرستو ها با خوشی دورشون می چرخیدن و جیر جیر می کردن و تیرداد از کار های ستاره می خندید. در باز شد و عطارد قبل از ورودش نگاه عاقل اندر سفیحی به ستاره کرد و گفت:
-نگاهش کن. خدا پدر هرچی کودکه بیامرزه.
ستاره بلند تر جیغ کشید:
-اه تو دیگه از کجا پیدات شد؟ برو بابا به ازدیاد عقلت برس. قیافهش رو نگاه! از بس مخش رو پر کرده دیگه ریشه های مو هاش توی پوست سرش جا نمیشن داره کچل میشه.
عطارد پرید داخل که بره به حساب ستاره برسه ولی درست در همون زمان جوجه ها پشت سر هم از در باز کوپه رفتن بیرون و توی واگن غیب شدن. فرشته با وحشت از جا پرید و خواست دنبالشون بره و برشون گردونه ولی تیرداد دست روی شونهش گذاشت و با آرامش گفت:
-ولشون کن. طوریشون نمیشه. بر می گردن.
تیرداد چهره فرشته که بر اثر تماس دستش با شونه هاش از شدت درد توی هم رفت رو اول ندید و بعد که متوجهش شد بلافاصله دستش رو برداشت. فرشته با دلواپسی از در نیمه باز کوپه به بیرون نگاه کرد. اثری از جوجه پرستو ها نبود. تیرداد گفت:
-نترس. اینجا امنه. بذار بچرخن. اون ها باید بیشتر بدونن.
فرشته چیزی نگفت و به ستاره و عطارد که دوباره مشغول اذیت کردن هم شده بودن خیره شد و همراه تیرداد و همراه اون2تا خندید.
روز ها سپری می شدن. بیرون هنوز سرد بود ولی فرشته از مدت ها پیش حس می کرد با این که هوا خیلی سرده ولی خودش کمتر سردشه. اوایل به شدت از این حس و حالش متعجب بود ولی حالا دیگه عادی تر به نظرش می رسید. حالا دیگه بهتر بلد بود با سرما مقابله کنه و کمتر پیش می اومد از شدت سرما بلرزه. حتی گاهی اصلا احساسش نمی کرد و حتی گاهی بی پروا از سرما مثل اون شب خودش رو می سپرد دست باد شبانه و حسابی هم بهش خوش می گذشت. هر بار شونه هاش در معرض باد سنگینی می کرد و می سوخت و این اواخر پیش اومده بود که خسته و کلافه از این سنگینی و از این سوختن با خودش فکر کرده بود:!
-مزاحم!
ولی خیلی زود این فکر رو از سرش پرت می کرد بیرون. اما این فکر سمج و به دنبالش تبعات آزار دهندهش با سماجت بیشتری بر می گشتن و فرشته حسابی از دستشون عاجز می شد. تیرداد هرچند1بار مستقیم و غیر مستقیم در مورد این که چقدر زندگی بهتر میشه اگر آدم روی شونه هاش دردسر نداشته باشه به ذهن فرشته سیخونک می زد و فرشته از زیر شنیدن در می رفت. ظاهرا همه چیز آروم بود. پریسا ولی همچنان اون طرف مرز بیداری فرشته همراهش چرخ می زد، در عالم بیداری توی ذهنش می گشت، وسط نقاشی هاش پنهان و آشکار سر در می آورد، لحظه های قشنگی که فرشته محوشون بود رو با خلأ مه آلود و غمناک حاصل از نبودنش پر می کرد، و در سر انجام تمام این ها:
-فرشته!چته! آخه دیدن خورشید گریه داره؟ فرشته وای تو رو خدا دیوونه ای؟
فرشته فقط تونست بگه:
-چشم هام.
ستاره با حرص گفت:
-مسخره!چشم هات به آفتاب حساس هستن؟ اون هم به آفتاب بی حال زمستون؟ فرشته تو خجالت نمی کشی اینطوری راحت دروغ های مزخرف میگی؟
فرشته حس کرد ندای بی حالتی مثل ماشین در سرش گفت:
-خجالت واسه چی؟ دروغ های فاجعه آمیز هم داریم. می خوایی؟ البته مشخص نیست بعدش دلت بخواد چی کار ها کنی. مثلا این که خودت رو جای آتیش جا بزنی و چند سال بعد توی1فرعی درب و داقون وسط تصادف ماشین و دود و آتیش و توفان بمیری و معلوم بشه توی دفتر خاطراتت نوشتی سال ها می دونستی چه غلطی داری می کنی و چیزی نگفتی.
فرشته دیگه نتونست تحمل کنه. سرش رو گذاشت روی دستش و آشکار و بیخیال تعجب بی حد ستاره و حرص عطارد زد زیر گریه.
-فرشته!معلومه چته؟ وای فرشته بگو چی شده؟
تیرداد به نقاشی ناتمومی که زیر دست فرشته از اشک هاش خیس شده بود نگاه کرد و آروم گفت:
-می خواستی چی بکشی اینطوری شد؟ چه مهی داره نقاشیت!
فرشته حرفی نزد. دیگه واقعا در خودش توان شرکت در بحث بین ستاره و عطارد و تلاش برای اصلاح نظر منفی ستاره از پریسا و همچنین تغییر دیدگاه عطارد نسبت به حال و هوای خودش رو نمی دید. پس ولشون کرد تا با هم سر و کله بزنن. تیرداد رو به روی فرشته نشست و گفت:
-اجازه نده بهت غلبه کنه. فکر رو میگم. سعی کن شجاع باشی و جلوش وایسی.
فرشته نمی تونست چیزی بگه. از سرش گذشت.
-حتی اندازه1مشت کاغذ ارزش نداشتم. به1مشت کاغذ گفت و به من نگفت. آخه ناسلامتی1طرف این نکبت کثیف خود من بودم. من1طرفش بودم نه اون دفتر. واسهم اندازه تمام عمرم ارزش داشت و اندازه1مشت کاغذ واسهش ارزش نداشتم.
دیر فهمید این ها روی شونه تیرداد از زبونش ریخت بیرون. تیرداد در حالی که شونه هاش از اشک های فرشته خیس می شدن گفت:
-نه فرشته. نداشتی. تو هرگز واسهش ارزش نداشتی. تو فقط1همراه بودی که لازم بود باشه تا به1جایی، مقصدی، همراهی برسوندش. اون دفتر براش از تو بیشتر می ارزید. متاسفم فرشته ولی واقعا اینطوری بود. اگر هنوز زنده بود باز هم اینطوری بود. مطمئنم که لازم نیست دوباره گفته های قبلیم رو تکرار کنم چون تمامش رو یادته. درضمن، چرا باید بهت می گفت؟ اون علم و یقین داشت که تو می دونی. دلیلی برای گفتن نمی دید.
-یقین داشت من می دونم؟ پس چرا اجازه می داد بیش از این پیش بریم؟ من نمی فهمم تیرداد. دارم از تصورش دیوانه میشم. من نمی فهمم. چرا با وجود آگاهیش از خطر باز هم اجازه داد اینهمه طول بکشه؟ چرا فرعی به فرعی همراهم بود و اجازه داد اونهمه از جاده اصلی منحرفش کنم؟
تیرداد مو های پریشون فرشته رو نوازش کرد و گفت:
-جوابش ساده هست فرشته. برای این که مشکلی با فرعی هایی که2نفری توشون گم شدید نداشت. برای این که خودش هم راضی بود. شاید خیال می کرد این فرعی بازی حتما بازی مضحک و جالبیه. شاید هم حس می کرد چیزی از دست نمیده اگر چیزی نگه و اجازه بده تو در خیال باطل نا آگاهیش باقی بمونی و در عوض سوار اون ماشین کذایی همراهش باشی و پیش ببریش. و زمانی که حس کرد به جایی که باید رسیده دیگه الزامی برای ادامه این بازی ندید.
-به جایی که باید می رسید! به پراید سفید شاهین.
-بله فرشته. دقیقا به همونجا. شاهین براش همراه بهتری بود تا تو. دیگه لازم نبودی. پس باید تموم می شد و به جهنم که چجوری. بیخیال تو.
فرشته از شدت هقهق می لرزید. عطارد که از دست ستاره خلاص شده بود با اعتراضی کاملا جدی تقریبا داد زد:
-دیگه بسه تیرداد. دارم به این نتیجه می رسم که تو واقعا روانی هستی. چون از زجر دادن این عشق می کنی. چرا دست بر نمی داری؟
تیرداد بدون این که نگاهش کنه همونطور که فرشته رو بغل کرده بود و از شدت لرزش جسمش خودش هم به لرزش خفیف افتاده بود بی تفاوت جواب داد:
-لطفا برای درمون سادیسم من از راه کار های20خودت بهم تجویز نکن. دلم نمی خواد علاوه بر این مرض که دارم به درد فرا فکنی و گم شدن در توهمات فوق شیرین هم مبتلا بشم.
فرشته خیالش به درگیری اون ها نبود. اون لحظه خیالش به هیچ چیز نبود. هیچ چیز جز خودش، هقهق گریه بیخیال و بلندش، دیروزش، امروزش، و البته پریسا. پریسا.
***
توقف.
جای قشنگی بود. توقف ناگهانی بود و خیلی ها ناراضی بودن. اما چند لحظه بعد وقتی همه پیاده شدن تعداد ناراضی ها از نصف کمتر شد. خورشید گرم تر از روز های دیگه می تابید. ابر ها دیگه تقریبا نبودن. فرشته نگاهی به زمین انداخت. برف ها داشتن آب می شدن. زمین با اون برف نصفه نیمه چه قشنگ شده بود! جوجه پرستو های فرشته توی1قفس مقوایی پر و بال می زدن. فرشته نه به خورشید توجه داشت نه به زمین. به همراه های کوچیکش که چندان مهلتی برای دیدنشون واسهش باقی نبود نگاه می کرد و سعی می کرد همون طوری که هستن به خاطر بسپاردشون. تمام تمرکزش رو جمع کرده بود که چیزی رو از قلم نندازه. از نوک بال های بی قرارشون تا منقار های کوچیک و حالت چشم های بی تاب و معصومشون. دلش بد جوری گرفته بود. جوجه ها اما بیخیال فقط می خواستن از اون حصار مقوایی خلاص بشن. تیرداد آروم توی گوشش گفت:
-ببین چه ذوقی می کنن؟ این نهایت آرزوشونه که امروز بهش می رسن. باید از شادیشون شاد باشی. به نظر من1لحظه رو هم از دست نده. صاف برو1جای مناسب و پروازشون بده. اگر صبر کنی هم واسه خودت سخت میشه هم زمان اون ها تلف میشه. عمر فقط1باره. اون ها فقط همین1بار زندگی می کنن. هر لحظهش برای لذت بردن با ارزشه. پس بجنب تا لحظه ها رو ازشون نگیری.
فرشته فقط سر تکون داد و به راه افتاد. از جمعیت دور شد. وسط درخت هایی که داشتن برف های سر و روشون رو می تکوندن1محیط باز پیدا کرد و ایستاد. به آسمون صاف و خورشید که می تابید و بعدش به جوجه های بی تاب نگاه کرد. دستش رو کرد توی جعبه و هر2تاشون رو آورد بیرون. جوجه ها روی دستش بالا و پایین پریدن ولی نرفتن. فرشته هر2رو بغل کرد، بو کرد، ناز کرد، بوسید، باهاشون حرف زد، با زمزمه ای آروم و گرفته باهاشون حرف زد:
-دیگه زمان رفتنه. ببخشید اگر پیش من بهتون بد گذشت. آخه من که پرنده نبودم. از کجا می دونستم باید چجوری تا کنم که راحت تر باشید. از دست من بهتر بر نمی اومد. معذرت می خوام هم سفر های ناز من. اگر مو هام به اندازه پر های مادرتون نرم و راحت نبود، اگر شونه هام زیادی لرزش داشتن و حس امنیتتون گاهی خط بر می داشت، اگر شبی به خاطر تکون خوردن شونه هام از گریه های یواشکی و آشکارم بی خواب شدید، اگر هرچی بد ازم دیدید، همه رو ببخشید. کاش بعد از این برای همیشه خوش باشید!. اگر خاطره ای ازم توی ذهنتون باقی موند، با تصویر های تاریک لحظه هایی که همراهم بد گذروندید تاریکش نکنید. فراموش نکنید که من خاکی بودم و گرفتار زمین. شما ها آسمونی بودید. من تجربه نداشتم. آگاه نبودم. کاش می شد حرف هام رو بفهمید!. کاش می شد من هم می تونستم همراهتون پرواز کنم!. نمی دونید چقدر دلم می خواد!. کاش می دونستید!.
بعد دست هاش رو آروم باز کرد و با صدایی به شدت گرفته گفت:
-حالا دیگه برید. سلامم رو به آسمون برسونید. به ستاره ها، به ماه و مهتاب، به اون دختر های آسمونی که مدت هاست توی خواب هام نمیان. راستی، ببینید اون دخترک غمگین بچه پرستوش رو بلاخره پیدا کرد یا نه؟ شاید بچه پرستوی اون یکی از شما2تا شیطون ها باشه، از کجا معلوم؟ از طرف من صورت غمگینش رو که احتمالا با پیدا کردن گم شدهش شاد میشه1عالمه ببوسید. حالا برید.
جوجه ها بال و پر زدن ولی باز نرفتن. فرشته دست هاش رو آروم برد بالا و کمی محکم تر آورد پایین. جوجه ها1لحظه از روی دستش جدا شدن ولی دوباره نشستن. فرشته حس کرد باید بشینه چون دیگه نمی تونست سر پا بمونه. ولی نه. باید انجامش می داد. واسه نشستن وقت زیاد بود. فرشته به درختی که درست پشت سرش بود تکیه داد و دوباره و این بار محکم تر دست هاش رو برد بالا و آورد پایین. دوباره، دوباره، دوباره. جوجه ها چند بار بال و پر زدن و بلاخره از روی دست فرشته پریدن و شروع کردن دور فرشته چرخ زدن. یکیشون دوباره اومد و روی دست فرشته نشست. فرشته بغلش کرد و پر های گرم و نرمش رو شاید1000تا بوسید. اشک هاش می چکیدن روی پر های جوجه جیر جیرو و جوجه جیر جیر کنان سرش رو تکون می داد و عاقبت هم شروع کرد به اشک هایی که زیر نور آفتاب روی پر هاش برق می زدن نوک زدن. فرشته باز بوسیدش و بوسیدش و گفت:
-تو باید بری. نگران من نباش. جای من اینجاست. کی می دونه؟ شاید1زمانی باز هم رو دیدیم. بجنب آسمونی فسقلی. پرواز خوش!.
اون یکی جوجه پرستو داشت همراهش رو صدا می زد و با سرعت دور فرشته می چرخید. فرشته برای آخرین بار جوجه رو به سینه فشرد و دستش رو به شدت تکون داد. پرستو پرید. هر2چرخیدن و چرخیدن. رفتن و دوباره برگشتن. باز هم. باز هم. و… دفعه آخر رفتن دور تر و بالا تر. فرشته در حالی که به شدت هقهق می کرد دستش رو تکون داد که دیگه بر نگردن. پرستو ها رفتن و دور شدن و چند لحظه بعد به شکل2تا نقطه کوچیک در اومدن و بعد در پهنه صاف آسمون ناپدید شدن. فرشته هنوز به مسیر رفتن اون ها خیره بود و از پشت پرده ذخیم اشک می دید که در اون مسیر دیگه چیزی نیست جز درخشش بهشتی خورشید و به جز اون، دیگه هیچ!. فرشته نگاه از مسیری که دیگه چیزی درش نبود برداشت. روی زمین نشست. سرش رو تکیه داد به درخت پشت سرش و گریهش رو با صدای بلند رها کرد. نفهمید چقدر گذشت.
-فرشته!باید بریم. قطار نزدیکه راه بی افته. من بلیتت رو برات تمدید کردم. بلند شو بریم. خوشحال باش. مگه شادی اون2تا رو ندیدی؟ اون ها الان در اوج خوشبختی هستن. باور کن. و تو در این خوشبختی شون سهم داری. دیگه گریه نکن. بیا بریم. باید ادامه بدیم.
فرشته دست تیرداد رو که به طرفش دراز شده بود گرفت و از جا بلند شد. داخل قطار، جای جوجه پرستو های شیطون به طرز وحشتناکی خالی بود. فرشته نگاهی به خورشید شاداب بیرون انداخت. انگار خورشید داشت می خندید. فرشته1برگ کاغذ برداشت و شروع کرد به کشیدن. ساعتی بعد، با نگاهی غم گرفته به نقاشیش نگاه کرد ولی نگاهش بلافاصله متمرکز شد، برق روشنی توی چشم هاش درخشید و تمام چهرهش رو لبخندی شاد پوشوند.
-خودشه!. جفتشون اینجان!.
تیرداد و ستاره و عطارد به عکسی که توی دست فرشته بود نگاه کردن. جوجه پرستو های فرشته از داخل عکس به اون ها، به فرشته و به دنیا نگاه می کردن. عکسی دقیق، کامل و واضح، از2تا پرستوی در حال پرواز.
***
ایام به کام.
دیدگاه های پیشین: (7)
قلم خاص
سه‌شنبه 22 بهمن 1392 ساعت 13:45
سلام
وب مفیدی داری.ممنون
به منم سر بزن. اگه با تبادل لینک موافقی بهم خبر بده
منتظرتم
http://www.ghalamekhas.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
به شما سر زدم و باز هم سر خواهم زد. و این بار سعی می کنم راهی پیدا کنم که بتونم از نوشته های عکسی که توی وب شما هست سر در بیارم. همیشه از حضورتون خوشحال میشم.
ممنون از حضور شما.
ایام به کام.
سایه
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 08:37
سلام
پرواز دو تا جوجه پرستو … کاش این فرشته پریسا رو هم پرواز می‌داد اون وقت دیگه ستاره چشم براش نازک نمی‌کرد عطارد و تیرداد و همه دنیا هم ازش بدشون نمی‌یومد یه کتاب قبلاً ها خوندم به اسم “استخوان های دوست داشتنی” شخصیت اصلی داستان دختری بود که به قتل رسیده بود و روحش به دلیل تعلقات شدید خانوادش نتونسته بود پرواز کنه … پریسا هم فکر کنم تو این قفس گرفتار شده ….
راستی من میگم یه عروسی هم راه بنداز دست ستاره رو بذار تو دست عطارد یه تیر میشه و هزار نشون …
یه چیز دیگه پریسا جون چرا شما هی معذرت خواهی می کنی و توی نوشته هات هم شخصیت اصلی داستان رو به معذرت خواهی می‌ندازی … از این معذرت خواهی ها خوشم نمیاد … یه نقطه سیاه بزرگ وسط صورت شخصیت اصلی داستان …
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
سلام سایه عزیز.
مشکل پریسا نیست عزیز. اگر از من بپرسی مشکل فرشته هست. پریسا دیگه نیست و فرشته باید این پایان رو باور کنه. همه ما باید این حقیقت رو بپذیریم که گاهی واقعا باید فقط عبرت گرفت و دیگه هیچ.
من تصور می کنم اون هایی که به پریسا معترض هستن ازش بدشون نمیاد. اون ها به خاطر خودشون اعتراض دارن. ستاره از دست پریسا به خاطر حقی که حس می کنه ازش گرفته شده حرصیه. پریسا توی مأوا جای ستاره و تمام همراه هاش رو توی دل فرشته گرفت و حالا هم که دیگه رفته باز هم فرشته به خاطر خاطراتش ستاره و بقیه رو جا می ذاره و گم میشه و تمام دوست های زندهش رو آواره فرعی های خطرناک می کنه. عطارد هم فقط می خواد کمک کنه. در منطق عطارد، پریسا دیگه مرده و برای مرده نمیشه کاری کرد ولی میشه زنده ها رو نجات داد. عطارد فقط می خواد به فرشته که هنوز زنده هست کمک کنه. حتی اگر تمام دنیا هم از این پریسا بدشون بیاد، تردید نکن که فرشته همچین حسی نداره. پریسا تا ابد1نقطه سیاه دردناک توی خاطر فرشته، توی دلش و توی ذهنش خواهد بود.
عروسی. نمی دونم. با خودشونه.
معذرت خواهی هم. بذار من معذرت بخوام. خیلی چیز ها هست که شاید لازم باشه یکی مثل من به خاطرشون معذرت بخواد. از خودش، از خدا، از جهان، از اصل فراموش شده1انسان.
فرشته هم واسه این معذرت خواستن هاش تقصیری نداره. آخه این بیچاره رو من می نویسم. به مدل و زبون من پیش میره واسه همین در شرایطی که خودم اگر باشم معذرت می خوام برای این طفلک هم معذرت می نویسم.
راستی کتاب استخوان های دوست داشتنی خیلی پیش رسید دستم ولی هر دفعه خواستم بخونمش1چیزی شد و عقب افتاد. حالا که موضوعش رو فهمیدم حتما بعد از کتاب سلطانه که در حال خوندنش هستم میرم می خونمش. عجب موضوعی هم داره! آخجون!.
ممنونم که موضوعش رو بهم گفتی.
ممنون که اومدی و ممنون که نظر دادی و ممنون که هنوز هم سایه شفاف و مهربون هستی دوست نادیده من.
ایام به کام.
حسین آگاهی
چهارشنبه 23 بهمن 1392 ساعت 23:03
سلام. احساس می کنم داستان این فرشته هم داره به اواخر خودش نزدیک میشه؛ اما خودش یک زندگیه یک زندگی نامه،
چه قدر این جمله در تمام داستان نمایانه:
هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش.
دوست دارم بیشتر بنویسم ولی چیزی به خاطرم نمی رسه، چرا راستی یکی از بهترین قسمت هایی که در این قسمت خیلی نظرمو جلب کرد توصیف خواب ها و کابوس های فرشته است که خیلی عینی و ملموسند.
موفق باشید.
http://www.foggylife.persianblog.ir
پاسخ:
سلام دوست عزیز.
بلاخره هر داستانی1روزی تموم میشه. هیچ قصه ای بی پایان نیست. داستان فرشته هم همین طور.
یعنی به نظر شما فرشته موفق میشه اصل فراموش شدهش رو پیدا کنه و دوباره1روزی به اصلش برگرده؟ ای کاش این طور باشه!. دلم می خواد این اتفاق بی افته. واقعا دلم می خواد. فقط خدا می دونه که چقدر این رو می خوام.
ایام به کام.
سایه
یکشنبه 27 بهمن 1392 ساعت 13:12
آره راست می‌گی مشکل پریسا نیست مشکل فرشتهست! اما یه طورایی حس می‌کنم روح پریسا هم از دست فرشته به عذاب اومده وگرنه یه مدل دیگه میومد تو خواب فرشته … اصلاً پریسا نه ببخشید روح پریسا دوست داره یه نقطه سیاه نباشه حالا سفید هم که نشد فقط نقطه باشه حتی از اون دنیا … یعنی اگه من جای روح پریسا بودم این مدلی دوست داشتم … بعدش هم به نظر من مرده ها فقط خودشون نمی تونند برای خودشون کاری بکنند اما زنده ها می تونند برای اونها کارکنند اما مدل کاری که برای مرده ها میشه کرد با مدل کاری که برای زنده ها میکنیم فرق می‌کنه …
در مورد کتاب هم جداً کتاب قشنگی هست حتماً بخونش اما قبلش یه عروسی راه بنداز اصلاً چه معنی داره شخصیت های داستان رو حرف نویسنده حرف بزنند!
پ.ن: صد سال پیش نوشته شده الآن کامنتیده شده
http://saieh1392.blogsky.com
پاسخ:
راستش تا الان اینطوری به ماجرا نگاه نکرده بودم. تصور من این بود که روحی در کار نیست و این ضمیر پریشان فرشته هست که براش همچین رویا های سیاهی تدارک می بینه. ولی این. کاش اینطور نباشه. مرده ها نباید از دست زنده ها عذاب بکشن.
من فکر می کنم روح پریسا اصلا دلش نخواد هیچ چیز واسه فرشته باشه. نه سیاه، نه سفید. کاش فرشته این رو می فهمید و دست از این حماقتش بر می داشت!.
چطور میشه فهمید درگذشتگان چی می خوان؟ فرشته از کجا باید بفهمه پریسا چی ازش می خواد؟ البته پریسا زمانی که زنده بود به فرشته گفت ازش چی می خواد و من نمی فهمم فرشته چرا فراموش کرده. به نظرم اون فقط می خواد که فرشته بره جهنم و دست از سرش برداره.
راستی من قانون خودم رو شکستم و کتابی رو که داشتم می خوندم نیمه رها کردم و رفتم سراغ استخوان های دوست داشتنی. نتونستم صبر کنم. واقعا قشنگه. همین الان که دارم می نویسم از وسط خوندنش میام. اعتراف می کنم که کلی از تمام برنامه های روزم عقبم چون نمی تونم خوندن رو متوقف کنم. اگر همینطوری ادامه بدم فردا به دردسر می افتم.
از دست خودم که اینهمه وراجم!
ج-پ.ن: شما هر زمان که بنویسی برای من محترمه دوست من.
ایام به کام.
sepanta
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ساعت 02:59
سلام پریساجان، حالت چطوره؟
مرسی، بازم عالی بود . این قسمتش ۱ مقدارشیرینترو شادتراز بخش های قبلیش بود. شاید بخاطر اون ۲ تا بچه پرستوی ناز و شیطون باشه
خیلی بده که فرشته هنوز نتونسته فکر وخاطراتش ازپریسارو کمتر به یاد بیاره که کمتراذیت بشه

پاسخ:
سلام آشنا.
ممنون از لطفی که کما کان بهم دارید.
من خیال نمی کنم این فرشته هرگز هم بتونه پریسا رو از دفتر ذهنش کاملا پاک کنه. نباید هم بتونه. پریسا1تجربه بود براش. تجربه ای بسیار تلخ که باید همیشه در1قاب مشکی باقی بمونه تا دیگه تکرار نشه. فرشته تا زمانی که روی خاک می چرخه باید این تجربه رو یادش باشه. اگر جز این باشه باز و باز اشتباه می کنه.
بیخیال. پاینده باشید.
Sepanta
پنج‌شنبه 1 خرداد 1393 ساعت 23:03
متاسفانه منم همینطور فکر میکنم !! به نظرم پریسا همیشه توی بک گراند ذهن فرشته باقی می مونه .

پاسخ:
چه کار میشه کرد با این نشونه های سیاه؟ چاره ای نیست جز تحمل این مهمان های دایمی و ناخوانده. باشد که عبرتی باشند برای فردا ها.
sepanta
یکشنبه 4 خرداد 1393 ساعت 08:58
خوب مسلما برای آینده تجربه میشه،البته اگه دوباره همچین مواردی پیش بیاد .

پاسخ:
اگر دوباره همچین مواردی پیش بیاد باید آتیشش زد که تجربه کرد و عبرت نگرفت.
نه پیش نمیاد. دیگه هرگز پیش نمیاد.

اولین کسی باشید که این پست را میپسندد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفا پاسخ معادله ی امنیتی را در کادر بنویسید. *